
![]() |
![]() |
|
|
دوستان عزیزم سلام
به لطف خدای بزرگ و متعال و دعای شما مهربانان بعد از اون اعتراض در مورد نقاشی معلّمشون دیگه از دو تا مهر بیشتر میزنه(البته به میزان رنگ کردن نقاشی بستگی داره)و مهدی هم به همین خاطر نقّاشیها رو رنگ میکنه دیشب طبق معمول وقت خواب یادش اومده که آرزو کنه ، مهدی:مامان میدونی آرزوم چیه؟ من:نه عزیز دلم ،برام بگو مهدی:آرزوم اینه که یک کامپیوتر باشه من:عجب!!!!حالا چرا تو هوا باشه؟؟ مهدی: خوب دیگه چون آرزو باید چیزی باشه که عجیب باشه دیگه من:
********** پ ن:امروز 24 بهمن ماه ،سالروز تولد دوست عزیز و مهربونم مریم جون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 7:47 توسط حدیثه |
|
|
ته تغاری ما دوباره حالش خوب نیست ساعت 3 نیمه شب با حالتی ازمن می پرسه:مامان یعنی تا صبح دلم همینجور درد میکنه؟گفتم نه عزیز دلم انشاءالله خوب میشه ،میگه:مامان دستتو بذار رو دلم و دعا بخون فقط خدا کنه ویروس نباشه و زود زود حالش خوب بشه .چون اصلاً تحمل دیدن این وضعیت رو ندارم دوستان خوب و مهربونم دعا یادتون نره
پ ن: به مامان فاطمه مهربون و همسرشون ،متولد شدن نی نی دومشون ندا جون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:17 توسط حدیثه |
|
|
دوستان عزیز سلام
دیروز ظهر وقتی رفتم مهدی رو از مدرسه به خونه بیارمش،طبق معمول خانم معلّم بخاطر مهدی شاکی بود وقتی رسیدم دم کلاس مهدی خانم معلّم: امروز مهدی حسابی با من لجبازی کرد من: آخه چرا؟؟؟ حالا مهدی هم کنار من ایستاده و هــر هـِر می خنده خانم معلّم: به بچه ها در مورد روز 12 بهمن توضیح دادم من: خوب!!! خانم معلّم:امّا مهدی تنها کسی بود که گفت نمیکشم خلاصه هی خانم معلِم گفت و من خجالت کشیدم بعد خانم معلّم کاغذ نقاشی رو که مهدی کشیده بود بیرون آورد خانم معلّم رو به مهدی گفت از این به بعد تو خونه هم هر کار مامان و بابا ازت خواستند بگو چشـــــم!!! بازم این آقای خونسرد فقط خندید تو خونه ازش می پرسم :آخه چرا این همه لجبازی کردی امروز؟تا منم اینقدر خجالت بکشم؟ مهدی:خجالت نداشت که ،مامان می خواستی خجالت نکشی من:آخه دلیلت برای اینکارا چی بوده؟تو که پسر خوبی بودی چرا اینجوری شدی؟ مهدی: آخه مامان نقاشی ِ دبشب رو یادته؟ من:خوب بله مهدی:یادته چقدر تمیز و قشنگ کشیدم من:بله یادمه مهدی:خانم برای نقّاشیم فقط 2تا مُهر آفرین زده من:خوب چه اشکالی داره مگه؟ مهدی: آخه اینهمه پاستل هامو تموم کردم من: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:18 توسط حدیثه |
|
|
دوستان عزیزم سلام
انشاءالله که حال همگی خوب باشه و با سلامتی و دلخوشی در کنار عزیزانتون هستید
ته تغاری ما دیروز عصر هم که چشنواره ژیمناستیک نونهالان 4-6 سال بود گزارش تصویری جشن دیروز پی نوشت: همین الان تو وبلاگ مزدا جون |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:59 توسط حدیثه |
|
|
دوستان عزیزم سلام
امیدوارم که حال همگی خوب باشه ته تغاری ما که دوباره سرما خورده امروزصبح بعد از خوردن صبحانه تازه آقا یادش اومده که باید نقاشیهای دو تا قصه (ازقصه هایی که تو مدرسه معلّمشون تعریف کرده)رو بکشه مهدی: مامان،کشتی منو ،از بس غــُر زدی!!!! من: باز خونسرد به نقاشی کشیدن ادامه داده من:چشم عزیز دلم،الهی بمیرم که حالت خوب نیست مهدی: بعدش هم طبق معمول هر صبح
پ ن:امروز ششم بهمن ،سومین سالگرد تولد فاطمه زهرا جون تولدت مبارک. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:21 توسط حدیثه |
|
|
دوستان عزیز و مهربون سلام
آقا مهدی ما من:
بعضی از سروده هایی که به مهدی یاد دادند یکی از این شعرها رو اینجا مینویسم
کنار دشت زیبا از رو زمین تا بالا رنگین کمون نشسته یک تاب رنگی بسته طناب رنگی رنگی چه خوش نقش و قشنگی اگر می شد با دستام جفت چشام و می بستم با این لباس چین چین رو اون طناب ِ زرّین نشسته تاب می خوردم تا اون بالا می بردم
پ ن 1:امروز سوم بهمن ماه ،سالگرد تولد خانم مهربون و عزیز فاطمه جون فاطمه جون جون تولدت مبارک خانمی
پ ن 2:فردا چهارم بهمن ماه نوزدهمین سالگرد تولد . ربیعه جونم تولدت مبارک عزیز دلم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:16 توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهدي آقاي ما در 31 اردیبهشت سال 1382 ساعت 11 شب در شهر قشنگ و تاریخی کرمان بدنیا اومد. با موهاي طلايي و شيرين كاريهاش يه عسليه ناز و دوست داشتنيه .اميدوارم بتونيم از خدا بخاطر اين هديه قشنگ و دوست داشتني كه به ما عنايت كرده به نحو احسن سپاسگزار باشيم و ازش مراقبت كرده و صالح و سالم به جامعه تحويل بديم تا هم خدا از ما راضي باشه و هم مفيد باشه براي وطنش و دينش انشاالله
|
| آرشیو موضوعی |
|
خواب و پرسش و پاسخ خاطرات مدرسه خاطرات |
|
RSS
|