تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
الان تو کتابیم

دوستان سلام

 

فرا رسیدن ماه ضیافت الهی را به همه شما عزیزان تبریک و شاد باش عرض میکنم وازهمگی التماس دعا داریم.

 

روز سه شنبه هفته قبل که مهدی و علی با مامان همکار بودند ،مکالماتی بینشون رد و بدل شد که اینجا می نویسم ...

مهدی: علی ،موکتهای اینجا پ ا ل ا ز موکته؟

علی:بله

مهدی: اینجا ش و ف ا ژ نداره؟

علی: نه بچّه خودت که داری می بینی؟

همونموقع بابا تماس گرفت که علی گوشی روبرداشت و به بابا گفت ما هم الان دفتریم.و صدای خنده ی مهدی با گفتن این حرف ِ علی بلند شد و گفت نه علی آقا الان ما تو کتابیم ،بعد هم رو به من گفت مامان چرا به محل کارشون نمی گن کتاب ؟کتاب که خیلی بهتره.

من:

 

دیشب هم که شبکه یک برنامه زنده داشت دو تایی نشسته بودند رو بروی تلویزیون و تند تند     عکس  میگرفتند و غش غش می خندیدند شاید باورتون نشه که چه عکسی این  وروجکها گرفتند!!!

 *********

  جمعه ۶ شهریور ماه سومین سالگرد تولد آندیا جون  عسلک خوشگل و دوست داشتنی دوست عزیزم مژگان مهربونههورا.این روز رو از صمیم قلب به آندیای عزیز و دوست داشتنی و خانواده گرامیش مخصوصا بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال میخوام به آندیا جون عمر طولانی عنایت کنه تا سالهای سال این روز قشنگ و به یادموندنی رو در کنار عزیزانش با تندرستی و دلخوشی جشن بگیرد انشااله.آندیا جون تولدت مبارک

 

همینجا از مژگان جون بخاطر اشتباهی که در ثبت تاریخ تولد آندیا جون در لیست دوستانمون(سمت راست وبلاگ) شده بود عذرخواهی میکنم.من تاریخ تولد آندیا جون رو دوم شهریور ثبت کرده بودم در حالیکه امروز متوجه شدم تاریخ تولد ۶ شهریورهچون من معمولا یک روز قبل یا همون روز تولد رو در وبلاگ ته تغاری به کوچولوی متولد شده تبریک میگم

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 10:47 | لینک ثابت |

همکاران جدید و یکروزه
دوستان عزیزم سلام.

دیروز مهدی نوبت سنجش برای ورود به دبستان داشت و بهمین دلیل همراه داداش علی همکاران مامان بودندکلافه

 

گزارش تصویری همکاران جدید:

 
امروز ۲۸ مرداد ماه مصادف با سومین سالگرد تولد یونا جون جون پسر دوست داشتنی و باهوش دوست عزیزم لیلی مهربونه ،این روز رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام به یونا Birthday Partyو بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم. انشااله که سالهای سال با دلخوشی و تندرستی روز تولدش رو در کنار عزیزانش جشن بگیره
 
 
 
پ ن:امروز ۲۹ مرداد ماه مصادف با چهارمین سالگرد تولد پرنیان جون پرنسس کوچولوی مامان پیروزه مهربونه این روز رو از صمیم قلب به پرنیان و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال می خوام پرنیان خوشگل ما عمر طولانی با عزت داشته باشد و در پناه خدا و سایه مامان و باباش سالهای سال روز تولدش رو جشن بگیرد انشاالله
نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 10:14 | لینک ثابت |

واکسن 6سالگی

دوستان عزیزم سلام

 

صبح چهارشنبه برای واکسن 6 سالگی مهدی و واکسن ورود به دبیرستان(14-16 سالگی)فاطمه به مرکز بهداشت رفتیم قبل از ما دختر کوچولوی 6 ساله ای شجاعانه روی صندلی نشست و هر سه واکسن(یکی خوراکی و دو تا تزریقی)رو دریافت کرد وبدون اینکه خم به ابرو بیاره و یا گریه کنه مشغول تلفن بلند شد رفت و آقا مهدی دُردانه و ترسوی ما از همون لحظه اوّل که نشست رو صندلی  لباشو جمع کرد و شروع به اشک ریختن نمود(گریه بی صدا)،تازه خانم پرستار داشت واکسن رو آماده میکرد که ایشون گریه رو راه انداخته بود شدید...

هر چی من و پرسنل مرکز بهداشت شجاعت دختر کوچولو رو یاد آوری کردیم بی فایده بود قهرو این اشکهای مهدی روی گونه های خوشگلش می غلتید و پایین می ریخت.خلاصه کلام دومین واکسن تزریقی که به گفته خانم پرستار درد هم داشت از همون ابتدا داد ِ مهدی به هوا بلند شد .

برای ناز آوردنwhistling میره خونه ی بابابزرگ و شروع میکنه به نالیدن که چقدر دستم درد میکنه و چنین و چنان آخ...خاله و مامان بزرگ کلی قربون صدقه اش میرنبغلو خاله بهش میگه خاله مرد که گریه نمی کنهمشغول تلفن انشاالله میخواهیم دامادت کنیمُ ،مهدی میگه :دو ماه دیگه .خاله میگه نه خاله اول باید محمد داماد بشه بعد علی بعدش نوبت تو هورا،مهدی میگه میشه چند ماه دیگه؟متفکرخاله میگه هر وقت انشاالله رفتی دانشگاه و درست تموم شد و کار پیدا کردی و خونه و ماشین خریدی اونوقت دیگه دامادت می کنیم.

مهدی :ای بابا اینهمه باید طول بکشهآخ

خاله:

از روزیکه واکسن زده تا حالا  ته تغاری ِ ما اشتهاشو از دست داده و بنظر میاد لاغر تر شده ،حالا بماند که دستش شدید درد میکنه و به هیچ وجه حرکتش نمیده و احیاناً اگه کسی از کنارش رد بشه و بهش برخورد کنه دیگه صدای ته تغاری با گفتن مـــــــــــامـــــــــان دستم  به عرش میرسه.

دیروز بهش میگم نظرت راجع به واکسن چیه؟

میگه:چیزی که دست آدمو فلج میکنه.

من:

*****

چند روز پیش که برای بازی با کامپیوترComputer با داداش علی دعواشون شده بود مهدی شاکی شده و میره کنار بابا که مشغول تنظیم گزارش کارشون بودند  و میگه:بابا برام یه لپ تاپ بخر تا قرار نباشه منتظر بمونم تا نوبتم بشه.(این بچه ها فکر میکنند دنیا چه خبره؟؟)

بابا هم که انگار خیلی خوششون اومده از بلند پرواز بودن ِ این وروجک رو بهش میگن:خوب چیز دیگه ای نمیخواهی پسرم؟مهدی هم که فرصت طلب ِ درجه یک به شمار میره بی معطلی میگه یه موبایل هم بخر تا هر وقت میخوام بگم برام سی دی بخری قرار نباشه بلند شم بیام کنار تلفن و باهات تماس بگیرم ،همونجا پشت کامپیوتر که نشستم بهت زنگ بزنم و بگم سی دی بخری.

من و بابا:

*************

بعدا نوشت(۲۴ مرداد ۸۸): فردا ۲۵ مرداد ماه سالروز تولد پگاه عزیز دختر با احساس ،شاعر و هنرمند دوست عزیزم سارای مهربونه.این روز رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام به پگاه جون و خانواده گرامیش خصوصا مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنمBirthday Party و از خداوند میخوام عمر طولانی با عزت داشته باشد و مراتب علمی رو یکی بعد از دیگری با موفقیت روز افزون پشت سر بگذارد و سالهای سال ،سالروز تولدش رو در کنار عزیزانش با دلخوشی و تندرستی جشن بگیرد انشاالله.

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ساعت 16:1 | لینک ثابت |

این چند روز
چند روزی میشه که از خانه داری نجات پیدا کردیم آخو تقریبا ً به جمع خانمهای کارمند پیوستیم.

حالا از مزایای این دو شغله بودن(خانه دار-کار بیرون)بگذریم می رسیم به اصل مطلب که خرده فرمایشات جناب ته تغاری مد ظلّه عالی...

هر صبح وقتی برای امر خطیر کارمند (بی حقوق و مزایا) جهت سرگرم بودن خودمان و تغییر روحیه همراه بابای مهدی راهی ِ دفتر ِ بابا میشیم و هر نیم ساعت یکباربازنده گوشی زنگ میخوره و با دیدن شماره معلومه که باز ته تغاری فیلش یاد هندوستان کرده،بخندید ،خنده که بد نیست ،نه عزیزان دفتر بابای مهدی هندوستان نیستا همینجاست تو شهر خودمون، این یه ضرب المثله دیگه....

 

مثلاً همین چند دقیقه پیش:

 

مهدی:مامان ،سلام

من:سلاموقت تمام

مهدی:مامان الان دفتری؟

من:بله.اوه

مهدی:مامان عصبانی شدی من زنگ زدم؟خیال باطل

من:نه ماماندروغگو بگو چیکار داشتی؟متفکر

مهدی:مامان ساعت چنده؟whistling

من:ساعت 10:30

مهدی:چه جالب اینجا هم ساعت 10 و نیمهزبان

من:کلافه

مهدی:آخ جون مامان خندید

من:اینجوری که  میگه دلم حسابی براش تنگ میشه برای پشتک زدنهاش تو اتاق، برای سوالهای بی پایانش، برای صورت قشنگش، برای برقی که همیشه تو چشماشهبغلو مجبورم تحمل کنم تا برم خونه و محکم ب غ ل ش کنم و ببوسمش

 

توجه توجه: پسر مهربونم علی خودش خاطراتش رو می نویسهclapping.gif.باور ندارید؟خوب کلیک رنجه بفرمایید

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 10:50 | لینک ثابت |

اندر احوالات ته تغاری

 

عاشقان عیدتان مبارکبــــــــــــاد،هورا

عید بر عاشقان مبارکبــــــــــــــادهورا

 

میلاد با سعادت آخرین ذخیره ی خداوند در زمین ،  حضرت ولی عصر اروحنا لتراب مقدمه الفدا ،مهدی موعود(عج) بر تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما گلچهرگان و منتظران تبریک و تهنیت باد.

 

اللهمّ عجّل لولیک الفرج

 

*************

 

پنجشنبه 15 مرداد ساعت 3 بعد از ظهر

 

وقتی مشغول اتو زدن پیراهن بابای مهدی بودم...

 مهدی در حالیکه رو تختش غـلت میزد رو به من گفت:مامان ، داری چیکار میکنی؟

 من:خوب داری می بینی که ،دارم لباس بابا رو اتو میزنم.

 مهدی:خوب برای چی؟

 من:خوب برای اینکه وقتی میخواد بپوشدش  مرتّب باشه

 مهدی: می دونی؟این بابا آخرش مرد نمیشه.

 من:واااااااااااااای  این چه حرفیه آخه پسر ؟؟؟

 مهدی: خوب راست میگم دیگه ،چرا لباساشو همیشه تو باید براش اتو بزنی؟؟؟متفکر

 من:خوب چه اشکالی داره مگه؟

مهدی:اشکالش اینه نمیذاری مرد بشه 

من:ای بابا چه اصراری داری که مرد شدن به اتو زدن لباسش ربط داره. 

مهدی:آخه اونروز که میخواستم لباسمو اتو بزنم گفتی دست نزن بچّهمشغول تلفن ،هر وقت بزرگ شدی خودت

لباستو اتو بزن ،حتماً بابا هنوز مرد نشده که تو براش لباسشو اتو میزنی.whistling

 من: وقت تمام

 

الهی قربونت برم جیگرم:*

دلبرک مامان بغل

قربونت برم ته تغاری عزیزم:*

مهدی مامان در حال گفتن سیــــــــــــــــــــب

پ ن: عکس اوّل که مهدی در کمال مظلومیّت و بدون ژست گرفته شد ازش خواستم لبخند بزنهمهدی هم گفت مامان بگم سیــــــــــب؟؟آخ تا همه ببینند مهدی بی دندون شدم؟؟

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 20:15 | لینک ثابت |

زحمت نمی کشم=نمی تونم

چهارشنبه 7 مرداد

 

طبق معمول روزهای زوج مهدی باید می رفت ژیمناستیک victory.gif،و قبلش توی خانه بعضی حرکاتی که تا حالا یاد گرفته انجام میداد و مورد تشویق دو تا داداش بزرگتر قرار می گرفت.تشویق

محمد: این حرکتی که انجام دادی اسمش چی بود؟

مهدی: خوب معلومه با لانس.

محمد: آفرینتشویق

علی: محمّد ،یه نفر تو باشگاهشون هست ،وقتی بالانس میزنه ،همینطور رو دستاش راه میره.Clap

مهدی، همونموقع یه بالانس زد و چند صدم ِ ثانیه هم خودشو نگهداشت بعد که اومد پایین رو به محمد....

مهدی :منم میتو نم بالانس بزنم و رو دستام راه برم فقط نمی خوام زحمت بکشم.

 

محمّد: ولی باید به خودت زحمت بدی ،تا این حرکت رو یاد بگیری.ابرو

مهدی:میگم که بلدم.

من: زحمت نمیدی؟یا بلد نیستی و نمی تونی؟

مهدی:مامان خانم ،زحمت نمی کشمwhistling معنیش همون نمی تونمه.اوه

من و بقیه: قهقههقهقهه

 

**********

فدای تو و نماز خوندنت برم دلبرکم

فدای تو و نماز خوندنت برم دلبرکمبغل

 31 اردیبهشت 86-مهدی 4 ساله:*

۳۱ اردیبهشت ۸۶-روز تولد ته تغاری(۴سالگی)

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 8:55 | لینک ثابت |

روز جانباز مبارک

دوستان عزیزم سلام

 

ولادت نخستين فرزند امّ البنين(س)، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود.

 تولد عباس(ع)، خانه علي(ع) و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود و عباسِ علي(ع)، فداي حسينِ فاطمه(س) خواهد گشت.

 

 

ولادت با سعادت حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس(ع) و روز جانباز را به پیشگاه مقدّس ولی عصر(عج)و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه جانبازان عزیز و محترم ،و همسر عزیز و مهربانم،تبریک و شاد باش عرض می نمایم و از خداوند متعال شفای تمامی جانبازان بویژه جانبازان شیمیایی را خواستارم.

 

بابای مهربون وعزیز و پر تلاش ما بغل،به تو و رشادتهایی که در سنین جوانی در میدانهای نبرد حق علیه باطل آفریدی افتخار میکنیم واز صمیم قلب و با تمام وجود دوستت داریم قلبو از خداوند متعال سلامتی روز افزون و طول عمر با عزّت ِ تو را خواهانیم.

از طرف:

محمّد،فاطمه،علی و مهدی

 

بابا جون،روزت مبارک

 

یکشنبه 4 مرداد 88

وقتی مشغول امر خطیر ظرف شستنآخ در آشپزخانه بودم ،مهدی اومد کنارم بغلو ....

 

مهدی:مامان،محمد هم جنگ بوده؟متفکر

 

من:نه مامان،محمّد وقتی بدنیا اومدconnie_32.gif ،چند سال قبلش جنگ تموم شده بود.

مهدی:پس چرا از اینا که جنگی ها(رزمندگان)  می پوشیدند ،داشته؟

وقتی متعجّب بهش نگاه کردم و پرسیدم از کدوما؟

دیدم به عکس بچّگی محمد(8ماهگی)که مشهد و در آتلیه گرفتیم ،خیره شده و منظورش چفیه است که پوشیده.

گل سرسبدم ،آقا محمّد (8ماهگی)

من:

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 12:13 | لینک ثابت |

چشـــــــــــم ِ عصبانی

دوستان سلام

 

پنجشنبه 1 مرداد ساعت 12:30

 

من برای اینترنت Computerو وبلاگ گردی اومده بودم طبقه بالا...

مهدی:مامان بیا بریم پایین

من:چشـــــــــــــــــــــم

مهدی:مامان چرا عصبانی گفتی چشم؟ابرو

من:خوب اعصاب واسه من نمیذاری که!!!کلافه

مهدی:چشم

 

 بعد از گذشت  4-5 دقیقه

مهدی:مامان،وقتی یکی میگه چشـــــم باید عمل کنهخیال باطل تو چَشــــم رو گفتیتشویق ولی هنوزم سر جات نشستیboredom.gif

من: منتظر بچــّه تو چیکار به من داری؟بازندهمگه تو رو به من بستند؟

مهدی:آره منو به تو بستند

من:جدّاً؟با چی بستن؟

مهدی:با نخ

من:پس چرا من نمی بینم؟

مهدی:خوب نامرئیه

من:عجب نخیه که پاره نمیشه!!!

مهدی:مامان نخش جنسش خوبه ،قلّابی نیست که پاره بشه.

من:آخبقول این وروجک دیگه از سر جام بلند شدم و همراهش رفتم پایین

نفس مامان، در خواب نـــــاز:*

عزیز دلم در خواب ناز

عشق مامان در هتل-تهران 17 تیرماه88

قربونت برم که اینجا اینقدر مظلوم نشستیبغل

فدای ژست گرفتنت برم قلب من:*

تمام حواسش به آشپزیه بابا شه

بعداْ اضافه شد:امروز سوم مرداد ماه مصادف با سالروز تولد کیارش عزیز و دوست داشتنی ،امید زندگی بابا و مامان سحر مهربونه ،سحر جون این روز رو از صمیم قلب از طرف خودم و بچه هام به شما دوست عزیز و مهربون و  آقا کیارش عزیز تبریکBirthday Party و شاد باش عرض می کنم و بهترین آرزوها رو برای همتون از خداوند متعال خواستارم.انشاالله که کیارش جون عمر طولانی با عزت داشته و در پناه خداوند متعال و سایه بابا و مامان مهربونش سالهای سال این روز رو با سلامتی و دلخوشی جشن بگیرید.متاسفانه الان خیلی وقته که وبلاگتون برای من ف ی ل ت رهکلافه و نتونستم از حالتون خبر داشته باشم

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 18:9 | لینک ثابت |

 
<