

تموم لاله ها غلتیده درخون
میون لاله ها یک غنچه دیدم
فدای اصغرت گردم آقا جون![]()
عزاداریهاتون قبول درگاه حق تعالی انشاالله![]()

علی مهربون و مهدی جون در شام غریبان امام حسین و عزیزانش
(گلزار شهدای گمنام)
زمستان ۸۶

قبول باشه عزادار کوچولو![]()

مامان من مواظب شمعها هستم که باد خاموششون نکنه![]()
چهارشنبه 19 دیماه 86
مهدی:مامان فردا هم جمعه است؟؟؟![]()
من: نه مامان،تازه مگه امروز جمعه بود که میپرسی فردا هم؟؟؟
مهدی:اگه جمعه نبود چرا تلویزیون برنامه فیتیله(فیتیله جمعه تعطیله) رو داد؟؟؟؟
من:نه عزیزم ، تهران مدرسه ها بخاطر برف تعطیله ،ب
همین خاطر تلویزیون برنامه فیتیله رو داد.![]()
مهدی:آهان،خوب حالا فردا هم تعطیلن یا نه؟؟؟![]()
من:الهی قربونت برم من ،نمیدونم
گزارش تصویری دومین برفی(جمعه۲۱ دیماه ۸۶)
که تو شهر ما بارید(خدایا شکرت):

عزیز دل ما ،که بخاطر خیس شدن دستکش هاش اونارو در آورده![]()

الهی قربون گل پسرای خودم برم من 

آدم برفی که خاله های مهربون
زحمت ساختنش رو کشیدند![]()

مهدی:مامان بیا ببین قدش از منم بلندتره![]()

مهدی عزیزم
و علی مهربونم
که دستاش از سرما یخ کرده حسابی![]()

علی: خوشم میاد که آدم برفی قدش از من بلندتر نیست![]()
پ ن: مهدی کوچولوی من دوباره سرما خورده ، و الانم که دارم تایپ میکنم داره کنارم همش حرف میزنه
و میگه چقدر کارت طول میکشه؟؟؟تازه باهات قهرم
میگم چرا؟؟؟میگه ۱-چون بهم گفتی زود کارم تموم میشه ولی هنوز نشستی و بلند نمیشی۲-چون بهم گفتی خودتو از دست من میکشی (من: نه![]()
کی اینو گفتم؟؟؟؟؟؟ من گفتم آخرش تو منو با اینهمه نق زدن میکشی
)
این حرفاشم با انگشتاش ۱ و ۲ گفتناشو نشونم میده
الانم میگه دیدی گفتم ،من بدبخت باید یه ساعت بشینم تورو نگاه کنم تا نوبتم بشه![]()
خدارو صد هزار مرتبه شکر که اینجا هم برف بارید
و ما هم از قشنگی زمستون بی نصیب نموندیم،
امروز صبح که مهدی بیدار شد
وقتی دید همه خونه هستند خیلی خوشحال شد
با دیدن برفی که بیرون جمع شده بود
سریع شال وکلاه پوشید
که بره برف بازی،ولی چون ما حیاط نداریم
و باید به پشت بام خانه میرفتند
اونجا هم حسابی لغزنده بود ،
محمد صالح
هم همراه مامان و باباش به خونه بابا بزرگ
اومده بود ،
علی
و مهدی
و محمد صالح
به پشت بام رفتند و مشغول برف بازی شدند
و من ازشون عکس گرفتم،
درسته نسبت به برفی که تهران و بقیه شهرستانها اومده این چیزی نیست ،
ولی برای ما بچه های کویر 1 و 2
اینم کلی ارزش داره
و بخاطرش خدارو شکر می کنیم.![]()

صبر کن برف جمع کنم
تا حسابتو برسم![]()

آقا مهدی ما
در حال آماده کردن گلوله برفی![]()

حالا پرتاب میکنم
میبینی که نشونه گیریم حرف نداره


اگه اولی بهت نخورد این دیگه حتما میخوره![]()

مهدی: وای که چقدر برف بازی حال داد![]()

پنجشنبه 13 دیماه86:
بابای مهدی تو اتاق نبود ،
مهدی یه کاغذ برداشت تا برای بابا نامه بنویسه.![]()
علی:مگه تو بلدی بنویسی؟؟؟
مهدی:آره بلدم ،
خودم براش میخونم.![]()
علی:خوب میخواهی من برات بنویسم؟؟؟![]()
مهدی:آره تو بنویسی خودش میتونه بخونه.
علی :باشه.
مهدی: بنویس! بابای عزیزم سلام.
برای من اسباب بازی میخری؟؟؟![]()
علی:ببین اگه قرار باشه فقط برای تو اسباب بازی بخره ،
من نمینویسم.![]()
مهدی:باشه،بنویس!
برای من و علی اسباب بازی میخری؟؟؟![]()
علی:نوشتم.![]()
مهدی:بنویس!برای من ماشین کنترولی(کنترلی) میخری؟؟؟![]()
علی:نوشتم.
مهدی: باشه پسر عزیزم ،میخرم.![]()
علی: مگه تو بابایی
که میگی باشه پسر عزیزم.![]()
مهدی:تو بنویس من میدونم بابا میگه میخرم.![]()
************
جمعه 14 دیماه 86 وقتی رو پاهام خوابیده بود
و تکونش میدادم:
مهدی:مامان یه برنامه دیدم خیلی جالب بود.
من:در مورد چی بود؟؟؟
مهدی:قلب یه آدم رو از تو دلش در آوردند
من:خوب؟؟؟![]()
مهدی:بعد به دستگاه وصلش کردند تا بزنه(ضربان قلب)
من:خوب بعدش؟؟؟
مهدی:بعد گذاشتنش تو دل یه آدم دیگه.
من: خوب؟؟؟
مهدی:با سوزن و نخ دوختنش.
و آدمه حالش خوب شد
گفت آقا دستتون درد نکنه
من:![]()
![]()
الهی فدای تو و دقتت برم من
پسرک عزیزم.![]()
سه شنبه 11 دیماه
بعد از نصب سی دی بازی فیدینگ فرنزی روی کامپیوتر ،مشتری پر و پا قرص بازیهای کامپیوتری نشست رو صندلی و مشغول شد .
من و علی با هم اومدیم پایین تا علی بخوابه و فردا صبح زود شاد و سر حال راهی مدرسه بشه.بعد از خوابیدن علی نگاهی به ساعت انداختم دیدم ای بابا ساعت 10:25 شبه ولی آقا مهدی خیال ندارند برای خواب تشریف بیارند پایین،
من رفتم بالا می بینم بعلههههههههههه!!!
آقا تمام بازیهای روی سی دی روکه دوست داشتند(6 بازی) کامل نصب کردند
و سخت مشغول بازی هستند، بهش میگم :مگه تو بلدی بازی نصب کنی؟؟؟
مهدی:بلد نبودم،ولی امشب که داشتی برام بازی نصب میکردی یاد گرفتم![]()
من:کار خوبی نکردی !!!کامپیوترمون خراب میشه.![]()
مهدی:نه من چند تا بیشتر نصب نکردم![]()
من:پاشو بریم پایین،دیروقته باید بخوابیم.
مهدی:مامان تو رو خدا یه لحظه صبر کن ،من میرم پایین شام میخورم باز بر میگردم
من:باشه فردا صبح.
مهدی:نه مامان ،فقط چند لحظه
چون دیدم اولیه که دل نازکش بشکنه(تو چشمش اشک حلقه زده بود)قبول کردم و منتظر شدم و مهدی رفت.حدود 10-12 دقیقه بعد برگشته بالا دیدم دور دهنش ماستیه ،گفتم:شام خوردی؟؟؟
مهدی: آره، رفتم پایین دیدم چراغها خاموشه منم کسی رو بیدار نکردم ، و رفتم خونه ی بابا بزرگ(طبقه اول)![]()
من: اونجا چرا؟؟؟
مهدی:آخه چراغشون روشن بود
من:کسی هم بیدار بود؟؟؟
مهدی:آره دو تا خاله ها بیدار بودند
من:خوب رفتی اونجا چی گفتی؟؟![]()
مهدی: گفتم من اومدم شام بخورم ،خاله برام تخم مرغ نیمرو کرد
با ماست بهم داد تازه خودش برام لقمه میگرفت،دستش درد نکنه.![]()
منم که هم ناراحت شده بودم و هم خجالت کشیدم
گفتم:از دست تو باید چیکار کنم؟؟؟
مهدی:نمیدونم![]()
من:![]()
![]()
دوستان عزیز و مهربونم سلام![]()
![]()
![]()
![]()
بالاخره روز سه شنبه هفته قبل ژاکت مهدی تموم شد
و جمعه بعد از حموم رفتن لباسش رو پوشید ،و کلی هم ذوق کرد،
البته اون ژاکت آستین سرمه ای هنوز نصف و نیمه مونده چون دلم نیومد پشتش رو بشکافم،![]()
شنبه 8 دیماه 86:
لباسهای نو یی که مامان به عنوان هدیه روز عید برامون خریده بود پو شیدیم
و بعد از روبوسی و تبریک عید با مامان و بابا و خواهر و برادرا به طبقه اول خونه ی بابا بزرگ رفتیم ،
چون بابا بزرگ و خاله ها و دایی ها هم از سادات هستند.
اتفاقا مبین کوچولو
و زندایی هم قبل از ما اومده بودند ولی دایی چون کار داشت بعدآ میومد، ساعت 10:40 بود که دایی و زندایی و محمد صالح
هم اومدند![]()
و دیگه جمعمون جمع بود ،راستی دیروز خاله مرضیه هم بهمون عیدی داد ،
دستشون درد نکنه،
(چون اولین عید بعد از کارمند شدن خاله بود)بعد از ظهر هم مامان به قولش عمل کرد و مسابقه بادکنک باد کردن
و ماست خوری برگزار شد ،
که خیلی بهمون چسبید ،
جای دوستای گلم خیلی خالی بود،
مامان به عنوان جایزه به تمام شرکت کننده ها که فقط 4 نفر بودیم
دو تا کتاب قصه و یه بادکنک بزرگ جایزه داد،
محمد داداش بزرگم برای اینکه مسابقه هیجان داشته باشه
یه آهنگ مسابقه ای هم گذاشته بود
و بزرگترها (بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله ها و دایی و زندایی ها)تشویق کننده ها بودند
و برامون دست میزدند....


تو مسابقه بادکنک باد کردن،من از همه بیشتر بادکنک باد کردم
و نفر دوم هم داداش مهربونم علی آقا
و نفر سوم هم محمد صالح عزیز بود.
بعد هم مسابقه ماست خوری بود
که مسابقه خوشمزه ای بود
و علی آقا اول شد و من و محمد صالح دوم شدیم و مبین کوچولو![]()
هم سوم شد.![]()

امیدوارم روز عید غدیر برای شما هم روز خوب و شادی بوده باشد انشاالله.![]()

مهدی کوچولوی من
و پسر مهربونم علی
جمعه ۷ دیماه۱۳۸۶![]()
![]()
پ ن:راستی این آپدیت رو مامان برای یکشنبه آماده کرده بود
ولی سایت بلاگفا اونروز در حال بروز رسانی بود
دیروز هم اینترنتمون قطع بود
به همین دلیل امروز انجام شد.
عید سعید غدیر خم را به ساحت مقدس ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان
آن حضرت بویژه شما دوستان و گلچهرگان ایرانی تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولایت امیر المومنین (ع) پیام رسول اكرم (ص) را ماندگار كرد

واقعه غدیر حادثه ای تاریخی نیست كه در كنار دیگر وقایع بدان نگریسته شود.
غدیر تنها نام یك سرزمین نیست.![]()
یك تفكر است،
نشانه و رمزی است كه از تداوم خط نبوّت حكایت می كند.![]()
غدیر نقطه تلاقی كاروان رسالت با طلایه داران امامت است. ![]()
آری غدیر یك سرزمین نیست،![]()
چشمه ای است كه تا پایان هستی می جوشد،
كوثری است كه فنا برنمی دارد،![]()
افقی است بی كرانه و خورشیدی است عالمتاب.
*********
اعمال غدیر
▪ تحكیم بیعت با ولایت
اظهار سرور و شادمانی
▪ مصافحه كردن
▪ پیمان اخوت و برادری
▪ احسان و انفاق
صله رحم
رفع حاجت مؤمنان
غسل كردن و لباس نو پوشیدن
تشكیل اجتماع
دعا روزه و عبادت
بعدا نوشت دوشنبه ۳ دیماه ۱۳۸۶ ساعت ۲۰:۱۵
خدارو صد هزار مرتبه شکر
بعد از سه شبانه روز تب
و سرفه شدید از پریشب تب ته تغاری قطع شده
و الان دوشبه که راحت میخوابه،
البته سرفه ها ادامه داره ولی به مراتب بهتر و کمتر از قبل سرفه میزنه .![]()
عصر چهارشنبه که زیاد سرفه میزد
مامان بزرگ براش عسل آوردند
و من با آبلیمو قاطی کردم و بهش دادم که اصلاً خوشش نیومد ،
همینطور شلغم
و میگفت:فقط از هوای شلغم نفس میکشم (بوخور شلغم)
خلاصه اینکه عصر چهارشنبه که رفتیم دکتر ،وقتی آقای دکتر در مورد غذاهایی که میتونم بهش بدم میگفت، به چای و عسل اشاره کرد ،
مهدی همونجا سریع به من گفت ببین چای و عسل
نه آبلیمو و عسل،![]()
آقای دکتر پرسید چی میگه؟؟جریان آبلیمو و عسل بعد از ظهر رو گفتم
،آقای دکتر هم گفت :آبلیمو و عسل هم خوبه
همینطور شلغم
و....
مهدی:
![]()
گفت :مهدی حسابی سرماخورده و چون بدنش ضعیفه تا دو سه روز تب میکنه که همینطورم شد.![]()
******
جمعه 30 آذر 86 خونه بابا بزرگ:
دایی و زندایی و مبین کوچولو
خونه بابابزرگ بودند
که مهدی و علی هم طبق معمول رفته بودند پایین تا با مبین بازی کنند،
دایی حسابی سرما خورده بود و سرفه میزد
، مامان بزرگ یه قاشق نشاسته روی آبجوش ریختند و به دایی دادند تا سرفه ها کمتر بشه ،
مهدی:دایی اینا چیه که میخواهی بخوری؟؟؟
دایی لیوان رو جلوی مهدی گرفت
و گفت:بیا شما بخور ببین چیه؟؟![]()
مهدی:آهان فهمیدم اینا آلوده (فالوده) است![]()
همه:![]()
![]()
![]()
******
ته تغاری ما تازگیها هر لباسی که باب میلش نباشه
و نخواد بپوشه
میگه: مامان لباسم ویش (ریش)
داره و بدنمو اذیت میکنه
و قلقلکم میده.![]()
![]()
پ ن: با خریدن خمیر مجسمه سازی برای علی -مهدی هم پاشو تو یه کفش که منم میخوام
بله خریدن خمیر همان و هر جا پا میذاریم به خمیر مزین شدن همان

الهی من فدای پسر هنرمندم بشم
![]()

مهدی منو نگاه کن!!!
آخه مامان مگه نمی بینی کار دارم![]()

باشه پس فقط بخند
حالا این خندیدن راحت تره![]()

ولی مثل اینکه تلویزیون دیدن از خندیدن و منو نگاه کردن راحت تره
![]()
بعدا نوشت:
امروز خانم دکتر مهربون نیلوی عزیز
به وطن عزیز و سرافرازمون
ا یران تشریف آوردند![]()
![]()
![]()
که از طرف خودم و بچه ها به این عزیز مهربون خیر مقدم![]()
عرض میکنم
و از صمیم قلبم از خدای متعال براشون تندرستی
و لحظات خوب و خوشی رو در کنار خانواده محترم و عزیزانشون خواهانم.
.