تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
ته تغاری خوش قلب:×

عصر پنجشنبه مهدی مشغول بازی رایانه ای بودComputer که باد بسیار شدید همراه گرد و خاک زیاد شروع به وزیدن کرد طوریکه تمام در و پنجره های باز رو بهم میکوبید و انگار برای چند لحظه هوا تاریک شد .و این خیلی وحشتناک بود چیزی شبیه یک طوفان.

مهدی هم سریع کامپیوتر رو خاموش کرد و از ترس این وضعیت بی خیال بازی مورد علاقه اش شد.

من: مهدی چی شد؟چقدر زود اومدی بیرون؟

مهدی:آخه مامان مگه ندیدی چه طوفان شنلی به پا شد؟

من:  مجید دلبندم اونکه تو میگی طوفان شن میباشد نه طوفان شنل

مهدی:

*******

دیشب که من و فاطمه تو اتاق دعای جوشن کبیر می خوندیمعلی و مهدی هم تو اتاق مشغول بازی بودند ،همینکه به الغوث الغوث میرسیدیم ،علی شروع میکرد به خندیدن و تکرار این کلمه که مهدی گفت:علی شیطون نشو اینا دارن با خدا حرف میزنن،خدا ببینه داری اینا رو مسخره میکنی می برتت پیش خودشعلی هم می گفت:خوب چیکار کنم خندم میگیره

بعد از اتاق رفتند بیرون که علی شیطون نشهکه دوباره بدو بدو مهدی اومد تو اتاق و خیلی نگران رو به من گفت:مامان یه پشه نشست رو دغام علیو داداش محمد میگه این پشه سمی بودهو علی دیگه زنده نیست فردا صبح که بیداربشیمآره مامان ؟محمد راست میگه؟

من: نه عزیز دلم ،محمد درست نمیگهفقط از بس سر و صدا میدین عصبانی شده اینو گفتهپشه سمی نبوده و علی چیزیش نمیشه

مهدی هم خیالش راحت شد و به محمد گفت خیلی دروغ میگیخدا دوستت نداره بدبختبعد هم علی رو مجبور کرد تا دغامش(دماغ،اونجایی که پشه نشسته بود رو بشوره)و دیگه هیچ خطری علی رو تهدید نکنه.

الهی فدای ته تغاری خودم که اینقدر مهربونه برم  من

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 9:49 | لینک ثابت |

ته تغاری و روز جشن ورود به مدرسه 27 شهریور 87

 

قربونت برم عسل مامان

مهدی با لباس فرم

نوش جونت جیگر مامان:*

مهدی جون در حال کیک خوردن تو سالن مدرسه

فدای چشمهای قشنگت برم من:*

در حال بررسی هدیه ای که مدرسه داده

نفس مامان:*

ته تغاری ما تو حیاط مدرسه

عشق مامان:*

باز هم در حال بررسی هدیه مدرسه

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 9:25 | لینک ثابت |

کراوات از نوع جدید!!!

دوشنبه 25 شهریور

 

برای تحویل فــُرم (لباس)پیش دبستانی همراه مهدی ،راهی ِ مرکز پیش دبستانی شدیم و بعد از پوشیدن سایز 1 لباس رو تحویل گرفتیم و به خونه برگشتیم. لباس :یک پیراهن مردانه آبی رنگ با جلیقه(ژیله؟؟) سورمه ای است. وقتی رسیدیم و داداش محمد در رو باز کرد...

مهدی: محمد !لباسمون کراوات ِ چوپونی هم داره.

محمد:مامان مگه کراوات هم دارند؟

من: نه فقط پیراهن و جلیقه است.

اولش منظورش از کراوات ِ چوپونی رو نفهمیدم ،بعد که خودش توضیح داد متوجه شدیم که ،مهدی تو تلویزیون هر چی برنامه دیده(چه فیلم چه کارتون) چوپان روی لباسش جلیقه داشته و بچم چون اسم این پوشش (جلیقه)رو نمیدونسته حدس زده که اینم یه نمونه کراواته.

دیگه بعد از توضیح فلسفی این وروجک قیافه من و محمد :

 

*******

موقع خواب ....

مهدی: خوش به حال محمد سعید که دو تا مامان داره.

من: خوب ،چرا خوش به حالش؟

مهدی: اگه یکی از مامانهاش بمیره ،باز یکی دیگه هست که محمد سعید تنهای تنها نشه.

من:الهی فدات بشم که اینقدر از تنهایی بدت میاد

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 10:16 | لینک ثابت |

اصطلاحات جدید ته تغاری

شنبه 23 شهریور

 مهدی و علی مشغول بازی بودند ،علی میکروفون رادیو رو از کشوی کمد بیرون آورد و بی مقدمه بطرف مهدی رفت و میکروفون رو جلوی مهدی گرفت و...

 گفت: میشه خودتون رو معرفی کنید؟

مهدی:من کمپوت هستم.

علی: نه واقعاً خودتون رو معرفی کنید؟

مهدی:آقا شما از کجا میدونید اسم واقعی من کمپوت نیست؟

من که خندم گرفته بود به مهدی گفتم:خوب کمپوت ِ چی؟

مهدی:کمپوت میوه

من:چه میوه ای؟

مهدی: 9 فـــرّیک(با "ر" مشدد)

من:منظورتون از فــرّیک همون Fruit؟و 9 تا هم همون نکتار چند میوه؟

مهدی:نه خانم اونکه انگلیسیه ،من دارم با زبون کاملاً ایرانی حرف میزنم.

من و بقیه:

 

******

دوباره بعد از خاموش شدن چراغهای خونه....

مهدی: کفشای به لنگه به لنگه....

علی: به لنگه به لنگه نه    =====> لنگه به لنگه

مهدی:کفشای به لنگه به لنگه میپوشه که لَنگ به لَنگه

من :

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 9:19 | لینک ثابت |

خیلی حااااااااال کردم

چهارشنبه 20 شهریور

 

طبق معمول بعد از خاموش شدن چراغهای خونه ،مهدی بدو بدو بالش به دست اومد تو اتاق و کنار من ،گفت:مامان،میدونی ؟امروز خاله قفل یه بازی رو باز کرد خیلی حااااااااااال کردم.

 من:مهدی جون خوشم نمیاد از این حرف استفاده میکنی!!!آخه حال کردم چه معنی میده که اینقدر ازش استفاده می کنی؟؟؟

 مهدی: آخه چی بگم وقتی به اندازه ی 5 تا حااااااال کردم !!

 من:مهدی ! اصلاً گوش میدی به من که چی گفتم؟؟؟

 مهدی: بله گوش دادم ،ولی باورکن حااااالش خیلی خوشمزه بوووووود.

 من:

 

******

سحر پنجشنبه 21 شهریور که برای سحری بیدار شده بودیم این وروجک هم برای اولین بار بیدار شده بود و متعجب به ماها نگاه میکرد ،بعد که سفره سحری رو انداختیم باباش گفت:مهدی بیا جلو تا برات غذا بریزم.

دوباره بعد از خوردن سحری و خوندن نماز و خاموش شدن چراغهای خونه...

مهدی بالش به دست اومده تو اتاق و به من میگه: مامان من می ترسم.

من:از چی می ترسی؟

مهدی:از تاریکهاش می ترسم.

من:نترس ،تاریکی که ترس نداره.

مهدی: آخه میخوام آب بخورم.

من:خوب برو تو آشپزخونه از آب سرد کن بخور دیگه.

مهدی: مامان حواست کجاست آخه؟گفتم که می تر سم.

من همراهش تا آشپزخونه اومدم و بهش آب دادم و اونم دوباره همراه من اومد تو اتاق و خوابید و خدارو شکر قبل از نطق خوابش برد.

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 10:24 | لینک ثابت |

ادامه بحثهای علمی

شنبه 16 شهریور

 

ساعت 2 بعد از ظهر بعد از قطع شدن برق...

 مهدی:مامان میدونی برق چه جوری درست میشه؟

 من:خوب تو چی فکر میکنی؟

 مهدی:مامان،وقتی رعد و برق میزنه،یه ظرفهای مخصوصی هست که توش پر میشه از برقِ رعد و برق،وقتی این ظرفها پر شد ،رعد و برق تموم میشه و ما تو خونه مون برق داریم،و همینکه این ظرفها خالی شد برق قطع میشه.

 

من: عجب!!!

 

یکشنبه 17 شهریور

 

مهدی در حال بازی کامپیوتری Computerو مکالمه(همزمان با بازی)با خاله...

 خاله میدونی ؟رئیس اینمرحله رو باید هفت وااار(بار،دفعه) بزنی تا از بین بره و منفجر بشه ،مرحله بعد هم یه فـَسینه(سفینه) میاد که سرعتش زیاده و باید زود عمل کنی و گرنه اون حتماً تو رو از بین میبره

 خاله: آره درسته ،پس حواست به بازی باشه تا این اتفاقها نیفته.

 همونموقع اون هواپیمایی که مشغول از بین بردن رئیس و فسینه(سفینه)بود منهدم شد.

 مهدی:خاله،چقدر بگم حرف نزن وقتی دارم بازی میکنم؟؟؟؟

 خاله:

عزیز دلم در حال بدنسازی:*

مهدی و داداش مهربونش علی آقا در حال بدنسازی

قربون خنده های هر دوتاتون برم من:*

اگه گفتین این دو تا به چی نگاه میکنند؟؟؟

به داداش محمد که داره بارفیکس کار میکنه

الهی قربونت برم عسل مامان:*

مهدی عزیز در حال سرسره بازی

علی عزیزم در حال ورزش کمر:*

علی مهربونم در حال ورزش کمر

مهربون مامان

باز هم علی در حال رکاب زدن

 

 پی نوشت:تمام این عکسها روز پنجشنبه ۱۴ شهریور که مهدی جون رنگ و حال نداشت و بیمار بود گرفته شده.ولی الان شکر خدا خوب شده

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 9:45 | لینک ثابت |

تب و بیماری!!!

ته تغاری ما از دیروز صبح حالش بد شده و تب داشت و حالت تهوع بعد ازاینکه بردیمش اورژانس معلوم شد یه بیماری ویروسی و فعلاً آنتی بیوتیک مصرف میکنه ،خدارو شکر تبش از دیشب قطع شده ولی رنگ و حالش همونطوریه. از خدای بزرگ میخوام زود زود خوب بشه انشاء الله.

*********

 

 بازم تولد تولد

پ ن: امروز 15 شهریور ماه مصادف با دومین سالگرد تولد آقا محمد مهدی جون ،پسر عزیز و دوست داشتنی دوست عزیزم نگار جونه. این روز رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام اول به محمد مهدی عزیز و بعد به بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم. و از خداوند متعال براش آرزوی عمر طولانی با عزت دارم انشاءالله سالهای سال در کنار هم این روز بیادموندنی رو جشن بگیرند با دلخوشی و تندرستی.

محمد مهدی جون تولدت مبارکBirthday Party

 

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 9:50 | لینک ثابت |

بحث علمی-پزشکی
 

 

ضمن عرض سلام و عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن ماه ضیافت الله ،ماه برکت و رحمت و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان و مهربانان از همگی در لحظات سبز دعا التماس دعای مخصوص دارم.

دو شب قبل که دنبال قرص می گشتم تا بخورم و بخوابم،جعبه مخصوص داروها رو پایین آورده بودم و مهدی و علی و فاطمه که هنوز نخوابیده بودند(ساعت12 شب) کنارم نشسته بودند تا در پیدا کردن قرص مورد نظر کمکم کنند من اسم قرص رو گفتم(از بس پرسیدند مامان چه قرصی؟ ) و علی و فاطمه که می تونستند  پشت جلدهای قرص رو می خوندند که پیداش کنند ،این وسط مهدی هم بیکار ننشسته بود و بچه ام چنان با دقت و کلمه به کلمه پشت قرص ها رو می خوند که آدم راستی راستی باور میکرد این وروجک سواد داره و واقعاً داره درست میخونه ،فاطمه بهش گفت:مهدی جون تو که نمیتونی بخونی ،هر قرصی بر میداری دوباره بذار تو همین جعبه تا قاطی اونا نشه ،مهدی همون موقع یه بسته قرص فروس سولفات برداشت و گفت:مامان،این نیست ؟ گفتم:نه عزیزم ،این قرص آهنه.

چند هفته قبل که برده بودمش دکتر ،و دکتر از من پرسیده بود :اگه قرص میخوره براش قرص آهن مینویسم بهش بدید...که منم گفتم:نه ،مهدی خیلی بد دارو میخوره ،قرص خوردن دیگه واقعاً مکافاته.خانم دکترش هم گفت:خوب اگه اینجوریه ،چون دندوناش هم خراب میشه شربت براش می نویسم...

تا گفتم قرص آهنه انگار یاد اونروز و حرفهای دکتر افتاده باشه گفت:مامان پشت این نوشته دندونای آدم خراب میشه؟

گفتم :بله(از بس حالم بد بود حوصله بحث علمی با این وروجک رو نداشتم)

مهدی:مامان ،چرا دروغ میگی آخه ،این فقط یه کلمه پشتش نوشته قرص آهن.

من و فاطمه و علی:

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 8:14 | لینک ثابت |

لخبند!!!

چهارشنبه 6 شهریور

 

علی با یه پرش از روی یه فرش به فرش دیگه پای راستش شدید درد گرفته بود ،می پرسید :الان بریم دکتر ،چیکار می کنه؟من بخاطر اینکه علی درد رو فراموش کنه گفتم :دکتر بهت میگه آفرین پسر خوشگل بشین سر جات و یه لبخند بزن تا ازت عکس بگیرم. علی هم میگفت:مامان،سر به سرم نذار راستشو بهم بگو...

مهدی: خوب راستش همینه که مامان گفت.دکتر بهت میگه:پسرم بشین و یه لــَخبند بزن تا ازت عکس بگیرم.

با گفتن این کلمه علی و بقیه نتونستند جلوی خنده شون رو بگیرند.

 

 

بازم تولد تولد

 

امروز هشتم شهریور ماه مصادف با سالگرد تولد مهربونترین خاله دنیا که مهدی از همه خاله ها بیشتر دوسش داره.

 خواهر خوب و مهربونم از طرف خودم و بچه هام تولدت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم و از خداوند بزرگ میخواهم عمر طولانی باعزت داشته باشی و به تمام خواسته های قلبیت برسی انشاءالله.موفق و تندرست و شاد باشی عزیزم. دنیا را برایت شاد شاد و شادی را دنیا دنیا آرزومندم.

 

فدای تو برم من

مهدی عزیزم در حال تفکر

اینجوری خوبه مامان؟؟

خبــــــــــــرداااااااااار!!!!

البته خبردار از نوع خوابیده

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه هشتم شهریور 1387 ساعت 21:57 | لینک ثابت |

سیاست وروجک در شمارش اعداد!!!

دوشنبه 4 شهریور

 

من وبلاگ مهدی رو آپدیت میکردم Computerو مهدی کنارم ایستاده بود و غــُر میزد که مامان کی کارت تموم میشه؟

من: هر وقت تموم شد خودم بلند میشم میرم.

مهدی: باشه مامان من تا 50 می شمرم ،هر وقت رسید به 50 باید کارت تموم شده باشه.

من:باشه قبول

مهدی: سی و شش –سی و هفت ، سی و هشت ...

من: اِاِاِاِاِاِ  خیلی زرنگی!!! چرا از یک شروع نکردی؟

مهدی:خوب دیگه اینجوری زودتر نوبت من میشه،تو هم به جای شکایت کردن کارتو انجام بده که چیزی تا 50 نمونده

من:

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 9:42 | لینک ثابت |

ماشین صفر!!!
یکشنبه 3 شهریور

طبق معمول بعد از خاموش شدن چراغهای خونه،یک ماشین توی خیابون آهنگ گذاشته بود و صدای آهنگ خیلی زیاد بود ،هر چند وقت یکبار هم راننده دستشو میگذاشت روی بوق و فشار میداد،بابای مهدی رفتند روی بالکن تا ببینند کیه ؟و با کی کار داره(چون جلوی مجتمع ماایستاده بود)،وقتی برگشت گفت یه زانتیای مشکیه که یه جوون وایساده کنارش و انگار با واحد یک کار داره،او هم وایساده تو بالکن خودشون و دارن با هم صحبت میکنند.

مهدی:بابا زانتیاش صفره؟

من:حالا چه فرقی میکنه ؟بعدشم مگه تو میدونی صفر یعنی چی؟

مهدی:بله که میدونم ،صفر یعنی :ماشینی که هنوز نو ِ نو باشه،پلاستیک رو صندلیهاشم هنوز باشه و با این ماشین هنوز مسافرتی ،جایی نرفته باشند

من و بابا:

مهدی:بابا حالا نگفتی ؟ماشینش صفره ؟

بابا:نه بابا ،ماشینش صفر نیست ،کار کرده است.

مهدی:ای بابا،حالا چرا اینجوری بوق میزنه؟

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 8:28 | لینک ثابت |

 
<