

دوشنبه 26 آذر 86
عصر وقتیکه محمد رو از باشگاه به خونه می آوردیم
توی ماشین...
بابا:امشب تو خونه نون داریم؟؟؟![]()
من:نه باید بگیریم.![]()
مهدی:کاش امشب میرفتیم عروسی.![]()

محمد:مگه میشه همینطوری بریم عروسی؟؟؟
تازه عروسی ِ کی بریم؟؟؟![]()
بابا:باشه پسرم الان میریم میگردیم ببینیم کجا عروسیه؟؟؟میریم عروسی
مهدی:کاش یه دسته گل هم می خریدیم.
ما:![]()
![]()
![]()
******
سه شنبه 27 آذر 86
بعد از اینکه جلسه انجمن اولیا و مربیان تو مدرسه علی تموم شد ،
مهدی:بریم علی رو ببینیم.![]()
تا اینکه زنگ کلاس خورد وعلی
و بقیه بچه ها وارد کلاس شدند(چون جلسه توی کلاس خودشون بود)دور مهدی جمع شده بودند و ازش تعریف میکردند.![]()
بعد که اومدیم خونه، مهدی:کاش من تو مدرسه مونده بودم...![]()

من:آخه چرا؟؟؟![]()
مهدی:چون دوستای علی خیلی بامزه بودند![]()
******
بابای مهدی اومد خونه و کُتش رو در آورد
و یه دفعه یادش اومد دوباره باید برای کاری برگرده،
باعجله بدون پوشیدن کتش بیرون رفت...
من:ای بابا ،تو این باد و سرما لباس هم که نپوشید.
مهدی:وای بچّم کاپشنش رو نپوشیده ،
خدا کنه سرما نخوره.![]()
من: بچّت دیگه کیه؟؟؟![]()
مهدی:خوب معلومه دیگه بابا.![]()
من: ![]()
![]()
*******
مهدی
کوچولوی من حسابی سرما خورده
و زیاد سرفه میزنه ،
دیشب تا صبح هم تب داشت.![]()
راستی بالاخره ژاکت علی
تموم شد
و حالا نوبتی ام باشه نوبت شکافتن پشت ژاکت مهدی
و بافتن مجدد با کاموای سرمه ای![]()
*********
دل در جوشش ناب عرفه،وضو میگیردو در صحرای تفتیده عرفات جاری میشود،آنجا که ایوان هــــزار نقش خداشناسی است.لبها ترنم با طراوت دعا بخود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه از دست داده اند.
دل بیقرار روح عرفات ابا عبدالله الحسین(ع)شده است،پنجره باران خورده چشم ها از ضریح اجابت تصـــویر میدهد و این صحرای عرفات است که با کلمات روحبخش دعای امام حسین (ع) و اشک عاشقان او بر دامن خوداجابت را نقش میکند.
اشک و توبه ی ما را نیز بپذیر ای خدای عرفه.
پیشاپیش فرا رسیدن روز عرفه(نهم ذی الحجه) را به تمامی شیعیان بویژه شما گلچهرگان ایرانی تبریک و شادباش عرض میکنم.![]()
![]()
![]()
![]()
عبادتتون مقبول درگاه حق انشاالله.
التماس دعا![]()
برای همه و هم دعا کنیم![]()
شنبه 24 آذرماه86:
مهدی ساعت 10:30 صبح رفته بود طبقه پایین(خونه بابابزرگ)
،با هیجان خاصی اومد بالا در حالی که دستش رو از رو زنگ بر نداشت
تا بابا در رو باز کرد
و با نصف نون بربری بدست وارد شد و غش غش میخندید.![]()
بابا:این نون رو از کجا آوردی؟؟؟![]()
![]()
مهدی:از مامان بزرگ گرفتم.![]()
بابا:خوب ،چرا اینقدر زیاد؟؟؟![]()
مهدی:آخه دوست دارم از این نونا.![]()
دوباره یه ده دقیقه بعد رفت پایین و با نصف دیگه ی نون برگشت بالا
و اونو تو سفره گذاشت و برای من و بابا خط و نشون کشید که:این نون مال ِ خودمه هیچکدومتون ازش نمیخورید.![]()
من و بابا:![]()
![]()
پ ن1: عصر دیروز که به خونه بابابزرگ رفتم ،
مامان بزرگ در مورد جریان نون بربری صبح گفتند:صبح که مهدی اومد اینجا من نون تازه گرفته بودم، مهدی گفت:من خیلی از این نونا دوست دارم ،گفتم نوش جونت مامان بخور، بعد مهدی نصفه نون رو بر داشت و پرسید:ببرم خونه مون ؟؟؟گفتم:ببر عزیز دلم. دوباره اومد پایین و گفت:خودتون صد تا نون داشته باشید من یکی؟؟؟منم گفتم:مامان جون اینا 4 تا نونه، بیا تو هم یکی دیگه ببر.مهدی هم نصفه دیگه رو برداشت و خوشحال اومد بالا.
ظهر که داشتم نماز میخوندم ،
مهدی بافتنی رو برداشت(ژاکت علی)
و مثل همیشه مشغول بافتن شد(پیچیدن کاموا به دور میل بافتنی)
با خودش آروم آروم یه چیزی زمزمه میکرد (باز امشب در اوج آسمانـــــم)
بعدشم از من پرسید:مامان اون ژاکته که آستینهاش سرمه ای بود
تموم شد؟؟؟بافتیش؟؟؟
(ژاکت خودش رو میگفت که هفته قبل می بافتمش) منم که نمیتونستم جواب سؤالشو بدم هیچی نگفتم،
آقا مهدی هم دلخور شد
و گفت:فقط بلده برا پسراش ژاکت ببافه
به فکر من نیست اصلاً.![]()
پ ن2: جریان ژاکت آستین سرمه ای (ژاکت مهدی) از این قراره که
کاموا کم آوردم و دو سه مرتبه هم کاموا فروشیها رو گشتم
ولی همرنگشو پیدا نکردم
حالا پشت ژاکت نصفه مونده قراره بازش کنم
پشتش رو هم سرمه ای ببافم،
آخه جلوشو لیمویی بافتم ،
نصف پشتشم لیمویی ،که کاموا تموم شد
و من موندم حیرون
که با طعنه های این ته تغاری
بر آن شدیم که پشت ژاکت رو سرمه ای ببافیم
دیگه نگه:فقط بفکر پسراشه !!!
انگار خودش پسر ِ من نیست !!!
یا اینکه دختره!!!!!!![]()

حلول ماه ذی الحجه الحرام بر تمامی شیعیان بویژه شما دوستان عزیز و گلچهرگان مبارکباد.![]()
![]()
![]()
![]()
امروز اول ذی الحجه مصادف با پیوند آسمانی برترین مرد و برترین زن خلقت میباشد.![]()
ازدواجی که به فرمان خداوند صورت گرفت.
پيامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد.
ازدواج نور با نور.
دو انسان برتر و آسمانی.
رایحه دل انگیزی از بهشت به زمین وزیدن گرفته بود، فرشتگان فوج فوج از آسمان به زمین فرود می آمدند تا در این بزم مبارک به برترینهای خلقت پروردگار خدمت کنند.
پیوندی که خداوند آن را مبارک نمود.
پیوند برترین مرد عالم "حضرت علی ع" با برترین بانوی عالم "حضرت فاطمه س"
در این پیوند پر میمنت ،فرشتگان آسمان و قدسیان مقرب در سرور و شادمانی و بهشتیان به زر و زیور آراسته شده بودند.
فاصله ی زمین و آسمان انگار کم شده بود که این جشن الهی در عین سادگی چنین مجلل و با شکوه مینمود.
در بهشت هم به واسطه این ازدواج پر میمنت جشن و پایکوبی برپا بود.
چه روز قشنگ و مبارکیست امروز.

همه با هم با توسل به این دو زوج آسمانی که هر دو مقام و منزلتی بس بزرگ و باشکوه نزد پروردگار متعال دارند از خداوند بزرگ و مهربان میخواهیم:
در ظهور مولایمان حضرت ولی عصر(عج)تعجیل فرماید
وهمه ی ما را عاقبت به خیر گرداند
و به حرمت این روز مبارک و این پیوند فرخنده تمامی بیماران لاعلاج (بویژه مامان جونی ِ
دل آرام جون
شیرین زبون و عسلی) را شفای عاجل عنایت بفرماید انشاالله.![]()
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء
برای همه و هم دعا کنیم
التماس دعا
شنبه 17 آذر1386:
ساعت 10 شب وقتی همه خوابیده بودند ،
علی آقا تازه یادش اومد
بجز تکلیف شب باید تمرین فارسی "کتاب بنویسیم" رو هم مینوشته،
لامپ آشپزخونه رو روشن کرد
و مشغول نوشتن شد
و از همونجا سؤالاتی که بلد نبود رو می پرسید.
مهدی هم اسباب بازیهاشو جمع و جور میکرد.![]()
علی:مامان،ما ورزشی به اسم "دو" داریم؟؟؟![]()
من:بله ،همون مسابقه "دویدن" رو میگن "دو"![]()
بابا: "دو میدانی"![]()
مهدی: "دو پایانی"![]()
من و بابا و علی:![]()
![]()
![]()

*******
امروز اولین سالگرد تولد وبلاگ " آقا مهدی ما" ست،
تو این یکسال لحظه به لحظه با دوستای خوشگل
و مهربون
و باهوشی
همراه بودیم که با ناراحتی همدیگه ناراحت میشدیم،
برای شفای جگرگوشه هایی که بعضی وقتها مریض میشدند دعا میکردیم ،
با شیطنت ها و شادیهاشون شاد میشدیم
و از این همراهی و دوستی خوشحالیم ،
از خدای بزرگ میخواهم که این دوستیها پایدار بمونه تا روزیکه هر کدوم از این کوچولوهای شیرین و عزیز برای خودشون و جامعه شون عزت و احترام بیافرینند
و با کسب مدارج علمی و تخصصی
باعث افتخار خانواده هاو کشورمون باشند
انشاالله.
در پناه ایزد منان پایدار باشیدو بهاری.![]()
![]()
![]()
دوستتون داریم
آقا مهدی
ما دیشب تا صبح سرفه زد
و مرتب از خواب بیدار میشد
و می نشست منم که نمیتونستم بخوابم کنارش نشستم
تا هر وقت چشمهاشو باز میکنه
منو ببینه و دوباره بخوابه .
امروز صبح که بیدار شده میگه :مامان چرا شکم منو بستی؟؟؟
گفتم:آخه از بس سرفه میزنی ماهیچه های شکمت اذیت میشه
و بعد حسابی درد میگیره
دوباره پماد ویکس رو برداشته میگه دیشب با این سینه مو چرب کردی که سرفه نزنم؟؟؟
گفتم:بله عزیز دلم بعد از اینکه گرم شدی دیگه خوابت برد و سرفه نزدی خداروشکر.
لبخند خوشگلی تحویلم داد
و گفت:دیگه به حرفت گوش میکنم
و لباس گرم میپوشم
*********
" وَ الْأَرْضِ و َمَا طَحَاهَا "
قسم به زمين و كسى كه آن را گسترانيده است.
فردا ۲۵ ذی القعده روز دحوالارض میباشد.![]()
دحو الارض روزي است كه زمين از زير کعبه كشيده و گسترانيده شد، و روزي است كه رحمت خدا در آن منتشر گرديده و از براى عبادت و اجتماع بذكر خدا در اين روز، اجر بسيار است. روايت است که « امام رضا » عليه السلام فرموده اند: درشب بيست و پنجم ماه ذى القعده حضرت ابراهيم (ع) و حضرت عيسى (ع) متولد شده اند.
در اين روز رسول خدا صلى الله عليه و آله، به قصد حجة الوداع از مدينه با يكصد و چهار هزار يا يكصد و بيست و چهار هزار و حضرت فاطمه (ع) و تمامى اهل بيت خود از راه شجره به مکه عزيمت نمودند.

تعبير به اينکه "در روز دحو الارض رحمت خدا منتشر گرديده و از براي عبادت و اجتماع به ذکر خدا در اين روز، اجر بسيار است" و امثال آن ، مومنين را بر انجام مستحبات مخصوص اين روز ترغيب مي نمايد . درباره روزه اين روز آمده است :
روزه اين روز همانند روزه هفتاد سال است .
روزه اين روز کفاره گناهان هفتاد سال است .
براي روزه دار اين روز هرکه و هرچه در ميان آسمان و زمين است استغفار مي کند و ...
و نيز در روايتي است که در اين روز قائم (عجل الله تعالي فرجه الشريف) قيام خواهد نمود .
در اين روز به غير از روزه و عبادت و ذکر خدا و غسل دُو عمل وارد است اوّل نمازي که در کتب شيعه قُميّين روايت شده و آن دو رکعت است در صبحگاه در هر رکعت:
بعد از حمد پنج مرتبه سوره وَالشَّمْسِ بخواند و بعد از سلام نماز بخواند:
لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَليِّ الْعَظيمِ
جنبش و نيروئي نيست جز به خداي والاي بزرگ
و بعد از نماز هم دعای زیبایی که شرح کامل اون در مفاتیح اومده.(به ادامه مطلب رجوع شود)
برای همه و هم دعا کنیم![]()
التماس دعا![]()
سه شنبه 6 آذر 1386:
توی اتاق بچه ها نشسته بودم و بافتنی می بافتم
که مهدی اومد تو اتاق،
با خودش می گفت:بازم همه رو مَلیوس کردم ![]()
من: چیکار کردی؟
مهدی:مَلیوس.
من:ملیوس دیگه چیه؟؟؟
مهدی: مامان ندیدی؟؟ رنگین کمان(برنامه کودک) وقتی کار اشتباهی میکنه ،
میگه: باز همه رو مَلیوس کردم.
من: مجید دلبندم ،
اونکه رنگین کمان میگه مأ یوسه نه مَلیوس.![]()
مهدی: ![]()
![]()
اینم چند تا عکس از مدلهای خوابیدن ته تغاری
و داداش علی![]()
پ ن:حتما باید پاهاش رو سرامیک باشه![]()
شنبه 3 آذر 1386:
مهدی از حموم اومد بیرون
تر و تمیز و خوشگل
و تند رفت رو کابینت،![]()
من: مهدی کجا؟؟؟؟![]()
مهدی:دارم میرم از ادکلن صورتی تو بزنم.
(ادکلن من از دست این وروجک
تو کابینت بالای ظرفشوییه و در کابینت هم بسته است)
من:بیا پایین ،میافتی ،
مگه ادکلن کنار آینه رو ندیدی؟؟؟؟![]()
مهدی:نمیخوام از اون بزنم(ادکلن کنار آینه)
من:مهدی این ادکلن زنونه است،
بهت میخندن میگن مهدی ادکلن زنونه زده به خودش![]()

مهدی:بذار بخندن ،
آخه اون ادکلن پیرونه (دقیقاً همین کلمه) است
که دیگه بیشتر بهم میخندند
من:![]()
![]()
![]()
پ ن:منظورش از پیرونه این بود که ادکلن مال پیرمرداست و قدیمی شده
(وقتی ازش معنی پیرونه رو پرسیدم اینو گفت)

![]()
شــــــــاه شوم،مـــاه شوم،زر شوم در حرمــــت باز کبوتـــــر شـــوم
ای ملک الحاج،کجـــا میروی؟؟؟ پشت به این قبله چرا میروی؟؟؟؟
سعـی در این مروه،صفا می دهد خاک بهشـــت است شفا می دهد
سنگ تو بر سینه زد ایران زمین سرمه خاک تــــــو کشد هندو چین
سنگ به پای تـــو وفـــــا مــــی کند راز دل شـــیعه ادا مــــی کند
تا اثر پای تــــو جا مانده اســـــت این دهن بوسه وامانده اســـــت
سنگ سیاهی که در ایـــــن جاستی ســـــرّ هویدای نظرهــــاستی
عهد به جز با لب پیمانه نیســـــت جز تو ولیّ نیست، ولیعهد چیست؟؟
مشرق دل،عــــرصه شبدیز نیست هر که علی نیست، ولی نیز نیست
دام بچینید ز دارالســـــــــلام صید حــــرام است به بیت الحـــــرام
"مهدی بیاتی"
*****
میلاد با سعادت امام هشتم امام رضا (ع) بر همگان مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عیدتون مبارک

التماس دعا![]()
*********
چهارشنبه 30 آبان ساعت 10:30 شب:
مهدی جون بگیر بخواب!
بچه ها فردا دیرشون میشه از سرویس مدرسه جا می مونند.
مهدی:مامان برام لالایی بخون تا بخوابم.
من:مهدی جون گوشم شدید درد میکنه ،
امشب نمیتونم لالایی بخونم.![]()
مهدی:خوب مامان میرفتی دندونپزشکی گوشتو می کشیدی خوب میشد دیگه.![]()
من:![]()

مهدی:مامان شوخی کردم ![]()
![]()

مهدی: مامان میخوام از چشمم عکس بگیرم![]()

![]()