تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
مهدی و آشپزی!!!

خجسته سالروز میلاد با سعادت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا(ع)بر تمامی شیعیان جهان بویژه شما دوستان عزیز تبریک و تهنیت باد. عیدتون مبارک

 

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

من همیشه برای اینکه ناهار جی درست کنم از همفکری ته تغاری استفاده میکنم ،واین آقا کوچولوی خوش سلیقه هم فقط به غذاهای مورد علاقه خودش اشاره میکنه،چون خودش آش رشته و عدس پلو رو خیلی دوست داره ،تا ازش بپرسم مهدی امروز چی ناهار بپزیم ؟؟؟چشمهای قشنگشو تنگ میکنه و یه خنده ی نمکی بعد هم با ذوق و شوق فراوون میگه :عــــــدس پلو.

اگه قرار باشه طبق پیشنهاد مهدی آشپزی کنم هر روز ِ خدا باید عدس پلو بخوریم،چند روز پیش طبق معمول از مهدی پرسیدم مهدی ناهار چی درست کنم؟؟؟مهدی کمی فکر کرد بعدشم گفت: آش.

منم گفتم آره راست گفتی محمد و بابا هم سرماخوردن براشون خوبه همون سوپ که تو گفتی درست میکنم.

مهدی: مامان،من کـِی گفتم سوپ؟؟؟؟ منظورم آش بود همونکه توش رشته هست

من:خوب میدونم عزیز دلم توی سوپ هم رشته هست.(می فهمیدم که آش رشته رو میگه ولی اصلاْ حوصله آش پختن رو نداشتم)

مهدی که فکر کرد من متوجه نشدم سریع رفت کاموای کرم رنگی که تو اتاق بود رو آورد و گفت:مامان همون آشی که رشته هاش این رنگیه رو میگم ، آش رشته  نه سوپ.

 

********

دیروز صبح هم با هم رفتیم خرید و من هویج و گوجه فرنگی خریدم که برای ظهر" خوراک"درست کنم،البته هیچ حرفی در مورد غذای ظهر با مهدی نزده بودم که وروجک اومد تو آشپزخونه ،گوشت و پیاز توی تابه روی گاز بود و من داشتم سیب زمینی و هویج و گوجه رو خورد میکردم ،لوبیا سبز هم روی کابینت بود...

مهدی:مامان مگه میخوای چی بپزی؟؟؟

من:تو چی فکر میکنی؟؟؟

مهدی:من فکر کنم میخواهی "خوراک لوبیا" بپزی(مهدی اصلاً لوبیا سبز دوست نداره)

من:آره عزیز دلم درست فکر میکنی

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 8:8 | لینک ثابت |

برای عزیز دلم مهدی

نیمه شب یکشنبه ۲۷ آبانماه ساعت ۱:۳۰ از خواب بیدار شدی و مثل همیشه اومدی منو بیدار کردی و گفتی:مامان برام شربت عرق نعناع درست میکنی؟ بهت گفتم باشه.برات شربت رو درست کردم و خودم خوابیدم و نفهمیدم چطور خوابم برد. ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم دیدم لامپ آشپزخونه روشنه در  دستشویی هم بازه و لامپ دستشویی هم روشنه از جام بلند شدم چراغها رو خاموش کردم و درو بستم مثل اغلب شبها اومدم تو اتاقتون که روی تو و داداش علی رو بپوشونم که دیدم روی تخت و سرجات نیستی کنار فاطمه هم نبودی رفتم تو اتاق محمد گفتم شاید کنار محمد خوابیده باشی ولی اونجا هم نبودی اومدم دوباره کنار بابا رو نگاه کردم اونجا هم نبودی تو حمام و آشپزخونه و دستشویی رو هم مجددا گشتم ولی ندیدمت دیگه ضربان قلبم تند شده بود فکر میکردم قلبم تو گلومه داشتم خفه می شدم و فکرم هزار راه میرفت باز برگشتم تو اتاقتون که دست کوچولو و قشنگت رو که از زیر تخت علی بیرون بود دیدم رو تختی رو زدم بالا بغلت کردم صورت قشنگتو روی سرامیک گذاشته بودی که یخ کرده بود و در خواب عمیق بودی بوسیدمت و روی تختت خوابوندمت و روتو با پتو پوشوندم دستامو به طرف آسمون بلند کردم و خدارو شکر کردم که مهدی خوشگلم رو دیدم و بوسیدم. ته تغاری عزیز و شیرین زبونم عاشقتم و دوستت دارم

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 17:7 | لینک ثابت

شیر مادر!!!
شنبه ۲۶ آبان ۸۶:

من و مهدی  برای خرید بیرون رفتیم بعد از خرید بادمجون و سیر(برای کشک و بادمجون) و یه پاکت شیر استرلیزه(برای مهدی) به خونه برگشتیم، مهدی نی رو داخل شیر گذاشت و اونو نوش جان کرد، منم مشغول پوست کندن بادمجونها برای آماده کردن ناهار شدم،مهدی: وااااااااااای ،مامان دیدی چی شد؟؟؟من: چی شد جون ِ دلم؟؟؟ مهدی: دیدی یادمون رفت شیر ِ مادر بخریم؟؟؟ من:شیر مادر؟؟؟؟ مهدی: بله ، شیر مادر من:کدوم شیر رو میگی شیر مادر؟؟؟ مهدی: همونکه مامان ها میخرند دیگه.  من:قربون این استدلال قشنگت برم من

پ ن۱:منظور مهدی از  شیر مادر=همون شیر یارانه ای(پاکتی) که برای صبحانه میگیرم

یکشنبه ۲۷ آبان ۸۶:

مهدی:مامان منم بلدم ببافما من : نه عزیزم، مردها که نباید لباس ببافند  مهدی:فقط مامان کاش یادم میدادی دو دستی ببافمآخه من بلدم یه دستی ببافم 

پ ن۲:بافتن مهدی به این صورته که کاموا رو دور میل بافتنی می پیچه

مهدی در حال بافندگی

ته تغاری ما در حال بافتن

دقیق و با حوصله:*

آقای بافنده با مهارت (بافندگی با یک دست)

بافندگی با یه دست

مهدی سرتو بگیر بالا خوشگلممامان حواسمو پرت نکن خراب میشه

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 9:3 | لینک ثابت |

حفظ کردن شماره تلفن!!

دوستان عزیز و مهربونم سلام

هفته قبل مهدی مشغول گرفتن شماره تلفن بود ازش پرسیدم به کجا زنگ میزنی؟؟؟خیلی خونسر د و مصمم گفت:به بانکمن که فکر کردم مثل همیشه یه تک شماره میگیره بعد گوشیو میذاره تا براش آهنگ پخش بشهرفتم تو آشپزخونهدیدم نه خیر!این دفعه مثه دفعه های قبل نیستو مثل اینکه واقعا به جایی زنگ زده باشه داره با دقت گوش میدهرفتم کنارش میگم:با کی حرف میزنی؟؟؟یه بار گفتم که به بانک.

گوشی رو ازش گرفتم: شما با سیستم خودپرداز قبوض بانک صادرات تماس گرفته اید(صدای ضبط شده)گوشی رو گذاشتم و به مهدی گفتم: شماره چند رو گرفتی؟؟؟مهدی:یک پنج پنج سهمن:کی این شماره رو بهت یاد داد؟؟؟مهدی: خوب معلومه تلویزیونمن :مهدی کار اشتباهی کردی چون ما که با بانک کاری نداشتیم نباید تماس میگرفتیمهدی: مامان تازه شماره تبرک رو هم بلدم میخوای زنگ بزنم؟؟؟

*******

دیروز ظهر بابابزرگ  مهمون ما بودندخاله ها هنوز نیومده بودند بالا(اونا طبقه اول هستند ما طبقه دوم)مامان بزرگ به فاطمه گفتند:تلفن بزن پایین بهشون بگو میخواهیم ناهار بخوریم فاطمه گفت چشم تا خواست شماره بگیره علی گفت من زنگ میزنم فاطمه گفت تو که بلد نیستی شماره بگیریبابابزرگ به علی شماره رو گفتند ولی علی نمیتونست چون الان فقط تا صد بهشون یاد دادندبابا بزرگ شماره ها رو تک تک به علی گفتندو علی شماره رو گرفت و به خاله ها گفت اومدند بالامهدی کوچولوی شیطون هم نظاره گر این همکاریها برای تماس با خونه ی بابا بزرگ بودبعد از ظهر که همه داشتیم تلویزیون نگاه میکردیمآقا مهدی هم گوشی دستشون بود و شماره میگرفتند فاطمه بلند شد و رفت بالا سرش و گفت وای مامان داره شماره بابا بزرگ رو میگیره تا الان ۶ تا شمارشو درست گرفتهشماره هفتم رو هم درست گرفتبله دیگه همینو کم داشتیمشماره ها رو از Memoryحذف کردیم که آقا دم به ساعت مزاحم نشه حالا این وروجک به Memory تلفن نیازی نداره به حافظه خودش مراجعه می کنه

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 10:25 | لینک ثابت |

تهدید موثر؟؟؟؟

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

 

،مهدی شدیداً به من وابسته است و صبحها که از خواب بیدار میشه اگه منو نبینه {توی حمام یا دستشویی باشم(ببخشیدا)} شروع میکنه به گریه کردن و بعد هم مامان مامان گفتن.

هر وقت که مهدی کار بدی انجام بده و بخوام مانعش بشم هیچ تهدیدی اثر نمیذاره بجز اینکه بهش بگم: مهدی، معلومه دیگه مامان نمیخوای اگه بی توجه رد بشه دوباره میگم :فردا که بیدار شدی از مامان خبری نیست و اونم سریع خودشو میندازه تو بغلم و شروع میکنه به معذرت خواهی و بوسیدن من و منم می بخشمش و خوشحال از اینکه حرفمو گوش کرده.بعضی وقتها که مشکل حادتر باشه ،مثلاً وقتی تو خونه ی پدربزرگها باشیم و مهدی اذیت کنه ،من خیلی جدی میگم :فردا مادری خبری نیست(با عصبانیت)و مهدی خیلی سریع سرجاش میشینه و اذیت نمیکنه(البته اذیتهای مهدی در خونه ی بابابزرگها حساسیت بیش از حد منه و گرنه مهدی بچه ی آرومیه،خدارو شکر)حالا این مقدمه رو تعریف کردم تا ماجرای دیروز عصرو بگم:

چشمتون روز بد نبینه ،دیروز عصر بعد از کلی ظرف شستن و لباس شستن( با لباسشویی) همینکه رفتم توی اتاق خوابمون ،دیدم همه جای اتاق پر شده از بیسکویتهای نرم شده  مینو(پرتقالی)،کف اتاق ،روی تخت،روی میز کامپیوتر و حسابی عصبانی شدم (مهدی داشت توی هال بازی میکرد)از توی اتاق صدا زدم:

مهـــــــدی؟ مهـــــــــدی؟

مهدی اومد تو اتاق و قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت:میدونم میدونم!فردا مادری خبری نیست(خیلی ناراحت بود وقتی اینو میگفت)

منم که از این حرکتش خندم گرفته بود و دلم میخواست تو بغلم فشارش بدم ،احساساتمو کنترل کردم و خیلی جدی گفتم:خوبه خودتم میدونی.

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 8:26 | لینک ثابت |

ساعت شدم
            
 
سه شنبه ۲۲ آبانماه۸۶:
 
مهدی:چرا برا من موبایل نمی خرید؟؟؟
من:مهدی عجب رویی داریا!!!
مهدی:بابا شوخی کردم
من:عجب شوخی وحشتناکی
 
*********
مهدی کف آشپزخونه رو سرامیک خوابیده بود و تند تند پاهاشو به چپ و راست حرکت میداد(دوتا پا با هم)
من:چیکار می کنی؟
مهدی:آخه ساعت شدم
من:یعنی چی؟؟
مهدی:اینکه دیدی زیر ساعت آویزونه(پاندول ساعت)و تند تند حرکت میکنه پاهامه دیگهبعدشم با دهنش شروع کرد به آهنگ زدن و بعد هم زنگهای تکی(بچم ساعت زنگدار شده بود)
من:آهان ساعت دیواری رو میگی؟؟؟
مهدی:آفرین دختر خوب
من:الهی قربونت برم شیطونک من
نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 9:10 | لینک ثابت |

تولد ریحانه جون:×

 

Happy  Birthday  To You

ریحانه عزیزم دومین سالگرد تولدت مبارک 

Tavalodet Mobarak Gole Pooneh

این گل خوشبو که بین گلهای بهاری نشسته کسی نیست جز ریحانه جون خوشگل و ناز

 

ریحانه عزیز و خوشگل تولدت مبارک:* 

تولد تولد تولدت مبارک

 

تولدت مبارك مبارك مبارك
تولدت مبارك

رو سقف اين اتاقت
يه عالمه ستاره
میخوايم تولدت رو جشن بگيريم دوباره ه ه ه ه

فشفشه هاي روشن
بادكنكاي رنگي
همگي باهم بخونيم
آخه تو چگده گشنگي
آخه تو چگده گشنگي

چگده گشنگي ا
از همه رنگي ا
لپتو بچشم ا
بچه گشنگم ا

هوشدورودو هوشدورودو
هوشدورودو هوشدورودو

حالا حرف منو گوش كن
فوت كن فوت كن فوت كن
شما رو خاموش كن
فوت كن فوت كن فوت كن
شما رو خاموش كن
يك دو سه
به به چه كيك خوشمزه اي

 

 ریحانه جون از طرف خودم و بچه ها تولدت رو تبریک میگم.

از صمیم قلب از خدای بزرگ میخوام

سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار خانواده عزیز و محترمت

 با تندرستی و شادکامی و دل خوش جشن بگیری.انشاالله

 


 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 7:41 | لینک ثابت |

حالا کجا ببندیمش؟؟؟

 کار عشق است کار معصومه

دل شده بي قرار معصومه

دست خالي نمي رود هرگز

کسي از کوچه سار معصومه

 آسمان ها به زير پاي او

 کهکشان ها کنار معصومه

 زائر قبر حضرت زهراست

خاکبوس مزار معصومه

 دوست دارم که عاشقانه کنم

هستي ام را نثار معصومه

خوش به حال کسي که بعد از مرگ

 خاک شد در جوار معصومه

پیشاپیش روز" دختران" تولد حضرت معصومه (س) کریمه ی اهل بیت رو به تمامی دختران ایران زمین تبریک و شاد باش عرض می کنم.

********

دوستان عزیز و مهربونم سلام

چند روز پیش که از دندونپزشکی به خونه می اومدیم ،سرمو بین دستام گرفته بودم(دندونم شدید درد میکرد) بابای مهدی بخاطر اینکه فکرمو مشغول کنه تا کمتر به دندونم فکر کنم دو سه مرتبه از من پرسید:حالا ماشین چه رنگی بیشتر دوست داری؟؟منم میگفتم هیچی.

مهدی رو به باباش گفت:بابا ،بسه دیوونش کردی ،اینقدر ازش نپرس.

بابای مهدی گفت:آخه میخوام براش ماشین بخرم،میخوام یه ۲۰۶ خوشگل براش بخرم.

مهدی گفت:بابا راست میگی؟؟؟

بابا:آره راست میگم.

مهدی:حالا ماشین رو کجا ببندیمش؟؟؟

من و بابا:

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 11:22 | لینک ثابت |

مامان، نوش جونم

دوستان عزیز و مهربونم سلام

 

بچه های گل من ،همیشه بعد از خوردن غذا ،عادتشونه میگن:مامان "دستت درد نکنه" .و من هم با گفتن :"نوش جونت" به ابراز محبتشون جواب میدم.

دیروز ظهر که ناهار غذای مورد علاقه مهدی (آبگوشت) داشتیم ،مهدی ظرف غذاشو برداشت و رفت  جلوی تلویزیون نشست ،تا هم تلویزیون تماشا کنه و هم ناهارشو بخوره ، بابای مهدی، برای کاری از در بیرون رفت ،مهدی هم سریع بلند شد  که دنبال بابا بیرون بره ...

مهدی در حالیکه با عجله بطرف در می دوید: "مامان نوش جونم"

من:اونکه آره نوش جونت عزیز دلم ،ولی مگه غذات تموم شد؟؟؟

مهدی:بله مامان همشو خوردم

الهی قربونش برم،از بس بچّم عجله داشت که از بابا عقب نمونه، جمله ها رو قاطی کرد و با ترکیب دو جمله ی :" مامان دستت درد نکنه ی" خودش و" نوش جونت" من  ،مهدی از جمله ی مختصر و مفید : "مامان، نوش جونم" استفاده کرد.

 

*********

دیروز بعد از ظهر  مهدی میره خونه بابا بزرگ ، که همه بجز مامان بزرگ خواب بودند ، مهدی  ماشین اسباب بازی دستش رو به مامان بزرگ

مهدی: بابا بزرگ نیستند؟؟؟

مامان بزرگ: خوابند.

مهدی: اومده بودم ماشینمو برام درست کنند.

مامان بزرگ:باشه بیدار شد بهش می گیم.

بعد از بررسی اتاقها و دیدن اینکه واقعاً همه خوابند...

مهدی:مامان بزرگ، بیا بدون اجازه خودمون درستش کنیم(ماشین رو).

مامان بزرگ: آخه قربونت برم چطوری درستش کنیم؟؟

مهدی: مثل بابا بزرگ دیگه، با چسب دو قلو

مامان بزرگ:

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 7:37 | لینک ثابت |

گزارش تصویری پسرای گلم :علی آقا و مهدی آقا

 

             
نوشته شده توسط حدیثه در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 17:1 | لینک ثابت |

حرفهای وروجکی!!!!

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

 

مهدی چند وقتیه که از دو واژه ی"هـِی بدبخت" برای شروع صحبت و "حال کردی"در مواردی که کار مهمی(بنظر خودش) انجام داده استفاده می کنه و ما از گفتن هیچکدوم از این دو واژه خوشمون نمیاد،دیروز صبح که مشغول بازی با ماشین اسباب بازیش بود ،همش به من می گفت:مامان حال کردی چه قدر قشنگ دور زدم !!!من بهش گفتم:مهدی جان! از این به بعد "هی بدبخت" و "حال کردی" رو از دیالوگت موقع صحبت کردن حذف کن.

مهدی:یه نگاه معنی داری به من کرد و سرش رو به علامت تا یید تکون داد.

این گذشت تا شب که مهدی به خونه ی بابا بزرگ میره....

خاله بهار برای مهدی جوجه  رو به سیخ می کشه و کباب می کنه و به مهدی میده...

بنا به عادت مهدی توی همچین مواقعی خاله بهار: مهدی!حال کردی برات جوجه کباب درست کردم؟؟؟

مهدی:خاله !مامانم گفته "هی بدبخت" و "حال کردی" رو از حرفام "نصب" کنم.

خاله:

من:مهدی "نصب" دیگه چیه؟ من گفتم"حذف"

مهدی:همونکه تو سایت کودکانه ،همونکه بازی "نصب" می کنه دیگه.

 

 

********

فاطمه: مهدی! مهدی

مهدی بی توجه به اینکه فاطمه داره صداش می کنه.

فاطمه در حالیکه ماشین مهدی تو دستشه، میگه:مهدی!ماشینو داری؟؟؟(برای جلب توجه وروجک خان)

مهدی به فاطمه نگاه کرد و سریع دفتر فاطمه رو برداشت و گفت:فاطمه تو هم دفترو داری؟؟؟

من و بابا و فاطمه:

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 6:51 | لینک ثابت |

پسر باهوش مامان!!!

چند روز پیش مشغول تمیز کردن سبزی بودم و مهدی کنارم نشسته بود و سبزیها رو به هم می ریخت و هر چی ازش میخواستم بره بازی کنه فایده ای نداشت، و سبزیها رو بیرون می کشید و بقول خودش درخت می کاشت، برای اینکه حواسشو از سبزی پرت کنم فکری به نظرم رسید...

من:مهدی دست راستت کدومه؟

مهدی دست راستشو بالا می برد

من:آفرین پسر باهوشم

من:مهدی دست چپت کدومه؟

مهدی دست چپش رو بالا می برد

من:آفرین پسر باهوشم

من:مهدی پای چپت کدومه؟

با دستش روی پای چپش می گذاشت.

من:آفرین پسر باهوشم

مهدی پای راستت کو؟؟؟

مهدی با دستش روی پای راستش میگذاشت

من:مهدی:چشم راستت کدومه؟

و......

من که موفق شده بودم سبزیها رو نجات بدم به این کار ادامه دادم

مهدی: مامان حال می کنی که پسر به این باهوشی داری؟؟؟

من:آره عزیز دلم

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه هفتم آبان 1386 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

فاطمه جونم تولدت مبارک!!!

 اگه گفتین امروز چه خبره؟؟؟

فاطمه 5 روزه:*

آبجی فاطمه وقتی که ۵ روزه بود

داداش محمد 1 سال و نیمه و آبجی فاطمه 2 ماهه

داداش محمدو آبجی فاطمه

آبجی فاطمه 2 ساله و داداش محمد 3 سال و سه ماهه

چه مهربونن این دو تا

سلام دوستان عزیز و مهربونم

امروز پنجم آبان تولد تنها خواهر من فاطمه جونه

فاطمه جونم !تولدت مبارک

دوستت داریم مهربون خانم

انشاالله که صد ساله بشیانشاالله جشن فارغ التحصیلی تو دانشگاه

انشاالله جشن عروسیت خواهر خوب

حالا اگه دوست دارین اینجا کلیک کنید:تولدت مبارک فاطمه جون

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 9:1 | لینک ثابت |

لالایی مادرونه!!!

دوستان عزیز و مهربونم سلام.

مهدی عادت داره شبهایی که مجبورش میکنم بخوابه(مثلاْ ۱۱:۳۰ شبه و آقا شاد و شنگول واسه خودش داره بازی می کنه)میگه برام لالایی بخون.الان چند وقتیه عاشق آلبوم جدید" ه م ا ی و ن" به اسم "من نمیتونم" شده و مرتب با خودش میخونه مخصوصاْ آهنگ من نمیتونم و لالایی رو.حالا این بماند که چقدر این شعر رو غلط غلوط میخونهولی کلاْ با مزه میخونه و دقیقاْ با همون آهنگ و ریتم میخونه و ابروهاشو حالت میده چشماشو مثل خواننده های واقعی می بندهو خلاصه با کلی افه خوانندگی این آهنگ رو میخونهکه دلم میخواد همونموقع تو بغلم فشارش بدم و حسابی ببوسمش....تا اینجا رو داشته باشین

چند شب پیش(همون ساعت ۱۱:۳۰- ۱۲ شب) که از شدت خستگی نای حرف زدن نداشتم.اومده کنارم خوابیدهبهم میگه مامان برام لالایی بخونو دست کوچولوشو گذاشته رو صورتم و تند تند منو می بوسهمنم قبول کردم و مثل همیشه شروع به خوندن  لالایی محلی همیشگی 

مهدی:مامان امشب این لالایی رو نخون

من:پس چی بخونم؟

 مهدی:مامان !همون لالایی که میگه:لا لا لا لا لا لا گل پونه بیا که بدون تو دل خونه...بیا که بدون تو تن خستم لبریز از حس جنونه

لالالالالا گل لاله  زندگی  بی تو واسم محاله....(آهنگ لالایی از همایون)

من:مهدی جون اینو بلد نیستم عزیز دلم

مهدی:آهان فهمیدم این لالایی مادرونه(دقیقاْ همین کلمه رو گفت :مادرونه)است و اون لالایی بچه گونه

من:آره خوشگلمحالا بخونم؟؟؟

مهدی:بخون

***********

پ ن: امروز پویان کوچولوی عزیز و مامان مهربونش به ایران اومدند. 

چهار ماهگیت رو پیشاپیش تبریک میگم پویان جوناز صمیم قلب بهتون خیر مقدم عرض می کنممقدمتون گلبارانخوش اومدین انشاالله سفر  بی خطر و سرشار از خاطرات شاد و فراموش نشدنی در پیش رو داشته باشید

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 8:45 | لینک ثابت |

رشد اسباب بازی!!!
دوستان عزیز و مهربونم سلام

دوشب پیش بعد از ماجرای هوس چای انگار خواب از سر ته تغاری ما پریده بودو با وجود خاموش بودن چراغهای خونه اینور و انور می پلکید و با خودش شعر زمزمه میکردمن در اینطور مواقع راه چاره ای جز این پیدا نمی کنم که روی پاهام بخوابونمش و براش لالایی بخونماون شب هم مهدی رو صدا زدم که :بیا روی پاهام بخواب.مهدی هم سریع اومد و روی پاهام خوابیدالبته ناگفته نماند که مهدی الان هم قدش بلندتر از بچگیهاشه هم وزنشو من حسابی خسته میشمولی خوب میترسیدم خواب برم و این وروجک مشغول خرابکاری وسایل بقیه بشهخودش سرشو روی پام تکون میداد که بهش گفتم:مهدی اذیت نکن کمرم درد گرفت

مهدی:مامان بذار برم حیواناتمو بیارم کنارم

من:مهدی بگیر بخواب یه وقت دیدی حیواناتت  بزرگ شدنو خوردنت

مهدی:مامان چرا قاطی پاطی میگیمگه حیوانات اسباب بازی  میتونن غذا بخورند  و رشد کنند که بزرگ میشن و منو میخورن؟؟؟ 

گفتن این جمله همان و خندیدن مهدی تا یک ساعت بعدش همان

من:

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 8:18 | لینک ثابت |

 
<