
![]() |
![]() |
|
|
سه شنبه 30 تیر 88
تلویزیون اذان ظهر تهران رو پخش میکرد... مهدی: فاطمه برو نمازتو بخون قضا نشه علی: مگه نمازهم غذا میشه؟ مهدی: نه خیر قضا با غذا فرق میکنه علی: عجب باهوشی شدی پسر مهدی:لازم نکرده علی:چه اعتماد به نفسی داری بچّه؟ مهدی:علی مامان ناراحت میشه لات بازی در نیار!! علی:کی لات بازی در آورد؟ مهدی:تو که میگی کدوم کشک،خودش لات بازیه دیگه من:
پ ن:چند ماه پیش وقتی به فاطمه میگفتم نمازت قضا نشه ،
**********
2:30 بعد ازظهر
من:مهدی اگه ازت بخوام برام یه قصّه تعریف کنی،چه قصّه ای تعریف میکنی؟ مهدی:اصلاً قصّه تعریف نمیکنم. من:آخه چرا؟ مهدی:دقیقاًنمی دونم چرا؟ من :دستت درد نکنه ،یعنی اینقدر یه مامان برای پسرش باید ارزش داشته باشه؟ مهدی در حالیکه می خندید: مامان بُزی رو برات تعریف میکنم. من:شنگول و منگول؟ مهدی:بله. من:باز خدارو شکر تحویلم گرفتی. مهدی:حالا تعریف کنم من:
**** خوب و خوش باشین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:4 توسط حدیثه |
|
|
دوستان سلام
چند شب پیش که مشغول دیدن سریال ر س ت گ ا ر ان بودیم محمد داداش بزرگه مهدی ،وقتی بچه مهدی که عاشق بچه کوچولوهاست رو به محمد گفت :اصلاًهم تو درست نمیگی این هفته قبل بدنیا اومد محمد گفت:بهتر مهدی:خوب بزرگ که بشی اندازه بابا من:محمد موهای قشنگی داره مهدی:خوب دیگه میدونم. محمد:با تو کسی ازدواج میکنه؟ مهدی:من که آره بعدهم در حالی خودشو تو آینه نگاه میکرد با خودش تکرار میکرد که من به این نازی تمام خانواده: خوب و خوش باشین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:57 توسط حدیثه |
|
|
دوستان و همراهان عزیزم سلام
پیشاپیش عید سعید و خجسته مبعث رو به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر (عج) و تمامی مسلمانان جهان بویژه شما گلچهرگان عزیز تبریک و شاد باش عرض میکنم
******* چند روز پیش مهدی در حالی با مداد رنگیهایی که توی مدرسه بهشون هدیه داده بودند مهدی:مامان،تو میدونستی که اینایی که مداد میسازن من: نـــــــــــــــه، مهدی:آخه اینو ببین(مداد و روکش اون دستش بود) من:حالا واقعاً زحمت که کشیدن مهدی: نه بابا ،من فکر میکردم از آهنه. علی:عجب باهوشی هستی مهدی: تو که باهوشی من: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:15 توسط حدیثه |
|
|
دوستان و همراهان عزیز سلام
فرار رسیدن 25 رجب سالروز شهادت امام موسی کاظم(ع)،امام هفتم شیعیان که باب الحوائج هم هستند را به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوستان عزیز تسلیت عرض می نمایم.
جمعه 26 تیرماه 10 شب
مهدی:فاطمه،من و علی اتاقت رو تمیز کردیم فاطمه:خودتون تمیز کردید؟. مهدی:بله خودمون تمیز کردیم فاطمه:پس اینطور..... مهدی:چه عجب من و فاطمه:
پ ن: تمیز کردن اتاق فاطمه از این قرار بود که این دو وروجک ِ خرابکار اتاق پشت سرشون اتاق فاطمه بعد از تمیز شدن
از بس عروسکها رو به طرف هم پرت میکنند،خواهرشون اجازه نمیده بهشون دست بزنند.(فرصت طلبها)
مهدی:من که فقط با ماشین خودم بازی میکنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:44 توسط حدیثه |
|
|
دوستان و همراهان عزیز سلام
دوشنبه ۲۲تیرماه۸۸ساعت ۲ بعداز ظهر مهدی در حالیکه بساط نقاشی کشیدنش وسط هال پهن بود مهدی:مامان برام جامدادی بخرید من:باشه هر وقت رفتیم بیرون برات میخرم. مهدی:ولی من الان احتیاج دارم من:آخه من غول چراغ جادو نیستم مهدی: ولی من همین حالا جامدادی میخوام منم که دیدم نه این بشر ول کن ماجرا نیست مهدی:مامان من:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:51 توسط حدیثه |
|
|
دوستان عزیز سلام
هفته گذشته از صبح سه شنبه تا عصر پنجشنبه بهمراه مهدی حالا از مهدی و این مسافرت کوتاه بگم... صبح روز سه شنبه ساعت 5 صبح سوار هواپیما شدیم ،مهدی که بعد از یکسالگی(سفر به سرزمین وحی) سوار هواپیما نشده بود و میشه گفت این اولین سفر هوایی بود که مهدی اونو درک میکرد ،تو هواپیما رو به من.... مهدی :مامان کاش همیشه به جای مسافرت با ماشین با هواپیما می رفتیم ،خیلی با حاله. من:آره خوب ،ولی عوضش با ماشین میتونی مسیر مسافرت رو ببینی و بیشتر بهت خوش میگذره. مهدی:با هواپیما هم میتونی از تو آسمون مسیر رو ببینیم دیگه بیشتر تر خوش میگذره من:بله همینطوره
****** از لحظه رسیدن تا حالا مرتب ازخاطرات برای داداش علی مهدی:علی ما سوار هواپیما شدیم
دو روزیکه مهمان خاله جان بودیم که الان هم دلمون براشون یه ذره شده همینجا وبلاگ فاطمه جون
خوب و خوش باشید
دوستتون داریم سفرنامه به روایت تصویر: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 8:44 توسط حدیثه |
|
|
دوستان و همراهان عزیز سلام
امیدوارم حال شما و جگر گوشه هاتون خوب باشه و روز و روزگار بر وفق مراد. ایام با برکت ماه رجب المرجب رو بهتون تبریک و شاد باش عرض میکنم
بعد از این مدت نوشتن از مهدی و کارهای جدیدش واقعاً سخته(چون منم تنبلیم گل کرده اونم از نوع صد پر) امروز جاتون خالی همراه بچه ها برای شرکت در جشنواره گل مهدی:مامان یادته دیروز گفتم برام دستکش بخرید،گفتی حالا تابستونه؟من واسه امروز می گفتم ببین چقدر هوا سرد شده من: نه آقا ،سرما نمی خوری مهدی:از من گفتن بود من: ****** بخاطر شلوغ بودن محل برگزاری جشنواره و ترافیک مهدی:مامان کوره یعنی چی؟ من:کوره جای بسیار داغیه که برای پخت خشت خام ازش استفاده می کنن تا خشت خام به آجر تبدیل بشه. مهدی:خوب اونوقت ما تو چادر که مثل کوره شده من: مهدی جان بس کن عزیز دلم مهدی: من: جل الخالق مهدی:
****** رسیدیم به گلزارهای من : مهدی:چه طوری می گیرند؟ من: فاطمه همون موقع یه گل محمدی رو چیده بود به دست من داد و گفت تقدیم به مامان عزیزم.
خوب و خوش باشین دوستتون داریم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:3 توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهدي آقاي ما در 31 اردیبهشت سال 1382 ساعت 11 شب در شهر قشنگ و تاریخی کرمان بدنیا اومد. با موهاي طلايي و شيرين كاريهاش يه عسليه ناز و دوست داشتنيه .اميدوارم بتونيم از خدا بخاطر اين هديه قشنگ و دوست داشتني كه به ما عنايت كرده به نحو احسن سپاسگزار باشيم و ازش مراقبت كرده و صالح و سالم به جامعه تحويل بديم تا هم خدا از ما راضي باشه و هم مفيد باشه براي وطنش و دينش انشاالله
|
| آرشیو موضوعی |
|
خواب و پرسش و پاسخ خاطرات مدرسه خاطرات |
|
RSS
|