تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
خدايا صد هزار مرتبه شكر

 

سلام دوستان عزيز و مهربونم. Hello 

سلام بر مامان هاي خوب و مهربون ِ آرش جون، ارغوان جون  پرنيان جون ،دل آرام جون جون و آرام عزيزكه با كامنتهاي پر مهرتون به من دلگرمي دادين.

همه ي شما ها و دلبندانتون رو دوست دارم و براي شما و جگر گوشه هاتون آرزوي سلامتي و شادكامي ميكنم.

 

*******

خداي خوب و عزيزم تو را شكر گزارم كه به لطف بيكران تو و دعاي اين مادران ِ مهربون بعد از چهار شبانه روز بالاخره تب ِ مهدي قطع شد و ديشب بعد از چهار شب ،اولين شبي بود كه مهدي نازنينم راحت خوابيد.

باز هم از همه ي شما مهربانان كه هر يك نشانه اي از مهربوني خدا روي زمين(مادر=نشونه ي مهربوني خدا روي زمين) هستيد تشكر و قدرداني ميكنم و دست يكايك شما عزيزان را از راه دور ميبوسم.اميدوارم دلبندانتون هميشه سلامت و شاد باشند كه نهايت آرزوي همه ي پدرها و مادرها همينه.

دلهاي مهربونتون مملو از شادي و لبهاي قشنگتون مزين به لبخند رضايتمندي.

 

تقديم به مامانهاي خوب و مهربون آرش-ارغوان-دل آرام-پرنيان و ارام عزيز

 

**********

 

خدايا صد هزار مرتبه شكر

 

**********

ته تغاري ِ من و بابا مهدي ِ عزيز حالش خيلي خوب شده ،ولي هنوز سرفه ميزنه ،داروهاشم ميخوره(ولي به هزار مكافات) الان هم به من گفت اگه عكس گرفتنت تموم شد يه كم ماكاروني برام بيار.ديروز ناهار ماكاروني داشتيم ولي مهدي اصلاً اين چند روز غذا نميخورد. من سهم مهدي رو توي يخچال گذاشته بودم و الان گرم كردم بهش دادم.  و يه عكس هم گرفتم(عاشق چهازانو نشستنش هستم هر وقت ميخواد چيزي رو نوش جان كنه!!!!) تو اين عكس ببينيد....

 

مهدی عزیز  در حال ماکارونی خوردن(امروز صبح)

 

*******

در آخر هم اگه دوست داشتين،  چند تا عكس از مهدي ببينيد

 1-مهدی تبدار  كه روي صندلي خوابش برده

2- مهدی بعد از يه حمام آبگرم (امروز صبح)

3- مهدی اخمو و عصباني  بخاطر عكس گرفتن مامان(امروز صبح)





نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 9:3 | لینک ثابت |

خدایا!اومدم برای مهدی دعا کنم

Mahdi joonam  Tab karde

مهدی ناز و خوشگل ما هنوز خوب نشده

خدایا! تو را به حرمت عزیز تبدار کربلا امام سجاد(ع) قسم میدهیم که:

 تب مهدی جون ما هم زود خوب بشه

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 6:26 | لینک ثابت |

مهدی هنوز مریضه

 

ماماني يه جوجه داره     يه جوجه ء مو طلا

دوستش داره ،يه عالمه     قـــد ّ تموم دنيـــــــــا

اسمش چيه؟ ؟؟؟؟     مهــــدي جون!عزيز دل ِ مامان

 

*****

چند روزه كه جوجه امون     تب كرده و مريضه

ويروش رفته تو جونش     با اون دو تا چنگولاش

مامان براش سوپ میاره     جلوی جوجه میذاره

بهش میگه: موطلا        سوپ رو بخور با اشتها

جوجه ءِ ناز و مو طلا     بايد بجنگه با ويروس

داروهاشو خوب بخوره     تا بكُشه اين ويروس

 

********

بميرم الهي كه نبينم مريض شدي

 

جوجه كوچولوي ما هنوز مريضه ،سرما خورده حسابي

 

خدايا! ازت ميخواهيم كه جوجه كوچولوي ما هر چه زودتر خوب بشه و بازم مثل قبل شيطوني كنه و اينور اونور بره و بازي كنه.

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 8:59 | لینک ثابت |

مهدي ديشب تب داشت

 

سلام

 

شب گذشته تو خواب بودم كه ديدم مهدي داره ناله مي كنه ،بلند شده بود وايساده بود سر جاش وقتي بلند شدم چراغ رو روشن كردم ديدم بچم داره مثل بيد ميلرزه و دستها و پاهاش سرده سرده...

خيلي ترسيدم و انگار يكي يه سطل آب ِ سرد ريخته باشه رو سرم ، آخه سابقه نداشت مهدي اينجوري بشه.

ميخواست بره دستشويي ، ولي نميتونست تو راه رفتنش مسلط باشه و تمتم تنش مي لرزيد ، بغلش كردم بردم دستشويي .

محكم تو بغلم گرفتمش و جلوي بخاري نشستم ولي بچم هنوز ميلرزيد ، واي خدا مهدي ِ من چرا اينجوري شده؟ به فاطمه خواهر بزرگ ِ مهدي گفتم: بابا رو آهسته بيدار كن !فاطمه بابا رو بيدار كرد گفتم انگار مهدي فشار خونش افتاده پايين بدنش سرده و داره مي لرزه(دندوناش به هم ميخورد)

بابا سريع از جاش بلند شد و يه آب ِ قند براي مهدي درست كرد ولي مهدي خيلي كم از اين آب ِ قند خورد.

دوباره خودشو چسبوند تو بغل ِ من ،منم پيچيدمش بين پتو و جلوي بخاري نشستم؛هر چند وقت يه بار چشماي قشنگش رو باز كرد و بست تا تو بغلم خوابش برد ،ولي دستها و پاهاش سرد بود و گرم نميشد. از بس ترسيده بودم دستهاي منم يخ كرده بود.

به باباش گفتم ميشه تب داره ولي تبش تو هستش كه اينطوري لرز كرده؟؟؟باباش گفت نميدونم.

ديگه ساعت حدود 3:30 بود كه دستهاش كمي گرمتر شده بود ولي پاهاش هنوز سرد بود.

خلاصه مهدي كه هيچوقت نميذاشت با پتو يا روپوش روشو بپوشيم همچين زير پتو خودشو مچاله كرده بود كه نگراني منو دوبرابر ميكرد.

 خوابوندمش كنارم و دستاشو تو دستام گرفتم ، منم خوابم برد و نفهميدم ،از تو خواب پريدم دستاي مهدي تو دستم بود ولي داغ ِ داغ ،نفس نفس ميزد از شدت تب ...

خودش هم بيدار شده بود چشماش اشك آلود بود و تند تند حرف ميزد ...

بردمش تو آشپزخونه براش يه سيب پوست گرفتم و بهش گفتم سيب رو بخور تا خوب بشي. هذيون مي گفت و معلوم بود كه تب اين ريزه ميزه ي ما رو داره اذيت ميكنه.نصف سيب رو خورد و به من گفت مامان بقيش رو خودت بخور من سير شدم ديگه،صداي اذان ميومد گفت برو نمازتو بخون دارن اذان ميگن.

پاهاشو توي آب ولرم گذاشتم ،و خودش هم شروع كرد به آب ريختن رو پاهاش اينطوري دستاش هم سرد ميشد.

خدا رو شكر تبش پايين اومد.

وقتي ديدم دوباره رفت سراغ كامپيوتر كه روشنش كنه ،رفتم دستمو رو پيشونيش گذاشتم ديدم تب نداره، نماز خوندم و صبحانه رو آماده كردم  و به خيال خودم گفتم نيم ساعت ديگه بلند ميشم و بقيه رو بيدار مي كنم كه خوابم برد تا ساعت 8 صبح...

 

مهدي هم خوابيده بود رو به روي TVو خوابش برده بود، الان بيدار شده ميگه عكسايي كه ديشب ازم گرفتي گذاشتي تو ولماگم(وبلاگ)؟؟؟ (آخه هر روز ميره و وبلاگ رو بررسي ميكنه. بقول خودش سيستم رو  فورك آفلاين (work offline) ميكنه و از historyوبلاگ خودش و آرش جون رو نگاه مي كنه.

مخصوصاً همون فيلم آرش جون كه ميگه ديگه چيكار كنيم رو خيلي دوست داره.

اينم يه عكس از جوجه كوچولويي كه ديشب از ساعت 3:10 دقيقه مامان رو خيلي ترسوند.

البته عكس رو وقتي شب ميخواست بخوابه گرفتم و اونموقع بچم اصلاً طوريش نبود.

 

الهي هميشه بخندي خوشگلم و هيچوقت مريض نشي

 

 

خدايا!بچه ها هيچوقت مريض و تبدار نشن انشاالله

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 9:26 | لینک ثابت |

زبان آموز كوچولو دوستت داريم
 

 سلام به همه

 

در مورد سي دي آموزش زبان داشتم ميگفتم:

تا دو سه روز بعد از پخش اين آگهي هر وقت بابا ي مهدي از در وارد مي شد ،مهدي قبل از هر حرفي مي پرسيد بابا برام سي دي گرفتي؟؟؟

بنده خدا بابا هم كه كلي دوندگي اينور و اونور يادش ميرفت كه به اين آقازاده ي كوچولو چه قولي داده.

بالاخره بعد از سه روز سي دي تهيه شد و در اختيار اين عزيز دل قرار گرفت.

مهدي الان يك سال كه خودش به تنهايي سيستم رو روشن ميكنه و هر جا كه بخواد تو كامپيوتر ميره و گاهي هم خرابكاري ...

خلاصه سي دي رو با خوشحالي زائد الوصفي از بابا گرفت و بطرف كامپيوتر رفت و سيستم رو روشن كرد و سي دي رو گذاشت نشست رو صندلي،بعد از معرفي شركت سازنده ي سي دي ،شعر الفباي انگليسيABCD… با ريتم بسيار شاد و قشنگي شروع شد كه اين زبان آموز ِ كوچولو خودش رو ،روي صندلي تكون ميداد (مخصوصاً سر و گردنش رو) و فعلاً نميدونست اينا كه ميشنوه چيه؟ و يعني چي.

 

Ok رو خوب ميشناسه ،از بابا پرسيد: بابا  اين  كه ok نداره ....

بله...كار آقا مهدي اين شده بود كه از هر فرصتي استفاده ميكرد و سي دي رو ميگذاشت و مي نشست مشغول يادگيري.

ابتدا متوجه نمي شد زبان يعني چي؟ مثلاً از من مي پرسيد: مامان عكس گربه رو نشون ميده ولي ميگه cat؟؟؟؟من براش گفتم : اين يه زبون ديگه است مال ِ يه كشور ِ ديگه. الان كه حدود يكماهي ميشه از اين سي دي استفاده ميكنه الفبا رو كامل ياد گرفته ،رنگها رو هم همينطور،بعضي ميوه ها و غذاها، و حيوانات رو و همينطور بچه ،مامان ،بابا و....

 

مهدي -زبان آموز كوچولو و دوست داشتني ما:*

صبح كه از خواب بلند ميشه  ميره سيستم رو روشن ميكنه بعد رو ميكنه به من ميگه مامان كارم كه تموم شد صدات مي كنم تو برو به به كارهات برس تا كار ِ من تموم بشه...

حالا كار آقا از 8:30 كه شروع بشه تا 11:30 تموم ميشه و اونموقع هم ميخواد تو  paint   نقاشي كنه ...

خوابيدنش خيلي بامزه است هر جوري كه بخوابونيمش بعد از چند دقيقه ميبينيم پاهاشو روي هم انداخته و دستاشم روي سينش گذاشته ...

 

فداي خوابيدنت عزيزدلم

 

البته تو عكس بالا هنوز به مرحله دست روي سينه گذاشتن نرسيده (تابستان۸۵)

 

شعرهايي كه بلده : حسني يه جوجه داره- پاييز- يه توپ دارم ...- چوپونه كجاست؟؟- گل گل ،گل اومد- شعرهايي كه عمو پورنگ هم ميخونه همشو بلده...

 

ديروز رفته چتر علي رو از تو كمدش برداشته و يكي از سيمهاش رو شكسته بهش ميگم چرا خرابكاري مي كني تو؟ ميگه : من ديگه مامانت نيستم باهات قهرم...خندم گرفته (آخه داشت حرفهايي كه هميشه اذيت ميكرد ،من بهش ميگفتم ،مي گفت) ميگه: خنده نداره ،قهرم.

گفتم: آخه بي اجازه نبايد دست به وسايل داداشت بزني، ميگه الان داره بارون مياد ،علي آقا هم كه مدرسه است چطور ازش اجازه بگيرم؟؟ميگم : بايد صبر كني تا از مدرسه بياد بعد اجازه بگيري ،ميگه: تا اونموقع بارون هم نمياد كه.

 

 

اي شيطونك عزيز:*

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 7:59 | لینک ثابت |

3
 

 

بنام خدا

 

قرار بود شيطونيها و شيرين كاريهاي اين ته تغاري ِ عزيز و دوست داشتني رو بنويسم:

 

تا  يكي دو ماه ِ پيش بُردن ِ شامپوها (كه تازه خريداري شده بود) به داخل حمام و باز كردن و ريختنشون تو چاه كار هميشگي ِ آقا مهدي بود. فقط كافي بود يه لحظه ازش غافل مي شديم بعد آقا رو تو حمام در حال ِ ارتكاب ِ جرم (معمولاً كار از كار گذشته بود) پيدا ميكرديم تازه با افتخار مي گفت: شامپوي بابا بوي خوبي ميده و شامپوي من و علي بوي شكلات ميده و...

حتي يه دفعه بابا آقا مهدي رو يه پشت دستي ِ جانانه هم مهمان كرد ولي مهدي چون ميدونست كارش اشتباه بوده گريه هم نكرد و فقط با اخم و ناراحتي به بابا نگاه كرد و از حمام بيرون اومد.

شيطون كاريه بعديش از اين قرار بود كه: شب وقتي همه خواب بودند اين خرابكار ِ كوچولو بيدار ميشد و به اتاق ِ فاطمه خواهر بزرگش ميرفت و سراغ دفتر و كتابها (اينو ما صبح روز بعد كه فاطمه با داد زدن ِ اينكه كي دست زده به كتابهاي من؟؟؟؟مطلع ميشديم) مي رفت و با كشيدن نقاشي يا امضا كردن تكاليف قبل از معلم  مي پرداخت يا  به كُمُد اسباب بازيهاي علي پاتك ميزد و با اونها بازي(بعضي وقتها هم خرابشون ميكرد)البته نا گفته نماند كه ما هر وقت اسباب بازي مي خريديم دو تا (يكي براي علي و يكي براي مهدي) از دو رنگ مختلف مي خريديم كه نه تبعيض گذاشته باشيم و نه اشتباه بشه !ولي آقا مهدي از بس باهاشون بازي ميكرد زود خسته ميشد و بعد اسباب بازي رو نابود ميكرد.

 

تا اينكه چند وقت پيش(حدود يكماه پيش) آگهي هاي بازرگاني در مورد يك سي دي آموزش زبان تبليغ مي كرد از همون موقع مهدي پاشو كرده بود تو يه كفش كه بابا براي منم سي دي بخَر.بابا هم طبق معمول بدون ِ چون و چرا پذيرفتند كه در اولين فرصت اين سي دي رو تهيه كرده و در اختيار ِ آقا مهدي بگذارند...

 

مهدي و داداش گلش "علي آقا"

 

مهدي و علي پسراي ناز و دوست داشتني ِ من و بابا

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 7:8 | لینک ثابت |

عکسهای آقا مهدی

 

چند تا عکس از مهدی:

الهي فداي تو برم من عزيز دل مامان

فداي ژست گرفتنت

فدات بشه مامانت

قربون خنده هات

صد سال زنده باشي گل نازم

به چي فكر مي كني آقا خوشگله؟؟

خدايا ازت ممنونم بخاطر اينهمه لطف

بدون ناز آوردن عزيزي پسر خوشگلم

حالا فكر ميكنه نميشه ازش عكس گرفت

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 18:46 | لینک ثابت |

مهدي و نقاشي

 

سلام

 

تصميم گرفتم شيرين كاريهاي مهدي رو اينجا بنويسم تا وقتي بزرگ شد نخواد براي بچه هاي گُلش

 

خيلي سخت بگيره.

 

مهدي-مهر 1385-نمايشگاه گل و گياه -كرمان

مهدي در يك شب بهاري سال1382 در بيمارستان ارجمند در شهر كرمان متولد شد . زمان تولد قدش 52 cm و وزنش 500/3kg بود.

مهدي پسر بسيار بازيگوش و مهربون و دوست داشتنيه.

7 ماهگي به تنهايي نشست و در 1سال و سه ماهگي در مكه مكرمه كنار كعبه خانه ِ امن خداوند اولين قدمهايش را به تنهايي برداشت.

 

حرف زدن رو هم خيلي زود ياد گرفت.

و اما بعد از سه سال از تولد علائق مهدي از اين قرار است:

نقاشي كشيدن رو خيلي دوست داره ،البته براش فرقي نميكنه كجا نقاشي كنه ...

از دفتر نقاشي گرفته تا ديوار اتاقش و بعضي وقتها كه از دفتر و ديوار خسته بشه توي paint كامپيوتر...

 

نقاشي روي ديوار-آبرنگ_ يه خرگوش

هنوز بعضي از كلمات رو غلط تلفظ مي كنه مثلاً پُخَك=پفك ببخشيد حضور ذهن ندارم اگه يادم اومد ميگم ديگه چي رو اشتباه ميگه.

 

بخاطر شيطنتها و شايد بعضي خرابكاريهايي كه تو ي خونه انجام ميداد يه روز صبح بردمش مهد كودك ولي همينكه خواستيم وارد مهد بشيم گفت: اينجا ديگه كجاست؟ من نميام ، اينجا اصلاً زمين فوتبال نداره ،مگه من بچه ام كه منو ميخواهيد اينجا ثبت نام كنيد؟و من هم گفتم باشه برگشتيم خونه.

به حرف خواهر و برادراش گوش ميكنه حسابي ،حالا نميدونم از ترسه يا دوست داره گوش بده؟ ولي فقط به علي كه 3 سال از خودش بزرگتره ميگه علي آقا و بقيه رو تنها با اسمشون صدا ميزنه. كه گفتن علي آقا براي مامان بزرگ و خاله ها هم جالبه و ميگن علي رو دوست داره ،ولي من فكر ميكنم يه دفعه علي كاري رو انجام داده بوده كه باباش پرسيده كي اين كارو كرده ؟؟منم گفتم: علي آقا(من با طعنه گفتما) از اون روز ياد گرفته بگه علي آقا.

از خرابكاريهاش نميدونم چي بگم؟؟؟

 

تو ماه محرم رفته بودیم زیارت عاشورا و مهدی هنوز نمیتونست راه بره و چهار دست و پا میرفت ُ توی حسینیه بودیم و روحانی مجلس داشت در مورد عاشورا سخنرانی میکرد ُ مهدی هم پیش باباش بود یه دفعه دیدم مهدی با سرعت تمام داره بطرف تریبون روحانی میره حالا منم هر چی انتظار می کشیدم تا شاید بابای محترم بلند شن و این پسر شون رو بگیرند انگار نه انگار حالا رفته بود سیم میکروفن رو می کشید تازه دعواشم میومد که لابد چرا نمیده آقا مهدی سخنرانی کنه؟ تمام خانمهایی که منو می شناختند و میدونستند این آقا کوچولو پسر منه نگاهم میکردند و می گفتند : مهدی رو ببین ُ انگار به دلش ننشسته حرفهای این آقا و میخواد خودش سخنرانی کنه.

وقتي 1 سال و نيم داشت ،نيمه شب ديدم كنارم وايساده و داره صدام ميزنه توي تاريكي اتاق چيزي نميديدم دستش رو گرفتم از اتاق اومدم بيرون و چشمتون روز بد نبينه همينكه خوب نگاه كردم (خواب از سرم پريد) ديدم كرم مرطوب كننده (با رايحه توت فرنگي از كيش باباش برام هديه آورده بود) رو ماليده بود به موهاش ،دستاش ،پاهاش و حسابي خودش رو چرب و چيلي كرده بود ،حالا هر چي هم اضاف آورده بود روي ميز TVو....

 

منم كه هم عصباني شده بودم هم خندم گرفته بود نميدونستم بخندم يا اخم كنم؟ مهدي هم متعجب بهم نگاه ميكرد.

ساعت 1 بعد از نيمه شب بود كه چاره اي نديدم جز اينكه ببرم و موهاشو بشورم، مهدي هم كه عاشق حموم و آب و آب بازي...

همينكه گذاشتمش توي وان يه لايه چربي روي سطح آب جمع شده بود مهدي هم كه تا حالا همچين صحنه اي رو نديده بود به من گفت: واااي...

اونشب 4 دفعه موهاشو با شامپو شستم ،تا موهاش تميز شد وقتي خشكش كردم و لباسش رو پوشيدم و آوردمش بيرون كنار قوطي خالي ِ كرم نشسته و با دستش نشونم ميداد كه تموم شد و لبش رو هم به دندون گرفته بود  (يعني ناراحته) بعد از اينكه خوابش كردم و مطمئن شدم كه اين خرابكار كوچولو خواب رفته، براي تميز كردن اين كرمهايي كه به اينور و اونور ماليده بود مجبور شدم يك ساعتي بيدار بمونم.

يه دفعه ديگه فكر كنم يكسال و 8 ماه داشت كه با موبايل باباش ميخواسته چايي شيرين كنه و باعث شد ديگه موبايل به دردي نخوره،

 يه بار ميخواستم برم جايي كه بُردم گذاشتمش خونه مامانم و قتي برگشتم مامان گفتند:

يه دفعه ديدم همه هستند مهدي نيست هر چي هم صداش كرديم جوابي نميداد ....

سطل روغن رو مامان ميگذاشتند روي زمين كنار اجاق گاز توي آشپز خونه ،مهدي هم اگه كنار ِ سطل روغن می ایستاد كسي نميديدش چون گوشه ِ ديوار بود و مهدي ريزه ميزه ...بلــــه ديگه تا تهشو خوندم كه چي شده بود....

در ِ سطل رو برداشته بود و دوباره همون كاري كه با كرم مرطوب كننده انجام داده بود با سطل روغن مامان بزرگ و ماليدن روغنها به سر و صورتش....

اون روز هم مامان برده بودنش حموم و شسته بودن البته هنوز بوي روغن نباتي ميداد...

حالا بيرون آوردن تمام ظرفهايي كه تو كابينتهاي پاييني بودند كه جز كارهاي قابل تحمل ِ هر روزش بود. يا ريختن ِ خاك گلدونها روي زمين يا شكستن برگهاشون كه ديگه از دست اين مهدي بايد هميشه گلدونها رو جايي مي گذاشتيم كه دستش نرسه...

اينا مال بچگيهاش بود الان مهدي آقا شده واسه خودش تو پست بعدي حتما ً مي نويسم كه چه كارهاي خوبي ياد گرفته و انجام ميده...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 7:29 | لینک ثابت |

 
<