

دوشنبه 21 اردیبهشت
مهدی:اگه از من بپرسند بهترین روز کدوم روزه؟
میگم:همانروزی که بازی بابابزرگ بود
،همانروزی که مبین بود و صالح بود
،همانروزی که علی بود
...این روز بهترین روز بود.![]()
همینطور که در حال گفتن جملات بود
زلزله شد و زمین شروع به تکون خوردن کرد
من گفتم مهدی متوجه شدی زلزله اومد؟![]()
مهدی:وای چقدر با حال بود
،زلزله خیلی با حاله (با خنده)![]()
من:آره همیشه که اینقدر با حال نیست
،بعضی وقتها با حالتر هم میشه![]()
مهدی:کـــِِی؟![]()
من:وقتی سقف هم رو سرمون خراب شد دیگه!!!![]()
مهدی:آهان حواسم نبود![]()
من:![]()
*****
مهدی:مامان من شیر میخوام،
پول بده برم شیر بخرم![]()
من:آخه امروز یه پاکت شیر کاکائو برات خریدم
،هر چیزی به اندازه ش خوبه
،زیاد خوردنش ضرر داره ،
تازه من رو گنج ننشستم که دم به دقیقه ویارت گل میکنه
،چیزی هوس میکنی
مهدی:مامان خیلی بی معرفته![]()
من:آخه چرا؟؟![]()
مهدی:چون هر وقت میگه :علی برو یه سطل ماست بخر
،علی میگه چشم
ولی حالا که من میگم شیر میخوام میگه نــــــــــــــــــــــه![]()
من: خوب تو که علی نیستی ،مهدی هستی!!!![]()
مهدی:خوب فرقش چیه؟؟بالاخره منم بزرگ میشم باید نوکر تو بشم دیگه
من:![]()
![]()
بعد از گذشت نیم ساعت دو تا لاک(قرمز و صورتی)رو آورده و به من میگه پاهاتو صاف بذار جلوی من میخوام ناخنهاتو لاک بزنم![]()
من: من نمیخوام لاک بزنم
،نمیتونم نماز بخونم![]()
مهدی در حالیکه پاهامو نگاه میکرد سر لاک رو باز کرد و مشغول لاک زدن شد ،حالا بماند که چقدر روهم روهم لاک زده و دور ناخن ها هم لاکیه
،بعد میگه مامان حال میکنی چقدر هنرمندم؟؟؟![]()
من:![]()
![]()
![]()
دوستان عزیز و مهربانم سلام
امیدوارم در این هوای مطبوع بهاری حال همگی خوب باشد و روز و روزگار بر وفق مراد.
به لطف خدای بزرگ و متعال و دعای دوستان ما هم خوبیم.
و اما ته تغاری و شیطنتهای کودکانه،مطابق معمول وروجک خان حاضر جواب ما مشغول آموزش در پیش دبستانی هستند و هنوز که هنوزه هر وقت برای برگشتن به خونه میرم دنبالش معلّم ازش شکایت داره که
امروز مهدی نقاشی شو کامل نکرد و وقتی دلیلشو خواستم که این طرز نقاشی رنگ کردن یعنی چی؟
خیلی خونسرد گفت:یعنی اینکه اصلاً حوصله ندارم نقاشی کنم.
و مامان که بنده باشم بسی خجالت کشیدم
و مهدی جان هم بسی خندید
و باز هم معلّم را خشمگین نمود
.گرچه بابا جان مهدی عقیده دارند نباید به بچه فشار آورد و اونو مجبور به کارهایی کرد که دوست نداره انجام بده
،ولی منم هر چی التماسش میکنم که آخه نقاشی هاتو با حوصله بکش ببین چقدر قشنگتر میشه
!!!مهدی در کمال خونسردی میگه مامان دلت خوش ِ ها وقتی حوصله ندارم چه طوری با حوصله بکشم؟؟؟![]()
****
چند روز پیش علی یه کتاب بخوانیم و بخندیم (ل ط ی ف ه) آورده بود خونه و برای مهدی با صدای بلند میخوند
و دو تایی می خندیدند![]()
حالا از اون روز هر وقت ببینه من نشستم و دارم ت ل و ی ز ی و ن می بینم یادش میاد برام تعریف کنه
مثلاً همین دیشب :
مهدی: مامان بذار برات ج و ک بگم.![]()
من:باشه بذار سریال تموم بشه بعد تعریف کن.![]()
مهدی: نه مامان ،الان حسش خوبه ،بعد که دیگه حسش خوب نیست.![]()
من:خوب تعریف کن![]()
مهدی: یه وار(بار) از یکی می پرسن خصوصیات شلوار کُردی رو بگو ؟میگه:زیبا ،جادار ،مطمهن (مطمئن)![]()
منم که مثلاً می خواستم خودمو قرص و محکم بگیرم
و سریال رو می دیدم نشد جلو خودمو بگیرم و خندم گرفت![]()
![]()
مهدی هم که خوشش اومد
ج و ک گفتن رو همینطور ادامه داد تا ساعت 12:30 شب
.بابا جان هم که امروز صبح زود باید بطرف فرودگاه می رفتند بسی عصبانی شده بود
و می گفت سر و صدای شما دو تا (من و مهدی) باعث میشه خواب بمونم و فردا به پرواز نرسم.![]()
دیگه به هر ترفندی بود مهدی
خوابش برد
و خدا رو شکر امروز صبح بابا هم سر ساعت به فرودگاه رسید.![]()
خوب و خوش باشین ![]()
![]()