

سه شنبه 25 تیر
مهدی: مامان ،بیا بریم در ِ بالا رو باز کن
میخوام برم کامپیوتر بازی کنم.
من:امروز دیگه نباید کامپیوتر بازی کنی
،چون صبح یک ساعت بازی کردی.
مهدی: باشه ،حرفی نیست
،دیگه اگه به حرفت گوش کردم؟ 
من:مثلاً میشه بگی تو چه کاری تا حالا برای من انجام دادی؟؟
مهدی: همون روز ؟یادت رفته؟ 
من:کدوم روز؟ چه کاری؟تعریف کن یادم بیاد
مهدی:همون روز که دستت رو بـــُریده بود ی
،رفتم برات دستمال کاغذی آوردم گذاشتی روی زخمش ،دیگه دستتو ببــُری من نمیرم برات دستمال بیارم.

من:
![]()
*******
چهارشنبه 26 تیرماه
توی ماشین بودیم
و برای تبریک عید و روز پدر
به خونه ی بابابزرگ (پدری) میرفتیم...
مهدی: مامان ،بعد از سر زنش ِ خونه ی بی بی
بریم خونه ی دایی اینا؟؟
من: مجید دلبندم
،اونکه تو میگی معنیش یعنی دعوا کردن
،وباید بگی بعد از سر زدن به خونه ی بی بی بریم...
مهدی: نه مامان
من دارم با کلاس حرف میزنم
به جای سر زدن به گفتم سر زنش
من:الهی قربون تو و با کلاس حرف زدنت برم.

میلاد با سعادت نهمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت حضرت امام محمد تقی(ع) جوادالائمه(ع) را به پیشگاه مقدس امام زمان(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوستان عزیز و گلچهرگان ایرانی تبریک و تهنیت عرض میکنم.![]()
![]()
![]()
![]()
جمعه 20 تیر
مهدی بدو بدو بطرف اتاق محمد میرفت
تا کامپیوتر بازی کنه
(از محمد اجازه گرفته بود)
من: مهدی بدو برو تو حموم
،بعد از حموم بازی کن![]()
مهدی:مامان من فقط یک ساعت وقت گرفتم ،
حالا تو هم وقت گیر آوردی؟
من: مهدی بیا فقط یه دوش بگیر
،زیاد طول نمیکشه که
مهدی با دلخوری اومد تو حموم
وقتی داشتم دستهاشو کیسه می کشیدم:
مامان ،به این میگن حموم ِ دوشی؟

من:ساکت شو بذار
دستهاتو چرک کنم.
مهدی:
عمراً به این بگن حموم ِ دوشی،
حموم دوشی حتی لیف هم نمیزنن
فقط میرن زیر ِ دوش
و بعد خودشونو خشک میکنن لباس میپوشن میرن بیرون.
من:مهدی اگه میخواهی زود بری بیرون تا بازی کنی
پس حرف نزن بذار بشورمت.
مهدی: باشه مامان
،من خودمو کنت ِ لــُر (کنترل) میکنم ،که حرف نزنم
من:

شنبه 22 تیرماه
مهدی: مامان ،آدما از وقتی کوچیکن آقا و خانم بودنشون عوض نمیشه تا بزرگ بشن؟![]()
من: نه عزیزم ،یه پسر بچه وقتی بزرگ بشه ،میشه آقا
و یه دختر بچه وقتی بزرگ بشه ،میشه خانم.![]()
مهدی: حیف شد ،کاش منم یه دختر بچه بودم![]()
من: برای چی آخه؟
مهدی: آخه آدم مامان باشه خیلی بهتره.![]()
من: مثلاً چه بهتری داره؟؟![]()
مهدی: خوب دیگه فقط تو آشپزخونه
و خونه کار می کنند
و دیگه نمیرن بیرون زحمت بکشند
و هر وقت خسته شدند می نشینند تلویزیون نگاه می کنند.
من: ولی بعضی خانم ها هم هستند که بیرون از خونه زحمت می کشند و هم توی خونه.
من:بعدشم ،خانمها هیچوقت استراحت ندارند نه روز تعطیل نه مسافرت نه مهمونی،
مهدی: اوه راست گفتیا !!!
همه جا باید کار کنند.
خدارو شکر من دختر بچه نشدم.
*****
چهارشنبه 19 تیر
طبق معمول وقت خواب...
مهدی: مامان ،اگه آدم رو پشت بام خوابیده باشه ،اونوقت برف بباره
،چی میشه؟
من: خوب آدم که مغزش کار میکنه
تو زمستون که رو پشت بوم نمیخوابه
،تو تابستون هم که برف نمی باره.
مهدی: مامان حالا اگه بارید.
من: خوب معلومه دیگه یخ میزنه
،شایدم سرما بخوره.
علی : تب شدید میکنه.
من:خوب به نظر خودت چه اتفاقی می افته براش؟![]()
مهدی:
خوب منم میگم مثل بستنی یخی میشه.
![]()
![]()
******
مهدی: مامان ،اگه یه آدمو بذارن تو یه شیشه آب
بعد بذارنش تو فریزر چی میشه؟
من: آخه چطور شیشه و فریزری
که آدم به این بزرگی توش جا میشه؟
مهدی: منظورم از این آدم
کوچولوهاست.
من:
خوب آدمه یخ میزنه بعدشم می میره.
مهدی:آخی بدبخت میشه .
******
مهدی: مامان،کبوترها شب که میشه چطوری میخوابند؟
من:خوب تو لانه شون می خوابند
و چشمهاشونو می بندند؟![]()
مهدی:یعنی بالش دارن؟
من:نه
،همینطور پاهاشونو زیرشون جمع می کنند(می نشینند رو پاهاشون )بعد چشمهاشونم می بندند و خوابشون میبره.
مثل همین فنچ
که خودتون دیدین تو لانه تو قفس چطور میخوابه دیگه!!
مهدی: وای چقدر سخته نشسته خوابیدن.
*****************************
امروز اولین پنجشنبه ماه رجب المرجب و غروب اولین شب جمعه ی این ماه عزیز و امشب
لیله الرغائب و شب آرزوهاست.امشب شیطان در بند است .و فرشتگان فوج فوج از آسمان
به زمین می آیند تا آرزوهای بندگان را به عرش برسانند. در این شب عزیز و فرخنده دعا کنیم.
و در اولویت تمام آرزوها ظهور آقامون آن غائب همیشه حاضر حضرت ولی عصر(عج) رو از
خداوند متعال بخواهیم و برای همه و هم دعا کنیم.![]()
حاجت روا باشید انشا الله
برای اطلاع بیشتر اینجا کلیک کنید
15 سال پیش ،در بعد از ظهر جمعه ،ساعت 3:50 ،در بیمارستان شهید باهنر کرمان ،من برای اولین بار طعم شیرین مادری رو چشیدم ،
و با در آغوش گرفتن پسر کوچولوی خودم
که با چشمای درشت و خوشگلش به من نگاه میکرد و انگشت شصتش رو تو دهنش کرده بود
و انگار خوشمزه ترین آب نبات دنیا رو میخورد،
خدارو صد هزار مرتبه شکر کردم
که منو لایق مادرشدن دونست و این عزیز دوست داشتنی رو به ما(من و باباش)هدیه کرد.![]()
امروز 18 تیر ماه 1387 ،پانزدهمین سالگرد تولد گل سر سبدم ،عزیز دلم ،محمد مهربونمه.
محمد جونم
خوبی را از نگاهت
،محبت را از چهره ات
و صداقت رااز لبخند زیبایت ،خط به خط میخوانم
و به خود میبالم که مادر پسر خوب و باهوشی چون تو هستم.
عزیز مهربونم ،
محمدم ، از صمیم قلب و با تمام وجود روز تولدت را تبریک میگوییم و برایت روزها و سالهای بهتر و شادتری آرزومندیم.![]()
![]()
![]()
![]()
دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندیم.
انشاءالله سالهای سال با تندرستی و دلخوشی این روز قشنگ رو در کنار عزیزان دلت ،نوه ها و نتیجه ها و ندیده هات جشن بگیری
و به تمام آرزوهای قلبیت برسی.الهی آمین![]()
از طرف:
محمد جون تولدت مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میلاد با سعادت پنجمین اختر آسمان ولایت و امامت حضرت امام محمد باقر(ع) را به حضرت ولی عصر (عج)و تمامی شیفتگان و شیعیان آن حضرت بویژه شما گلچهرگان عزیز تبریک و تهنیت عرض میکنم.![]()
![]()
![]()
دیشب رفته بودیم شهربازی:
یکی از بازیهای مورد علاقه محمد
،پنالتی زدنه
که طبق معمول رفت تو همون قسمت که پنالتی بزنه
،و هر کس با یه بلیط میتونست یه پنالتی بزنه
که اگه گل میشد میتونست دومی رو هم با همون بلیط بزنه
ُولی محمد نتونست توپ اول رو گل کنه
وقتی اومده بودیم خونه و در این مورد حرف میزدیم....

مهدی:مامان،میدونی چرا دروازه گون(دروازه بون)
نتونست توپ محمد رو بگیره؟
من: چون خارج از دروازه زد دیگه نمیخواست بگیردش
مهدی: نه مامان،
چون قدش کوتاه بود نتونست.
من و بقیه:![]()
![]()
دوشنبه 10 تیر
مهدی: مامان میدونی اولین کسیکه بدنیا اومد اسمش کی بود؟
من: کی بود؟![]()
مهدی: حضرت آدم(ع)![]()
من:بله ،پسرم ،بعدش با حــوّا ازدواج کرد
و خدا بهشون دو تا پسر داد یکی هابیل و یکی قابیل.
مهدی: مامان یه پسر دیگه هم داشتند ،اسمش سابیل بود.
من:
![]()
******
مهدی: مامان میدونی عسل چه جوری درست میشه؟
من: خوب تو بگو؟؟![]()
مهدی: زنبور عسل
میره با دستاش گلها رو می فشاره
،بعد شیره ی گل میریزه تو اون ظرفه که با خودش آورده ،بعد که ظرفه پر شد
می بره تو خونش (آموزش برنامه های کودک
)و ما آدما میریم راحت غذای زنبور عسل بدبخت
رو برمیداریم و با کره میخوریم
من:
![]()
شنبه 8 تیر
مهدی:مامان میدونی باطری از چی درست میشه؟![]()
من: از چی؟![]()
مهدی:خوب معلومه از برق.
من:چطور؟![]()
مهدی: چون هر وقت باطری میذارم رواسباب بازیهام چراغهاش روشن میشه.![]()
من:
********
مهدی: مامان میدونی شیطون هم تو بهشت بوده؟
من: بله .![]()
مهدی: مامان ،میدونی خدا به شیطون میگه: به یه نفر ر ِژده(سجده) کنه
،به حرف خدا گوش نکرده
،خدا هم از بهشت بیرونش کرد.
من:
بله پسرم ،اون یه نفر حضرت آدم(ع)بوده،
مجید دلبندم ،شیطون رژده هم قرار نبود بکنه
سجده بود
حالا تو اینا رو از کجا میدونی؟
مهدی: مامان اینا رو خاله برام گفته.
پ ن: امروز دهم تیر ماه مصادف با دومین سالگرد تولد پرهام جون
پسر عزیز و دوست داشتنی مامان زمانه مهربونه
.این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام به این گل پسر و خانواده گرامیش مخصوصاً دوست عزیزم زمانه جون
تبریک شاد باش عرض میکنم![]()
.و از صمیم قلب از خداوند بزرگ براش آرزوی طول عمر با عزت دارم
. انشاءالله سالهای سال این روز رو در کنار هم با تندرستی و دلخوشی جشن بگیرند.![]()
پرهام جون تولدت مبارک
الهی همیشه تندرست و شاد باشی
اومدم ازتون خواهش کنم برای شفای بیمار ۴ساله ی ما(پسر عمه ی مهدی) که الان ۱۲ روزه که تو بیمارستان بستریه دعا کنید.
حالش اصلا خوب نیست ودکترا فقط گفتند دعا کنید.![]()
عاجزانه از شما مهربانان التماس دعا دارم.![]()
خدایا تو رو به حرمت زهرای مرضیه(س) این پسر کوچولو رو صحیح و سلامت به آغوش بابا و مامانش برگردون.الهی آمین![]()
![]()
بعدا اضافه شد:۶/۴/۱۳۸۷ ساعت ۲:۴۸ بعد از ظهر
از همه شمامهربانان که باعث نگرانیتون شدم و ناراحتتون کردم عذرخواهی میکنم
و از همه تون بخاطر دعاهای خالصانه تون و محبتی که کردید صمیمانه تشکر و قدردانی میکنم.
خدارو صدهزار مرتبه شکر تب بیمار کوچولو که اسمش محمد ه خیلی اومده پایین
ولی هنوز در بخش I C U اطفال بستریه
متاسفانه بدلیل تشخیص اشتباه یکی از متخصصین اطفال و نتیجتاْ تجویز دارو ی اشتباه محمد دچار حساسیت دارویی شده و بیماری تشدید پیدا کرده و تب محمد به ۵/۴۱ میرسه و دچار تشنج میشه بیماری که یه عفونت ویروسی بوده و این ویروس وارد خون شده بود به اشتباه مخم*لک تشخیص داده شده بود و دیگه داروها جواب نمیداد و این برای این پسر بچه ی معصوم مشکل بوجود آورده بود که از دیروز عصر خدارو شکر داروها دارند اثر میکنند و با آزمایش خون معلوم شده که ویروس داره از خون خارج میشه و بلطف خدا و دعای همه ی دوستان و عزیزان خدا به پدر مادر مهربونش رحم کرد .باز هم صمیمانه تشکر میکنم ![]()
![]()
و از خدای بزرگ میخوام که هیچوقت کوچولوهای دوست داشتنی تون به بیماری و تب دچار نشن انشاءالله![]()
پ ن :راستی دیروز ۵ تیر ماه تولد خواهر خوب و عزیزم (خاله مهدی) هم بود که از بس نگران محمد کوچولو بودم نتونستم از تولد و تبریک چیزی بنویسم
که با تاخیر تولد شو از صمیم قلب و با تمام وجود تبریک میگم و امیدوارم همیشه سلامت و دلخوش باشه که مهربونترین خواهر دنیاست
انشاءالله سالهای سال با تندرستی و دل خوش این روز رو جشن بگیره![]()
خواهر عزیزم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با آرزوی بهترینها برای بهترین و مهربونترین خواهر دنیا

ولادت با سعادت انسیة الحوراء
ام ابیها
فاطمة الزهرا سلام الله علیها
و روز زن و مادر بر همگان مبارک باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سالروز ولادت با سعادت فاطمه زهرا (س) سروربانوان جهان،عطای خداوند سبحان،کوثر قرآن،همتای امیر مؤمنان (ع)و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم بویژه مامانم و مامان همسرم و همینطور شما دوستان عزیز و مادران نمونه و فداکار مبارک باد.
بزرگ بانویی که مهر آمیزترین حکمت الهی،کوثر خاتم شد تا پایان یک رسالت را به آخر رساند،
عطای وجودش در وسعت بیکران عطش ما جاری شود،تا آنگاه ما بتوانیم از همه ی سراب ها رها شویم و از چشمه ی حقیقتش سیراب...
با اینکه کمتر کسی به کــُنـه وجودی او رسیده،ولی برای تشنگان حقیقت امکان دستیابی به ایشان از طریق علم و عمل به سیره و گفتار آن صدیقه کبری(س) میسر است.
التماس دعا
یکشنبه 2 تیر
طبق معمول بعد از خاموش شدن لامپهای خونه...
مهدی:مامان،بچه ها وقتی تو دلِ مامانشون هستند
فقط استخوون دارن؟
من:نه ،گوشت و پوست هم دارن![]()
مهدی:پس چه جوری
تو دلِ مامانشون جا میشن؟![]()
من: آخه بچه خیلی کوچولوهه ،
بعدشم پاهاشو دستاش رو جمع کرده
مهدی: بدبخت (بچه)
،چقدر باید سختی بکشه!!!
من:الهی فدات بشم ،
خوب دیگه خدا مواظبشه تا به اندازه ی کافی بزرگ بشه بعد بدنیا بیاد.
مهدی:وقتی بدنیا اومد ،میتونه هیچی بخوره؟
من:خوب معلومه ،فقط شیر مامانش.
مهدی: بعدش 5 سالش شد هم میتونه شیر بخوره؟![]()
(بچم خودشو میگفت که 5 سالشه)
من:نـــــــــــــه،
از شیر مامانش ؟؟؟
مهدی: منظورم شیر پاکتی و پاستوریله(پاستوریزه) بود.
من:
مجید دلبندم اونکه تو میگی شیر پاستوریزه است نه پاستوریله!!!
![]()
بابا ی مهدی: حالا ایراد نگیر از بچم
،پاستوریزه و استریلیزه رو با هم قاطی کرده ،شد پاستوریله.![]()
من:
مهدی:شیر گاو و شیر کیلویی که میتونه بخوره(بچه 5 ساله)
من:بله عزیز دلم میتونه
و باید بخوره تا استخونهاش قوی بشه.
بحث اولش با من تموم شد
و رفت سر جاش خوابید
و بحث دوم رو با داداشش علی شروع کرد
و منم صداشونو می شنیدم.![]()
علی:مهدی من هر رنگی رو گفتم
تو هر چیزی که به اون رنگه و یادت اومد خیلی سریع بگو (به اندازه ی یک-دو-سه )
گفتنِ من فقط وقت داری.
مهدی:باشه![]()
*****
علی: سیاه
مهدی:عزاداری
علی:قرمز
مهدی:خون
علی:آبی
مهدی:آسمون
علی:سفید
مهدی:شیر
علی:زرد
مهدی:آفتاب
علی:نارنجی
مهدی:آتیش
علی: رنگ و وارنگ
مهدی:رنگین کمون
علی:سبز
مهدی:زمین
توضیحات:حالا وقتی این بحث بینشون انجام میشد ،علی بعد از هر جوابی که مهدی میگفت ،بهش میگفت:آفرین درسته
، ولی برای رنگ سفید ،شیر رو قبول نکرد
و گفت :ما شیر کاکائو هم داریم ،شیر موز هم داریم
و برای رنگ سفید یا باید بگی ابر(که تو آسمونه)
یا برف ،و مهدی هم میگفت :من منظورم شیر خالی بود
که سفیده ،پس جـــر زنی نکن
،وقتی هم که رنگ سبز رو گفت زمین باز هم علی نپذیرفت
و مهدی اینطور منظورشو توضیح داد:من منظورم زمین پارک بود که روش چمنه و چمن سبزه
*********
بازم تولد تولد![]()
پ ن: امروز سوم تیر ماه سالروز تولد دوست عزیز و مهربونم زهرا جون
،مامان ریحانه دوست داشتنیه
.این روز قشنگ که با شب میلاد بانوی دو عالم خانم فاطمه زهرا(س)مقارن شده است
رو از طرف خودم و بچه هام به زهرا جون تبریک و شاد باش عرض میکنم![]()
![]()
.و از صمیم قلب از خداوند متعال برای این دوست عزیز و مهربون آرزوی سلامتی و طول عمر باعزت دارم
.انشاءالله سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار عزیزانتون جشن بگیرید
و تندرست باشید و دلخوش با تقدیم هفت تا رز سرخ به زهرای عزیز![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شنبه 1 تیر
طبق معمول بعد از خاموش شدن چراغها:
مهدی: مامان برای من همه ی میوه ها خوبه؟![]()
من:بله عزیز دلم.![]()
مهدی: اون میوهه که شکل پرتقاله
،ولی بزرگتره وپوستش زرده و داخلش قرمزه اسمش چیه؟
من:Grip Fruit.
مهدی:Grip Fruit هم برام خوبه؟
حالا چرا اسمش اینجوریه؟![]()
من:ب