

وای خدا از دست این ته تغاری حاضر جواب!!!!
دیروز عصر من نشستم رو صندلی پشت کامپیوتر ،که دیدم مهدی اومد تو اتاق و گفت : مامان بلند شـــو!!!!
گفتم ای خدااااااا،من نمی دونم این چه ســّریه؟تا من میام تو این اتاق و می شینم رو این صندلی ،6 نفر رو سرم خراب میشن که بلند شــــــو؟؟؟؟دیدم وروجک در حالیکه میخنده میگه :مامان،ما 5 نفریم که ،نکنه تو خودتم حساب میکنی؟؟؟دیگه دیدم داره راست میگه بهش گفتم حالا این ضرب المثله من نخواستم عدد بگم که حالا شما اینجا معلّم شدی حساب کتاب میکنی؟ باز با خنده گفت بذار بابا اومد خونه ازش بپرسم ببینم اصلاً این ضرب المثل هست یا نه؟؟؟
بعدشم که رفت ژیمناستیک و کلی بالا پایین پرید و به قول خودش بالامس(بر وزن آدامس) زد .
شعرها و سوره هایی که تا حالا یاد گرفته خیلی زیاد شده (18 تا شعر) و حدود 12 تا حدیث و 8 تا سوره با معنی اجمالی و همینطور اقامه نماز با معنی اجمالی.
دوستان عزیزو مهربونم سلام.
عزاداریهاتون قبول انشاءالله.
امروزبراتون ازآموخته های جدید مهدی می نویسم:
یک شعر بسیار قشنگ و با معنی که به مناسبت ایام شهادت سید و سالار شهیدان بهشون یاد دادند ،با تشکر و قدردانی از زحمات بی دریغ خانم ایرانمش ،مربی دلسوز و مؤمن ته تغاری ما
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
1400 سال پیش
یک خبر مهمی بود
مثل ِ یک قصه میگم
اما این یه قصه نیست
افسانه نیست
شرح فداکاری ِ یک انسان است
که حسین(ع) است نامش
در خوبی و در پاکی
در حسن و شکیبایی
در بندگی و طاعت
او را نبوَد مانند
راستی،پدرش شیر ِ خدا بود
مادرش فاطمه ی زهرا(س)بود
به دعوت مردم کوفه
به سوی آن شهر شد
آن کوفیان نادان
به ظهر عاشورا
در زمین کربلا
کشتند امام ما را
به دست ِ مردی پلید
به نام شمر و یزید
ای بچّه های خوبم!
قصه همین پس نیست
حق تا ابد پاینده
باطل همیشه مـُرده
راه حسین(ع)راه ماست
شیوه ی او کار ِ ماست
سلام ما بر حسین(ع)
لعنت ما بر یزید
ته تغاری ،این شعر رو خیلی قشنگ می خونه ،از خداوند بزرگ و مهربون میخوام که محبت اهل بیت علیهم السلام رو در دل این عزادار کوچک قرار دهد انشاءالله
،و روز به روز عاشق تر گردد و رهرو واقعی و حقیقی ائمه اطهار شود انشاءالله![]()
گزارش تصویری شام غریبان ۸۷:
دوستان عزیزم سلام
ا نشاءالله که شب یلدای خوب و خوشی رو گذرونده باشید
.و حال شما و جگر گوشه هاتون خوب باشه.
واما ته تغاری ما...
اولین جلسه ژیمناستیک
وروجک خان دوشنبه هفته قبل با موفقیت و خوشحالی زاید الوصفی انجام شد ،
وقتی به خونه رسیدیم با هیجان خاصی برای آبجی فاطمه و داداش محمد تعریف میکرد:
مهــــــــدی: فاطمه ،بالاخره منم رفتم ورزش ،خانم مربی خیلی مهربونه
،به من همه چی یاد داد ،![]()
فاطمه: مثلاً چی؟برام تعریف کن؟
مهــــــدی: پـــُل بسازیم ،چرخ و فلک ، گهواره پا باز ،گهواره بسته ،دوچرخه
فقط به من گفت هنوز زوده تو نمیخواد" ا ِ لِگانس " بزنی
فاطمه:
چی بزنی؟؟؟
مهــــــــــدی: الگانس دیگه!!!!
تازه خانم مربی مون به بقیه بچه ها گفت اگه مهدی تونست خودش به تنهایی پــُل بسازه
براش دست بزنید
و منم پــُل ساختم و همه برام دست زدند
داداش محمد:
خوب معلومه دیگه وقتی تو به جای ژیمناستیک میری ژیملا ستیک ،بایدم به جای بالانس ،الگانس بزنی.![]()
مــن: مهدی جون اون اسمش بالانس بود عزیز دلم.

مهــــــدی: خوب چیکار کنم یادم رفت
،فکر کردم الگانسه.
محمد: مهــــــدی ،حالا چی شد که میخواهی ورزش کنی؟
مهــــدی: آخه میخوام لاغر بشم!!!
فاطمه: الانم که چاق نیستی خوشگلم!!!
محمد: از اینی که هستی لاغرتر؟؟؟؟؟
مهدی(در حالیکه بازوهای لاغرشو به داداشش نشون میداد) : آره ببین اینجا یه کم چاقه
میخوام لاغر بشم چاقی خوب نیست.![]()