
![]() |
![]() |
|
|
مهدی جونم دوشنبه 18 آبان
تلویزیون روشن بود مهدی: مامان،چرا به مرغ عشق من: نمیدونم مهدی:مگه بقیه پرنده ها من:چرا دوست دارند مهدی:عجب!!! همونموقع در مورد شتر مرغ ها صحبت میشد(تو تلویزیون) و انواع تخم شتر مرغ مهدی: مامان میشه تو خونه ازشترمرغ نگهداری کرد؟؟ من: مهدی:عظیم الجثه دیگه چیه؟ من: بزرگترین مهدی: مامان خانم من: مهدی: عجــــــب!!!!
********** دوباره وقت خواب مهدی:مامان، یک شب و روز(شبانه روز)چند ساعته؟ من:24 ساعت مهدی: دو شب وروز؟ من:48 ساعت مهدی:3 شب و روز؟ من:72 ساعت مهدی: 4 شب و روز؟ من:مهدی، کتک میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟ مهدی: من: من که از جمع اعداد به این سرعت تعجب کرده بودم مهدی: آخه من 70 رو(از72ساعت، 3شبانه روز) با 20(از 24 ساعت) جمع میکنم میشه 90 و زود 2و 4 رو هم با هم جمع میکنم میشه 6 ، میذارم کنار 90 میشه 96 دیگه. من:الهی فدات بشم مهدی:حال میکنی چه پسر باهوشی داری؟؟ من:الهی قربونت برم. ********** پی نوشت: امروز نوزدهم آبانماه مصادف با ششمین سالگرد تولد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:8 توسط حدیثه |
|
|
یکشنبه ۱۷ آبان من از مهدی مهدی:مامان امروز حرف م رو هم یاد گرفتیم مــ غیر آخر و م آخر و میتونیم بنویسیم :بام- دام- بادام- دام -بم- من: آفرین پسرم چقدر کلمات جدید یاد گرفتی مهدی: یه اتفاق زشت من: مهدی:یکی از بچه های کلاس برای بار دوم شلوارشو خیس کرد من: آخه چراااااااا؟ مهدی: من چه میدونم؟ من: عجب!!! مهدی: هیچی ادامه داد.... ولی وقتی از کلاس بیرون رفت(همون دانش آموز اول) آقای فتحی تو سالن بهش گفت اوووووووووووووووو *********** دیشب وقت خواب مهدی:مامان،چند تا چیستان می پرسم اگه جواب دادی من:بفرما؟؟ مهدی: اون چیه که ۱۲ تا تماشا چی داره و دو تا بازیکن و یک داور؟؟ تقلب کردم (چون داشت به ساعت دیواری نگاه میکرد) مهدی: آفریــــــــن من:کبریت مهدی:آفریــــــــــن من:بله عزیزم مهدی: کی توکتابهامون درباره ی خدا می خونیم؟؟ من:الهی قربونت برم همین حالا هم هر چی میخونید درباره ی خداست مهدی: مامان،هیشکی خدا رودیده؟ من: عزیز دلم خدا رو نمیشه دید ولی همه جا هست مهدی:کاش میشد ببینیمش من: مهدی جون بعضی چیزها رو نمیشه دید ،مثل دوست داشتن مهدی: نه مامان نمیتونم من: خدا هم وجود داره ولی ما نمی تونیم با چشم ببینیمش ولی تو قلبمون احساسش میکنیم مهدی: چه جالب.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:33 توسط حدیثه |
|
|
دیروز بعد ازرسیدن مهدی و علی به خونه، در مورد روزنامه دیواری پرسیدم :چطور شد؟ معلم بهداشت چی گفت؟
علی:معلم بهداشت خیلی تعریف کرد و گفت:خیلی قشنگ شده، آفرین پسرای خوبم. مهدی:خوب دیگه تحویل بگیر،اینم جایز ه ات من: خوب باید بقیه بچه ها هم کارهاشون رو به مدرسه بیارن مهدی: ******** مهدی: مامان ،احساس کوفتگی یعنی چی؟ من:یعنی احساس خستگی مهدی: خوب چرا بهش نمیگن خستگی؟؟ من: مهدی:باشه مامان عصبانی نشو من: *********
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:23 توسط حدیثه |
|
|
روز پنجشنبه تو مدرسه علی مهدی: علی ،تو مدرسه می فهمند من کاری نکردم اونوقت جایزه خبری نیست علی: چون تو هم از سهم بازی کردن با کامپیوتر مهدی: ولی من فکر میکنم تو مدرسه هم دروغ مفتی گفتند و جایزه نمی دن علی: خلاصه کارای روزنامه دیواری انجام شد و هر مطلب روی کاغذ رنگی نوشته شد تا روی زمینه اصلی چسبونده بشه بابای بچه ها گفت برای بهتر شدن کار باید از چسب" م ا ت ی ک ی "استفاده کنید تا کاغذ رنگیها خراب نشن توضیح: تو خونه صاحب این چسب جناب ته تغاری مد ظله العالی هستند مهدی:نه خیر،من چسب به کسی نمیدم علی: خوب پس اسمت از پایین روزنامه حذف میشه مهدی:خوب بشه علی: بالاخره رضایت داد و از چسب استفاده شد
اینم حاصل تلاش دو تا داداش *********** یه رول نایلون (برای جلد کتاب) ،علی از سوپر مارکت خریده بود(همینا که دو لایه هستند) و محمد با بابا شرط بندی کرده بود که این یک لایه بیشتر نداره و بابا میگفتند دو لایه است بابا وبقیه :
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:26 توسط حدیثه |
|
|
دیروز هم وروجک دفتر تکلیفش رو تو مدرسه جا گذاشته بود
پنجشنبه 14 آبان
مهدی و علی برای خوردن صبحانه سر سفره نشستند
علی:مهدی،زودباش مهدی:خوب نگو من:علی نمیخواد عجله کنی علی:نه حالا عجله کردن من مهدی:
********* وقتی مهدی صبحانه ش رو خورد من:بگو خوشگلم مهدی:این آنفلونزا اول بین خوکها بوده قبل از اینکه من اشتباهشو بگم... علی:آقای کارشناس اون تأثیره نه تسبیر مهدی و من:
*************** و حالا اون دو تا خبر خوب: پی نوشت 1: با خبر شدم که درسا جون
پی نوشت 2:امروز چهاردهم آبان ماه و دومین سالگرد تولد آرین جون ********* بعداْ اضافه شد:بالاخره با دو روز تاخیر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:37 توسط حدیثه |
|
|
دوشنبه 11 آبان
مهدی بعد از رسیدن به خونه.... مهدی:مامان ،معاون یعنی چی؟ من:معاون ، یک کلمه عربیه مهدی:چه جالب!!!!
******* امروز حرف "د" رو هم یاد گرفتیم و نوشتیم آباد – باد- داد-دَ معلمشون خواسته بود هر شب تو خونه یه دیکته بهشون بگیم بنویسن(کلمات خارج از کتاب)
******* امروز صبح(12 آبان 88)
من: مهدی-علی بیدار شید علی سریع بلند شد مهدی نشست تو رختخوابش و در حالیکه چشمهاش هنوز بسته بود من: بلند شو بچّه مهدی: نمیخوام برم مدرسه. من: بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست و اومد سرسفره مهدی:بله من: خوب معنیش چی میشه؟ مهدی:یعنی نگران نمیشم اگه سرویس بره مدرسه. من:عجب!!! مهدی:خواهش میکنم.
عشق مامان و بابا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:10 توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهدي آقاي ما در 31 اردیبهشت سال 1382 ساعت 11 شب در شهر قشنگ و تاریخی کرمان بدنیا اومد. با موهاي طلايي و شيرين كاريهاش يه عسليه ناز و دوست داشتنيه .اميدوارم بتونيم از خدا بخاطر اين هديه قشنگ و دوست داشتني كه به ما عنايت كرده به نحو احسن سپاسگزار باشيم و ازش مراقبت كرده و صالح و سالم به جامعه تحويل بديم تا هم خدا از ما راضي باشه و هم مفيد باشه براي وطنش و دينش انشاالله
|
| آرشیو موضوعی |
|
خواب و پرسش و پاسخ خاطرات مدرسه خاطرات |
|
RSS
|