تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
سوالات مهدی

دوستان و همراهان عزیز سلام

 

امیدوارم حال شما و جگر گوشه هاتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مراد.

ایام با برکت ماه رجب المرجب رو بهتون تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال خواهانم که طاعات و عبادات شما عزیزان مقبول درگاهش واقع شده و همگی حاجت روا باشید انشاءالله.

 

بعد از این مدت نوشتن از مهدی و کارهای جدیدش واقعاً سخته(چون منم تنبلیم گل کرده اونم از نوع صد پر)ولی سعی میکنم براتون از مهدی و کارهای جدیدش بنویسم.

امروز جاتون خالی همراه بچه ها برای شرکت در جشنواره گل و گلاب لاله زار (120 کیلومتری کرمان)ساعت 6 صبح از خانه حرکت کردیم هوا خیلی عالی و دلچسب بود(کمی سرد بنظر می رسید)مهدی که تازه از خواب بیدار شده بود....

مهدی:مامان یادته دیروز گفتم برام دستکش بخرید،گفتی حالا تابستونه؟من واسه امروز می گفتم ببین چقدر هوا سرد شده ،اگه سرما بخورم فقط و فقط تقصیر توئه.آخ

من: نه آقا ،سرما نمی خوری ،چون از خواب بیدار شدی فکر میکنی سرده ،حالا بریم سوار ماشین بشیم اگه سرد بود خودم یه فکری برای دستهات و سرما نخوردن میکنم.

مهدی:از من گفتن بود دیگه خود دانیعینک

من:

******

بخاطر شلوغ بودن محل برگزاری جشنواره و ترافیک ،من به بابای مهدی گفتم خوب همینجا بایستیم ،اینهمه ماشین اینجا ایستادند و تو محوطه چادر زدند چه اشکالی داره اینجا؟محمد ،دادش بزرگه مهدی میگه:مامان ،ظهر اینجا هوا داغه و چادر مثل کوره میشه اونوقت چیکار کنیم؟

مهدی:مامان کوره یعنی چی؟

من:کوره جای بسیار داغیه که برای پخت خشت خام ازش استفاده می کنن تا خشت خام به آجر تبدیل بشه.

مهدی:خوب اونوقت ما تو چادر که مثل کوره شده به چی تبدیل میشیم؟خیال باطل

من:  مهدی جان بس کن عزیز دلم ،حوصله آدمو سر می بریکلافه با این سؤالاتت!!!

مهدی: قهرمامان یادت باشه چطور سر بالا جواب میدیfeeling beat up و منو تحویل نمیگیریyes3.gif

من: جل الخالق ،من کی سر بالا جواب دادم  بچّهههههه؟؟؟؟

مهدی:ابروهمین الان

 

******

رسیدیم به گلزارهای گل محمدی که هوا پر بود از عطر دل انگیز این گلهابغل ،مهدی میگه مامان اینجا بوی شربت گلاب میاد مگه نه؟بازنده

من :آره عزیزم ،آخه از همین گلها ،شربت گلاب رو می گیرند.

مهدی:چه طوری می گیرند؟

من:با وسیله مخصوصی که برای همین کار درست شده.

فاطمه همون موقع یه گل محمدی رو چیده بود به دست من داد و گفت تقدیم به مامان عزیزم.منم تشکر کردم و گفتم ولی بچه ها دیگه گل نچینید .همونموقع دیدم مهدی هم یه گل دستشه و آورد بطرف من و گفت :این گل تقمیم(بر وزن تقدیم)به مامان مهربونم.منم که مثل بقیه نتونستم جلوی خندم رو بگیرم قهقههگفتم الهی فدای دستای کوچولوت برم که گل تقمیم(بر وزن تقدیم) میکنه.دیگه خندید و رفت پی کنجکاویوقت تمام و همینطور تا همین الان که رسیدیم خونه سؤالهای عجیب غریبش همچنان ادامه داره.....آخ

 

خوب و خوش باشین

دوستتون داریم

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 17:3 | لینک ثابت |

بچه ها و ا ن ت خ ا ب ا ت

بحث ان ت خ ا ب*ات اینجا هم داغه

دو شب پیش که مشغول دیدن مناظره بودیم علی و مهدی هم تو بالکن ایستاده بودند و ماشین هایی که از خیابون رد میشد رو نگاه میکردند و اظهار نظر میکردند ماشینها با عکس نامزدهای انتخاباتی (می ر ح س ین و اح م د ی ن ژاد)تزئین شده بود علی که طرفدار پر و پا قرص" م و س و ی "ِ و از بالکن وقتی ماشینی با عکس "م و س و ی" رد می شد با صدای بلند می گفت ای ولله، و مهدی  هم که بیطرفه فقط ابراز احساسات علی و مردم خیابون رو تماشا میکرد. بعد از چند لحظه مهدی اومد تو اتاق و رو به من میگه مامان تو و بابا میتونید رأی بدید؟گفتم بله .پرسید:خوب حالا به کی میخواهید رأی بدید؟ گفتم خوب معلومه دیگه :م ی ر حس ی ن م و س و ی .دیدم با خودش  میگه بیچاره "ر ض ا ی ی "اصلاً طرفدار نداره تا عکس بچسبونن رو ماشین و بوق بزنن و جیغ بزنن !!!

پرسیدم تو طرفدار ر ض ا ی ی هستی؟

گفت:نه بابا ،من فقط دلم براش سوخت ،من طرفدار خودم هستم!!!

بعد از تموم شدن برنامه مناظره بابا به مهدی : لامپها رو خاموش کن ،بگیر بخواب!!!

مهدی:بابا بگیر بخواب یعنی چی؟ چی رو بگیرم؟؟اینکه میگی اشتباهه بابا ،باید بگی مهدی لامپها رو خاموش کن و بخواب.

من :

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 8:36 | لینک ثابت |

وروجک حاضر جواب ما

 

دوشنبه 21 اردیبهشت

 

مهدی:اگه از من بپرسند بهترین روز کدوم روزه؟میگم:همانروزی که بازی بابابزرگ بود ،همانروزی که مبین بود و صالح بود ،همانروزی که علی بود ...این روز بهترین روز بود.

 

همینطور که در حال گفتن جملات بود زلزله شد و زمین شروع به تکون خوردن کرد من گفتم مهدی متوجه شدی زلزله اومد؟

مهدی:وای چقدر با حال بود ،زلزله خیلی با حاله (با خنده)

من:آره همیشه که اینقدر با حال نیست ،بعضی وقتها با حالتر هم میشه

مهدی:کـــِِی؟

من:وقتی سقف هم رو سرمون خراب شد دیگه!!!

مهدی:آهان حواسم نبود

 من:

*****

مهدی:مامان من شیر میخوام،پول بده برم شیر بخرم

من:آخه امروز یه پاکت شیر کاکائو برات خریدم ،هر چیزی به اندازه ش خوبه ،زیاد خوردنش ضرر داره ،تازه من رو گنج ننشستم که دم به دقیقه ویارت گل میکنه ،چیزی هوس میکنی

مهدی:مامان خیلی بی معرفته

من:آخه چرا؟؟

مهدی:چون هر وقت میگه :علی برو یه سطل ماست بخر ،علی میگه چشم ولی حالا که من میگم شیر میخوام میگه نــــــــــــــــــــــه

من: خوب تو که علی نیستی ،مهدی هستی!!!

مهدی:خوب فرقش چیه؟؟بالاخره منم بزرگ میشم باید نوکر تو بشم دیگه

من:

بعد از گذشت نیم ساعت دو تا لاک(قرمز و صورتی)رو آورده و به من میگه پاهاتو صاف بذار جلوی من میخوام ناخنهاتو لاک بزنم

من:   من نمیخوام لاک بزنم،نمیتونم نماز بخونم

مهدی در حالیکه پاهامو نگاه میکرد سر لاک رو باز کرد و مشغول لاک زدن شد ،حالا بماند که چقدر روهم روهم لاک زده و دور ناخن ها هم لاکیه ،بعد میگه مامان حال میکنی چقدر هنرمندم؟؟؟

من:

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 9:50 | لینک ثابت |

دنیای شیرین کودکان

دوستان عزیز و مهربانم سلام

امیدوارم در این هوای مطبوع بهاری حال همگی خوب باشد و روز و روزگار بر وفق مراد.

به لطف خدای بزرگ و متعال و دعای دوستان ما هم خوبیم.

و اما ته تغاری و شیطنتهای کودکانه،مطابق معمول وروجک خان حاضر جواب ما مشغول آموزش در پیش دبستانی هستند و هنوز که هنوزه هر وقت برای برگشتن به خونه میرم دنبالش معلّم ازش شکایت داره که امروز مهدی نقاشی شو کامل نکرد و وقتی دلیلشو خواستم که این طرز نقاشی رنگ کردن یعنی چی؟ Painterخیلی خونسرد گفت:یعنی اینکه اصلاً حوصله ندارم نقاشی کنم.

و مامان که بنده باشم بسی خجالت کشیدم و مهدی جان هم بسی خندید و باز هم معلّم را خشمگین نمود.گرچه بابا جان مهدی عقیده دارند نباید به بچه فشار آورد و اونو مجبور به کارهایی کرد که دوست نداره انجام بده ،ولی منم هر چی التماسش میکنم که آخه نقاشی هاتو با حوصله بکش ببین چقدر قشنگتر میشه !!!مهدی در کمال خونسردی میگه مامان دلت خوش ِ ها وقتی حوصله ندارم چه طوری با حوصله بکشم؟؟؟

****

چند روز پیش علی یه کتاب بخوانیم و بخندیم (ل ط ی ف ه) آورده بود خونه و برای مهدی با صدای بلند میخوند و دو تایی می خندیدند حالا از اون روز هر وقت ببینه من نشستم و دارم ت ل و ی ز ی و ن می بینم یادش میاد برام تعریف کنه مثلاً همین دیشب :

مهدی: مامان بذار برات ج و ک بگم.

من:باشه بذار سریال تموم بشه بعد تعریف کن.

مهدی: نه مامان ،الان حسش خوبه ،بعد که دیگه حسش خوب نیست.

من:خوب تعریف کن

مهدی: یه وار(بار) از یکی می پرسن خصوصیات شلوار کُردی رو بگو ؟میگه:زیبا ،جادار ،مطمهن (مطمئن)

منم که مثلاً می خواستم خودمو قرص و محکم بگیرم و سریال رو می دیدم نشد جلو خودمو بگیرم و خندم گرفت

مهدی هم که خوشش اومد ج و ک  گفتن رو همینطور ادامه داد تا ساعت 12:30 شب.بابا جان هم که امروز صبح زود باید بطرف فرودگاه می رفتند بسی عصبانی شده بود و می گفت سر و صدای شما دو تا (من و مهدی) باعث میشه خواب بمونم و فردا به پرواز نرسم.

دیگه به هر ترفندی بود مهدی خوابش برد و خدا رو شکر امروز صبح بابا هم سر ساعت به فرودگاه رسید.

خوب و خوش باشین

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 8:14 | لینک ثابت |

از محبت تک تک شما سپاسگزارم

مهربانان و دوستان عزیزم سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه و روزگار بر وفق مرادتون باشه و ایام به کام.

صمیمانه از خداوند متعال میخوام که دلهای مهربون شما همیشه شاد باشه و در کنار عزیزانتون با آرامش و لذت روز و روزگار بگذرونید.

ضمن عرض تبریک و شاد باش به مناسبت سال جدید به تک تک شما عزیزان ،از همه بزرگواران و گلچهرگان بخاطر کوتاهی در آپدیت وبلاگ پوزش می طلبم،امیدوارم منو ببخشید که باعث نگرانیتون شدم.

مدتی نمی تونم چیزی بنویسم البته زیاد مهم نیست فقط حس و حال نوشتن رو از دست دادم،همه حالشون خوبه و زندگی در جریانه .

التماس دعای فراوان

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 9:21 | لینک ثابت |