

ظهر یکشنبه که ناهار آبگوشت بــُز باش داشتیم
و مهدی دوست نداشت
از من خواست براش تخم مرغ نیمرو کنم
،بشقاب رو روی شعله گذاشتم و روغن ریختم ،میخواستم تخم مرغ رو توی ظرف بشکنم که قطره آبی از دستم تو بشقاب افتاد ،و شعله آتیش توی بشقاب هویدا شد
،مهدی هم که کنارم ایستاده بود با هیجان بطرف هال دوید
و رو به بقیه گفت: واااااااااای ،اگه بگم مامان چه کار مهمی انجام داد باورتون نمیشه
!!!مامان آتیش رو از بشقاب گذروند و آوردش توی بشقاب!!!!![]()
من و بقیه:![]()
![]()
سه شنبه 28خرداد
عصر به علی پول دادم
تا برای همه پفک بخره
،علی هم پفک خرید و آورد و مهدی سریع پفکش رو برداشت و به طبقه پایین خونه ی بابا بزرگ
رفت ،بعداً شنیدم :این وروجک از پفکش به خاله ها تعارف کرده بود
و با هم خورده بودند(تا اینجای ماجرا رو داشته باشید)
صبح چهارشنبه دوباره میره طبقه پایین و جلوی کامپیوتر می شینه
تا نوبتش بشه
، اونموقع به مامان بزرگ میگه: خاله میذاره من بازی کنم؟
مامان بزرگ میگن: بله ،خاله میذاره
.اتفاقاً خاله توی اتاق خوابیده بود
و روی صورتشو با روپوش پوشیده بود(ولی بیدار بود)
،صداشو بلند میکنه و میگه: نه ،من نمیذارم مهدی بازی کنه.
مهدی (سریع و بدون مکث): خاله ،پاشو زود پول پــُخکهایی(پفک هایی) که دیروز دادم خوردی
،بده به من
،حالا که اجازه نمیدی من بشینم پشت کامپیوتر.![]()
خاله و مامان بزرگ:![]()
![]()
![]()
چهارشنبه 29 خرداد
طبق معمول وقت خواب ،از بس چراغو روشن میکرد
،خوابوندمش روی پاهام و داشتم پاهامو تکون میدادم که مثلاً خواب بره....
مهدی: مامان،میدونی آتیش جهنم چه رنگیه؟؟![]()
من: نه!!!تو میدونی؟![]()
مهدی: بله ،من میدونم. نارنجی،زرد،قرمز و آبی![]()
علی: اینکه تو میگی رنگهای رنگین کمانه نه آتیش جهنم.![]()
مهدی: خوب باشه ،ولی جهنم آتیشش خوشگله![]()
من:
روز پنجشنبه بابا برای مهدی
و علی
دو تا فــــِنچ
(هر کدوم یکی) خرید
،و این دو تا پرنده توی قفس توی بالکن بودند
تا امروز ظهر هم هر دو تا پرنده بودند
،ولی ظهر که بچه ها میرن تماشای پرنده ها می بینن که :پرنده ی خانمه(بقول مهدی)
توی قفس نیست
و فقط پرنده ی آقاهه که اتفاقاً مال علی بود سر جاشه...
مهدی
بنای ناسازگاری و گریه رو میذاره
و رو به علی میگه :
اولاً که: چرا پرنده ی من نیست؟؟؟ (به علی مشکوک میشه)
دوماً که: چرا رفتی چهار پایه آوردی و اومدی کنار زندونشون(قفسشون)
سوما ً که: چرا رفتی نشستی روی جاکفشی؟
چهارما ً که :چطور شد فنچی که مال من بود باید غیبش بزنه و مال تو هنوز سر جاش باشه؟؟؟
پنجما ً که :من فقط و فقط به تو مشکوکم(علی)
چرا دست زدی به زندونشون تا گشاد بشه و بتونه از وسط میله ها زنِ (فنچ ماده) فرار کنه؟
.....
حالا این بازجویی همچنان ادامه داشت
و علی هم میگفت:من نمیدونم ؟
اینقدر حرف نزن ببینم از کجا فرار کرده؟
مهدی: چه فایده که ببینی از کجا فرار کرده؟
حتماً کار خودته
وگرنه فنچ ِ آقاهه که باهوش تر و زرنگتر بود
زودتر فرار میکرد
،پس کار خودته ،چون فنچ مال من بوده تو فراریش دادی!!!![]()
من:![]()

پ ن: امروز جمعه بیست و چهارم خرداد ماه ،سومین سالگرد تولد دل آرام جون
دختر شیرین زبون و دوست داشتنی ِ الهام عزیزه
.این روز رو از طرف خودم و بچه هام به دل آرام جون و خانواده گرامیش
،مخصوصاً مامان مهربونش
تبریک و شاد باش عرض میکنم.
و از خدای بزرگ براش آرزوی طول عمر باعزت و سلامتی خواهانم
.تولدت مبارک دل آرام جونم![]()
![]()

تولدت مبارک خوشگل خانم
شنبه 18 خرداد
طبق معمول بعد از خاموش شدن لامپهای خونه
،مهدی اومد کنار من و پرسید: مامان ،"کیمیا" چطوری می نویسن؟؟؟
با انگشتت کف دستم بنویس!
من کف دستش با انگشتم نوشتم کیمیا![]()
مهدی: مامان،صبر کن چراغو روشن کنم
،کاغذ و خودکار بیارم بعد بنویس.![]()
من:حالا بخواب،
فردا بهت یاد میدم.![]()
مهدی :باشه مامان ،"عزیزم" رو چطور می نویسن؟؟؟
من:
حالا اینا رو چرا میخواهی یاد بگیری؟؟؟
مهدی:آخه میخوام نامه بنویسم.
من:
خوب ،دیگه چی میخواهی بنویسی؟
مهدی: میخوام بنویسم
" کیمیا ی عزیزم
،دوســــِت دارم،و دلم برایت تنگ شده است "![]()
من:
عجـــــــــــب
،خوش به حال کیمیا که به این زودی دلت واسش تنگ شده.
مهدی:خوب دیگــــــــــــــه![]()
توضیحات: اسم دختر عمه ی مهدی کیمیا ست
،و دیروز عصر وقتی ما بیمارستان بودیم(برای عیادت هر دو تا بابابزرگ که تو سی سی یو هستند
)کیمیا خونه ی ما بوده
و با بچه ها بازی میکردند
تا ما برگشتیم خونه.و هم سن علی ماست
،و دختر خیلی مهربون و مؤدبیّه
،بهمین خاطر آقا مهدی به همین زودی دلش واسه دختر عمه اش
تنگ شده بود.![]()
شنبه 11 خرداد
طبق معمول بعد از خاموش شدن چراغها...![]()
مهدی با سرعت خودشو پرت کرد کنار من
،و گفت:مامان ،من عصری تو کامپیوتر خونه بابابزرگ یه روح دیدم.![]()
من:خوب دیگه بهت گفته بودم
که اینقدر پای کامپیوتر نشین برای بچه ها خوب نیست بخاطر همین بود.![]()
مهدی: خوب حالا منو بگیر تو ب*غ*ل*ت.
من :همینطور دستمو گذاشتم زیر سرش
(کنارم خوابید)
مهدی: مامان رو به رو ت به من باشه.
من: ![]()
خوب مگه الان تو ب*غ *ل*م نیستی؟؟
مهدی: مامان کنارت به منه ،
من هنوز می ترسم ،میخوام رو به روت به من باشه
.
**********
بازم تولد تولد![]()
امروز ۱۲ خرداد روز تولد بهترین مامان و مهربونترین مامان بزرگ دنیاست.
مامان خوب و عزیز
از صمیم قلب و با تمام وجود سالروز میلادتون رو تبریک میگیم
و از خدای بزرگ براتون آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت می کنیم.
دستان پر مهرتون رو می بوسیم
و به امید روزی هستیم که بتوانیم ذره ای از زحماتتان را بطور شایسته جبران کنیم.![]()
سایه تون مستدام عزیزترینم![]()
![]()
ای بی دریغ تر از آفتاب ساده تر از سایه و زلال تر از آب
مهربانترین نگاهمان تقدیم شما.
سالروز پنجاه و هفتمین بهار تولدتون مبارک باد.![]()
![]()
![]()
![]()
از طرف:
همدم -دخترها-پسرها-آقا دامادها-عروس خانم ها و نوه هاتون به ترتیب سن
محمد
-فاطمه-
علی
ـمحمد صالح
-مهدی
و مبین![]()

پویان جون
تولدت مبارک
انشاالله ۱۲۰ ساله بشی پویان عسلی![]()
![]()

تولدت مبارک با عطر گلهای ياس
با مرواريد و الماس با نهايت احساس
تقويم دل ورق خورد اومد رو ماه خرداد
وقتشه که بشکفه رو لبا گل لبخند
امروز ۱۱ خرداد ۸۷ اولین سالگرد تولد پویان جونه
که این روز قشنگ بهاری رو به این گل پسر و بابا و مامان مهربونش
تبریک و شاد باش عرض میکنم.انشاالله ۱۲۰ ساله بشی دلبرک
انشاالله جشن تولد بهتون خوش بگذره.![]()
![]()
دوشنبه ۶ خرداد
وقتی همه خوابیده بودند
و تمام لامپهای خونه خاموش بود
محمد داداش بزرگه ی مهدی بدون اینکه لامپی رو روشن کنه
میره تو آشپزخونه تا آب بخوره.![]()
مهدی: مامان !مامان بیدار شو
انگار یه" جنتلمن" تو آشپزخونه است.
داره سر و صداش میاد.
من:![]()
مهدی جون ! محمد داره آب میخوره
نترس خوشگلم
مهدی:
پس محمده
خدارو شکر که جنتلمن نیست![]()
**********
پ ن۱: علی آقای شیطون ما بخاطر ترسوندن مهدی
بهش گفته بود وقتی همه جا تاریک بشه " ج ن " میاد
و هر کاری بخواد انجام میده
مهدی فراموش کرده بود و چون انگلیسی یاد میگیره
به جای "ج ن" از جتلمن استفاده کرد.![]()
بقول محمد که میگه بازم جای شکرش باقیه چون جنتلمن بودن
خیلی بهتر از جن بودنه
پ ن ۲: روز شنبه ۱۱ خرداد اولین سالگرد تولد پویان عزیزه
که این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام (پیشاپیش )به پویان عسلی
و مامان مهربونش
و بابای گرامیش و بقیه عزیزانش تبریک و شاد باش عرض میکنم ![]()
![]()
![]()
و از خداوند متعال براش آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم.انشاءالله سالهای سال این روز رو با تندرستی و دل خوشی در کنار هم جشن بگیرید
دوباره شنبه یه جشن تولد وبلاگی داریم
تولد تولد تولدت مبارک
از همه ی شما دوستان عزیز بخاطر حضور گرم و پر مهرتون در جشن تولد مهدی متشکریم![]()
![]()
انشاالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم![]()
![]()

ما منتظر کیک هستیم![]()

خوب دیگه به خودمون برسیم تا کیک رو بیارن![]()

مثل اینکه کیک رو آوردند
آخ جون!! ۲ تا عوض یکی
آخه چیکار کنم؟؟؟
هی میگن لبخند بزن!!!
لبخند زوری اینجوریه دیگه

بیا شمعها رو فوت کن که صد سال زنده باشی
خودمونیماااااااا عجب فووووووووتی شد

من نمی فهمم!!!کیک تولد من یا شما؟؟؟
که میگید: مهدی فقط ادای کیک بریدن رو در بیار
بذارید کیکمو ببرم

مامان !عکس نگیر

تا اشک آدمو در نیارن
ول کن نیستن 

حالا اگه تونستی عکس بگیر

راست راستی داری عکس میگیری؟؟؟
شاد باشید و پر انرژی![]()