

دوستان عزیزم سلام.![]()
![]()
![]()
بالاخره ته تغاری
هم به جمع دانش آموزان این مرز و بوم پیوست![]()
امروزصبح بعد ازخوردن صبحانه لباسشو پوشید و آماده برای رفتن شد.داداش علی
براش قرآن گرفت
تا ته تغاری
با یاری و همراهی قرآن اولین قدمها رو به مدرسه اش آغاز کند انشاءالله![]()
دستت درد نکنه علی مهربونم![]()
![]()
![]()
گزارش تصویری با توضیحات مختصر ![]()

فکر نکنید این حالت ژست ته تغاریه
ایشون نارضایتیشون رو از عکس گرفتن من به این صورت(دست به کمر
) نشون دادند![]()

تمام بچه ها رو صدا زدند(پرسنل آموزش و پرورش بودند ) که به جایگاه بروند و ازشون خواستند سوره ی حمد رو همه با هم بخوانند
که مثلاً بهشون جایزه بدهند
ولی بعدش گفتند جایزه رو مامان باباها می خرند
و ازطرف ما بهتون میدهند
آخر دست و دلبازی![]()

مهدی عزیزم
توی صف

مهدی عزیزم تو صف(نمای مدرسه)![]()

هر وقت صداش زدم به همه جا نگاه کرد بجز به من![]()

درب ورودی سالن مدرسه![]()

درب کلاس اول( الف)
دست معلمشون درد نکنه که بقول مهدی خوشگلش کردند![]()

تخته سیاه کلاسشون که با سلیقه معلم بسیار خوبشون تزئین شده![]()

کلاس قبل از ورود دانش آموزان![]()
مهدی وقتی این عکس(عکس بالا) رو می بینه میگه:همه غایبند![]()

کلاس بعد از ورود مهدی
و همکلاسی هاش![]()

می بینید وروجک ما کجا نشسته؟؟؟؟![]()
وروجکی با چشمهای بسته ![]()

الهی فدات بشم مهدی نازم![]()

برای دیدن قسمتهای مختلف مدرسه از کلاس بیرون اومدند

یه بار هم که صدامو شنید و به دوربین نگاه کرد
،عکس تار شد![]()

وروجک خوشگل و اخموی
مامان در حیاط مدرسه![]()

عزیز دل مامان کنار در ب مدرسه![]()
![]()
ازخداوند بزرگ برای تمامی دانش آموزان عزیزی که امسال به مدرسه می روند،بویژه دسته گلهای شما دوستان عزیز دنیای مجازی اینترنت ،موفقیت روز افزون و سلامتی و شادکامی خواستارم.![]()
برای پسرای گل و دختر عزیزم هم از خداوند متعال موفقیت روز افزون و سلامتی و شادی مسئلت دارم و خداوند رو بخاطر تمام نعمتهایش شکر میکنم.![]()
خوب و خوش باشید
دوستتون داریم
دوستان عزیزم سلام![]()
![]()
نماز و روزه هاتون قبول حق انشاءالله
و عیدتون هم مبارک![]()
دوستان عزیز بلاگفایی که خودشون اطلاع دارند این چند روز(از پنجشنبه تا امروز)این سایت چقدر دچار مشکل شده بود
امیدوارم تأخیر منو در تبریک عید بپذیرید
امروز هم ازصبح علی الطلوع مشغول دوخت و دوز مانتو و شلوار فاطمه بودم و موفق نشدم از این زودتر به اینجا بیام.فردا هم که اولین روز ورود به دبستان ته تغاریه ![]()
من که خیلی هیجانزده هستم
ولی اثری از هیجان در وروجک نمی بینم
انشاءالله گزارش استقبال وروجک رو ازمحیط آموزشی و خصوصاْ علم و دانش
ازفردا تا آخر سال تحصیلی(اگه عمری باشه
)اینجا مینویسم![]()
**************
گزارش تصویری بازی در سر زمین رویایی (روز عید فطر)![]()
سه شنبه ۲۴ شهریور ساعت ۰۰:۴۵
مهدی و علی مرتب برای هم جوک گفتن
و از هم چیستان پرسیدند
و منم سر گیجه گرفته بودم
از بی خوابی دیگه کلافه شده بودم
هر چی التماسشون میکردم
فایده نداشت ،و بازم فداکاریمون گل کرده بود
که بخاطر اینکه وروجکا از باباشون کتک نخورند
رفتم تو اتاقشون تا مثلاْ زودتر خوابشون ببره،
بابای محترم هر چند دقیقه یکبار صداشو به ما می رسوند که اگه گذاشته بودی مثل دیشب هر کدوم یک مشت می خوردند
الان خوابیده بودند
،این دو وروجک هم فارغ از قیل و قال خیلی عادی و راحت به بحثهای وقت خواب مشغول بودند![]()
مهدی:علی اونموقع که من با مامان و بابا رفته بودیم تهران تو دلت برام تنگ شده بود؟![]()
علی:بله دلم تنگ شده بود.![]()
مهدی:ولی من دلم خیلی تنگ شده بود
،میدونی علی وقتی ما تهران بودیم رفتیم خونه خاله جان،اونا سه تا نوه داشتند یکیشون حسین بود
و دوتا دختر که یکی فاطمه بود
و یکی سارا.که با هم بازی کردیم.![]()
علی:خوش به حالت![]()
مهدی:علی ما سوار هواپیما شدیم
،هواپیماها خیلی عوض شدند،
توشون تلویزیون بزرگ زدند
که چسبیده به سفقش(سقفش)
،میدونی کجا رو نشون میده؟![]()
علی:نه ،کجا؟![]()
مهدی:ایستگاه قطار رو نشون می ده که باهاش تصادف نکنیم.![]()
علی:اوهوم![]()
من که تا این موقع سکوت کرده بودم
(مثلاْ خواب بودم
تا سوال پیچم نکنن
)نتونستم جلوی خندم رو بگیرم
و گفتم :مجید دلبندم،ایستگاه قطار نبود که؟
باند فرودگاه بود اینجوری لحظه ی بلند شدن از رو زمین و لحظه ی فرود رو می تونستیم ببینیم.![]()
اظهار دانایی مامان حدیثه کار میده دستش....![]()
مهدی:مامان،بیشه زار یعنی چی؟![]()
من: یعنی سبزه زار،بیشه یعنی جایی که درخت و سبزه زیاد داره.حالا چرا اینو پرسیدی؟![]()
مهدی:اخه این گاوه تو فیلم(رئیس مزرعه) میخوند که دیگه نمیرم به بیشه زار.
من:خوب دیگه بخواب آفرین پسر خوب.
مهدی:مامان من خوابم نمی بره.
من:چشمهاتو ببند و تو دلت بگو من آرامم و الان خواب میرم.![]()
مهدی:آخه مامان من آرام نیستم که مهدی ام.
من: ![]()
مهدی تو اتاق داداش بزرگه![]()

قربونت برم که می خواهی همه کار تجربه کنی![]()

عجب صدایی داری گل پسر![]()

عزیز دلمی![]()

لبخند ازنوع جدیدش![]()

دو داداش در حال خوردن شیر بلال![]()
داداش سمت راست با دندان
-داداش سمت چپ بی دندان![]()
جمعه ۲۰ شهریور ساعت ۲۳:۴۷
مهدی:مامان هر کار خوبی که ما می کنیم
یه آجر می فرستیم برای فرشته هایی
که دارند برامون تو بهشت خونه مون رو می سازند؟![]()
من:بله عزیزم.![]()
مهدی:مامان دستهامونم می شوریم،ُآجر می فرستیم؟![]()
من:بله
مهدی:مامان دیگه چه کارهایی کار خوب حساب میشه؟![]()
من:سلام کردن،دروغ نگفتن،مهربون بودن،
دعوا نکردن
،به حرف بزرگترا گوش دادن
،از همه مهمتر تشکر از خدا بخاطر نعمتهای زیادش
و.....
مهدی:ولی بنظر من فرشته ها باید آجر بیشتری بذارن
،آخه یه آجر یه آجر که فایده نداره
به این زودی خونه ای درست نمیشه.![]()
من:
آخه فسقلی تو کار خوب زیاد انجام بده
،بعدشم تا تو پیرمرد بشی
وقت داری خونه ات تو بهشت کامل میشه
.غصه نخور.![]()
مهدی:مامان تو بهشت میوه هم هست؟![]()
من:بله هست![]()
مهدی:مامان کیوی هم هست؟
![]()
من:من چه میدونم بچه؟؟
من تا حالا بهشت نرفتم
که درختای میوه اش رو چک کنم![]()
مهدی:مامان خانم
،بی زحمت مهربون باش
تا آجر بفرستی برای فرشته ها
نه اینکه دعوا کنی
تا آجرهایی فرستادی بردارن
و خونه ات تموم نشه![]()
من:![]()
![]()
بعدا اضافه شد توجه توجه:
امروز ۲۳ شهریور و سالروز تولد
یکی یکدونه ی خاله جان
،خانم دکتر مهربون
،لیلی عزیز
،مامان فاطمه جون
و سارا جون
این روزقشنگ رو از صمیم قلب به دختر خاله ی خوبو عزیزم تبریک و شادباش عرض میکنم.
با آرزوی بهترینها برای بهترین دختر خاله ی دنیا![]()
فرا رسیدن ۲۱ ماه رمضان ،شهادت مولای متقیان را به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوستان عزیزتسلیت عرض میکنم و از همگی التماس دعا دارم.
******
چهارشنبه 18 شهریور ساعت 9:30 صبح
مثلاً زرنگ شده بودم قبل از بیدار شدن وروجک اومدم وبگردی و ارسال نظر ،که دیدم وروجک کنارم حی ّ وحاضر ه ،استغفرا... بچّه تو دیشب تا 2:30 بیدار بودی
به این زودی بیدار شدی چه؟؟![]()
مهدی:
مامان بسّه دیگه،بلند شو،نوبت منه!!!
من:تا صبحانه نخوری خبری ازنوبت نیست![]()
مهدی: خوب،بیا بهم صبحانه بده 
من سریع رفتم براش چای شیرین ریختم
و یک ساندویچ نون و پنیر دادم دستش
و گفتم باید ساندویچت رو کامل بخوری تا کامپیوتر بهت بدم![]()
مهدی اول اینجوری بهم نگاه کرد
و بعد در چشم بهم زدنی
ساندویچش رو خورد و 
من:مهدی برو ببین محمّد چیکار میکنه؟؟
مهدی:من که بازرس نیستم،که بررسی کنم هر کسی داره چیکار میکنه؟؟؟
من:
باشه پس یه مهلت کوچیک به من بده ،کارم تموم شد خودم صدات میزنم
مهدی:
باشه ولی فقط چند دقیقه
قبول؟![]()
من:
قبوووووووووول
**********
چهارشنبه ۱۸ شهریور ساعت ۲۳:۳۰
بازم مامان تو اتاق دو تا وروجک که سوالاتشون تمومی نداره
مهدی:مامان برامون جوک میگی؟؟![]()
من:نه مامان،این روزهاکه روزضربت خوردن و شهادت حضرت علی(ع) رو نباید جوک گفت و خندید
بعد هم تصمیم گرفتم ماجرای ضربت خوردن حضرت علی(ع) رو براشون تعریف کنم
که هم مناسبت داشته باشه و هم خوابشون ببره
هنوز شروع نکرده بودم که....
علی:مامان ،دشمنان حضرت علی(ع) نمی دیدند که حضرت نورانیه؟![]()
من:اینقدر گناهشون زیاد بود و قلبهاشون سیاه شده بود
که به این موضوع ایمان نداشتند![]()
مهدی:مامان،ایمان یعنی چی؟![]()
من:یعنی باور،یعنی قبول نداشتند
همینجور سوال و جوابها ادامه داشت تا یکی از داستانهای امام حسن(ع)رو هم تعریف کردم ، و گفتم امام حسن(ع) همیشه با مهربونی با همه برخورد میکردند و هیچوقت بدیهایی که در حقشون می شد رو نمی خواستند تلافی کنند![]()
مهدی:مامان،تلافی یعنی چی؟![]()
من:یعنی مثل خودشون رفتار کردن،جواب بدی رو بدی دادن و جواب خوبی رو خوبی.![]()
مهدی:اوهوم
.
بعد از تموم شدن داستان ،مامان که بنده باشم
مهدی:مامان گریه یعنی چی؟![]()
من:
گریه یعنی گریه ،تو هم بعضی وقتها همینجوری یه چیزی می پرونی
این یه اسمه ،مثلاْ چشم یعنی چی؟دست یعنی چی؟
اینا رو معنی کن برای من تا گریه و خنده رو معنی کنم
حالا یه اعتماد به نفسی هم بهم دست داده بود که بیا و ببین![]()
مهدی: نه خیر مامان خانم ،حتماْ معنی هم داره ولی تو بلد نیستی
چون مهدی هم یک اسمه ،ولی خاله میگفت معنیش میشه کسیکه راهنمای همه است![]()
من:![]()
![]()
در لحظات سبز دعا برای همه و هم دعا کنیم
التماس دعا![]()
حاجت روا باشید انشاالله
شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، اولین شب قدر مصادف با شب ضربت خوردن مولای متقیان، حضرت علی(ع) در محراب خونین شهادت تسلیت باد.
برای همه و هم دعا کنیم.
سجاده ی عشق می گسترانیم و برای تعجیل در ظهور مولایمان دعا میکنیم.
*****************
دوشنبه ۱۶ شهریور ساعت ۲۳:۳۰
پسرا نشسته بودند جلوی تلویزیون و مسابقه فوتبال" ا س ت ق ل ا ل-س ا ی پ ا "
رو میدیدند.
مهدی: علی ،بازی خیلی حساس شده![]()
علی: برای چی اینجوری میگی؟![]()
مهدی:ببین دروازه بون
هم اومده وسط داره بازی میکنه.
علی: کوووووووو؟کدوم دروازه بون؟؟ازکدوم تیم؟؟؟
مهدی:نمی بینیش
،همینکه لباسش سیاهه وسط زمین![]()
علی:
بچه ،این که داوره.
مهدی:
دوباره بعد از چند دقیقه...
مهدی: دروازه بون ذخیره هم کنار خط داره می دود
که توپ ازخط بیرون نره
علی:
مارو گرفتی امشب؟اونم دروازه بون نیست
،داوره خط نگهداره
مهدی:نه خیر
من دارم شوخی میکنم که بخندیم
وگرنه خودم میدونم این آقا چیکاره است!!![]()
علی:
دوستان عزیزم سلام![]()
چند روز پیش که برای خرید کفش به فروشگاه رفته بودیم بعد از انتخاب ته تغاری
کفش رو خریدیم وقتی بابای مهدی برای پرداخت وجه چونه میزد
،آقای فروشنده گفت:قابلی نداره
.ازمغازه که بیرون اومدیم ...
مهدی:مامان،قابلی نداره یعنی چی؟
من:یعنی قابلی نداره دیگه.![]()
مهدی:این که شد همون!!!
من: یعنی اگه پولشم ندین اشکال نداره
مهدی:واقعاْ؟؟؟؟![]()
من:نه مامان جان،اینا همش تعارفه.
مهدی:تعارف یعنی چی؟؟؟![]()
من:یعنی تعارف دیگه.
مهدی:![]()
من:یعنی اون چیزی که به زبون میاری ،اونی نیست که تو قلبته.
مهدی:اوهوم
دیشبم وقتی ازمهمانی افطار بر میگشتیم
مهدی که طبق معمول باید پا به پای من حرکت کنه خورد زمین
،یعنی در اصل در اثر برخورد با من این اتفاق افتاد
،حالا منم که خندم گرفته بود
هر چی صداش میکردم جواب نمی داد
و به راهش ادامه داد ،بعد که اومدیم تو ماشین رو به من میگه:مامان خانم ،حالا که بلدی پشت پا بزنی به من
،باید امشب بریم شهر بازی![]()
بخاطر راضی شدن وروجک رفتیم بستنی خوردیم(جای همگی خالی)البته ته تغاری سفارش آب هویج بستنی
داد و بابا هم براش خرید
و بعد هم رفتیم پارک
و وروجکا کلی سرسره بازی کردن و دلشون هم نمیخواست به خونه بیان

قربونت برم اخموی من![]()

نوش جونت قند عسلم
*****************
برای همه و هم دعا کنیم![]()
نیمه ماه مبارک بس شرافت دارد امشب
چون خدا بر بندگان خود عنایت دارد امشب
جشن میلاد حسن(ع)در عرش اعلا گشته بر پا
زین سبب بر لیله الاسرا شباهت دارد امشب.
فرا رسیدن پانزدهم ماه مبارک رمضان ،سالروزمیلاد با سعادت کریم اهل بیت ،حضرت امام حسن مجتبی(ع) به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما گلچهرگان ایرانی تبریک و شاد باش عرض میکنم و ازهمگی التماس دعا دارم. حاجت روا باشید انشاالله![]()

**************
" سرود ملی ج م ه وری اس لا می ا ی ر ان" رو با صدای ته تغاری بشنوید![]()
صدای وروجک سال قبل ضبط شده(کلی غلط غلوط بلغور کرده
)
|
ته تغاری چنین می خواند: |
صحیحش این بود ......... |
| سرزد از افق مهر باوران | (سر زد از افق مهر خاوران) |
| سرود دیده ی اه باوران | (فروغ دیده ی حق باوران) |
| به به شهر ایران ماست | (بهمن فرّ ایمان ماست) |
| پیامک ای امام ،استقلال آزادی ،محو جان ماست | (پیامت ای امام استقلال آزادی ،نقش جان ماست) |
| شهیدان پیچیده در کوچ زمان فریاد لمان | (شهیدان پیچیده در گوش زمان فریادتان) |
| آینده مایین و جاودان | (پاینده مانی و جاودان) |
| ج م ه و ر ی اس ل ا م ی ای ران | ج م ه و ر ی اس ل ا م ی ای ران |
امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید![]()
خودتون بشنوید![]()
روی لینک کلیک کنید: صدای ته تغاری ![]()
دوستان عزیزم سلام.
طاعات و عباداتتون قبول و التماس دعا.![]()
قبل از هر سخنی می خواستم از تون سؤال کنم هر راهکاری برای تشویق بچه ها برای غذا خوردن بنظرتون میاد منو هم راهنمایی کنید
.ته تغاری و علی آقا خیلی کم اشتها هستند و خیلی کم غذا می خورند بعضی وقتها با دیدن رنگ و روشون می ترسم
.راستش روز سنجش ورود به دبستان هم دکترگفت: مهدی وزنش از حد نرمال 4 کیلوگرم کمتره
ولی من هنوزم موفق نشدم راهی برای غذا خوردن این دو وروجک پیدا کنم چون هیچ نوع گوشتی رو نمی خورن(مرغ-ماهی یا گوشت قرمز) علی میگو دوست داره ولی مهدی لب به میگو هم نمیزنه.ولی کالباس و سوسیس اگه سه وعده هم باشه هیچ اعتراضی نمیکنن هیچکدومشون.البته ما خیلی کم از کالباس یا سوسیس در وعده های غذایی استفاده میکنیم.ماه رمضان هم که این دو وروجک در دو وعده غذایی صبحانه و ناهار تنها هستند هر کدوم به یک بهانه از خوردن شونه خالی می کنند و این دیگه خیلی منو نگران کرده.اگه راهی بنظرتون رسید به منم بگید قبلاً از لطفتون تشکر میکنم.![]()
و اما اندر احوالات ته تغاری....
باز هم سناریوی تکراری هر شب....
مهدی چیزهایی رو زیر لب با خودش زمزمه میکرد
یا بهتر بگم حساب کتاب می نمود و بعد از چند ثانیه ای با صدای بلند...
مهدی : علی،اگه بخواهی با سی دی من بازی کنی باید پول بدی(بدهی)![]()
علی:چند تومن؟؟![]()
مهدی:بستگی به ساعتش داره![]()
علی:خوب بگو چند تومن؟
مهدی: 30 دقیقه=600 تومن ، 25 دقیقه=500 تومن و..........5 دقیقه=50 تومن![]()
من:
مامان این چه کاریه آخه مگه اینجا گیم نته؟
مهدی: نه مامان خانم
،گیم نت نیست .ولی سی دی ِ من خراب میشه
،لااقل پول داشته باشم برم یکی دیگه بخرم![]()
من:
(وزیر اق ت ص اد و دارای ی)
در لحظات سبز دعا برای همه و هم دعا کنیم
**************
یکشنبه 8 شهریور
نزدیک افطار بود و من تو آشپزخانه مشغول ظرف شستن بودم
و مهدی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود.![]()
مهدی: مامان صابر یعنی چی؟![]()
من:صابرررررررررر
(تأکید رو حرف آخر که مطمئن بشم درست شنیدم)![]()
مهدی:بله صابر![]()
من:کسیکه صبر و تحملش زیاده یعنی صبر کننده.![]()
مهدی:اوهوم
،شوهــــَر ِ صابرم(با لحن خانمهای پر ناز و ادا بخونید)
یعنی چی؟![]()
بابای مهدی:![]()
اینو دیگه از کجا یاد گرفته؟![]()
من:![]()
که تازه متوجه اشتباه مهدی شده بودم گفتم:مجید دلبندم پس تو معنی ِ سابق رو می خواهی
یعنی قبلی ،شوهر سابقم یعنی شوهر قبلیم.![]()
مهدی در جواب سوال بابا:
از تو سریال که میگه شوهر سابقم میگفت
....
***********
باز هم سناریوی خواب و یادآوری سؤالات کوچک و بزرگ ِ وروجک ما.....
یکشنبه ساعت 23:48
مهدی:مامان، فیلها
چطوری می خوابند؟![]()
من:
مهدی جون من که فیل نیستم
بدونم اونها چطوری می خوابند.
مهدی:
مامان دُووا یعنی چی؟![]()
من:دُووا؟![]()
مهدی: آره دیگه تو تبلیغات سیرک
که علی برام خوند نوشته بود مار دُووا هم هست![]()
من:مجید دلبندم دُووا نیست
و بُووا درستشه
،اسم یه نوع ماره![]()
مهدی:مارش خیلی خطرناکه؟![]()

علی:آره من یادمه چند وقت پیش تلویزیون نشون داد این مار گوسفند رو درسته میتونه ببلعه(ببلعد)![]()
مهدی:
مامان مار بووا آدمو هم میتونه درسته ببلهه؟
من:مجید دلبندم ببلهه(ببلهد) نه
و ببلعه(ببلعد)
فکر کنم همین تلویزیون نشون داد یه نفر هندی رو بلعید.
مهدی:یعنی دندون نداره که گاز بگیره درسته می بلعه؟![]()
من: روش خوردنش بلعیدنه لابد.![]()
مهدی:مامان این مار که تو سیرک آوردن چی؟
چرا نمی بلعه؟(حالا یه گیری هم داده به فعل بلعیدن که آخر شب هول آدمو بر میداره)
من:
نمیدونم، مهدی جون بخواب .![]()
علی:حتماًمارش تربیت شده است(آموزش دیده)
مهدی: فکر نکنم مار هم بشه تربیت کرد
،فکر میکنم دندوناشو کشیدن![]()
علی:آره حق با توئه،
دندون عقلشو کشیدن
دیگه عقل نداره که یادش باشه باید ببلعه
من: ![]()
دیگه بخوابید وگرنه اینجا نمی مونم؟
مهدی:مامان فردا افطار منو بیدار کن
.(جهت خالی نبودن عریضه بچم لب به سخن گشود)![]()
من:مجید دلبندم اونکه باید بیدارت کنند سحره
چون فردا افطار که تو خودت بیداری ![]()
مهدی:![]()
**********
این عکس چند سال پیش گرفته شده![]()

مهدی عزیز
و علی آقای مهربونم![]()
**************
بعد از افطار نشسته بودیم سریال می دیدیم و ته تغاری
هم مشغول بازیهای رایانه ای....
مهدی با ذوق و شوق وصف نشدنی
: علی بیا ببین یه بازی ساختم مـَشـــــــت
علی: خوب حالا چیکار کنم؟
مهدی: بیا ببینش دیگه بی احساس![]()
اعضا خانواده:
********
ساعت 23:43
لامپهای خونه خاموش شده و همه خوابیدند بازم مامان تو اتاق این وروجکها....
مهدی:مامان بیا صدای قلبمو گوش بده ببین چه جوری میزنه؟![]()
من:باشه عزیزم،گوشمو رو سینش گذاشتم و دیدم ضربان قلبش خیلی عادیه(چون همیشه خیلی تند میزد)![]()

مهدی:تند میزد یا آروم؟![]()
من:همونجوری که باید ![]()
مهدی:حالا بذار صدای قلبتو بشنوم مامان
من:باشه و بعد گوششو گذاشت رو قلبم ...![]()
مهدی:ولی مال تو آروم میزنه![]()
من:خوب طبیعیه دیگه ضربان قلب به سن هم بستگی داره![]()
مهدی:یعنی آدم پیر بشه قلبش خیلی آروم میزنه؟
من:خوب شاید
،حالا دیگه ساکت
تا خواب برید![]()
مهدی:مامان من "حوصله خوابم" رفته
من:حوصله ی خواب دیگه چیه؟![]()
مهدی :
در حالیکه دهنشو به شکل خمیازه باز کرده بود
میگفت:این دیگه نمیاد![]()
من و علی: ![]()
منظورت خمیازه است؟؟![]()
مهدی:
بله
بعد از گذشت چند دقیقه از علی پرسیدم مهدی چی گفت؟
(چون یادم رفته بود) حس خوابم رفته؟
علی گفت:نه مامان حوصله ی خوابم رفته.![]()
مهدی:حتماًمیخواهی بنویسی تو وبلاگم؟
من:خوب آره ،باید جزء کلمات قصارت ثبت کنم.![]()
مهدی:آدم جرأت نمیکنه تو این خونه حرف بزنه.![]()
امروز 8 شهریور تولد خاله( M) مهدی هم هست
.این روز بیادموندنی رو به خاله جیگر تبریک میگم
و دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم
.تولدت مبارک خاله عزیز و مهربون
الهی که همیشه زنده باشی و سلامت و شاد.![]()
در لحظات سبز دعا برای همه و هم دعا کنیم![]()
چهارشنبه 4 شهریور ساعت 23:30
در ی که روی بالکنه باز بود ،صدای قطره های بارون که به کانال کولر میخورد و همینطورعطر دل انگیز بارون
سه تا پسرا بطرف بالکن کشوند و خبر از بارش رحمت خداوند در این ماه عزیز دادند....![]()
مهدی: علی،اینجا که دریا نداره پس چرا بارون می باره؟
علی:نمی دونم![]()
مهدی اومد تو اتاق و رو به من گفت:مامان ،اینجا که دریا نداره
پس خورشید رو چی می تابه
تا بخار درست بشه بره تو آسمون ابر بشه و بعد هم بارون بباره؟![]()
من:قرار نیست که فقط جاهایی که دریا داره بارون بباره
،البته اونجاها بیشتر وقتها هوا بارونیه ولی اینجایی که ما هستیم و دریا نداره ،باد ابرهایی که رو دریاها تشکیل شده رو با خودش میاره تو آسمون شهر ما و اینجا که رسیدند شروع به باریدن میکنه.![]()
مهدی که با این جواب قانع شده بود در حالیکه از ته دل ذوق میزد
از علی پرسید: علی تو می دونستی؟![]()
علی هم خودشو به خواب زده بود و جواب نمیداد![]()
مهدی:ای بابا خوب دیگه نمی دونستی وگرنه به این زودی که خواب نمی رفتی؟؟![]()
علی:![]()
مهدی:![]()
***********
بازم من و سؤالات بی پایان وروجک حالا ساعت چند ؟؟00:30 پنجشنبه
مهدی:مامان بیایید فردا بریم شمال
من:آخه مگه شمال تو کوچه کناریه که بریم شمال؟![]()
مهدی:نه مامان ،وسایلمونو صبح جمع کنیم بذاریم تو ماشین و ظهر راه بیفتیم بریم شمال.![]()
من:آخه ماشین خرابه
نمیشه باهاش بریم مسافرت![]()
مهدی:خوب به بابا بگیم یه سمند بخره
با سمند بریم!!!![]()
من:بابا اینهمه پول نداره که بخواد یه روزه ماشین بخره
مهدی:مگه سمند چنده؟![]()
من:دقیق نمیدونم
ولی اونکه تو انتخاب کردی(سورن) از 15-16 میلیون کمتر نیست
اگه بیشتر نباشه![]()
مهدی: 15-16 میلیون تومــــــــــــــــــــــــَن؟؟؟؟؟(با تعجب و کشدار)![]()
من:خوب معلومه.![]()
مهدی:من فکر کردم 15-16 هزار تومن
من:
آخه بچه اینروزا روروئک بچه کوچولوها
هم از 15-16 هزار تومن بیشتره
اونوقت تو میخواهی سمند بخری ؟؟؟![]()
مهدی:مامان اصلاً لومباردینی بخریم هم قشنگتره هم بهتر
تازه آم ر ی ک ا یی هم هست مطمئنتره![]()
من:![]()
آقا هنوز بعضی کلمات رو درست نمیگه(مثلاْ ادعا رو میگه ادها
)ولی لومباردینی رو به این قشنگی تلفظ میکنه![]()
اینم نتیجه مسابقات اتومبیلرانی رایانه ای
****************

قربون قد و بالات برم من ![]()
****************
پی نوشت(۶ شهریور ۸۸ ساعت ۵:۳۰ صبح): امروز ۶ شهریور و سومین سالگرد تولد آندیای عزیز
و خوشگل مامان مژگان مهربونه
.این روز قشنگ رو به آندیا عسلی و خانواده گرامیش مخصوصا مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم
.آندیاجون تولدت مبارک![]()
الهی همیشه زنده باشی و سلامت
و این روز قشنگ رو در کنار عزیزانت با تندرستی و دلخوشی جشن بگیرید![]()
سه شنبه 3 شهریور
جاتون خالی سر سفره افطار
نشسته بودیم که زیر نویس تلویزیون خبر از ساعت پخش سریال ج و م و نگ داد علی همونموقع گفت:اِااااااااِ امشبم ج و م و ن گ میده
،محمد که همشو دیده (منظورش سی دی سریال ج و م و ن گ بود)
محمد هم که اصلاً دوست نداره کسی سر سفره صحبت کنه
،همیشه میزنه تو ذوق این دو تا وروجک
که وقت معیّنی برای صحبت کردن ندارن.
،فوراً گفت :نه من ندیدم
تو تمام سریالو دیدی؟؟؟![]()
علی هم که طبیعتاً بهش برخورده بود
گفت:محمد ندیده (منظورش همون ندید بدید) است.![]()
گفتن این کلمه(ندیده) همان و غش کردن مهدی از خنده همان.
اتفاقاً مهدی نزدیک به محمد نشسته بود
و منم همش نگران این بودم که بخاطر خنده های بی موردش
(از دید محمّد ِ حساس) از داداش بزرگتر کتک بخوره
، بهش میگم بسه دیگه،نخند ،غذاتو بخور ،می پره تو گلوت خدای نکرده خفه میشی
.این وروجک هم که انگار خنده دارترین ج و ک سال رو شنیده باشه بازم میخنده
،بهش میگم حالا چیه که اینقدر خنده داره؟
مهدی: ندیده دیگه.چیکار کنم تا این کلمه رو میشنوم خندم می گیره؟![]()
محمد:وقتی که یه بار کتک خوردی
دیگه یادت می مونه نباید سر سفره خندید.
مهدی: علی ، یادته ؟دیروز....![]()
محمد: بچّه ،چند بار بگم سر سفره حرف نزنید ،خاطره تعریف نکنید؟؟
مهدی: این که میخوام بگم خاطره نیست
،دیروز اتفاق افتاده !!!![]()
محمّد: بیسواد ،به اینم میگن خاطره.![]()
مهدی: نه خیر باسواد
،خاطره به چیزی میگن که چند سال پیش اتفاق افتاده باشه نه دیروز...
محمد:
این دیگه کیه؟(طرف صحبتش مهدی بود)![]()
مهدی: مهدی ام دیگه![]()
من:
ولی خدارو شکر اتفاقی نیفتاد و داداش بزرگتر از تنبیه بدنی منصرف شد![]()
***********
فاطمه بعد از افطار تکالیف زبانشو انجام میداد
و طبق معمول ازبقیه می خواست تو نوشتن جمله کمکش کنند
به این صورت که معنی ِ کلمه رو به فارسی می گفت و هر کدوم یه جمله فارسی می گفتند و فاطمه هر کدوم که بنظرش قشنگتر می اومد به انگلیسی ترجمه میکرد و می نوشت...
فاطمه :علی با زیان رساندن یه جمله بگو![]()
علی در حالیکه به یه جا خیره شده بود(تمرکز) و داشت فکر میکرد که چی بگه؟؟
مهدی:زیان رساندن یعنی چی؟![]()
فاطمه:یعنی ضرر ،یعنی صدمه![]()
مهدی:آهان ،پس بنویس ،من پفک خوردم و ضرر کردم
فاطمه:آفرین
حالا چرا ضرر کردی؟![]()
مهدی:چون پولم تموم شد.
فاطمه و علی:

علی:افراد سیگاری
به خود و خانواده زیان می رسانند.![]()
فاطمه تو کتاب دیکشنری دنبال یه کلمه می گشت
که پیدا نمیکرد جایگزین کنه ...
مهدی:فاطمه اینقدر خودتو خسته نکن
،فارسی شو بنویس
( حکایت اون جمله : چغندر It is a
من: فارسی که بلده ،باید انگلیسی شو بنویسه
مهدی: خوب اگه بلد بود می نوشت.
*********
تکرار ماجرای هر شب وقت خوابیدن این دو وروجک...
من رفته بودم تو بالکن خ و ا ب ی د ه بودم ، چون خنکی ِ هوا با عطر بارون ،خیلی دلچسب و آرامبخش بود
(بارون نمی اومد ولی بوی نم بارون از عصر که هوا ابری شده بود تو فضا پیچیده بود ) عرض بالکن ما 80 سانتی متره، حالا تصور کنید یکی اونجا باشه خودش هم به بدبختی این پهلو و اون پهلو میشه
ولی این دوتا وروجک که همیشه به مامان وصلند ، اومدند کنارم
،حالا کاش فقط همین بود ...
مهدی: مامان سوسک
سمّی ِ؟![]()
من: نه مامان ،سمّی نیست ولی نجسه.![]()
همونموقع علی گفت :مار سمّی ِ![]()
مهدی:خودم میدونستم مار سمی ِ،
تو نمیخواد آموزش بدی !!!![]()
من:![]()
مهدی:علی فردا میایی دوچرخه سواری بالاخره؟ (دقیقاً همین جمله)
علی: با کدوم دو چرخه؟
مهدی: بدبخت ،منظورم دوچرخه سواری بود نفهمیدی؟![]()
علی: الان فهمیدم منظورت پلی استیشنه![]()
من:مهدی این چه طرز حرف زدنه؟چرا میگی بدبخت؟![]()
مهدی: حواسم نبود دیگه نمیگم بدبخت.![]()
*******
یادمون نره برای همه و هم دعا کنیم![]()
![]()
دوشنبه 2 شهریور 88
صفحه وبلاگ ته تغاری باز بود
و من داشتم عکس آپلود میکردم
که مهدی اومد کنارم ایستاد
و....
مهدی : نوچ نوچ نوچ
،ماماااااااااااااااااااااان؟(با صدای کشدار بخونید)![]()
من:
بله چی شد؟![]()
مهدی:مامان ،این عکسها رو گذاشتی تو وبلاگم؟
(عکسهای ژیمناستیک در اتاق)
من:خوب بله
،گفتم آیا چه خطایی ازم سر زده که همچین میگی نوچ نوچ نوچ؟؟؟
مهدی:مامان دخترا
هم میان تو وبلاگم؟
من:خوب بله،شاید بیان،مگه چیه؟
مهدی:هیچی دیگه میان و عکسها رو می بینن و میگن چقدر این پسر ادّهاست(بر وزن ادّعا و منظورش هم همون ادّعاست)
من:![]()
مجید دلبندم ادّها نه و ادّعا
بعدشم چرا این فکرو میکنن؟
مهدی:مامان آخه این آسونترین کار تو ژیمناستیکه(پا باز ۱۸۰)
،قرار نیست که هر چی عکس می گیری بذاری تو وبلاگم که.
من:
از همین حالا طرز فکر دخترا برات مهمه بچّه؟؟؟![]()
مهدی: خوب دیگه از من گفتن بود
وقتی اینو می گفت ابروهاشو بالا و پایین گرفته بود (انگار الان 20-21 سالشه وروجک)
میخواستم حسابی بچلونمش
ولی ترسیدم استخوونهای بچم بشکنه
احساساتمو کنترل کردم.![]()
***********
دوباره طبق معمول بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ، سناریوی هرشب تکرار میشود ...
بازم مامان تو اتاق این دوتا وروجک...
علی از زمان مدرسه رفتن و بچه های کلاس خاطره تعریف میکرد
که بعد از تموم شدن حرفش گفتم خواهش میکنم ساکت بشید
تا خوابتون ببره و منم برم بخوابم.
مهدی: مامان امروز چند شنبه بود؟![]()
من :دوشنبه
علی:ای بابا این آقا آخر شب که میشه سؤالاتش یادش میاد؟![]()
مهدی: ای بابا تو هم تا شب میشه میخواهی ترانه تعریف کنی!!!
من و علی: ![]()
مجید دلبندم بهش میگن خاطره نمیگن ترانه.
مهدی: حالا چه فرقی میکنه مگه.![]()
من دیشب ترجیح دادم سکوت کنم
تا به این معرکه گیری سؤال و جواب هر شب خاتمه داده شود.

در لحظات سبز دعا ،برای همه و هم دعا کنیم![]()
دوستان عزیز ،طاعات و عباداتتون قبول انشاءالله
از همگی التماس دعا داریم
دوستان عزیزم سلام. طاعات و عباداتتون قبول حق تعالی انشاءالله![]()
![]()
![]()
************
یکشنبه 1 شهریور ساعت 23:45
دیشب طبق معمول آقا مهدی
خوابش نمی برد
و از من خواست برم کنارش تا آقا خواب بره
و بعدش من بخوابم....![]()
مهدی:مامان امروز چند شنبه است؟
من:یکشنبه بود (نه است)چون چند دقیقه دیگه دوشنبه میشه.![]()
مهدی:مامان من خوابم نمی بره.![]()
من:اگه کمتر حرف بزنی
و چشماتو ببندی حتماً خواب میری
تازه همیشه قبل از من خوابت میبره وروجک.
مهدی:پس اگه من زودتر از تو خوابم میبره؟
چرا سحر تو زودتر از من بیدار شدی؟
من:چون من وظیفه دارم زودتر از همه بیدار شم
و سحری آماده کنم. 
علی
آقا پتو رو دور خودش پیچیده بود
طوریکه تو پتو گیر افتاده بود
و نمیتونست خودش رو نجات بده...
مهدی:علی داری چیکار میکنی؟
کُشتی میگیری؟![]()
من:خودت رو تو پتو حبس کردی؟
مهدی:مامان،حبس یعنی چی؟![]()
من:یعنی زندانی یا زندان
مهدی:خوب؟حالا یعنی زندانی یا زندان؟کدومش؟![]()
من:همون زندان،
مهدی اینقدر سؤال نکن
سحر خواب می مونم
،اونوقت عذاب وجدان می گیرم.
مهدی:عذاب وجدان یعنی چی؟
من: یعنی ناراحت میشم
از اینکه خواب بمونم و قرار باشه بقیه بی سحری روزه بگیرن!!!
مهدی:بیست سحری یعنی چی؟
من:
مجید دلبندم ،بیست سحری نه
،بی سحری یعنی بدون سحری خوردن روزه گرفتن.
مهدی: مگه میشه بدون سحری خوردن روزه گرفت؟![]()
من:خوب وقتی خواب بمونیم
و اذان رو گفته باشن چاره ای نیست جز اینکه بی سحری روزه بگیریم.![]()
مهدی: چرا اگه اذان گفته باشن نمیشه سحری بخورین؟![]()
من:آخه برای خوردن سحری وقت معیّنی هست
،از هر وقت که دوست داشتیم تا وقت اذان صبح.
مهدی:خوب بابا همین الان بلند شید
سحری بخورید
بخوابید دیگه تا عذاب وجدان نگیری![]()
من:

******************
تمرینات ژیمناستیک در اتاق

مامان ببین چقدر پیشرفت کردم!!!![]()

مامان به این میگن شمع!!!![]()
**************
در لحظات سبز دعا ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید![]()
التماس دعا
حاجت روا باشید انشاءالله![]()