

دوشنبه29 مهر
ظهر که با مهدی به خونه اومدیم ازش پرسیدم امروز خوب بود خوش گذشت؟گفت بله!!!امروز یه شعر بهمون یا دادند و شروع به خوندن کرد...
ای گل گلها سلام
مهدی زهرا سلام
آقای مهربونم
درد و بلات به جونم
مکه ای کربلایی؟؟
نمیدونم کجایی؟؟
ولی تا زنده هستم
منتظرت نشستم
دلم برات تنگ میشه
دوستت دارم همیشه
دوستت دارم همیشه.
وای که چه با احساس میخوند
،دلم میخواست بخورمش
،اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم خیلی شعر قشنگی بود عزیز دلم
،الهی صاحب اسمت مراقبت باشه همیشه
.امروز هم قبل از رفتن به مدرسه شعر پلیس رو خوند و کلی به اشتباه شعر خوندن ِ من خندید![]()
اونکه شبا بیداره
لباس رنگی داره
مواظب شهر ماست
مواظب خونه هاست
اونکه تفنگ داره
کلاه قشنگ داره
پلیس مهربونه
پلیس مهربونه
پ ن:امروز سی ام مهر ماه مصادف با اولین سالگرد تولد دوقلوهای آسمونی و خوشگل
مانا جون و مانیا جون،این روز قشنگ رو از صمیم قلبم
،از طرف خودم و بچه هام به این خوشگل خانمها و بابا و مامان مهربونشون تبریک و شاد باش عرض میکنم ![]()
![]()
![]()
و از خداوند بزرگ بهترینها رو براشون خواستارم.
عمر طولانی باعزت داشته باشید عزیزان دل
،انشاءاالله سالهای سال در کنار هم و در کنار عزیزانتون این روز قشنگ رو جشن بگیرید .![]()
![]()
مانا جون ،مانیا جون تولدتون مبارک

یکشنبه 28 مهر
وقتی همراه مهدی از مدرسه به خونه اومدیم
،ازش پرسیدم خوش گذشت؟ گفت آره خوب بود![]()
اومدیم خونه رو به من گفت مامان امروز هم یه چی یادمون دادند مثل همون "کلوا واشربوا....."
من پرسیدم ،حدیث؟
گفت بله
،گفتم خوب؟ گفت ولی من یادم نیست
!!!گفتم در چه موردی بود؟ النظافه من الایمان؟ صوموآ تصحوا؟
مهدی گفت نه مامان اینا نبود،پرسیدم خوب ،معنیش یادت هست؟
گفت آره معنیش میشد :"اگر راست بگویید ،نجات یابید"
من فارسیم هم خوب نیست دیگه چه برسه به عربی
که بخوام به این وروجک کمک کنم
،پرسیدم صدقوا و نجوا (حدیث من در آوردی)
میگه نه مامان ،ولش کن
فردا خانم معلم دوباره بهمون یاد میده
، گفتم باشه دیگه
بچم دیشب وقت خواب با صدای بلند : مامان،مامان![]()
من:جونِ دلم؟![]()
مهدی:مامان،یادم اومد ، صدق و نجا "اگر راست بگویید ،نجات یابید"![]()
من:آفرین پسرم
،حالا برو سر ِ جات بخواب.![]()
جمعه ساعت 10 شب مهدی
دو تا بیسکویت برداشت و با خودش به طبقه پایین خونه بابابزرگ برد....تا اینجا رو داشته باشید
دیروز که من رفته بودم پایین
خواهر کوچیکه گفت:دیشب مهدی برای من و مرضیه بیسکویت آورده بود
و من گذاشته بودم رو دفترم
و گفتم مسئله که تموم شد بخورمش
که راضیه اومد تو اتاق و بیسکویت رو خورد
،بهش گفتم اینو مهدی برای من آورده بود کی گفت تو بخوریش؟
راضیه گفت حالا قسمت من بود حتماً مال ِ خودم بود ،
مهدی رو صدا زدم و ازش پرسیدم خاله ،بیسکویت رو برای کی آورده بودی؟
مهدی هم گفت برای تو (خاله بهار)
،رو به راضیه گفتم حالا ضایع شدی ؟
دیدی بیسکویت مال من بود؟
مهدی گفت:خاله حالا دعوا نکنید با هم بخورید دیگه.
بعدش هم رو به خاله راضیه میگه:خاله ،فردا که از ســر ِ کار (حتماً منظورش پیش دبستانی دیگه)
اومدم برات یه بیسکویت میارم.
دو تا خواهرا می گفتند دیگه نتونستیم جلو خنده مون رو بگیریم بخاطر حرفهای این وروجک.
مهدی دیشب وقت خواب سه مرتبه سوره ی توحید رو خوند
که تمام قرآن رو قبل از خواب ختم کرده باشه.
دیروز این سوره رو بهشون یاد داده بودند.
آفرین پسر گلم الهی در پناه صاحب قرآن سلامت باشی عزیز دلم.![]()
روز چهارشنبه که همراه مهدی به مدرسه رفتم ،معلمشون گفت مهدی عکس نداره (تو پرونده ثبت نامش) منم برگشتم و از خونه عکسهای مهدی بهمراه دفترچه یادداشت رو بردم و به معلمشون دادم.![]()
معلمشون به من گفت :مهدی پسر با تعصبیه و نسبت به اتفاقاتی که می افته بی خیال نیست ،چون روز بعد از غیبتش که اومده کلاس و کاردستی ِ بچه ها رو دیده از من پرسیده که اینا چیه؟وقتی بهش گفتم که اینا رو بچه ها درست کردند ،گفته پس من چی؟ منم گفتم خوب تو غایب بودی خاله (همونروزی که مهدی سرفه میزد و مدرسه نفرستادمش) ،دوباره پرسیده که حالا باید چیکار کنم ؟معلمشون بهش میگه من باهات کار میکنم تا تو هم این کاردستی رو درست کنی.بعد خوشحال میشه و می نشینه رو صندلیش.
امروز صبح که داشتم بیوگرافی ِ مهدی(بنا به سفارش معلمشون) رو مینوشتم تا به مدرسه ببرم ،مهدی بهم گفت:مامان،چرا نوشتی علاقمند به بازی ِ کامپیوتری؟ میخواهی باهام دعوا کنن؟من گفتم نه عزیزم خانم معلمتون گفت من باید بدونم هر کسی علاقمندیهاش چیه تا وقت ِ تشویق بتونم ازش استفاده کنم. بعد هم تو بیوگرافی نوشتم که شعر 12 امام رو از سه سالگی بلدی و میخونی.
مهدی:الان که یادم رفته و خوب بلدش نیستم!!
من:اشکال نداره وقتی شروع به خوندن کنی دوباره یادت میاد.![]()
وقتی از در رفتیم بیرون وارد راه پله شدیم مهدی شروع به خوندن ِ شعر 12 امام شد و تمام شعر رو از حفظ خوند
وقت خوردن صبحانه...
مهدی:مامان،یادته چند وقت ِ پیش پرده گوشم پاره شد؟
دوباره خووووب شد؟؟؟
من: کـــــِی؟
مهدی:همونروز که خیلی جیغ زدم ،
بعد پرده گوشم پاره شد ،خلاااااااص.
من:عجب!!!حالا از کجا فهمیدی پرده گوشت پاره شده؟
و چرا خلااااااااااااص؟![]()
مهدی: این نخودو می بینی رو گوشمه؟![]()
من:آره![]()
مهدی:این حرکت کرد
من فهمیدم پرده گوشم پاره شده.
و دیگه خلاااااااص.
من:
مهدی:راستی مامان،اگه پرده گوش پاره بشه چی میشه؟
من:
فکر کنم دیگه اینقدر درد میگیره که چیزی نمیشه شنید![]()
مهدی:وااااااااااای ،
خدارو شکر مال ِ من خودش خوب شد.![]()
من:حالا پرده گوشت جنسش چیه که خودش خوب میشه ؟
از همین پرده هاست(اشاره به پرده هال)
مهدی: نه بابا ،
فکر کنم از گوشت ِ ولی نازکش.![]()
من:عجب !!!
![]()
وقتی رفتم دنبال مهدی تا به خونه بیاد..
مهدی: مامان،امروز هم یه کارت دیگه گرفتم که رنگش زرده.
من:آفرین پسر خوبم.این کارت رو واسه چی گرفتی؟![]()
مهدی:بخاطر نمایشی که بازی کردیم.
من:نمایش؟؟؟چه نمایشی؟؟
مهدی:نمایش پلیس بازی دیگه.
من:آفرین پسرم که عشق ِ پلیس بازیه.
مهدی:راستی امروز دو تا یی ها رو هم یاد گرفتیم و نقاشی کردیم
من:خوش به حالتون
مهدی: مامان تو که بیشتر بلدی ،چرا میگی خوش به حالتون؟
من:
خوب چون تو هم داری بیشتر یاد میگیری دیگه
*****
وقتی که خوابیدیم و لامپهای خونه خاموشه
،اومده تو هال لامپ رو روشن کرده و میگه میخوام نقاشی بکشم ،![]()
من:خوب فردا که خونه هستی(بخاطر جلسه توجیهی مربیان تعطیله) ،فردا بکش.![]()
مهدی:نه فردا میخوام با کامپیوتر محمد بازی کنم
.وقت ندارم نقاشی بکشم.
من:
بعد از چند لحظه...
مهدی: مامان،امروز همون معلمه هست قدش بلنده ،سفیده ،نازه ،لباش خوشگله چشماش قهوه ایه...
من :
خوب؟؟؟
مهدی: به معلم ِ ما گفت : خانم ِ ایرانمنش ،مهدی ِ .... از همه شاگرداتون بهتر و ساکت تره.
من: آفرین پسرم که از همه بهتر و ساکت تره.![]()
مهدی: ولی اون یکی معلمه هست که لباسش خط خط ِ قهوه ای داره
اینقدر دعوامون کرد که نگو.
من:چـــــرا؟؟؟چی بهتون گفت؟![]()
![]()
مهدی: می گفت فشار ندید، فشار ندید،![]()
من:
خوب دوستتون داره
،میگه یه وقت نیوفتید.![]()
مهدی:عجب دوست داشتنی
شنبه 20 مهر
من توی آشپزخونه مشغول آماده کردن جوشونده(سرماخوردگی) برای مهدی بودم
و مهدی روی چهارپایه وسط آشپزخونه نشسته بود ، در حالیکه یک بند سرفه میزد
...
مهدی: مامان،خانم مهلـّم (معلم) ما رو کی به دنیا آورد؟![]()
من: مامانش.![]()
مهدی: خانم مهلـّممون از بچـّگی آرزو داشت،که بزرگ شد مهلّم (معلم) بشه؟
من:نمیدونم عزیزم ،اینو دیگه باید از خودشون بپرسی.
*****
یکشنبه 21 مهر
وقت خوردن ناهار...
مهدی: مامان من میدونم وقتی غذا میخوریم چه اتفاقی می افته.
من:خوب برای منم بگو پسر گلم.![]()
مهدی:وقتی غذا میخوریم میره تو قلبمون
و اونوقت سیر میشیم و دیگه دلمون درد نمیگیره.
من:عجب اتفاقی می افته پس!!!![]()
![]()
![]()
مهدی: مامان ،من امروز هم یک کارت اخلاق گرفتم،رنگش قرمزه.![]()
من:آفرین پسر خوبم.پس کارتها شد دو تا.
مهدی: بله
،فقط 12 تا مونده تا بشه 14 تا و من جایزه بگیرم.
من:آفرین.![]()
مهدی:راستی امروز خانم ِ خودمون نبود،
یک خانم معلم ِ دیگه اومد سر کلاسمون.![]()
من:معلمتون کجا بود؟![]()
مهدی:خوب رفته بود به زندگیش برسه.
من:عجب!!!![]()
![]()
مهدی:مامان،امروز یک شعر دیگه یادمون دادند درباره ی حضرت محمد(ص)![]()
من:به به ،خوب برام بخون پسرم.
مهدی: یا محمد (ص)،یا محمد(ص)یا محمد(ص) یا محمد(ص) یا رسول الله.![]()
من:خوب بقیه اش؟
مهدی: 
پسر عزیزم ،ته تغاری گلم روزت مبارک
روز جهانی کودک را به تمام نو نهالان و کودکان جهان بویژه گلچهرگان ایرانی و دوستان
وبلاگی مهدی
تبریک و شاد باش عرض میکنم![]()
![]()
![]()
![]()
و از خداوند متعال برای همگی آرزوی تندرستی و شادکامی
و طول عمر با عزت دارم![]()
دوشنبه 15 مهر
ظهر وقتی با مهدی از مدرسه اومدیم بیرون ...![]()
مهدی: مامان امروز خانم به من یه کارت ِ اخلاق داد
،رنگش هم سبزه ،باید بذارمش تو پاکت ،وقتی کارتهایی که میگیرم 14 تا شد بهم جایزه میدهند.
من:آفرین پسر خوبم ،
باشه رفتیم خونه میذاریم تو پاکت.![]()
مهدی:مامان،امروز معنی ِ اللهمّ عجـّل لولیّـک الفرج رو هم یاد گرفتم.
من:چه خوب
،حالا برای منم معنیشو میگی؟![]()
مهدی:خدایا،فرجِ امام ِ ما را نزدیک گردان.![]()
من:الهی آمین.
فدای تو پسر باهوش برم من.
از پله ها که می اومدیم بالا...
مهدی:مامان ،راستی،شعر روزهای هفته رو بالاخره یاد گرفتم!!
من:پس بالاخره یاد گرفتی
!!!حالا برام می خونی؟![]()
مهدی: هفت روز ِ هفته داریم
همیشه گرمِ کاریم
از شنبه و یکشنبه
دوشنبه و سه شنبه
چهارشنبه و پنجشنبه
جمعه ها گردش می کنیم
نرمش و ورزش می کنیم.
من:به به ! چه شعر قشنگی!
ولی اینقدر تند این شعر رو خوندی
که من نتونستم حفظش کنم
تا تو وبلاگت بنویسم
اونموقع که دیگه نخوند
ولی دیشب دو سه بار برام خوند تا من حفظ شدم(البته سر به سرش میذاشتم
چون خوشم میومد
وقتی مهدی شعر رو با هیجان و شور و شوق میخوند
،دوست داشتم دوباره برق شوق ِ یادگیری رو تو چشمهای خوشگلش ببینم).
یکدنیا سپاس از معلم مهربونشون ،خانم ایرانمنش![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن:مهدی
امروز صبح(16 مهر 87) بدون یادآوری ِ من(در به جا آوردن ترتیب ِ اعمال وضو)
به تنهایی صحیح وضو گرفت.
خدا همیشه پشت و پناهت باشه گل پسر عزیز
و دوست داشتنی ِ من.![]()
مهدی:مامان،امروز نقاشی کشیدیم ![]()
من:آفرین پسر خوبم
![]()
مهدی: من یاد گرفتم بگم: اللّهم عجـّل لولیــّک الفرج
من:الهی قربونت برم عزیز دلم.
مهدی:![]()
![]()
وقتی مهدی از مدرسه به خونه اومد
در حین عوض کردن لباسش...
مهدی:مامان،امروز خانم معلم شعر روزهای هفته رو هم بهمون یاد داد .
من:آفرین پسرم.خوب،برام بخون.
مهدی:مامان،تازه یادمون دادن من که یادش نگرفتم.
من:
*****
مهدی:مامان، من یه چی دیگه یاد گرفتم.![]()
من:خوب بگو برام.![]()
مهدی: کـُلوا واشـرَبوا وَ لا تُســرفوا ، یعنی:بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید![]()
من: آفرین پسرم ،هزار آفرین
با تشکر از زحمات معلم دلسوز و مهربون مهدی جون ،سرکار خانم ایرانمنش عزیز![]()
![]()
![]()
که مهدی خیلی دوستشون داره![]()
بازی خواب آسمونی که تو وبلاگ مامان پرهام جون
دیدم خیلی بدلم نشست![]()
البته فکر کنم وقت شرکت در رای گیری تموم شده ،
و لی بازی قشنگ و جالبیه،
منم همه ی دوستان مهدی رو به این بازی که اسمش "خواب آسمونی" هست دعوت میکنم.

قربون ته تغاری عزیزم برم
کارنامه هنری ته تغاری![]()

مهدی:دیدم آسمون قشنگه گفتم یه عکسی بگیرم![]()

مهدی:همش که نمیشه از آسمون عکس گرفت،از خیابون هم عکس بگیریم بد نیست![]()

مهدی:اینم سمت چپ من، همون خیابون بالایی![]()

کیفیت عکس با مو*بایل بابا
۱-وقتی برق قطع می باشد ۲-وقتی برق قطع نمی باشد![]()
***********
زیر نویس عکسهای بالا ،صحبتهای مهدی در حین عکسبرداری می باشد
![]()
![]()
************

آقا مهدی ۴ ساله(۳۱ اردیبهشت ۸۶)
![]()

آقا مهدی ۵ سال دو ماهه ،(تیر ماه ۸۷)![]()
مهدی:مامان،ما وقتی ورزش میکنیم،شعر هم میخونیم.
من:آفرین،چه خوب.
مهدی:این شعر رو وقتی ورزش میکنیم میخونیم...
حالا بیا ورزش کنیم
یه کمی نرمش بکنیم
دستامونو می بریم بالا
دستامونو می آریم پایین
می شینیم زمین
می پریم هوا
دستا پایین
دستا بالا
بدو برو![]()
یه جایی بشین
دست به کمر یه کمی به راست
دست به کمر یه کمی به چپ
********
مهدی هر روز صبح با شور و اشتیاق برای رفتن به مدرسه آماده
و راهی مدرسه میشه(باتفاق مامان حدیثه)
و ساعت 11 که میرم دنبالش کلی حرف برای گفتن داره
،و می بینم که بچه های کلاس که همه شون ماشاءالله هزار الله اکبر از مهدی درشت ترند باهاش دوست شدند و دارن به مامان یا باباشون از مهدی میگن
،دیروز مهدی وقتی از مدرسه اومدیم بیرون گفت:مامان،من امروز چند تا دوست جدید پیدا کردم ،امیر علی،متین،یوسف
من:به به خوش به حالت که اینهمه دوست پیدا کردی.
مهدی:![]()
*****
شنبه 6 مهر
دیشب وقتی مشغول تماشای سریال "روز حسرت" بودیم
،مهدی طبقه پایین خونه ی بابابزرگش بود ،بعد از تموم شدن سریال اومده بالا و میگه...
مهدی:مامان،من گفتم خاله خداحافظ،
بعد خاله ازم پرسید نمیخواهی بازی کنی؟
من گفتم آخه فردا صبح باید برم مدرسه
،خواب می افتم ،بد میشه.
من:الهی قربونت برم که اینقدر بفکر مدرسه رفتن هستی
،باز جای شکرش باقیه ساعت 11 شب میخواهی بخوابی.
هنوز تلویزیون روشن بود که مهدی رفت تو اتاقش و خوابید
(من فکر کردم خوابیده)از دور نگاه کردم دیدم روی زمین پتو انداخته و خوابیده
،گفتم:الهی بمیرم ،مهدی خوابش برده؟![]()
فاطمه:نه مامان ،خواب نیست
همین الان که تو اتاق بودم چشماش باز بود
و داشت با گوشی تون بازی میکرد.![]()
من اومدم تو اتاق و لامپو روشن کردم
محمد و علی و فاطمه هم اومدند ،و این وروجک چنان نقش خواب بودن رو خوب بازی کرد
که اصلاً باور نمیکردم .![]()
محمد: مهدی میخواهی کامپیوتر بازی کنی؟ همون Feeding Ferenzy? 
مهدی اصلاً بروی خودش نیاورد که داره می شنوه
با اینکه بیدار بود(چشمهاشو بسته بود و تکان نمیخورد)
محمد:
اِ این آدامسOrbit مال کیه؟
اینجا افتاده؟
باز هم مهدی هیچ حرکتی بجز محکم بستن چشمهاش انجام نداد.
منم دو تا عکس ازش گرفتم
(چون گوشی کنارش بود)![]()
محمد: واای مهدی!!!
آبروت رفت
،مامان داره ازت عکس میگیره بذاره تو وبلاگت
،اصلاً خوش تیپ نیستیا !!!پاشو 

قربون لبخند ملیحت برم من عسلم
![]()
باز هم ثابت قدم و بدون حرکت خوابید
و بقول خودش خیلی حاااااااااااال کرد که همه مونو گذاشت سر کار.

قلب منی تو ته تغاری![]()
![]()
محمد:![]()
![]()
من و بقیه:


پنجشنبه 4 مهر
پنجشنبه ها مرکز پیش دبستانی که مهدی میره تعطیله
،مهدی بعد از خوردن صبحانه برای بازی کامپیوتری بطرف کامپیوتر رفت
و منم با خاله تماس گرفتم تا احوال مامان بزرگ رو که از ساعت 1 نیمه شب تو اورژانس قلب بستری شده بودند رو بپرسم
،خاله گفت حالشون بد نیست فقط کمی ضعف دارند
و منم لباس پوشیدم و به بیمارستان رفتم وقتی برگشتم...
مهدی:مامان،من برای مامان بزرگ دعا کردم
که زود خوب بشن و برگردند خونه.![]()
من:انشاءالله دعای تو پسر مهربون
مستجاب میشه
و بر میگردند خونه.![]()
مهدی:![]()
*****
خاله از بیمارستان تماس گرفت
و با من کار داشت که مهدی گوشی رو برداشت...
مهدی:خاله کجایی؟![]()
خاله:من بیمارستان هستم ،کنار مامان بزرگ![]()
مهدی:خاله یادت نره برام بازی دانلود کنی بیاری!!!![]()
خاله:اینجا بازی نیست خاله جون،من کنار مامان بزرگم نه محل کار.![]()
مهدی:خوب هر وقت رفتی سر ِ کار برام بازی دانلود کن بیار.![]()
خاله :باشه حتماً![]()
توضیحات: محل کار خاله جون هم کتابخانه یکی از بیمارستانهای دانشگاه علوم پزشکیه
،ُوقتی خاله گفت بیمارستانم مهدی فکر کرده محل کارشه
که ازش درخواست دانلود بازی کرده
دوشنبه اول مهر
مهدی: مامان،فردا که همراه من اومدی مدرسه،خودت برمیگردی خونه؟![]()
من:خوب معلومه دیگه،
برمیگردم که برای شماها ناهار بپزم.![]()
مهدی: آهان،
پس منم آرونکی(آرومکی=یواشکی)
از مدرسه میام بیرون و به خونه میام.![]()
من:نههههههههههههه ،
یه وقت نیای بیرون گم میشیا
،اونوقت کی تو رو پیدا کنه؟
مهدی:نه من آدرس رو بلدم گم نمیشم.
******
مهدی:مامان،دیدی وقتی برف می باره
چه نفس خشنی
از دهن آدم میاد بیرون؟
من:نفس ِ خشن؟
یعنی چی؟
منظورت همون بخار ِ که از دهنمون میاد بیرون؟![]()
مهدی:خوب آره دیگه،
بخار همه چی رو می سوزه پس خشنه!![]()
من:![]()
![]()
******
سه شنبه 2مهر
امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با شور و شوق زائدالوصفی
مهدی فرم مدرسه اش رو پوشید
و بعد از رد شدن از زیر قرآن
با هم به مدرسه رفتیم
،که خوشبختانه امسال این یکی در ِ مدرسه که با خونه مون دیوار به دیواره باز شده
و از خونه تا مدرسه مهدی 2-3 دقیقه راه هست،
وقت ورود به مدرسه:
مهدی: مامان،تا آخرش(آخر سال) مدرسه مون همینجاست![]()
من:بله عزیز دلم![]()
مهدی: آخ جووووووووووووووون ،چه خووووووووووب ،چقدر نزدیکه به خونه مون.
همراه مهدی وارد مدرسه شدیم
و بعد از اینکه معلوم شد تو کدوم کلاسه
رفت تو کلاس و رو اولین صندلی نشست ،
من بهش گفتم:من میرم
ساعت 11 میام دنبالت.
مهدی:مامان همونجا کنار بقیه مامانها بشین(تو سالن مدرسه)
من:باشه .
ولی بعد از اینکه مطمئن شدم نمیخواد مثل بعضی از بچه ها گریه کنه
به خونه اومدم و ساعت 11 رفتم دنبالش.و دیدم اصلاً گریه نکرده(خدارو شکر)و راضی از مدرسه و معلمشون و بچه های کلاسه.از معلم خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.![]()
من:چطور بود ؟خوش گذشت؟![]()
مهدی: آره خیلی خو ب بود ،تازه بهمون شعر هم یاد دادند
،خاله(معلمشون)باهامون بسکتبال بازی کرد.
بهمون شکلات هم دادند
،تازه من یه کاری کردم آبروم رفت...
من:چه کاری؟![]()
مهدی:وقتی میخواستم آب بخورم
،لیوانم دوباره جمع شد و آب ریخت رو لباسم ،
بچه ها خندیدند
و آبروم رفت
من:الهی قربونت برم
با این اتفاق آبروت نرفته عزیز دلم.![]()
اولین شعری که مهدی تو مدرسه یاد گرفت:
سلام سلام بچه ها ،چطوره حال شما
خوب شد شما رو دیدم ،به مدرسه رسیدم
مدرسه جای درسه،بچه باید نترسه

عزیز دلم
جلوی در ِمدرسه
امروز تولد بهترین و مهربونترین بابای دنیا است.
بابا جون تولدت مبارک
دوستت داریم
انشاءالله همیشه زنده باشی![]()
از طرف:
محمد،فاطمه،علی،مهدی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()