تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
مامان که بچه نیست!!!

روز یکشنبه ۲۷ خرداد هفتمین سالگرد تولد علی بود ولی بخاطر مصادف شدن با شب شهادت حضرت فاطمه(س) جشن تولد نگرفتیم.ولی بابا برای علی هدیه گرفته بود.یه اسباب بازی که بصورت مسابقه دو تا ماشین روی جاده...روز سه شنبه من مشغول تمیز کردن خونه بودم که علی بهم گفت مامان می آیی با هم بازی کنیم؟؟؟(چون برای کنترل دو تا ماشین باید دو نفر با هم بازی میکردند)منم چون زیاد کار داشتم گفتم:نه !من کار دارم....دیدم آقا مهدی گفت:علی آقا!مامان که بچه نیست بیاد با تو بازی کنه!!!!

 

قربون حرف زدنت برم من عسل مامان:*

مامان! اجازه میدی بریم بازی؟؟؟

فدای چشمهای قشنگت برم من:*

عزیز دلم !مهدی گلم!خیلی دوستت دارم

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 10:58 | لینک ثابت |

معامله!!!

از پنجشنبه شب تا دوشنبه شهادت حضرت فاطمه(دیشب) بمدت 5شب عموی من تو خونه شون مراسم عزاداری داشتند و ما هم از جمعه هر شب بعد از نماز مغرب و عشا با بچه ها به مراسم میرفتیم و هم فامیل رو می دیدیم و هم از مراسم استفاده میکردیم دیشب که ختم مجلس بود از شبهای قبل شلوغتر بود منم جلو نرفتم و همونجا نشستم قبل از شروع حدیث شریف کسا یکی دو دفعه مهدی میومد کنارم و صدام میزد (حضور و غیاب)و دوباره با بچه ها مشغول بازی میشد منم سرمو انداخته بودم پایین که حواسم جمع ِ صحبتهای مداح باشه،وقتی سرمو بالا گرفتم دیدم آقا مهدی دو زانو جلوی مادربزرگم نشسته و چون فاصله ام از اونها زیاد بود نمیتونستم بشنوم یا بفهمم آقا مشغول چه مذاکراتی هستند...خلاصه مراسم تموم شد و سفره ی شام رو پهن کردند اتفاقا من اینطرف سفره جلوی دختر عمه ام و مادربزرگم بودم که دختر عمه ام گفت:حدیثه!مهدی وقت دعا اومده بود پیش ما و ننه جان(مادربزرگم)بهش گفت:مهدی !بیا یه بوس به من بده تا دلم حال بیاد من گفتم:خوب! دختر عمه ام: بعد مهدی رو به ننه جان گفت که :اگه من به شما بوس بدم ،شما در عوض چی به من می دین؟ ننه جان  یه شکلات به مهدی داد بعد مهدی گفت:خوب حالا درست شد ،منم یه بوس به شما میدم.

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

شلوار کارمندی!!!

 

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

چند روز پیش که میخواستیم بریم بیرون و مهدی برای بیرون رفتن لباس میپوشید...بهش گفتم مهدی با بلوز و شلوارک بیا !!مخالفت کرد(مثل همیشه)و گفت:نه من باید شلوار بپوشم.گفتم :مهدی شلوارت کثیفه نشستم.

مهدی:مامان!من یه شلوار کارمندی دارم اونو میپوشم(یه شلوار لی داره که کمربند روشه)کارمندی بودن این شلوار بخاطر کمربندشه

 

 

jigare maman

قربون پسر گل و خوشگلم برم من

Asale maman

ببخشید عکس تار افتاده

پ ن: تولد دل آرام عزیز رو از صمیم قلب تبریک و شاد باش عرض می کنم و براش بهترین آرزوها رو دارم.امیدوارم در پناه خدای متعال و در کنار بابا و مامان مهربونش سالهای سال این روز قشنگ رو جشن بگیرند و شاد و سلامت باشند

تولدت مبارک دل آرام جون:*

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 9:37 | لینک ثابت |

دعاهای مهدی

دو ستان عزیز و مهربونم سلام.

امیدوارم حالتون خوب باشه و آخر هفته خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.آقا مهدی ما هم خدا رو شکر خوبه. فقط مورد حمله ی پشه ها قرار گرفته و تمام صورت نازشو خوردن.پلک چشم راستش یه کم متورم شده چون فکر میکنم دو سه دفعه نیش زده باشه

فدای خنده هات برم من عسل مامان

دیشب مهدی مشغول نگاه کردن تبلیغات تلویزیون بود که ازش پرسیدم ؟؟؟مهدی میشه چند تا دعا کنی؟؟؟گفت باشه.دستهاشو آورد بالا و گفت:دعا میکنم علی باهام دوست بشه...داداش علی هم کنارش نشسته بود با خنده گفت:الان هم که باهات دوستم.و مهدی رو تو بغلش گرفت و منم ازشون عکس گرفتم....

قربون داداش های مهربون بره مامانشون:*:*

باز مهدی گفت:دعا میکنم محمد پلی استیشن شو بده به من بازی کنم....دعا می کنم برم رو هوا(یعنی پرواز کنم)....دعا میکنم کسی دعوام نکنه....و علی هم با هر کدوم از این دعاها غش غش می خندید و می گفت:اینا دیگه چطور دعاهاییه!!!؟؟؟

پ ن: تولد پویان عزیز رو به خانواده محترمش خصوصا مامان پویان و بچه های وبلاگستان تبریک و شاد باش عرض میکنم.البته باید بگم که ۸ روز از تولد پویان جون میگذره ولی من امروز با خبر شدمو از صمیم قلب از خدای بزرگ براش آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم پویان کوچولو به این دنیا خوش اومدی.

پویان جون خوش اومدی:*

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 8:1 | لینک ثابت |

کنجکاوی و درس جدید...

دوستان عزیز و مهربونم سلام

امیدوارم حال همه شما و جگر گوشه هاتون خوب باشه.آقا مهدی ما هم حالش خوبهو مثل همیشه مشغول شیطنت و بعضی وقتها کنجکاویالان حدود دو هفته است که ما توی حیاط میخوابیمامروز صبح هوا کاملا ابری ولی خوشایند(مثل هوای شمال وقتی میخواد بارون بباره).وقتی مهدی رو بیدار کردم که صبحانه بخورهطبق معمول اول کمی توی رختخواب نشستبعد هم با دستش یه تار عنکبوت که بین دو تا از نرده های تراس تنیده شده بود رو به من نشون داد و گفت:مامان !این چیه؟؟اول که دقت نکرده بودم گفتم هیچی...مهدی گفت:مامان خوب نگاه کن!!دیدم درست میگه یه چیزی هست....بهش گفتم:تار عنکبوتمهدی هم با دقت بهش نگاه کرد و گفت: علی ! محمد(دو تا داداش ها)بیایید تور عنکبوت رو ببینیدمحمد گفت:مهدی !تور نیست تاره!!!محمد یه دونه مورچه بالدار پیدا کرد و اونو توی تور انداخت که ببینه آیا عنکبوت هم اونجا هست یا نه؟؟؟یه دفعه یه عنکبوت از تو نرده بیرون اومدو مورچه بالدار رو که هنوز زنده بود رو با خودش به داخل لوله بردمهدی متفکرانه این صحنه رو تماشا میکرد بعد از من پرسید:مامان این مورچه زردها چیکار به ما دارند؟؟؟فهمیدم که دلش برای مورچه سوختهگفتم:بذار جای نیششون که دیشب تو رو گاز گرفتنو بهت نشون بدمو دستشو که مورد حمله ی مورچه زرد قرار گرفته بود رو بهش نشون دادم.به دستش نگاه کرد و گفت عنکبوت دیگه چی رو میبره تو خونه اش؟گفتم:مگس و....گفت:وای داره حالم بد میشهچه غذاهای بدی این عنکبوت میخوره....اینم  آموزش درس راز بقای امروز  به مهدی

 

عزیز دل مامان در حال کتاب خوندن

مهدی این کتاب(کوچولوی پاکیزه کیه؟؟؟)رو از حفظه وقتی میگیره دستش کامل و بدون اشتباه میخونهو هر کی کنارش باشه فکر میکنه بلده بخونه

               قلب مامان کیه؟؟خوب معلومه منم دیگه(مهدی)

فدای مهدی گلم برم که عاشقه کتاب خوندنه

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 9:22 | لینک ثابت |

حکومت نظامی

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و شماها که مامانتون کارمنده در کنار مامان و بابا حسابی خوش گذرونده باشید.ما هم به لطف خدا خوبیم. امتحانات داداش محمد و آبجی فاطمه هم تموم شد و خونه از حالت حکومت نظامی کمی خارج شدآخه همش باید صدای تلویزیون رو کم میکردیم یا ضبط روشن نمیکردیم بازی و بدو بدو اصلا و ابدا ای بابا پس باید چیکار کنیم؟؟؟حالا زیاد نگران نشید چون ما بعضی وقتها یادمون میرفت و بازی و بدو بدو میکردیمولی بعدش میدونید چی میشد؟؟؟صدای باز شدن در اتاق داداش محمد و بعد رو به رو شدن با چهره ی عصبانی داداش محمدو فرار من و داداش علی و جستجو برای پیدا کردن سوراخ موشمیپرسین چرا؟؟؟چون قایم شیم دیگه.

حالا فاطمه هم درس میخوند ولی خدا خیرش بدهما رو نمی ترسوند میرفت تو اتاقش در رو می بست و درس میخوند.

آره جونم براتون بگه هنوزم نیمچه حکومت نظامی برقراره اگه بلند با هم صحبت کنیم میگن:جیغ نکشینمحمد جمعه امتحان تیزهوشان داره(ورودی دبیرستان تیزهوشان)...

گزارش کار محمد به اینصورته که: صبح بعد از خوردن صبحانهمیره حمام یه دوش آبگرم میگیره و میره توی اتاقشتا درس بخونه و خودشو برای امتحان روز جمعه آماده کنهمن دلم میسوزه که تو این دو روز باید انرژیمونو برای بازی سرکوب کنیم.انشاالله این امتحان رو با موفقیت بگذرونهو ما هم بدون دلهره از کتکبتونیم بازی کنیم

پ ن:تولد ارغوان جون رو از صمیم قلب تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار عزیزانش جشن بگیره.

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 11:0 | لینک ثابت |

ماجرای خوانندگی
 

آقا مهدی ما به لطف خدای بزرگ و مهربون و دعای دوستان عزیز حالش کاملا خوب شده و خدارو صد هزار مرتبه شکر دوباره مشغول شیطنت و بازیگوشیه.

عشق همه تو خونه ی ما=مهدی:*

البته این عکس رو ۳۱ اردیبهشت(تولد ۴سالگی)ازش گرفتم

مهدی ما جدیدا یاد گرفته که آهنگهای بنیامین(بچم عشق بنیامینه)  رو کامل و بدون اشتباه بخونهمخصوصا آهنگ عاشق شدم و تنگ غروب(آخه اسمشو نمیدونم)ولی هر وقت تو حس و حال خودش باشه اینکارو می کنهو اگه بعنوان ترانه درخواستی ازش بخواهیم برامون بخونهیه خنده ی نمکی تحویلمون میدهو میگه نمیتونم بخونم....این از هنرهای جدیدش بود(خوانندگی)حالا  از خرابکاریهای مهدی بگم:دیشب که بابا کمی خرید کرده بود و پاکت خرید رو روی کابینت گذاشته بود آقا مهدی کالباس رو از تو پاکت کشید بیرون و بعد هم....بله شیشه خیارشور از تو پاکت افتاد رو زمین و چند تیکه شد و سر و صدای همه(بجز من) بلند شد که مهدی!!!چرا حواست نیست و دعوا و سر و صدا...منم که فکر میکردم الان آقا از کوره در میره و میزنه زیر گریه شروع به طرفداری کردم که حالا دعواش نکنید مخصوصا که اینکارو نکردهبا کمال تعجب دیدم اصلا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشه تیوپ کالباس رو با بی خیالی برداشت و داد به بابا (چه اعتماد به نفس بالایی)و بقیه هم خنده شون گرفتمهدی هم اینجوری  به همه نگاه کرد به من می خندین؟؟؟ دیگه اگه براتون بنیامین خوندم(تهدید از این بدتر می شد؟؟؟حالا بچه ها صداش میزدند که:مهدی!!!مهدی قهر نکن ولی مهدی توجه نمیکرد

قربونت بره مامانت عسل من

اینجا فکر کنم معلومه که یه ابروشو برده بالالبشم گاز گرفته که خنده اش نگیره

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 10:8 | لینک ثابت |

تولد مامان بزرگ:×

 

دوستان عزیز و مهربونم سلام

اگه گفتین امروز چه خبره؟؟؟؟

باشه خودم میگم:

امروز 12 خرداد روز تولد مهربونترين و خوش قلب ترين مامان بزرگ دنياImage
مامان بزرگ مهربون
دوستتون داريم ...دوستتون داريم...دوستتون داريم
فداتون...فداي مهربونيتون...Image
اميدوارم سالهاي سال سايه ء پر مهرتون مستدام باد
و قلب نازنين و مهربونتون پر طپش
 
 
تـــــــو لدتان مــــــبارك عزيزترين مامان بزرگ دنیا
 
مامان بزرگ مهربون تولدتون مبارک:*
 
مامانی دوستتون داریم
 
قدرتون رو میدونیم قدر مهربونیهاتون قدر محبتهاتون قدر عشق ورزیدنهاتون
 
 پنجاه و ششمین سالگرد تولدتون مبارک
انشاالله ۱۲۰ ساله بشید مهربونترین مامان بزرگ
نوه هاتون به ترتیب:
محمد -فاطمه-علی-محمد صالح- مهدی و مبین کوچولو
 
 
نوشته شده توسط حدیثه در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 9:58 | لینک ثابت |

بیماری سخت !!!

دوستان عزیز و مهربونم سلام

از همه ی شما مهربانان که نگران حال مهدی بودید و براش دعا کردید یکدنیا سپاسگزارم

مهدی سه روز و سه شب سختی رو پشت سر گذاشت و پیش بینی دکتر درست از آب دراومد و به تهوع واستفراغ اسهال هم اضافه شد و توی این سه روز مهدی حسابی لاغر شدهو اشتهاشو از دست داده خدارو شکر حالش بهتره و دیشب بعد از سه شب راحت خوابید.

از خدای بزرگ میخوام که بچه ها به هیچ مریضی دچار نشن که اینجوری ضعیف و لاغر شون کنه

الهی قربون چشمهای نازت برم من

مهدی بیمار که هر چی میدید خنکه لباسشو بالا میزد و میخوابید

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 10:23 | لینک ثابت |

مهدی مریض شده!!!!
دوستان عزیز و مهربونم سلام

دیروز عصر مهدی نوبت دندانپزشکی داشت و قرار بود برای درست کردن دندونهاش بریم دندانپزشکی...

بعداز ظهر بود که با حالت زاری اومد کنارم و گفت:مامان دلمو ناز می کنی؟گفتم:برای چی گلم؟گفت:آخه مامان دلم درد میکنه.گفتم:کجای دلت؟؟گفت:نافم.

رنگ بچم حسابی پریده بود و معلوم بود که دل دردش داره اذیتش میکنه.

داداش محمد براش یه شربت با عرق نعناع درست کرد و بهش داد اول فکر میکردم دل دردش بخاطر استرس دندونپزشکیه ولی اینطور نبود چون وقتی توی ماشین بودیم و به دندونپزشکی میرفتیم حالش بد شد و هر چی تو معده اش بود رو بالا آورد....

من و علی رفتیم تو مطب و بابا و مهدی برای عوض کردن لباس مهدی رفتند خونه...

وقتی برگشتند ما توی مطب بودیم وقتی اومدم بیرون دیدم روی مبل نشسته ولی رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود لبها ش خشک شده بود و بیرنگ و صورتش کاملا سرد بود.

خلاصه اینکه خانم دندونپزشک گفتند روی دندون مهدی یه روز دیگه کار می کنه(چون حالش خوب نبود)دوباره بابا و مهدی به خونه اومدند و من و علی موندیم تا دندون علی درست بشه....

با آژانس اومدیم خونه مهدی خوابیده بود و فاطمه گفت:مامان از اونموقع که اومدند خونه دوبار دیگه حالش بد شده...

فقط خدا میدونه که چه حالی داشتمهر وقت هر کدوم از بچه ها جاییشون درد میگیره دقیقا همون عضو منم درد میگیره و قشنگ دردشون رو حس میکنم...

دلم حسابی درد گرفته بود و ضربان قلبم شدید شده بود کنار مهدی نشستم بابای مهدی گفت:چرا لباستو عوض نمی کنی؟؟(وای که چقدر بابای خونسردی!!!!!)گفتم:باید ببریمش دکتر...بابا گفت:الان که خوابه بعدشم آخه اینموقع شب؟؟گفتم:ببین اگه نصفه شب حالش بد بشه تو اورژانس هیچی به هیچیه....بالاخره بابا راضی شد که بریم دکتر رفتیم کلینیک فرهنگیان خوشبختانه متخصص اطفال بعلت زیاد بودن بیمار هنوز بود و بعد از ربع ساعت نوبتمون شد و همینطور که مهدی خواب بود رفتیم داخل مطب و مهدی رو معاینه کرد و گفت :مسمومیته...

من پرسیدم:مسمومیت چی؟؟دکتر:مسمومیت غذایی....ولی ما که غذای مونده بهش نداده بودیم یا غذای بیرون یا....

دکتر گفت:از فردا اسهال هم میشه باید مراقبش باشید تا آب بدنش کم نشه و بهش مرتب مایعات بدید....

بدنم میلرزید و سرم گیج میرفت دارو رو گرفتیم و به خونه اومدیم دوباره توی خونه حالش بد شد لباسشو عوض کردم و خوابوندمش ....

وقتی اومدم خونه بعد از اینکه از بچه ها پرسیدم:عصری به مهدی چی دادین؟؟؟معلوم شد که چیپس و پفک خورده بوده

دیشب تا صبح مراقبش بودم که توی خواب حالش بد نشه خدای نکرده بره تو ریه اش و ...

شب بدی بود خداروشکر به خیر گذشت الان حالش بهتره ولی هنوز دلش درد میکنه و رنگ و روش همونطور که دیروز بود .

برای مهدی کوچولوی من دعا کنید که زود خوب بشه از همه تون ممنونم.

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 10:31 | لینک ثابت |

عکسهای تولد مهدی!!!

دوستان عزیزم سلام

بخاطر امتحانات بچه ها تولد مهدی روز سوم خرداد (پنجشنبه گذشته)برگزار شد

 

محل برگزاری جشن تولد قبل از اومدن مهمونها

Tavalodet Mobarak  Mahdi Joon

مهدی آقا توی حمام بودند

فدای مهدی گلم برم من

تو این عکس هنوز کیک نیست

ولی اسم عسلیهای توی عکس از راست به چپ:

محمد حسین -علی-مهدی-کیمیا-محمد

بچه ها در حال حباب بازی:*

جای همگی خالی خیلی خوش گذشت

ته تغاری ما خیلی خوشگل و دوست داشتنی:*

تولدت مبارک جیگر مامان

ته تغاری ما کنار بابابزرگ و مادر بزرگ و فوت کردن شمع ها

الهی قربون تو برم من که اینقدر نازی

باز شدن گل(شمع)و پخش موزیک و توجه همه بچه ها به این شمع قشنگ

بچه ها از راست به چپ:

محمد حسین- کیمیا-علی-محمد-مهدی-محمد صالح

الهی قربونت برم روتو به دوربین کن عزیز دلم:*

روشن شدن فشفشه ها و فرار مهدی از ترس

و بالاخره بریدن کیک تولد:*

مهدی در حال بریدن کیک تولددر کنار محمد صالح عزیز

باز شدن هدیه ها ی تولد

باز شدن هدیه هاو ریختن و پاره کردن کاغذ کادوها روی اتاق

وای چه اسباب بازیهای قشنگی

دست همگی درد نکنه انشاالله جبران کنیم

قربون نگاه کردنت برم من:*

مهدی: وای چقدر اسباب بازی

الهی به قربونت برم من

و در آخر عکس مبین کوچولو عزیز دل عمه که دیر اومدند و توی عکسهای قبلی نبودند

 

 پ ن۱: از همه ی شما عزیزانی که با کامنتهای قشنگ و پرمهرتون تبریک گفتید صمیمانه تشکر میکنم.

پن ۲:  از زهرای عزیز مامان ریحانه جون که با تماس تلفنی تولد مهدی رو تبریک گفتند و مامان پویان عزیز که تو وبلاگشون تبریک گفتند یکدنیا تشکر می کنم.و از خدای بزرگ میخوام که تمام نی نی ها رو در پناه خودش حفظ کنه و پویان عزیز رو هم که قراره تو همین هفته بدنیا بیاد به سلامتی و میمنت و مبارکی به مامان و بابای خوبش ببخشه.

 پ ن ۳:فعلا این عکسها رو داشته باشین تا بعدا بقیه رو بذارم

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 17:47 | لینک ثابت |

 
<