تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا

دوستان عزیزم سلام

 

به لطف خدای بزرگ و متعال و دعای شما مهربانان ،خدا رو شکر حال ته تغاری ما خوب شده،و باز هم طبق معمول به شیطنت و حاضر جوابی مشغول میباشد.

بعد از اون اعتراض در مورد نقاشی معلّمشون دیگه از دو تا مهر بیشتر میزنه(البته به میزان رنگ کردن نقاشی بستگی داره)و مهدی هم به همین خاطر نقّاشیها رو رنگ میکنهPainter تا جزو سه مهر و 4 مهر قرار بگیره.

دیشب طبق معمول وقت خواب یادش اومده که آرزو کنه ،

مهدی:مامان میدونی آرزوم چیه؟

من:نه عزیز دلم ،برام بگو

مهدی:آرزوم اینه که یک کامپیوتر باشه که همیشه روشن باشه ،تازه بزرگ هم باشه ،تو هوا هم باشه و همه نوع بازی هم داشته باشه

من:عجب!!!!حالا چرا  تو هوا باشه؟؟

مهدی: خوب دیگه چون آرزو باید چیزی باشه که عجیب باشه دیگه

من:

 

**********

پ ن:امروز 24 بهمن ماه ،سالروز تولد دوست عزیز و مهربونم مریم جون هم هست این روز رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام به مریم عزیز و خوش قلب تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال می خوام عمر طولانی با عزّت داشته باشید.دنیا دنیا آرامش و شادی و تندرستی و موفّقیّت برای شما عزیزمهربان آرزومندم.مریم جان تولدت مبارکBirthday Party

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 7:47  توسط حدیثه | 

ته تغاری ما دوباره حالش خوب نیست و از دیشب دچار دل درد و حالت تهوع شدید ،شده و دیشب تا صبح رو نتونسته بخوابه و الان با رنگ و روی پریده و چشمهایی که از ضعف به گود نشسته ،وسط هال خوابش برده.الهی بمیرم براش.

ساعت 3 نیمه شب با حالتی ازمن می پرسه:مامان یعنی تا صبح دلم همینجور درد میکنه؟گفتم نه عزیز دلم انشاءالله خوب میشه ،میگه:مامان دستتو بذار رو دلم و دعا بخون تا زودتر خوب شه.قربونت برم عزیز دلم که میخواهی دردت رو با دعا درمان کنی.

فقط خدا کنه ویروس نباشه و زود زود حالش خوب بشه .چون اصلاً تحمل دیدن این وضعیت رو ندارم ،خدا کنه همه ی بچه ها همیشه سلامت باشند و شیطنت و بازیگوشی کنند و هیچوقت بیمار و بی حال نباشند انشاءالله.

دوستان خوب و مهربونم دعا یادتون نره

 

پ ن: به مامان فاطمه مهربون و همسرشون ،متولد شدن نی نی دومشون ندا جون رو تبریک میگم و همینطور به زهرا جون هم آبجی دار شدن رو تبریک میگم.انشاءالله قدم نورسیده مبارک باشه و در کنار هم روزهای خوب و خوشی در پیش داشته باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:17  توسط حدیثه | 

دوستان عزیز سلام

 

دیروز ظهر وقتی رفتم مهدی رو از مدرسه به خونه بیارمش،طبق معمول خانم معلّم بخاطر مهدی شاکی بود البته همیشه شکایت خانم معلّم از کم حرفی مهدی بود ولی دیروز فرق میکرد....

وقتی رسیدم دم کلاس مهدی ،بچه ها تو سالن مدرسه نشسته بودند و فیلم میدیدند و معلم، همراه مدیر مدرسه و یکی از مامان های دیگه تو کلاس بود ،مهدی با دیدن من سریع کیف و کاپشنش رو برداشت و بطرفم اومد ،در زدم و با خانمشون احوالپرسی کردم و پرسیدم مهدی امروز پسر خوبی بوده یا نه؟که چشمتون روزبد نبینه ،خانم معلّم شروع به گفتن کردند به این صورت:

خانم معلّم: امروز مهدی حسابی با من لجبازی کرد و اصلاً به حرفم گوش نداد

من:   آخه چرا؟؟؟

حالا مهدی هم کنار من ایستاده و هــر هـِر می خنده

خانم معلّم: به بچه ها در مورد روز 12 بهمن توضیح دادم و بعد ازشون خواستم مراسم استقبال ازامام رو نقاشی کنند

من: خوب!!!

خانم معلّم:امّا مهدی تنها کسی بود که گفت نمیکشم،باز گفتم مهدی میکشه،باز گفت نه نمی کشم،بالاخره تهدیدش کردم که بهش کارت ِ آفرین نمیدم ،بازم گفت :نمی کشم ببینم چی میشه؟؟؟

خلاصه هی خانم معلِم گفت و من خجالت کشیدم و مهدی هم هـِر هـِر خندید

بعد خانم معلّم  کاغذ نقاشی رو که مهدی کشیده بود بیرون آورد و آهسته به من گفت ببینید چقدر قشنگ کشیده :هم خورشید ِ پشت ابر ،هم هواپیما،هم امام خمینی(ره) هم گلهایی که مردم تو خیابون گذاشته بودند ...ولی تا نقاشی رو دیدم و تأکید کردم استقبال کننده ها رو هم بکش مهدی،گفت:نقاشیم تموم شد من استقبال کننده نمی کشم.

خانم معلّم رو به مهدی گفت از این به بعد تو خونه هم هر کار مامان و بابا ازت خواستند بگو چشـــــم!!!

بازم این آقای خونسرد فقط خندید و ما بسی خجالت کشیدیم ،وهر چی خانم ازش خواست یه دونه چشم بگه ،تا ایشون ببینند بلده بگه چشم یا نه؟ولی دریغ از یک کلمه حرف ،فقط خندید ،دیگه دیدم بیشتر ازاین اونجا نمونیم بهتره ،از خانم معلّم از طرف خودم و مهدی عذرخواهی کردم و بعد خداحافظی کردیم و بطرف خونه راه افتادیم....

تو خونه ازش می پرسم :آخه چرا این همه لجبازی کردی امروز؟تا منم اینقدر خجالت بکشم؟

مهدی:خجالت نداشت که ،مامان می خواستی خجالت نکشی

من:آخه دلیلت برای اینکارا چی بوده؟تو که پسر خوبی بودی چرا اینجوری شدی؟

مهدی: آخه مامان نقاشی ِ دبشب رو یادته؟

من:خوب بله

مهدی:یادته چقدر تمیز و قشنگ کشیدم

من:بله یادمه

مهدی:خانم برای نقّاشیم فقط 2تا مُهر آفرین زده

من:خوب چه اشکالی داره مگه؟

مهدی: آخه اینهمه پاستل هامو تموم کردم ،اینهمه دقّت کردم ،باید 3 مُهره یا 4 مهره میزد نه فقط 2 تا ،منم بخاطر این گفتم دیگه هر چی کمتر بکشم بهتره ،اونکه دوتا مهر بیشتر نمیزنه

من:

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:18  توسط حدیثه | 

دوستان عزیزم سلام

 

انشاءالله که حال همگی خوب باشه و با سلامتی و دلخوشی در کنار عزیزانتون  هستید

 

ته تغاری ماIn Love هم طبق معمول مشغول شیطنت و لجبازی می باشد(طبق معمول) نشون به اون نشون که آقا تازه امروز صبح وقتی که از در خونه بیرون رفتیم یادش اومده که باید عکس امام خمینی(ره) رو میخریدیم و آقا می برده مدرسه ،با این توضیح در ادامه ی حرفش که : آخه مامان امروز جشنه تو مدرسه ،فهمیدی؟؟؟منم که متعجب فقط نگاهش کردم و گفتم دو روز تعطیل بودی یادت نبود این موقع صبح من ازکجا عکس پیدا کنم؟ گفت:نمیدونم ،به ما گفتند عکس بیارید.خلاصه همینطور بدون عکس راهی مدرسه شد.

دیروز عصر هم که چشنواره ژیمناستیک نونهالان 4-6 سال بود و ته تغاری هم در برنامه ی اول حضور داشت دوربین عکاسی دست بابای مهدی بود و چون بچه ها رو به روی جایگاه مسئولین به اجرای حرکات هماهنگ ژیمناستیک میکردندGemini ،بابا جون تمام عکسها رو از پشت سر مهدی گرفتند ولی فیلمش رو داریم حالا شاید آپلود کردم و گذاشتم تو وبلاگش (با این سرعت دایل آپ)تا یادگاری بمونه.

گزارش تصویری جشن دیروز

 
پی نوشت: همین الان تو وبلاگ مزدا جون  خوندم که بالاخره نی نی شون بدنیا اومد، الهی صدهزار مرتبه شکر که حالشون خوبه.از همینجا هم به مزدا جون تبریک میگمFor You که بالاخره انتظار به پایان رسید و داداش جون تشریف فرما شد، هم به مامان فلور و بابا ابی تبریک میگم.الهی قدم نو رسیده مبارکتون باشه و روز های خوب و خوشی در کنار هم در پیش داشته باشید .
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:59  توسط حدیثه | 

دوستان عزیزم سلام

 

امیدوارم که حال همگی خوب باشه و بچه های گلتون هم به سلامتی و دلخوشی به شیرین کاریها و شیطنتهای کودکانه مشغول.

ته تغاری ما که دوباره سرما خورده و مرتّب سرفه میزنه ،امروزصبح که میخواستم تغذیه رو تو کیفش بذارم دیدم برگه ی رضایتنامه ای باید امضا بشه که تو کیفشه و از رفتنشون به اداره ی آتش نشانی نوشته،داشتم برگه رو با صدای بلند برای باباش میخوندم که مهدی گفت: بابا ،من میدونستم شما تازه فهمیدین؟؟؟ حالا این برگه رو دیروز داده بودند بهشون ،آقا طوری از دونستن این موضوع حرف میزد انگار چند وقته که خبر داره!!!

امروزصبح بعد از خوردن صبحانه تازه آقا یادش اومده که باید نقاشیهای دو تا قصه (ازقصه هایی که تو مدرسه معلّمشون تعریف کرده)رو بکشه ،بهش میگم زود باش تو رو خدا الان دیر میشه ،تا بریم خانمتون فکر میکنه خواب بودیااااا؟

مهدی: مامان،کشتی منو ،از بس غــُر زدی!!!!

من:

باز خونسرد به نقاشی کشیدن ادامه داده Painter،هر چی هم می کشیده حدود چند دقیقه فقط نگاهش میکرده (از زوایای مختلف)بعدش رو به من میگه:مامان ظهر زودتر بیا دنبالم ،ببین سرفه میزنم حالم خوب نیست.

من:چشم عزیز دلم،الهی بمیرم که حالت خوب نیست

مهدی:

بعدش هم طبق معمول هر صبح پایین رفتن ازپله ها با اجرای مسابقه بین من و مهدی انجام شد و طبق معمول مهدی با زیرکی تمام زودتر ازمن به خیابون رسید(آفرین گل پسر ناز مامان)

 

پ ن:امروز ششم بهمن ،سومین سالگرد تولد فاطمه زهرای عزیز  و دوست داشتنیه ،این روز قشنگ رو  از طرف خودم و بچه هام به این دختر خوشگل و خوشنام و همینطور خانواده گرامیش مخصوصاْ مامان مهربونش طاهره جان تبریک و شاد باش عرض میکنمFor You و از خداوند بزرگ میخواهم که به حقّ صاحب اسم قشنگش ،این دختر عزیز رو در پناه خودش و سایه بابا و مامان مهربونش سلامت و شاد و دور از بلا نگهدارد انشاءالله و سالهای سال این روز قشنگ رو در کنار عزیزانش جشن بگیرند انشاءاالله.

فاطمه زهرا جون تولدت مبارک.الهی همیشه زنده باشی خانم گل

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:21  توسط حدیثه | 

دوستان عزیز و مهربون سلام

 

آقا مهدی ما،همچنان مشغول فراگیری علم و دانش می باشد،و ازاین بابت بسیار خوشحال است و اینکه پنجشنبه ها بدلیل نرفتن به مدرسه و در خانه ماندن بسی خوشحالتر(عشق به درس و مدرسه )و امروزندیم من در خانه و نتیجتاً تصاحب کامل کامپیوتر و دور از دسترس ِ من،با اینکه هر صبح به زور باید بیدارش کنم و به مدرسه ببرمش ،نمیدونم چه سرّیه که پنجشنبه ها خیلی زود(مثلاً الان بیداره و کنار من ایستاده)بیدار میشه و خیلی هم سرحال و شنگوله و آثار خواب هم تو صورت خوشگلش دیده نمیشه ،تازه الان داره ازم میپرسه:مامان،امروزچند ساعت میشه بازی کنم؟هاااان؟  و من: هاااان نداریم و یکساعت. مهدی:بعد از یک ساعت دیگه من چیکار کنم آخه؟؟؟

من:

 

بعضی از سروده هایی که به مهدی یاد دادند توی مدرسه با حضور آقایی که براشون آهنگ میزنه(نقل قول از مهدی)توسط بچه ها همخوانی میشه و بازم بقول مهدی :اینقدر حاااااال میده ،

یکی از این شعرها رو اینجا مینویسم

 

کنار دشت زیبا

از رو زمین تا بالا

رنگین کمون نشسته

یک تاب رنگی بسته

طناب رنگی رنگی

چه خوش نقش و قشنگی

اگر می شد با دستام

جفت چشام و می بستم

با این لباس چین چین

رو اون طناب ِ زرّین

نشسته تاب می خوردم

تا اون بالا می بردم

 

پ ن 1:امروز سوم بهمن ماه ،سالگرد تولد خانم مهربون و عزیز فاطمه جون ،این روز رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام به ایشون تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند بزرگ می خواهم به خواسته های قلبیشون برسند انشاالله و اگه خدا بخواد و صلاح بدونه سال آینده این روز رو با نی نی شون جشن بگیرند ،و سالهای سال در کنارهمسر و بچه ها و نوه ها و ندیده هاشون سالگرد تولدشون رو جشن بگیرند انشاءالله ،عمر طولانی با عزت داشته باشید انشاالله.سبد سبد گل یاس و یه آسمون ستاره تقدیم دل مهربونت خانم مهربون

فاطمه جون جون تولدت مبارک خانمیBirthday Party

 

پ ن 2:فردا چهارم بهمن ماه  نوزدهمین سالگرد تولد کوچکترین خاله مهدی (بعبارتی ته تغاری ِ مامان بزرگ و بابابزرگ) است ،این روز قشنگ رو از صمیم قلبم به آبجی بهار عزیزم تبریک و شاد باش عرض میکنم ،خواهر مهربونم دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم.الهی همیشه زنده و سلامت باشی خوشگل خانم.و به تمام آرزوهای به صلاحت برسی انشاءالله.عمر طولانی با عزت داشته باشی مهربون خانم

. ربیعه جونم تولدت مبارک عزیز دلمBirthday Party

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:16  توسط حدیثه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهدي آقاي ما در 31 اردیبهشت سال 1382 ساعت 11 شب در شهر قشنگ و تاریخی کرمان بدنیا اومد. با موهاي طلايي و شيرين كاريهاش يه عسليه ناز و دوست داشتنيه .اميدوارم بتونيم از خدا بخاطر اين هديه قشنگ و دوست داشتني كه به ما عنايت كرده به نحو احسن سپاسگزار باشيم و ازش مراقبت كرده و صالح و سالم به جامعه تحويل بديم تا هم خدا از ما راضي باشه و هم مفيد باشه براي وطنش و دينش انشاالله

دوستان عزیز ما
عمو پورنگ
وبلاگ هانا کوچولو
خاطرات من و باسی
نیلوفر آبی
مهدیار موش کوچولو
ماجراهای مزدا و مهراد
گلبرگ مامان و بابا
برای عزیزترینم
عسل همه یزندگی مامان و بابا
دخترم همه ی آرزوهای من
ارغوان و مامان و باباش
دل آرام
پرهام دلبندم
فرشته مخصوص بهشت
عشق کوچولوی من
شیرین و زندگی
بولک و لولک
فعلاً یک عدد ژاله
امید زندگی ما
عسل عشق مامان و بابا
پگاه و پارسا
یونای من
بلاچه
پروانه در آتش
ما سه نفر
یادداشت های یک خانم شاد
گلهای گلدون
چو ایران نباشد تن من مباد
عروسک مامان
طاها(پسر خوب)
روشنی دیدگان
نرگس نفس من
فرشته های مهربون
مانا و مانیا(دخترای آسمون)
دخترم ونور چشمم
عروسک ملوس
آرین کوچولو
محمد طلا-مرد شمشیری
امیدم ریحانه
دنیای پاستیل و جوجو
امیر علی گلی از گلهای بهشت
هدیه خدا
معجزه ای برای من
دنی دردونه ی من
آزاده جون
ستاره های سربی
عزیز دل مامان بابا
کودکی من
ملوسکم
من و پسرم آرین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
خواب و پرسش و پاسخ
خاطرات مدرسه
خاطرات
خویشاوندان عزیز ما
دشت ستاره(دختر عزیزم)
علی و مدرسه(پسر مهربونم)
خاطرات بزرگ شدن من(پویان جون)
گلهای زندگی ما(فاطمه جون و محمد عرفان جون)
دوقلوهای نا همسن(فاطمه جون28 ف-سارا جون11د)
بحث آزاد و متافیزیک(پسر خاله عزیزم)

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM