تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
دقت دید و اظهار نظر بچه ها!!!
دوستان خوب و عزیزم سلام

خدارو شکر مهدی جون حالش خوب شده و دوباره مشغول شیطنت و بازیهچند روز پیش پخش ماشین(رادیو-سی دی)خراب شده بود(از اولش خراب بود)و بابای مهدی برای تعمیر به تعمیرگاه برده بودند و جاش توی ماشین خالی بود.آقا مهدی ما که بین دو تا صندلی(عقب ماشین نشسته بود به من گفت مامان اگه گفتی اینجا شکل چیه؟گفتم:نمیدونم.گفت:انگار یه صورته!!!من که از حرفش تعجب کرده بودم بی توجه گفتم:چطور؟؟؟گفت:ببین دو تا چشم داره دغام(دماغ) داره و یه دهن گشاد وقتی به گفته ی مهدی دقت کردم دیدم آره واقعا همینطوره که مهدی میگه.خودتون ملاحظه کنید:....

اینم همون صورتی که مهدی کشف کرد

آفرین به مهدی عزیز و این همه دقت و توجه 

*************

 

                        

                           پ ن:امروز تولد یاسین جینگولک از بچه های وبلاگستانه

 

محمد یاسین عزیز تولدت مبارک

امیدوارم سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار خانواده عزیز و محترمت

 با سلامتی و دل خوش جشن بگیری.

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 5:25 | لینک ثابت |

مبین کوچولو تولدت مبارک!!!
سلام دوستان عزیز و مهربونم

امروز ۲۸ تیرماه مصادف با اولین سالگرد تولد مبین کوچولو عزیز دل عمه حدیثه

مبین جان تولدت مبااااااااااااارک

تولد تولد تولدت مبارک

دوستت دارم نازنینم مبین طلا

فدای تو گل پسر مهربون برم من

از خدای بزرگ و مهربون میخوام سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار بابا و مامان جشن بگیری

 

 

 

 

              

 

عزیز دل عمه مبین عزیز تولدت مبارک

!

پ ن: مهدی آقای ما دیشب رو تا صبح نخوابید و همش دلش درد میکرد هر چی هم که تو معده اش بود بالا آورد دوباره مریض شده و ما نگرانش هستیم.تو همین یکشب چشمهای قشنگش به گود رفتهو رنگ صورتش مثل گچ سفید شده

خدای مهربونم!تو را به این روز بزرگ و عزیز قسم میدهم که حال این عسلک ما هر چه زودتر خوب بشه

قربونت برم من

آقا مهدی ما با لباس بالا زده و خواب روی سرامیک

امشب شب آرزوهاست(لیله الرغائب)

برای همه و هم دعا کنیم

التماس دعا

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 9:1 | لینک ثابت |

شمردن ستاره ها!!!!

سلام دوستان عزیز و مهربون.

محمد عزیز ما از ظهر دوشنبه ساعت 11:30 به مسافرت یزد(مسابقه فوتسال سمپاد)رفته و از این بابت دل همه براش تنگ شده و هر شب وقت خواب مهدی از من می پرسه مامان محمد کی برمیگرده؟؟؟و منم بهش میگم عصر پنجشنبه و باز می پرسه میشه چند شب دیگه و منم بهش جواب میدم.

دیشب که وقت خواب مهدی در حال رصد ستاره های آسمون پر ستاره ی شهرمون بود ،بهش گفتم مهدی می بینی ستاره ها چقدر زیادند؟؟گفت:بله !الان می شمارمشون !!!گفتم مگه بلدی بشماری؟؟؟گفت:1-2-3-4-5- تا 29 بعد از 29 گفت بیست و ده بیست و یازده ،بیست و دوازده....همینطور با اراده و غلط و غلوط در حال شمردن ستاره ها بود که بهش گفتم آقا مهدی بعد از 29 باید بگی سی و بعد هم 31 و....اینقدر با شنیدن اعداد جدید از خودش شوق و ذوق نشون میداد که دیشب در عرض 15 دقیقه تا شصت رو یاد گرفت و جالبه وقتی سوار ماشین هستیم شماره ی کوچه ها رو میخونه و هر کدوم رو که بلد نباشه می پرسه.

مهدی از لباسهایی که دکمه دارند بیشتر از تی شرت خوشش میاد بخاطر اینکه دکمه بستن رو دوست دارهو معمولا هم دکمه هاشو درست می بندهاما چند روز پیش اتفاق جالبی افتادو باعث شد مهدی هم جلوی لباسشو بگیره(تا ما متوجه نشیم )و از اتاق بره بیرونو بعد هم بگه:ای بابا چرا این لباس یه جادکمه اضافی داره؟؟؟

 

                قربون نگاه پر از سوالت برم من عسل خان

                                        بنظر شما لباس منو خیاط بد ندوخته؟؟؟

 

               جیگر مامان توی خواب ناز:* 

                           من نمیدونم فلسفه انداختن رختخواب برای بچه ها چیه؟؟؟

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 10:43 | لینک ثابت |


 
 
دوستان عزیزم سلام
 
 
 
 
 
چقدر به تصور ذهنی که از من داشتید نزدیکم؟حتما نظرتون رو بنویسید
 
ساعت۲:۳۰  امروز عکسها حذف خواهد شد
نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 22:37 | لینک ثابت |

فوتبال!!!

 

عزیز دل ما=مهدی:*

  بعد از ظهر چهارشنبه مسابقه فوتبال رو می دیدم که مهدی اومد کنارم و گفت:مامان تو طرفدار کدوم تیم هستی؟؟؟گفتم:ایران. پرسید یعنی کدوم؟؟؟گفتم:همینا که لباسشون سفیده ...مهدی گفت:من طرفدار لباس آبیها هستم (فکر میکرد تیم استقلاله) گفتم:مهدی جان این تیم ایرانی نیست ،بازی بین دو تیم ِ ایران و ازبکستانه.مهدی هم گفت:آهان پس اینطور بعد رفت توی اتاق و از علی پرسیده بود که طرفدار کدوم رنگه لباسه؟علی هم که میدونست ایران سفیده ،جواب داد سفید....عصر همونروز توی حیاط نشسته بودیم به ذهنم رسید از مهدی در مورد فوتبال بپرسم تا ببینم یادش مونده لباس آبیها کدوم تیم بودند؟؟؟؟...

بهش گفتم:مهدی!فوتبال امروز یادته؟؟؟گفت:بله،پرسیدم:طرفدار کدوم تیم بودی؟؟؟گفت:خوب معلومه ایران

پرسیدم:ایران با کدوم تیم مسابقه داشت؟؟؟گفت:یادم نمیاد ...من گفتم:اونموقع که پرسیدی بهت گفتم که!!!بعد گفت:آهان یادم اومد بـــُز بکستان

 

داداش های مهربون در حال بازی

مهدی و علی مشغول بازی با لوگو و حیوانات

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 6:34 | لینک ثابت |

چند تا عکس!!!

 

 

          

 

                   چند تا عکس از داداشهای خوب و مهربون. گل پسرای مامان و بابا

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 10:43 | لینک ثابت |

محمد جان تولدت مبارک

تولدت مبارک داداش محمد:*

محمد جان تولدت مبارک 

لبخند زدی و آسمان آبی شد
 شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 محمد عزیزم

چهاردهمین بهار زندگیت را از صمیم قلب با تمام وجود بهت تبریک میگیم.

از خداوند بزرگ و مهربان میخواهیم که عمر طولانی و باعزت نصیبت فرماید انشاالله.

و خداوند عزیز و بلند مرتبه را به خاطر عنایت فرزند به این خوبی هزاران هزار بار شکر میگوییم.

تندرستی سعادت سلامت شادکامی و موفقیت روز افزون تو را از خدای بزرگ خواهانیم.

از طرف:بابا و مامان فاطمه علی و مهدی

 **********

و اما ماجرای کویر و گرمای بیش از حد:

با وضعیت سهمیه بندی بنزین فکر میکنم امسال باید دور مسافرت رو خط بکشیم

دیروز صبح محمد داداش بزرگ خانواده استخری رو که سه سال پیش خریداری شده بود

 رو با یک تلمبه کوچک به هر زحمتی بود باد کرد محمد عزیزم دستت درد نکنه داداشی

و تا ساعت ۱ بعد از ظهربعد از یکساعت کامل (بدلیل فشار کم آب)

تا دو رنگ استخر رو آب کردیم

 و کلی آب تنی نمودیمامروز صبح هم به پیشنهاد مامان آب داغ

رو از حمام آوردیم توی استخر ریختیم

 تا هم آب استخر ولرم بشه و هم آب بیشتری رو توی استخر داشته باشیم

و بعد هم پریدیم توی آب تا اگه قسمت نشد بریم شمال همینجا توی حیاط خونه کمی شنا کنیم

به به ! آب تنی توی هوای داغ واقعا مزه میده

مهدی:علی پاهاتو بیار بالا بعد شنا کن

مامان فدای شنا کردنت بره:*

مامان اینجا هم دوربین آماده است!؟؟!

علی و مهدی 18 تیر 1386

آخ جون الان خیلی خوب شد که آفتاب اذیتمون نمیکنه و استخر پر از آبه

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 6:3 | لینک ثابت |

تولد حضرت فاطمه(س)

 

 

مـــــــــــــــادر

مـادر تــو بـهشــت  جـاودانــی  مـادر        خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی  مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست        سر چشمه ی مهر بیکرانی   مـادر

 

ای کـاش کـه تـا  ابــد  نــمـیــرد  مادر       یـا هـستـی جـاودان  بـگیـرد  مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست        ای کاش که  پـایـان  نـپـذیـرد مادر

 

هر بار که خنده بـر لبش  مــی  رویــد       یا نبض گل سرخ  ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی  مــــادر  مــن      در  گــردش  آشـنـا مرا  می جـویـد

 

چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر       آرام  دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی  بــودی       آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر

 

در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست       دریـای مـحبـتـش  چو کوثر  باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر        شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست  

این روز قشنگ رو به تمام خانمهای خوب چه کسانیکه که مادر شدند و چه کسانی که هنوز مادر نشدند تبریک و شاد باش عرض میکنم.

این عید خجسته بر همه ی شما گلچهرگان فرخنده و مبارک باد

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 7:8 | لینک ثابت |

آخ جون نتایج اعلام شد!!!

سلام سلام صد تا سلام

 

دوست جونهای خوب و نانازم حالتون که خوبه؟؟؟دلم برای همتون تنگ شده بود و میخواستم بیام و باهاتون درد دل کنم ،ولی مامانم از 5 تیرماه که قرار بود نتایج مرحله اول سمپاد(تیزهوشان) رو اعلام کنند ،اصلاً حال و حوصله وبلاگ آپدیت کردن نداشت و هر وقت وارد نت میشد اول سایت سمپاد رو چک میکرد و وقتی میدید خبری از نتایج نیست به وبلاگهای شما کوچولوهای ناز سر میزد و دوباره از نت بیرون میومد.

 

                وای چه جیگریه این مهدی:*

با اینکه تو این مدت من و بقیه دست از شیطنت و شلوغ بازی برنداشته بودیم ولی کلمه ای از این شیرین کاریها به ثبت نرسید و مامان فقط به کار خونه و آشپزی می رسید البته به اضافه 4 تا پیراهن که برای من و علی دوخت و 5 تا پیراهن دیگه که برای فاطمه و خاله ها دوخت و یک مانتو شلوار برای فاطمه و یک چادر نماز هم برای فاطمه....و کاری به وبلاگ من یا داداش علی یا خودش نداشت....

 

               فدای این دو تا داداش مهربون برم من

بله بالاخره دیروز عصر انتظار به سر آمد و سازمان سمپاد نتایج مرحله اول رو اعلام کرد و همه با دیدن نتایج حسابی خوشحال شدیم از همه بیشتر محمد داداش خوب و باهوشم ، و هفته آینده جمعه مرحله دوم آزمون برگزار میشه که از خدا میخوام دوباره قبول بشه،و بابای مهربونم به میمنت این موفقیت دوباره  مثل دیشب ما رو به پیتزا (که من عاشقشم) مهمون کنه.

 

               محمد جان این موفقیت رو بهت تبریک میگم

 

                نوش جانتون پسرای گلم

حالا من براتون تعریف میکنم که تو این مدت چیکار کردم:

یه روز که فاطمه دلش درد میکرد و خوابیده بود ،بهم گفت:دلم خیلی درد می کنه،بعد پرسید :میدونی دل درد چیه؟ منم گفتم:آخی ،خوب میشه. آره میدونم:دل درد یعنی آب پرتقال.فاطمه که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:یعنی چی؟ و برای یافتن جواب ،طی مذاکراتی که با مامان انجام داد با این جواب مواجه شد که: اونموقع که مهدی مریض شد(اسهال و استفراغ) بعد از خوردن آب پرتقال حالش بد شده بود و دلش هم درد گرفته ، به این خاطر،دلیل  دل دردش رو با آب پرتقال میدونه....

                خوشگل مامانی:*

از همه شما دوست جونهای خوب که دلتون مثل آینه پاک و تمیزه و برای موفقیت محمد دعا کردید ممنونم و ازتون خواهش میکنم برای موفقیت دوباره (نهایی) برای ورود به دبیرستان تیزهوشان دعا کنید.

دوستتون دارم.شاد باشید و سلامت همیشه و در کنار بابا و مامان خوب و مهربونتون.

 

پ ن: تولد پرنیان عزیز رو از صمیم قلب بهش تبریک میگم و از خدای بزرگ و مهربون میخوام سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار خانواده و عزیزانش با تندرستی شادی جشن بگیرهانشاالله

 

                  پرنیان جون تولدت مبارک:*

                                                              پرنیان جون تولدت مبارک

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 11:36 | لینک ثابت |

جمعه اول تیرماه!!!
 

آقا مهدی و علی آقا بخاطر تیله بحث میکردند و علی حاضر نمیشد که تیله ها رو به مهدی بده و میگفت:مال خودمه.من که دیدم به هیچ صورتی نمیتونم مهدی رو قانع کنم بی خیال تیله ها بشه گفتم:مهدی!تیله اسباب بازی خوبی نیست و خطرناکه!!!که دیدم مهدی داره به علی میگه:بده به بچه(یعنی خودش=مهدی)بازی کنه !!!که علی و فاطمه هم از گفتن این حرف مهدی خنده شون گرفت.

مهدی وقتی دید میخوام روی حیاط رو تمیز کنم و فرش رو پهن کنیم و بشینیم سریع دمپایی هاشو پوشید و مشغول کمک دادن به مامان شدملاحظه بفرمایید:

یا علی!

البته ناگفته نماند که نمیتونست تشت رو بلند کنه

قربون پسر مهربونم برم من:*

مامانی من آبها رو جمع میکنم

********

دیگه کار نظافت حیاط تموم شد بریم بازی

قربون نگاه کردنت برم من:*

من می ترسم وایساده با این کفشها راه برم

داداشهای مهربون:*

من مواظبت هستم داداش کوچولو

فدای علی آقای مهربون برم من:*

حالا دیگه نترس بلند شو

آفرین مهدی جون:*

آفرین مهدیدیدی ترس نداره

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 8:24 | لینک ثابت |

 
<