تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
قربون شیطونیهات برم من

 

دوستان عزیزم سلام ،امیدوارم حال همگی خوب باشه و از کار خونه تکونی خسته نباشید،خدا قوّت

 

جمعه 24 اسفند

من و بچه ها رفته بودیم طبقه اول(خونه ی بابا بزرگ) ،مهدی هم بعد از بقیه بچه ها (رعایت حق تقدم) در زد و وارد شد(نیم ساعت بعد از ما)و سلام کرد.

مامان بزرگ:سلام عزیزم ،بابات کجاست؟؟؟

مهدی: تو خونه مون (طبقه دوم)

مامان بزرگ : چیکار می کنه؟؟

مهدی: داره مشقاشو می نویسه

مامان بزرگ:

 

**********

پ ن: بابای مهدی مشغول نوشتن صورت وضعیت کارشناسیه ( ب*ی*م*ه* ) بود.

 

 

 

**********

شنبه 25 اسفند

 

در پی اعتیاد مهدی به بازیهای رایانه ای مهدی در حالیکه با( م*و*ب*ا*ی*ل) مامان حدیثه به طبقه پایین رفته بود و بازیهای روی (م*و*ب*ا*ی*ل) رو انجام میداد،هر چی که خاله ها بهش هشدار دادند که تلفن مامانت خراب میشه،توجه نکرد و به بازی ادامه داد،خاله ها تصمیم گرفتند کار دیگه ای برای انصراف مهدی از بازی با (م*و*ب*ا*ی*ل) انجام بدهند بنابراین با تلفن ثابت(خونه ی بابابزرگ)به (م*و*ب*ا*ی*ل) تماس گرفتند و در کمال تعجب دیدند که آقا مهدی خیلی خونسرد و ریلکس داره بازی میکنه ...

 

خاله بهار: مهدی ،یکی داره به تلفن مامانت زنگ میزنه ،Cell Phoneبرو بده به مامانت.

مهدی: نه خاله ،غریبه نیست ،از خونه ی بابابزرگه،ای کــَلــَک از خونه ی خودتونه

خاله بهار:

 

پ ن ۱: روی گوشی مامان حدیثه هر تماسی با ملودی و عکس مشخصی ظاهر میشهو خونه ی بابا بزرگ با ملودی مخصوص و تصویر یه شاخه گل لیلیومه مهدی به این دلیل متوجه شد از کجا تماس گرفتند

پ ن۲: فکر کنم این آخرین آپدیت در سال 86 باشه ،به بزرگواری خودتون بدیهای من رو ببخشید .

برای همه ی شما عزیزان و خانواده های گرامی تون آرزوی سالی مملو از سلامتی ،شادکامی ،سربلندی ،سعادت و موفقیت دارم ،انشاالله تعطیلات خوب و خوشی رو در کنار عزیزانتون سپری کنید،لحظه ی تحویل سال ما را هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید.

برقرار باشید و بهاری

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 10:56 | لینک ثابت |

تهدید جدى

شنبه 18 اسفند

 

بعد از خوردن شام ظرفها رو می شستم و بقیه آبمیوه میخوردند،وقتیکه کارم تموم شد اومدم نشستم و آبمیوه رو باز کردم که بخورم...

مهدی:مامان اجازه میدی برم کامپیوتر بازی کنم؟؟؟Computer

من: نه ،همین الان بازی کردی ،یادت رفت؟؟؟

مهدی: مامان یا اجازه میدی،یا خودمو می کـُشم

من:  در حالیکه از تعجب شاخ در آورده بودم ،پرسیدم چطوری خودتو می کشی؟؟؟

مهدی: خیلی سریع آبمیوه رو از دست من گرفت و شروع به خوردن کرد،بعدش نفسی تازه کرد و گفت :اینجوری(اینم شیوه ی جدید خودکشیه)

من و بقیه:

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 9:42 | لینک ثابت |

مگه من نو کرتم؟؟؟

 

 

چند وقت ِ که اگه به مهدی کاری گفته بشه سریع و بدون مکث با دلخوری جواب میده : مگه من باید اینکارو بکنم؟؟؟مگه من نو کرتم؟؟؟

 

ظهر شنبه صدای زنگ در بلند شد و مهدی بفاصله ی نیم متری از در نشسته بود و نقاشی می کشید،Painterمنم تو آشپزخونه مشغول آشپزیChef بودم ...

من: مهدی درو باز کن!!!

مهدی: ای بابا ، مگه من نوکــــرتم؟؟؟

من:     خودم سریع درو باز کردم و گفتم اشکال نداره نوبت منم میشه.

 

*****

یکشنبه 12 اسفند

 

بعد از خوردن شام ،مهدی به من گفت: مامان به من آب بده!!!

من: ای بابا، مگه من نو کــــــرتم؟؟؟

مهدی: آره مامان!!!پاشو دیگه!!!

من: شرمنده ،نو کــــرتو عوض کن!!!

مهدی: باشه مامان ،حالا بهم آب بده از فردا میگم خاله بهار بهم آب بده!

من:

 

 

*********

پ ن: امروز تولددو سالگی ایلیا جون (ستاره طلایی) است،این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام به این گل پسر عزیز و دوست داشتنی همینطور به مامان مهربونش سمیه جان و خانواده گرامی و عزیزش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از صمیم قلب از خدای بزرگ براش  عمر طولانی و با عزت در کمال صحت و سلامت تن ،با دل خوش و لبهای همیشه خندون خواهانم.انشاالله سالهای سال این روز قشنگ و بیادموندنی رو در کنار بابا و مامان مهربون و دیگر عزیزانش جشن بگیره.

 

تولدت مبارک ایلیا جون

 

Tavalodet Mobarak:*

 

Birthday PartyHAPPY BIRTHDAY TO YOU

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 8:1 | لینک ثابت |

برنجی ه ×س×ت×ه×ا×ی

دوشنبه ۶ اسفند ۸۶

 مهدی مثل همیشه وقت خواب شیرین زبونیش گل کرده بود، به من میگفت:<< مامان " برنجی ِ "ه س ت ه ا ی" حق مسلمن ماست>>ببین مردم هم وقتی شعار میدن منظورشون اینه که برنج رو با ماست میشه خورد،منم طبق معمول اول خندیدم از شیرین زبونی این وروجک و بعد اشتباهش رو تصحیح کردم که : مجید دلبندم اونکه مردم میگن: "ا ن ر ژ ی ِ" نه برنجی بعدشم مسلم ِ ماست نه مسلمن ماست و تازه ماست اینجا به معنی ما است  نه ماست ِ خوردنی ....

مهدی هم گفت: ما که هیچی نفهمیدیم بازم حرفش رو تکرار کرد که " برنجی ِ "ه س ت ه ا ی" حق ّ مسلمن ِ ماست"حالا دیگه ربطشو خودش حتماً می فهمه تا بزرگ شد برام توضیح بده

 

پ ن۱: دوستان عزیز وبلاگی سلام دلم برای تک تک شما و جگر گوشه هاتون تنگ شده بودبخاطر ویروسی شدن سیستم نتونستم بیام اینترنتخوشحالم که بازم تونستم بیام

پ ن ۲:  امروز تولد آرین جون دوست وبلاگی مهدی.این روز رو از صمیم قلب بهش تبریک میگم و از خدای بزرگ میخوام در سایه بابا و مامان مهربونش همیشه سلامت باشه و لبهایش به خنده باز باشد انشاالله.

تولدت مبارک آرین جان

Tavalodet Mobarak:*

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 10:40 | لینک ثابت |