تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا

 

فدای اخم و عصبانیتت بر م من

مهدی جونم(مجسمه اخموی من) بغلدوستت دارم

دوشنبه 18 آبان

 

تلویزیون روشن بود و برنامه ی مستند درباره ی انواع پرندگان پخش میشد و علی و مهدی هم با دقت برنامه رو دنبال میکردند....

مهدی: مامان،چرا به مرغ عشق، میگن مرغ عشق؟

من: نمیدونم،فکر کنم چون دو تاشون همدیگرو خیلی دوست دارند.

مهدی:مگه بقیه پرنده ها همدیگرو دوست ندارن؟

من:چرا دوست دارند ولی اینا بیشتر

مهدی:عجب!!!

همونموقع در مورد شتر مرغ ها صحبت میشد(تو تلویزیون) و انواع تخم شتر مرغ و.....

مهدی: مامان میشه تو خونه ازشترمرغ نگهداری کرد؟؟

من: نــــــــــــــه،اینهمه پرنده هست تو  گیر دادی به عظیم الجثه ترینشون؟؟؟

مهدی:عظیم الجثه دیگه چیه؟

من: بزرگترین

مهدی: مامان خانمابرو،عوضش با یک تخم شتر مرغ 16 نفر سیر میشنبازنده

من:    وزیر اقتصاد ،اونوقت نمی بینی برای سیر کردن شکم  شتر مرغ باید به اندازه ی غذا دادن یه گوسفند هزینه کرد؟؟

مهدی: عجــــــب!!!!

 

**********

دوباره وقت خواب

مهدی:مامان، یک شب و روز(شبانه روز)چند ساعته؟

من:24 ساعت

مهدی: دو شب وروز؟

من:48 ساعت

مهدی:3 شب و روز؟

من:72 ساعت

مهدی: 4 شب و روز؟

من:مهدی، کتک میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟شوخی

مهدی: خودم میدونم 96 ساعت

من: خوب ، منو امتحان می کنی؟؟

من که از جمع اعداد به این سرعت تعجب کرده بودم ،اول حدس زدم اینا رو قبلاً از کسی پرسیده و الان از حفظ میگه ولی بعد که پرسیدم از کجا می دونستی؟؟

مهدی: آخه من 70 رو(از72ساعت، 3شبانه روز) با 20(از 24 ساعت) جمع میکنم میشه 90 و زود 2و 4 رو هم با هم جمع میکنم میشه 6 ، میذارم کنار 90 میشه 96 دیگه.

من:الهی فدات بشمبغل با این جمع کردن  ذهنی اعداد.دست

مهدی:حال میکنی چه پسر باهوشی داری؟؟смайлы

من:الهی قربونت برم.

**********

پی نوشت: امروز نوزدهم آبانماه مصادف با ششمین سالگرد تولد آقا  سید محمد طلا ست.این روزقشنگ رو از صمیم قلب ،از طرف خودم و مهدی و علی به محمد عزیزو بابا و مامان مهربونش زهراالسادات تبریک و شاد باش عرض میکنمهورا و ازخداوند بزرگ میخوام در پناه خودش و سایه بابا و مامان محمد رو سلامت و شاد نگهدارد انشااللهو سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرند.محمد جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:8  توسط حدیثه | 

یکشنبه ۱۷ آبان

من از مهدی خواستم در مورد اتفاقاتی که تومدرسه افتاده و درس جدیدشون برام بگه تا تو وبلاگش بنویسم

مهدی:مامان امروز حرف م رو هم یاد گرفتیم مــ غیر آخر و م آخر و میتونیم بنویسیم  :بام- دام- بادام- دام -بم-

من: آفرین پسرم چقدر کلمات جدید یاد گرفتیدستخوب دیگه چه اتفاقی تومدرسه افتاد؟

مهدی: یه اتفاق زشت

من:چه اتفاقی؟

مهدی:یکی از بچه های کلاس برای بار دوم شلوارشو خیس کردقهر

من: آخه چراااااااا؟

مهدی: من چه میدونم؟شوخیتازه،ازبس بچه ها گفتند ......(همون دانش آموز  ) تو شلوارش ج ی ش کردهزودباشامیر علی(یه دانش آموز دیگه) حالش بد شد و  ا س ت ف ر ا غ کردوحشتناک

من: عجب!!!معلمتون چی گفت؟

مهدی: هیچی

ادامه داد.... ولی وقتی از کلاس بیرون رفت(همون دانش آموز اول) آقای فتحی تو سالن بهش گفت اووووووووووووووووشرمنده

***********

دیشب وقت خوابمنتظر

مهدی:مامان،چند تا چیستان می پرسم اگه جواب دادیبازنده  اونوقت میرم می خوابمتایید

من:بفرما؟؟کلافه

مهدی: اون چیه که ۱۲ تا تماشا چی داره و دو تا بازیکن و یک داور؟؟

تقلب کردم (چون داشت به ساعت دیواری نگاه میکرد)وگفتم ساعتههورا

مهدی: آفریــــــــنخوب حالا اگه بری تو اتاق تاریک و یه شمع باشه و یه گاز و یه کبریتколобок ،کدومو اول روشن می کنی؟

من:کبریت

مهدی:آفریــــــــــندستمامان،می دونستی خدا وجود داره ولی نمیشه ببینیمش؟؟

من:بله عزیزم

مهدی:  کی توکتابهامون درباره ی خدا می خونیم؟؟

من:الهی قربونت برم همین حالا هم هر چی میخونید درباره ی خداستمثلاْ سوره ی حمد -توحید و.... هر چی وجود داره نشانه های وجود خداست ،نشانه های قدرت خداستبغل

مهدی: مامان،هیشکی خدا رودیده؟

من: عزیز دلم خدا رو نمیشه دید ولی همه جا هست

مهدی:کاش میشد ببینیمش

من: مهدی جون بعضی چیزها رو نمیشه دید ،مثل دوست داشتن ،وقتی بهت میگم خیلی دوستت دارم تو میتونی دوست داشتنو ببینی؟

مهدی: نه مامان نمیتونم

من: خدا هم وجود داره ولی ما نمی تونیم با چشم ببینیمش ولی تو قلبمون احساسش میکنیم

مهدی: چه جالب.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:33  توسط حدیثه | 
دیروز بعد ازرسیدن  مهدی و علی به خونه،  در مورد روزنامه دیواری پرسیدم :چطور شد؟ معلم بهداشت چی گفت؟

علی:معلم بهداشت خیلی تعریف کرد و گفت:خیلی قشنگ شده، آفرین پسرای خوبم.

مهدی:خوب دیگه تحویل بگیر،اینم جایز ه ات حال کردی مامان؟ چقدر می گفتم خبری ازجایزه نیست؟؟

من: خوب باید بقیه بچه ها هم کارهاشون رو به مدرسه بیارن تا معلم بهداشت از بینشون یکی  انتخاب کنه

مهدی:بالاخره معلوم میشه

********

مهدی: مامان ،احساس کوفتگی یعنی چی؟

من:یعنی احساس خستگی

مهدی: خوب چرا بهش نمیگن خستگی؟؟

من:کلافه

مهدی:باشه مامان عصبانی نشو ،فهمیدم فهمیدمدروغگو

من:

*********

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:23  توسط حدیثه | 

pesaraye ghashangam:*

روز پنجشنبه تو مدرسه علی ومهدی ،معلم بهداشت مدرسه گفته بود:هر کسی در مورد آنفلوآنزای خوکی مطلب جمع آوری کنه و توی روزنامه دیواری بنویسه و بیاره مدرسه  جایزه میگیرهعلی طبق معمول عاشق شرکت تو برنامه های فرهنگی مدرسه استهمینکه رسیدند به خونه مشغول جمع آوری مطلب شد مهدی هم که بر عکس اصلاْ دوست نداره تو مدرسه، بخاطر جایزه هم کاری انجام بده وقتی علی می گفت:همه چی رو پیدا میکنم و می نویسم تو روزنامه دیواری و آخرش اسم تهیه کنندگان رو می نویسم علی و مهدی....

مهدی: علی ،تو مدرسه می فهمند من کاری نکردم اونوقت جایزه خبری نیست

علی: چون تو هم از سهم بازی کردن با کامپیوتر گذشتی ،این خودش کمکه

مهدی: ولی من فکر میکنم تو مدرسه هم دروغ مفتی گفتند و جایزه نمی دنبازنده

علی:مهدی کمتر حرف بزن وگرنه اسمتو پایین روزنامه نمی نویسم

خلاصه کارای روزنامه دیواری انجام شد و هر مطلب روی کاغذ رنگی نوشته شد تا روی زمینه اصلی چسبونده بشهدست

بابای بچه ها گفت برای بهتر شدن کار باید از چسب" م ا ت ی ک ی "استفاده کنید تا کاغذ رنگیها خراب نشن

توضیح: تو خونه صاحب این چسب جناب ته تغاری مد ظله العالی هستندبغل

مهدی:نه خیر،من چسب به کسی نمیدم ،از چسب مایع استفاده کنین

علی: خوب پس اسمت از پایین روزنامه حذف میشه

مهدی:خوب بشهحالا فکر میکنی چه جایزه نفیسی میخوان بهت بدن؟؟خیلی زحمت بکشن یه پرگار بهت میدن

علی:

بالاخره رضایت داد و از چسب استفاده شدهورا

اینم حاصل تلاش دو تا داداش

***********

یه رول نایلون (برای جلد کتاب) ،علی از سوپر مارکت خریده بود(همینا که دو لایه هستند) و محمد با بابا شرط بندی کرده بود که این یک لایه بیشتر نداره و بابا میگفتند دو لایه استابرو و برنده این شرط  ده هزارتومن جایزه داشت، اینقدر اصطکاک دو لایه زیاد بود که بابا نتونست از هم جداشون کنه زودباشو در همین گیر و دار مهدی موفق شد دو لایه رو ازهم جدا کنه و با صدای بلند گفت: من تونستم جداشون کنم بابا ده هزار تومن رو بُرد смайлыبابا هم خوشحال و راضی از اینکه قرار نیست ده هزارتومن به برنده شرط بده و ازخیر گرفتن ده هزار تومن هم طبق معمول گذشت،که وروجک زرنگ ما گفت: بابا حالا  پنج هزار تومن ،یعنی نصف شرط رو بده به من که نجاتت دادمتایید

بابا وبقیه :

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:26  توسط حدیثه | 

عشق مامان فروردین86

دیروز هم وروجک  دفتر تکلیفش رو تو مدرسه جا گذاشته بود،طبق معمول خیلی خونسرد و ریلکس: اشکال نداره چون تکلیف نداشتیم که.

 

پنجشنبه 14 آبان

 

مهدی و علی برای خوردن صبحانه سر سفره نشستند،مهدی با چشمانی نیمه باز لقمه های آماده شده رو با چای شیرین نوش جان میکردсмайлы .و علی هم طبق معمول حرص میخورد و به مهدی تشر میزد....

 

علی:مهدی،زودباشعجله،هنوز لباسهاتو نپوشیدی،من امروز به راننده نمیگم وایسه تا تو بیایی

مهدی:خوب نگو ما آژانس میگیریم و با آژانس میام تازه بهترم هست.

من:علی نمیخواد عجله کنی،هنوز وقت هست بذار صبحانه ش رو بخوره.

علی:نه حالا عجله کردن من تأثیری هم روی آقا(مهدی)میذاره!!!

مهدی:

 

*********

وقتی مهدی صبحانه ش رو خورد برای شستن دست و صورتش (تو آشپزخونه)شیر آب رو که باز کرد گفت:مامان،میخوام یه چیزی در مورد آنفلونزای خوکی برات بگم.

من:بگو خوشگلم

مهدی:این آنفلونزا اول بین خوکها بوده و اونا رو می کشته ،کم کم اومده تو آدمها و روشون تسبیر(بر وزن تأثیر)گذاشته.

قبل از اینکه من اشتباهشو بگم...

علی:آقای کارشناس اون تأثیره نه تسبیر

مهدی و من:

 

***************

و حالا اون دو تا خبر خوب:

پی نوشت 1: با خبر شدم که درسا جون نور چشمان مامان تیدآ ی مهربون و بابای خوبش سوم آبان ماه به دنیا اومده. بابا و مامان درسا جون چشمتون روشن و  قدم نورسیده مبارکتون باشه. الهی جشن فارغ التحصیلی و جشن عرو سیشو ببینید.انشاءالله همیشه سلامت و شاد باشید در کنار هم. درسا جون به این دنیا خوش اومدی عزیزم.بغل

 

پی نوشت 2:امروز چهاردهم آبان ماه و دومین سالگرد تولد آرین جون پسر عزیزو دوست داشتنی ِ مامان فیروزه مهربونه. این روز قشنگ رو از صمیم قلبم به آرین عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم و ازخداوند متعال میخوام سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرید. آرین جون تولدت مبارک

*********

بعداْ اضافه شد:بالاخره با دو روز تاخیر ژاکت ته تغاری تموم شد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:37  توسط حدیثه | 

دوشنبه 11 آبان

 

مهدی بعد از رسیدن به خونه....

مهدی:مامان ،معاون یعنی چی؟

من:معاون ، یک کلمه عربیه و معنیش یعنی همکار(کمک دهنده) ولی در اصل جانشین مدیره،و هر وقت مدیر نباشه،معاون میشه مدیر.

مهدی:چه جالب!!!!

 

*******

امروز حرف "د" رو هم یاد گرفتیم و نوشتیم آباد – باد- داد-دَ    دست

معلمشون خواسته بود هر شب تو خونه یه دیکته بهشون بگیم بنویسن(کلمات خارج از کتاب) смайлыدیشب که بهش دیکته می گفتم ازش خواستم بنویسه اَ دَ ب -آداب باز هم مثل روز جمعه چنان به وجد اومده بود смайлыکه منم از خوشحالی وروجک  اشک می ریختم

 

*******

امروز صبح(12 آبان 88)

 

من: مهدی-علی بیدار شید دیرتون شدعجله ،سرویس رفتکلافه

علی سریع بلند شد که دست و صورتشو بشوره

مهدی نشست تو رختخوابش و در حالیکه چشمهاش هنوز بسته بود خمیازه: سرویسمون رفت که رفت ،من نگران نمیشم.

من: بلند شو بچّه اینقدر لفتش نده منتظر،زودباشزودباش باید صبحانه تو بخوری.

مهدی: نمیخوام برم مدرسه.

من:کلافه

بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست و اومد سرسفرهشرمنده.،همینطور که براش لقمه میگرفتم ازش پرسیدم تو اصلاً معنی ِ نگران رو می دونی ؟که میگی سرویس بره نگران نمیشم؟؟

مهدی:بله

من: خوب معنیش چی میشه؟

مهدی:یعنی نگران نمیشم اگه سرویس بره مدرسه.

من:عجب!!! واقعاًخسته نباشی

مهدی:خواهش میکنم.

قربونت برم نفس من:*

        عشق مامان و بابا (خرداد۸۶)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:10  توسط حدیثه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدي آقاي ما در 31 اردیبهشت سال 1382 ساعت 11 شب در شهر قشنگ و تاریخی کرمان بدنیا اومد. با موهاي طلايي و شيرين كاريهاش يه عسليه ناز و دوست داشتنيه .اميدوارم بتونيم از خدا بخاطر اين هديه قشنگ و دوست داشتني كه به ما عنايت كرده به نحو احسن سپاسگزار باشيم و ازش مراقبت كرده و صالح و سالم به جامعه تحويل بديم تا هم خدا از ما راضي باشه و هم مفيد باشه براي وطنش و دينش انشاالله

دوستان عزیز ما
عمو پورنگ
وبلاگ هانا کوچولو
خاطرات من و باسی
نیلوفر آبی
مهدیار موش کوچولو
ماجراهای مزدا و مهراد
گلبرگ مامان و بابا
برای عزیزترینم
عسل همه یزندگی مامان و بابا
دخترم همه ی آرزوهای من
ارغوان و مامان و باباش
دل آرام
پرهام دلبندم
فرشته مخصوص بهشت
عشق کوچولوی من
شیرین و زندگی
بولک و لولک
فعلاً یک عدد ژاله
امید زندگی ما
عسل عشق مامان و بابا
پگاه و پارسا
یونای من
بلاچه
پروانه در آتش
ما سه نفر
یادداشت های یک خانم شاد
گلهای گلدون
چو ایران نباشد تن من مباد
عروسک مامان
طاها(پسر خوب)
روشنی دیدگان
نرگس نفس من
فرشته های مهربون
مانا و مانیا(دخترای آسمون)
دخترم ونور چشمم
عروسک ملوس
آرین کوچولو
محمد طلا-مرد شمشیری
امیدم ریحانه
دنیای پاستیل و جوجو
امیر علی گلی از گلهای بهشت
هدیه خدا
معجزه ای برای من
دنی دردونه ی من
آزاده جون
ستاره های سربی
عزیز دل مامان بابا
کودکی من
ملوسکم
من و پسرم آرین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
خواب و پرسش و پاسخ
خاطرات مدرسه
خاطرات
خویشاوندان عزیز ما
دشت ستاره(دختر عزیزم)
علی و مدرسه(پسر مهربونم)
خاطرات بزرگ شدن من(پویان جون)
گلهای زندگی ما(فاطمه جون و محمد عرفان جون)
دوقلوهای نا همسن(فاطمه جون28 ف-سارا جون11د)
بحث آزاد و متافیزیک(پسر خاله عزیزم)

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM