

ته تغاری گلم
پنج سال و شش ماهگیت مبارک![]()

فدای تو و چشمای مهربونت برم من عزیز دلم![]()
![]()

مهدی:مامان چشمام داره میسوزه ،الان نگیررررررر!!!

مهدی:حالا منم نمی خندم
تا عکسم خوشگل نشه
دیروز وقتی با مهدی به خونه اومدیم:
مهدی:مامان امروز یک شعر یاد گرفتیم
من:خوب برام بخون عزیزدلم.
مهدی:
من گلها را می بینم
حس ّ بینایی دارم
من گلها را می بویم.
حسّ بویایی دارم
می شنوم صدا را
حس ّ شنوایی دارم
می چشم مزه ها را
حس چشایی دارم
با دست می کنم لمس
گرمی سردی ،نرمی را
حس ّ لامسه دارم.
شما چطور بچه ها؟؟؟
من: آفرین پسر گلم.
مهدی:مامان راستی یک شعر یادمون دادند چند روز پیش ،برات بخونم.
من:حتماً عزیز دلم
مهدی:
چه نوری،چه رنگی!!
چه صحن ِ قشنگی!!!
چه عطر و گلابی!!!
چه موج و چه آبی
چه صحن تمیزی
غریب و عزیزی
تو قلب مایی
امام رضای مایی
تولدت مبارک،تولدت مبارک
من:واای خیلی شعر قشنگی یاد گرفتی
،آفرین پسرم.
****
هر صبح که مهدی به مدرسه میره و لباسشو عوض میکنه ،طبق عادت لباسش رو روی رادیاتور میذاره ،امروز من یادم رفت لباسشو بردارم و جای دیگه بذارم،ظهر که اومدیم خونه و میخواست لباسشو عوض کنه و لباس خونه بپوشه ،رو به من گفت:مامان لباسم خیلی داغه ،گفتم اشکال نداره عوضش گرم میشی ،مهدی گفت آخه زیپش خیلی داغ شده ،سوزوندنی ِ سوزوندنی!!!وقت دست گرفتم به لباس دیدم واقعاً راست میگه و زیپش اگه به صورت یا گردن نازکش بگیره حتماً میسوزه.![]()

فدات بشم الهی![]()
![]()
مهدی خوشگل
مامان و بابا،همینطور خوب و با موفقیت تمام آموزشها رو یاد گرفته
و خیلی راضی و خوشحاله.

ته تغاری مامان ،پنجشنبه ۱۷آبان۱۳۸۷ ساعت ۸:۳۰صبح
دیروز که از مدرسه به خونه اومد
برام شعری که یادشون داده بودند رو به این صورت خوند:
خدای خوب و دانا
چه مهربونه با ما
دو دست داده دو تا پا
داده دو چشم زیبا
گوش برای شنیدن
زبان برای چشیدن
این دندونای محکم
برای خوب جویدن
حالا به این نعمتها شکر میکنیم خدا را
من:آفرین گل پسر خوب و باهوشم![]()

مهدی:مامان حدیث 3 رو هم یاد گرفتم![]()

من:خوب بخون برام عزیز دلم
مهدی:النِّظافةُ مِنَ الایمان =تمیزی از ایمان است
من:آفرین عزیز خوشگل

******
پ ن:امروز 19 آبانماه مصادف با پنجمین سالگرد تولد محمد طلای گل
از بچه های وبلاگستانه
.این روز قشنگ که مقارن با شب تولد امام رضا(ع) شده
،از صمیم قلبم از طرف خودم و بچه هام اول به محمد طلای عزیز و دوست داشتنی و بعد هم به بابا و مامان مهربون و خوبش تبریک و شاد باش عرض میکنم ![]()
![]()
![]()
و از خداوند متعال براش آرزوی طول عمر با عزت همراه با تندرستی و شادکامی دارم.![]()
محمد جان تولدت مبارک

الهی همیشه زنده و شاد باشی پسر خوب و باهوش![]()
آموزشهای مهدی جون همینطور با موفقیت پیش میره
و خیلی ازپیشرفتش راضی هستیم.
و سوره ی کوثر ،دعای سلامتی امام زمان(عج) شعر سرباز و مسواک رو هم یاد گرفته و میخونه.
*******
سه شنبه 14 آبان
امروز وقتی همراه مهدی
به خونه اومدیم،توی راه پله در حالیکه می خندید و چشمک با نمکی میزد ،از من پرسید: مامان،وقتی من مدرسه هستم تو خیلی حااااااااال می کنی؟
من:
نه مامان جون،بر عکس دلم خیلی برات تنگ میشه.
مهدی:پس چرا اونموقع ها که مدرسه نمی رفتم
میگفتی:ای خدا کی باشه مهدی بره مدرسه من راحت شم !!!
من:آخه خیالم بخاطر بیسواد موندن گل پسرم ناراحت بود
،به اون خاطر اینجوری میگفتم.![]()
مهدی: اِاِ یعنی باسواد بشم دیگه خیالت راحته؟
من:بله پسرم.
الان هم که براش غذا کشیدم تا ناهارشو بخوره
،میگه مامان اینا اسمشون چیه؟![]()
من:زیره پلو.![]()
مهدی: مامان من زیره پلو دوست ندارم
،کاش رویه پلو پخته بودی ،اونوقت میخوردم.
من:رویه پلو دیگه چیه؟؟؟ ![]()
مهدی:همون غذایی که برنج هاش رو هستند دیگه
من:
![]()
یکشنبه 5 آبان
ظهر که با مهدی به خونه می اومدیم مهدی: مامان من امروز هم یه کارت گرفتم .
من:آفرین پسرم،وقتی کارت رونگاه کردم دیدم روش نوشته بخاطر خواندن صحیح سوره ی توحید.
******
مهدی:مامان، ما رو فردا میخوان ببرند جایی که حیوانات رو ببینیم.
من: خوش به حالتون.![]()
مهدی: مامان ،باید تغذیه کیک و آبمیوه ببریم.![]()
من:باشه عزیزم فردا برات میخرم تا با خودت به مدرسه ببری.
مهدی:مامان یه کاغذ بهمون دادند که باید بدیم به شما(رضایت نامه برای بردن بچه ها به موزه حیوانات بود)
من:دستت درد نکنه ،باید بدی به بابا تا امضاش کنه.
مهدی: تو بلد نیستی امضا کنی؟
من:
![]()
پسرک
پنج سال و پنج ماه و پنج روزه ی من می گوید:
دیشب من خونه ی بابابزرگ موندم
و پیش خاله خوابیدم ،امروز خاله برام بازی نصب کرد
و من با کامپیوتر بازی کردم.من امروز عصر کلّی نقاشی کشیدم ![]()
،بگو شنبه خیلی نقاشی کشیدم ![]()
،بگو البته شنبه خیلی نقاشی کشیدم،
خوب داری چی می نویسی؟
(براش متن رو از اول خوندم
)
یعنی چرا اینو نوشتی ؟
پاکشون کن!!میگم پاکشون کن!!!
دودودو دی دا دو(غش رفته از خنده)
ودی اَ دو....
همین بنویس
،خودت بنویس...
بنویس بنویس بنویس،اینارو بنویس...
من دیروز خاله باهام گفت تو حق نداری با کامپیوتر ما بازی وَ کـُنی.
منم دیگه گفتم تا هیچی نگفتم
!!!تا توی شکمم (منظورش دلم
) گفتم قهر قهر تا روز ِ قیامت.
تموم؟؟؟
دروغ گفتم
تا روز ِقیامت دروغ گفتم
(منظورش قهر قهر رو دروغ گفته و با خاله آشتیه)
آقا(یعنی مامان حدیثه
) تا توی شکمم که گفتم
پاک کن بنویس دلم!!
یعنی بجای شکمم بنویس دلم
(وقتی متن رو براش خوندم متوجه اشتباهاتش شد و خواست که تصحیح بشه
)
مهدی جونم پنج سال و پنج ماه و پنج روزگیت مبارک باشه
الهی همیشه سلامت باشی و شاد عزیز دلم![]()
بعداْ نوشت: امروز پنجم آبانماه تولد فاطمه عزیزمونه
،فاطمه جون چهارده سالگیت مبارک.
انشاءالله ۱۲۰ ساله بشی فاطمه جون
.عمر طولانی با عزت داشته باشه باشی و همیشه شاد و دلخوش باشی در پناه خداوند متعال
.دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندیم.
دوستت داریم و بتو افتخار میکنیم مهربونترین و عزیزترین دختر دنیاااااا
از طرف: بابا،مامان ،محمد،علی و مهدی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()