

چهارشنبه 24 بهمن
مهدی صبح 1 ساعت با کامپیوتر بازی کرده بود،
و عصر که خواهرش میخواست مطلبی رو بنویسه
و سیستم روشن شد ،
اولین نفری که بعد از فاطمه نوبت گرفت
مهدی بود.دوباره نشست و مشغول بازی شد...![]()
من بعد از اینکه سریال بی صدا فریاد کن تموم شد تلویزیون رو خاموش کردم
و به مهدی گفتم کامپیوتر رو خاموش کن و برو بخواب....![]()
مهدی هم طبق معمول با بدخلقی و داد و بیداد مخالفت میکرد ،
منم مجبور شدم از رو صندلی بیارمش پایین و خودم سیستم رو خاموش کردم
و کابل کامپیوتر رو از پریز بیرون کشیدم و پشت میز انداختم،
مهدی هم گریه میکرد ولی حواسش به من بود که چه اتفاقی سر کابل میاد![]()
مهدی: مـــــامــــان ،
من حالا فهمیدم که تو کابل رو چیکار میکنی؟؟؟![]()
من: چیکار میکنم؟؟؟![]()
مهدی: انداختی پشت میز![]()
من:انداخته باشم ولی تو نباید بهش دست بزنی
وگرنه برق می گیردت.![]()
مهدی:خیلی بد شدی مامان![]()
من: باشه ،حالا فردا بیدار شدی ،می بینی که...
مهدی: چی می بینم؟؟؟
من: حالا بذار صبح بشه ،
اونوقت خودت می فهمی.
مهدی: نکنه بازم از مادری خبری نیست؟؟؟
من:![]()
![]()
![]()
![]()
*********
وقتی خوابیدم طبق معمول هر شب اومده کنارم خوابیده
و دو تا دستاشو گذاشته رو صورتم و با خودش میخونه که: خیال میکردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق باسم میخونه
...خیال میکردم تا مهربونه (یعنی نا مهربونه)......![]()
من: میدونی این شعرو کی خونده؟؟؟![]()
مهدی: "ه م ا ی و ن"![]()
من: آفرین پسرم تو خودشم دیدی؟؟؟![]()
مهدی: آره دیدم.![]()
من: کجا؟؟؟![]()
مهدی: تو تلویزیون کوچکی که مامان بزرگ اینا دارن دیدمش
تازه یه کلاه هم سرش هست
مامان ِ نازم ،گل پیازم....مامان نازم ،گل پیازم
منم که حسابی خسته بودم و داشتم از بیخوابی بیهوش میشدم
گفتم: مهدی بی خیال ،
گل پیاز و سیب زمینی رو بذار کنار تا بخوابیم.
مهدی: ![]()
مامان تو دوست داری گل سیب زمینی باشی؟؟![]()
من: اصلاً نمیخوام گل باشم ،
من یه مامانم ،
مامان یه پسر خوشگل که اسمش مهدی ِ.![]()
مهدی: آهان ،مامان نازم ،گل سیب زمینی،میخوام که بوست کنم.![]()
من: ![]()
مهدی جون بخواب اینقدر اذیت نکن،
اصلا ً تو خودت گل باش ،فرقی هم نمی کنه ،سیب زمینی یا پیاز.![]()
مهدی: اگه سیب زمینی باشم که نمیتونم تو رو ببینم !!!
من: چرا؟
مهدی:آخه سیب زمینی که چشم نداره![]()
من:![]()
![]()
خلاصه اینکه دیشب این گل پسر تا ساعت 12:30 بیدار بود
و شعر خوند ،
نه خودش خوابید نه گذاشت من بخوابم.
ساعت
3:30 هم از سرفه های زیادش بیدار شدم
و دستگاه بوخور روشن کردم تا خوابش برد.
پنجشنبه 18 بهمن
در ادامه ماجرای ترک اعتیاد مهدی
تصمیم بر این شد که :یک روز در میان به مهدی اجازه بدیم (یک ساعت) بازی کنه،مهدی مشغول بازی با کامپیوتر بود ،
دستشو بطرف گردنش بـــــُرد و گفت گردنم (جوش زده) می خاره ،
هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده بود
که گفت: الان میگی: از بس پشت کامپیوتر می نشینی!!!(مال ِ کامپیوتره خارش گردن)![]()
من:![]()
![]()
شنبه 20 بهمن
مهدی پشت کامپیوتر نشسته بود و بازی میکرد ،![]()
محمد از مدرسه اومد و کنارش نشست
و گفت:حالا واجبه اینهمه پشت سر هم اینو بازی میکنی؟؟؟
مهدی: آخه اینجا نوشته please" چسب "
یعنی باید پشت سر هم بازی کرد.
محمد: حالا چرا نصفشو فارسی میگی نصف انگلیسی؟؟؟![]()
![]()
مهدی: 
من و محمد:![]()
![]()
دوشنبه 15 بهمن
شب وقتی مهدی خوابیده بود ،
طبق معمول در حال بحثهای فلسفی
و گاهی اوقات در حال خوانندگی بود...![]()
مهدی:
اگه گفتی خاصیت" هی بدبخت" و "حال کردی" چیه؟؟؟
منم منتظر بودم که خودش جواب این سؤالش رو بده (چون با خودش حرف میزد) دیدم ساکت شده
و چیزی نمیگه، کنجکاو شدم ،
پرسیدم: خوب ؟؟؟نگفتی خاصیتش چیه؟؟؟![]()
مهدی: اگه میدونستم که نمی پرسیدم
من:![]()
![]()
*********
پ ن: امروز تولد زهرا جون
مامان پسرای گل و دوست داشتنی: یاسین جینگولک
و دانیال عزیز
هم هست
از صمیم قلب روز تولدشون رو تبریک میگم و برای این خانم مهربون آرزوی موفقیت سلامتی سربلندی و سعادت و شادکامی در کنار عزیزانشون رو دارم.
انشاالله سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار فرزندان و نوه ها و ندیده هاشون جشن بگیرند و دل مهربونش مملو از شادی و عشق باشه.
تولدتون مبارک زهرای عزیز![]()
![]()
![]()
![]()
یک آسمون ستاره و سبد سبد گل یاس تقدیم به زهرای عزیز
عمر طولانی با عزت داشته باشید در کنار عزیزانتون
شنبه 13 بهمن 86
در ادامه ترک اعتیاد مهدی
،
دیروز هم کابل کامپیوتر در دسترس نبود ،
ساعت7:15 غروب دیروز
مهدی:مامان ،برای یکساعت بهم کابل رو بده ،بازی کنم .
من:تو که از صبح صبر کردی ،
امشبم صبر کن ،فردا بازی کن،
من نمیتونم بهت کابل بدم.
مهدی: تو بیخود می کنی.![]()
من:حالا که اینطوریه ،
فردا هم خبری نیست![]()
مهدی: باشه مامان ،
معذرت خواهی ،معذرت خواهی
ساعت 10:15 شب وعلی
در حال قدم زدن
و بی خیال خوابیدن.
..
من: علی جون برو بخواب
تا فردا صبح تو مدرسه ســر ِ حال باشی!!!![]()
مهدی: مامان ســر ِ حال یعنی " ا س ه ا ل"![]()
من: نه خیر ،
سـر ِ حال یعنی شاد و شنگول و حبه ِ انگور![]()
مهدی: حبه یعنی جــِغله؟؟![]()
من: میخوام برات قصه بگم...![]()
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ،یه پسری بود اسمش مهدی بود...
مهدی: نه اسمش مهدی نبود....![]()
من: هر چی مامانش میگفت ،
این پسره یه حرفی برای گفتن داشت،
و با حرفاش مامانشو عصبی میکرد ،
مثلا ً سر حال رو معنی میکرد "ا س ه ا ل"
یا حبه ی انگور رو معنی میکرد جغله....
مهدی، به نظر تو این پسره ،چرا اینقدر شیطونی میکرد؟؟؟![]()
مهدی: بخاطر کابل کامپیوتر
من:![]()
![]()
جمعه 12 بهمن
دوباره وقت خوابیدن با آقا مهدی مشکل داشتم ،
چراغها همه خاموش و بچه ها خوابیده بودند
ولی مهدی با خودش آواز میخوند
و از هر دری سخن میگفت
....
من:مهدی بخواب ،
وگرنه تا ربع ساعت دیگه همه (حتی من)خواب رفتند و تو هنوز بیداری.![]()
مهدی:مامان، باید بگی:مهدی، ممکنه همه خواب باشند و تو بیدار باشی.
من:
9 بهمن 86
در پی اعتیاد مهدی به کامپیوتر ،
تصمیم گرفتیم کابل رو برداریم
تا نتونه سیستم رو روشن کنه ،ودیروز از صبح تا غروب بچم بهانه گرفت
و بی تابی کرد و هیچ سرگرمی نتونست جای کامپیوتر رو براش بگیره،به همین خاطر دیروز عصر وقتی بابای مهدی برای کاری بیرون رفته بود....
مهدی:مامان، مامان، پـــــدر نیست؟؟؟![]()
من: کی؟؟؟![]()
مهدی: پــــــدر دیگه!!!!![]()
من:پــــدر دیگه کیه؟؟؟(تو خونه ی ما هیچکس هیچوقت از این کلمه برای صدا زدن بابا استفاده نکرده بود)![]()
![]()
مهدی:همونکه اسباب بازی میخره![]()
من:خوب چرا نمی گی بابا؟؟؟؟![]()
مهدی:پــــدر با حال تره.![]()
من:![]()
********
پ ن: امروز دهم بهمن ماه تولد مامان پویان جون
هم هست که این روز قشنگ رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام به ایشون و خانواده محترمشون تبریک و شاد باش عرض میکنم
با آرزوی عمر طولانی و با عزت و روزهای بهتر و شادتر برای این خانواده در کنار هم با تندرستی و دل خوش.
یه آسمون ستاره
و سبد سبد گل یاس تقدیم دوست عزیزم مامان پویان جون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست مهربونم تولدتون مبارک
دیروز بابای مهدی
برای ماموریتی به میناب استان هرمزگان رفته بود .ساعت ۱۲ تلفن زد که از رسیدنش به سلامتی به محل ماموریت خبر بده
که مهدی گوشی رو برداشت و بعد از صحبت با بابا رو به من: مامان بابا میگه ما می نا بیم.
(بچم فکر کرده می نا بیم یه فعله جدید و تازه تاسیسه)
من:![]()
وقتی گوشی رو از مهدی گرفتم
شنیدم که بابای مهدی هم بخاطر سوتی این گل پسر بسی مشعوف شده و داره می خنده.![]()
البته قیافه مهدی در برابر خنده های ما اینجوری بود:![]()
وقتی پرسیدم ما می نا بیم یعنی چی آخه؟؟؟![]()
مهدی: مامان فکر کنم یعنی: ما می آییم![]()
من:![]()
شنبه 6 بهمن 86
وقت ناهار: مهدی: در حالیکه به ظرف ماست و اسفناج اشاره میکنه
میگه:مامان من می دونم
اینا اسمشون چیه؟؟؟![]()
من:خوب بگو عزیز دلم.
مهدی: ماست اسنفاج![]()
من و بقیه:![]()
![]()
![]()
غروب شنبه 6 بهمن
همراه علی
و مهدی
که از زندگی آپارتمانی
و محدودیت دویدن
خسته شدند
پیاده به پارک نزدیک خونه رفتیم
و دو تا داداش مهربون
حسابی دویدند
و مسابقه دادند
و تاب سواری کردند![]()

جمعه 5 بهمن 86
الان دو سه روزی میشه که مهدی
از صبح زود می شینه جلوی کامپیوتر
و تا ساعت 10:30-11 شب به زور باید از صندلی جداش کنیم
و مشغول بازیهای کامپیوتری.
و شبم دیر خوابش می بره چون حواسش به اون بازیه
و مراحلی که گذرونده و مراحلی که مونده ،
دیشب که همه بچه ها خواب بودند
آقا مهدی هنوز بیدار بود(ساعت 11)
و تو جاش مرتب غلت میزد و با خودش آهنگ غروب پاییزه..... رو میخوند ،
منم که دیدم خبری از خواب نیست
خوابوندمش رو پاهام و شروع کردم به لالایی خوندن ،
ولی این وروجک دستهاشو می آورد بالا و باز هم شیطونی میکرد و خواب خبری نبود ،منم که حسابی خسته بودم یکی زدم رو صورتش (البته آروم) و گفتم:بگیر بخواب مهدی ! پاهام درد گرفت.مهدی هم گفت: سو سول !
بعدشم به حالت قهر آروم شد ،
خیلی ناراحت بودم که چرا زدمش(شاید تو امسال این دومین باری بود که من زدمش)
ولی نمیخواستم ببوسمش تا لوس بشه
و نفهمه کارش اشتباه بوده ،ازش پرسیدم :تو اصلاً میدونی سوسول یعنی چی ؟؟که به من میگی سوسول؟؟؟![]()
مهدی: آره ،سوسول یعنی کسی که بچه شو میزنه.
و خیلی زود خوابش بـُرد.
بعد از اینکه خواب رفت بوسیدمش ُولی خودم عذاب وجدان گرفتم و خوابم نمیبرد![]()
![]()
سه شنبه 2 بهمن 86:
توی آشپزخونه مشغول آماده کردن ناهار بودم.![]()
مهدی:مامان داری چی می پزی؟؟
من:برنج چند رنگ.![]()
مهدی: وای مامان تو که میدونی
من هفت میوه دوست ندارم چرا می پزی؟؟![]()
من:اولاً این برنج هفت رنگه و هفت میوه نیست ،
ثانیاً:تو صبر کن آماده بشه اگه دوست نداشتی بعد شکایت کن!![]()
هر کسی(از بچه ها) که می رسید در ِ خونه(از مدرسه)
مهدی با آیفون : زود بیا بالا
که ناهار برنج چند رنگ داریم.
پ ن: مهدی از بین آبمیوه های آماده فقط آبمیوه چند میوه(نکتار 7 میوه) رو دوست نداره ،با گفتن چند رنگ همون آبمیوه براش تداعی شد.
چهارشنبه 3 بهمن 86:
مهدی صبح زود بعد از رفتن بابا به محل کارش ،
سریع کامپیوتر رو روشن کرد
و بازی مورد علاقه اش رو آورد
و بعد هم رفت پایین دنبال خاله کوچیکه(ته تغاری)
تا بیاد و مهدی رو از مرحله سخت بازی بگذرونه .![]()
مهدی:خاله زود باش بریم بالا ،
بازی رو آوردم همون مرحله سختش رسیدما...
خاله: مهدی صبر کن
ظهر فاطمه که اومد از اون مرحله میگذره و بقیه اش رو تو بازی کن.![]()
مهدی: نه خاله ،
فاطمه نمیتونه ،فقط توی عــــــــــــــــزیـــــــــــــــزم
میتونی.
(کشیدن عزیزم رو که دارید)
خاله:عجب شیطونی هستیا!!!!
مهدی:خاله زود باش بریم دیگه..

مامان مقنعه تو بده بپوشم یه عکس یادگاری بگیرم![]()
![]()

خدارو صد هزار مرتبه شکر که دختر نشدی گلکم![]()

![]()
![]()
![]()
![]()