تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
جشن شکوفه ها
31 شهریور 1388

دوستان عزیزم سلام.

بالاخره ته تغاری هم به جمع دانش آموزان این مرز و بوم پیوستهورا

امروزصبح بعد ازخوردن صبحانه لباسشو پوشید و آماده برای رفتن شد.داداش علیبراش قرآن گرفت

 تا ته تغاری با یاری و همراهی قرآن اولین قدمها رو به مدرسه اش آغاز کند انشاءالله

دستت درد نکنه علی مهربونم

گزارش تصویری با توضیحات مختصر

دلبر مامان:*

فکر نکنید این حالت ژست ته تغاریهایشون نارضایتیشون رو از عکس گرفتن من به این صورت(دست به کمر) نشون دادندبغل

قلب مامان:*

تمام بچه ها رو صدا زدند(پرسنل آموزش و پرورش بودند ) که به جایگاه بروند و ازشون خواستند سوره ی حمد رو همه با هم بخوانند که مثلاً بهشون جایزه بدهند دروغگوولی بعدش گفتند جایزه رو مامان باباها می خرند و ازطرف ما بهتون میدهندآخر دست و دلبازیکلافه

جیگر مامان

مهدی عزیزم توی صف

نفس مامان

مهدی عزیزم تو صف(نمای مدرسه)

عسل مامان:*

هر وقت صداش زدم  به همه جا  نگاه کرد بجز به منابرو

درب ورودی سالن مدرسه

درب کلاس اول( الف)دستدست معلمشون درد نکنه که بقول مهدی خوشگلش کردند

تخته سیاه کلاسشون که با سلیقه معلم بسیار خوبشون تزئین شده

کلاس قبل از ورود دانش آموزان

مهدی وقتی این عکس(عکس بالا) رو می بینه میگه:همه غایبند

کلاس بعد از ورود مهدی و همکلاسی هاش

می بینید  وروجک ما کجا نشسته؟؟؟؟

وروجکی با چشمهای بسته

الهی فدات بشم مهدی نازمبغل

برای دیدن قسمتهای مختلف مدرسه از کلاس بیرون اومدند

یه بار هم که صدامو شنید و به دوربین نگاه کردبغل ،عکس تار شد

وروجک خوشگل و اخموی مامان در حیاط مدرسه

عزیز دل مامان کنار در ب مدرسه

 

ازخداوند بزرگ  برای تمامی دانش آموزان عزیزی که امسال به مدرسه می روند،بویژه دسته گلهای شما دوستان عزیز دنیای مجازی اینترنت ،موفقیت روز افزون و سلامتی و شادکامی خواستارم.

برای پسرای گل و دختر عزیزم هم از خداوند متعال   موفقیت روز افزون و سلامتی و شادی  مسئلت دارم و خداوند رو بخاطر تمام نعمتهایش شکر میکنم.

خوب و خوش باشید

دوستتون داریم

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 16:44 | لینک ثابت |

خبری از هیجان نیست!!!

دوستان عزیزم سلام

نماز و روزه هاتون قبول حق انشاءالله و عیدتون هم مبارکدوستان عزیز بلاگفایی که خودشون اطلاع دارند این چند روز(از پنجشنبه تا امروز)این سایت چقدر دچار مشکل شده بودامیدوارم تأخیر منو در تبریک عید بپذیریدامروز هم ازصبح علی الطلوع مشغول دوخت و دوز مانتو و شلوار فاطمه بودم و موفق نشدم از این زودتر به اینجا بیام.فردا هم که اولین روز ورود به دبستان ته تغاریه هورامن که خیلی هیجانزده هستم ولی اثری از هیجان در وروجک نمی بینمانشاءالله گزارش استقبال وروجک رو ازمحیط آموزشی و خصوصاْ علم و دانش ازفردا تا آخر سال تحصیلی(اگه عمری باشه)اینجا مینویسمشرمنده

**************

 گزارش تصویری بازی در سر زمین رویایی (روز عید فطر)

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 21:37 | لینک ثابت |

گذری بر خاطرات به نقل از ته تغاری

سه شنبه ۲۴ شهریور ساعت ۰۰:۴۵

مهدی و علی مرتب برای هم جوک گفتن و از هم چیستان پرسیدند و منم سر گیجه گرفته بودم از بی خوابی دیگه کلافه شده بودم هر چی التماسشون میکردم فایده نداشت ،و بازم فداکاریمون گل کرده بود که بخاطر اینکه وروجکا از باباشون کتک نخورند رفتم تو اتاقشون تا مثلاْ زودتر خوابشون ببره،رویابابای محترم هر چند دقیقه یکبار صداشو به ما می رسوند که اگه گذاشته بودی مثل دیشب هر کدوم یک مشت می خوردندشوخی الان خوابیده بودندبازنده،این دو وروجک هم فارغ از قیل و قال خیلی عادی و راحت به بحثهای وقت خواب مشغول بودندقهر

مهدی:علی اونموقع که من با مامان و بابا رفته بودیم تهران  تو دلت برام تنگ شده بود؟متفکر

علی:بله دلم تنگ شده بود.

مهدی:ولی من دلم خیلی تنگ شده بود،میدونی علی وقتی ما تهران بودیم رفتیم خونه خاله جان،اونا سه تا نوه داشتند یکیشون حسین بود و دوتا دختر که یکی فاطمه بود و یکی سارا.که با هم بازی کردیم.هورا

علی:خوش به حالت

مهدی:علی ما سوار هواپیما شدیم،هواپیماها خیلی عوض شدند،توشون تلویزیون بزرگ زدند که چسبیده به سفقش(سقفش)،میدونی کجا رو نشون میده؟

علی:نه ،کجا؟

مهدی:ایستگاه قطار رو نشون می ده که باهاش تصادف نکنیم.

علی:اوهوم

من که تا این موقع سکوت کرده بودم(مثلاْ خواب بودم تا سوال پیچم نکنن)نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و گفتم :مجید دلبندم،ایستگاه قطار نبود که؟باند فرودگاه بود اینجوری لحظه ی بلند شدن از رو زمین و لحظه ی فرود رو می تونستیم ببینیم.

اظهار دانایی مامان حدیثه کار میده دستش....کلافه

مهدی:مامان،بیشه زار یعنی چی؟

من:  یعنی سبزه زار،بیشه یعنی جایی که درخت و سبزه زیاد داره.حالا چرا اینو پرسیدی؟

مهدی:اخه این گاوه تو فیلم(رئیس مزرعه) میخوند که دیگه نمیرم به بیشه زار.

من:خوب دیگه بخواب آفرین پسر خوب.

مهدی:مامان من خوابم نمی بره.

من:چشمهاتو ببند و تو دلت بگو من آرامم و الان خواب میرم.

مهدی:آخه مامان من آرام نیستم که مهدی ام.

من:   زودباش              

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 10:57 | لینک ثابت |

گذر ایام

 

مهدی تو اتاق داداش بزرگه

مهدی سنتوری

قربونت برم که می خواهی همه کار تجربه کنیتایید

عجب صدایی داری گل پسر

دلبر مامان:*

عزیز دلمی

لبخند ازنوع جدیدش

فدای هر دو تا پسرم میرم تنهای تنها:*

دو داداش در حال خوردن شیر بلال

داداش سمت راست با دندان-داداش سمت چپ بی دندان

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 10:28 | لینک ثابت |

ساخت و ساز در بهشت

جمعه ۲۰ شهریور ساعت ۲۳:۴۷

مهدی:مامان هر کار خوبی که ما می کنیم یه آجر می فرستیم برای فرشته هایی که دارند برامون تو بهشت خونه مون رو می سازند؟

من:بله عزیزم.

مهدی:مامان دستهامونم می شوریم،ُآجر می فرستیم؟

من:بله

مهدی:مامان دیگه چه کارهایی کار خوب حساب میشه؟

من:سلام کردن،دروغ نگفتن،مهربون بودن،دعوا نکردن قهر،به حرف بزرگترا گوش دادن،از همه مهمتر تشکر از خدا بخاطر نعمتهای زیادش و.....

مهدی:ولی بنظر من فرشته ها باید آجر بیشتری بذارن ،آخه یه آجر یه آجر که فایده ندارهقهر به این زودی خونه ای درست نمیشه.رویا

من:آخه فسقلی تو کار خوب زیاد انجام بده ،بعدشم تا تو پیرمرد بشی وقت داری خونه ات تو بهشت کامل میشه.غصه نخور.

مهدی:مامان تو بهشت میوه هم هست؟

من:بله هست

مهدی:مامان کیوی هم هست؟

من:من چه میدونم بچه؟؟کلافهمن تا حالا بهشت نرفتم که درختای میوه اش رو چک کنمwhistling

مهدی:مامان خانمبازنده ،بی زحمت مهربون باش تا آجر بفرستی برای فرشته ها نه اینکه دعوا کنی قهرتا آجرهایی فرستادی بردارن و خونه ات تموم نشه

من:

بعدا اضافه شد توجه توجه: 

امروز ۲۳ شهریور و سالروز تولدهورایکی یکدونه ی خاله جان ،خانم دکتر مهربون ،لیلی عزیز،مامان فاطمه جون و سارا جون  این روزقشنگ رو از صمیم قلب به دختر خاله ی خوبو عزیزم تبریک و شادباش عرض میکنم.با آرزوی بهترینها برای بهترین دختر خاله ی دنیاتایید

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 11:33 | لینک ثابت |

جواب دندان شکن
دوستان سلام

فرا رسیدن ۲۱ ماه رمضان ،شهادت مولای متقیان را به پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوستان عزیزتسلیت عرض میکنم و از همگی التماس دعا دارم.

******

چهارشنبه 18 شهریور ساعت 9:30 صبح

مثلاً زرنگ شده بودم قبل از بیدار شدن وروجک اومدم وبگردی و ارسال نظر ،که دیدم وروجک کنارم حی ّ وحاضر ه ،استغفرا... بچّه تو دیشب تا 2:30 بیدار بودیبه این زودی بیدار شدی چه؟؟

مهدی:مامان بسّه دیگه،بلند شو،نوبت منه!!!

من:تا صبحانه نخوری خبری ازنوبت نیست

مهدی: خوب،بیا بهم صبحانه بده

من سریع رفتم براش چای شیرین ریختم و یک ساندویچ نون و پنیر دادم دستشو گفتم باید ساندویچت رو کامل بخوری تا کامپیوتر بهت بدم

مهدی اول اینجوری بهم نگاه کرد ابروو بعد در چشم بهم زدنیساندویچش رو خورد و

من:مهدی برو ببین محمّد چیکار میکنه؟؟آخ

مهدی:من که بازرس نیستم،که بررسی کنم هر کسی داره چیکار میکنه؟؟؟بازنده

من:باشه پس یه مهلت کوچیک به من بده ،کارم تموم شد خودم صدات میزنموقت تمام

مهدی:متفکرباشه ولی فقط چند دقیقهقبول؟

من:کلافهقبوووووووووول

**********

چهارشنبه ۱۸ شهریور ساعت ۲۳:۳۰

بازم مامان تو اتاق دو تا وروجک که سوالاتشون تمومی ندارهمنتظر

مهدی:مامان برامون جوک میگی؟؟

من:نه مامان،این روزهاکه روزضربت خوردن و شهادت حضرت علی(ع) رو نباید جوک گفت و خندیدنگرانبعد هم تصمیم گرفتم ماجرای ضربت خوردن حضرت علی(ع) رو براشون تعریف کنم از خود راضیکه هم مناسبت داشته باشه و هم خوابشون ببرهخمیازههنوز شروع نکرده بودم که....

علی:مامان ،دشمنان حضرت علی(ع) نمی دیدند که حضرت نورانیه؟

من:اینقدر گناهشون زیاد بود و قلبهاشون سیاه شده بودشیطان که به این موضوع ایمان نداشتند

مهدی:مامان،ایمان یعنی چی؟

من:یعنی باور،یعنی قبول نداشتند

همینجور سوال و جوابها ادامه داشت تا یکی از داستانهای امام حسن(ع)رو هم تعریف کردم ، و گفتم امام حسن(ع) همیشه با مهربونی با همه برخورد میکردند و هیچوقت بدیهایی که در حقشون می شد رو نمی خواستند تلافی کنند

مهدی:مامان،تلافی یعنی چی؟

من:یعنی مثل خودشون رفتار کردن،جواب بدی رو بدی دادن و جواب خوبی رو خوبی.

مهدی:اوهوم.

بعد از تموم شدن داستان ،مامان که بنده باشماوه

مهدی:مامان گریه یعنی چی؟

من:وقت تمامگریه یعنی گریه ،تو هم بعضی وقتها همینجوری یه چیزی می پرونیاین یه اسمه ،مثلاْ چشم یعنی چی؟دست یعنی چی؟بازندهاینا رو معنی کن برای من تا گریه و خنده رو معنی کنمحالا یه اعتماد به نفسی هم بهم دست داده بود که بیا و ببینwhistling

مهدی: نه خیر مامان خانم ،حتماْ معنی هم داره ولی تو بلد نیستیچون مهدی هم یک اسمه ،ولی خاله میگفت معنیش میشه کسیکه راهنمای همه است

من:

 

در لحظات سبز دعا برای همه و هم دعا کنیم

التماس دعا

حاجت روا باشید انشاالله

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 9:23 | لینک ثابت |

بازی حساس و ....

شب نوزدهم ماه  مبارک رمضان، اولین شب قدر مصادف با شب ضربت خوردن مولای متقیان، حضرت علی(ع) در محراب خونین شهادت تسلیت باد.

برای همه و هم دعا کنیم.

سجاده ی عشق می گسترانیم و برای تعجیل در ظهور مولایمان دعا میکنیم.

*****************

 

دوشنبه ۱۶ شهریور  ساعت ۲۳:۳۰

پسرا نشسته بودند جلوی تلویزیون و مسابقه فوتبال" ا س ت ق ل ا ل-س ا ی پ ا "رو میدیدند.

مهدی: علی ،بازی  خیلی حساس شده

علی: برای چی اینجوری میگی؟

مهدی:ببین دروازه بون هم اومده وسط داره بازی میکنه.هورا

علی: کوووووووو؟کدوم دروازه بون؟؟ازکدوم تیم؟؟؟

مهدی:نمی بینیش ،همینکه لباسش سیاهه وسط زمین

علی:    بچه ،این که داوره.

مهدی:

دوباره بعد از چند دقیقه...

مهدی: دروازه بون ذخیره هم کنار خط داره می دود که توپ ازخط بیرون نرهابله

علی:کلافهمارو گرفتی امشب؟اونم دروازه بون نیستآخ ،داوره خط نگهدارهمشغول تلفن

مهدی:نه خیرقهر من دارم شوخی میکنم که بخندیمبازندهوگرنه خودم میدونم این آقا چیکاره است!!

علی:ابرو

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 5:32 | لینک ثابت |

وروجکی شبیه علامت سوال

دوستان عزیزم سلام

چند روز پیش که برای خرید کفش به فروشگاه رفته بودیم بعد از انتخاب ته تغاری کفش رو خریدیم وقتی بابای مهدی برای پرداخت وجه چونه میزد ،آقای فروشنده گفت:قابلی نداره .ازمغازه که بیرون اومدیم ...

مهدی:مامان،قابلی نداره یعنی چی؟متفکر

من:یعنی قابلی نداره دیگه.

مهدی:این که شد همون!!!اوه

من: یعنی اگه پولشم ندین اشکال ندارهدروغگو

مهدی:واقعاْ؟؟؟؟

من:نه مامان جان،اینا همش تعارفه.بازنده

مهدی:تعارف یعنی چی؟؟؟

من:یعنی تعارف دیگه.منتظر

مهدی:whistling

من:یعنی اون چیزی که به زبون میاری ،اونی نیست که تو قلبته.کلافه

مهدی:اوهومابرو

دیشبم وقتی ازمهمانی افطار بر میگشتیمهورا مهدی که طبق معمول باید پا به پای من حرکت کنه خورد زمینfeeling beat up ،یعنی در اصل در اثر برخورد با من این اتفاق افتاد وقت تمام،حالا منم که خندم گرفته بود هر چی صداش میکردم جواب نمی داد و به راهش ادامه داد ،بعد که اومدیم تو ماشین رو به من میگه:مامان خانم ،حالا که بلدی پشت پا بزنی به منزبان ،باید امشب بریم شهر بازی

 بخاطر راضی شدن وروجک رفتیم بستنی خوردیم(جای همگی خالی)البته ته تغاری سفارش آب هویج بستنی داد و بابا هم براش خریدو بعد هم رفتیم پارک و وروجکا کلی سرسره بازی کردن و دلشون هم نمیخواست به خونه بیانآخ

 

عشق مامان:*

قربونت برم اخموی من

نفس مامان:*

نوش جونت قند عسلمبغل

 

*****************

برای همه و هم دعا کنیم

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 5:44 | لینک ثابت |

تولد امام حسن(ع)بر همگان مبارک

 

نیمه ماه مبارک بس شرافت دارد امشب

چون خدا بر بندگان خود عنایت دارد امشب

جشن میلاد حسن(ع)در عرش اعلا گشته بر پا

زین سبب بر لیله الاسرا شباهت دارد امشب.

 

فرا رسیدن پانزدهم ماه مبارک رمضان ،سالروزمیلاد با سعادت کریم اهل بیت ،حضرت امام حسن مجتبی(ع) به ساحت مقدس ولی عصر (عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه  شما گلچهرگان ایرانی تبریک و شاد باش عرض میکنم و ازهمگی التماس دعا دارم. حاجت روا باشید انشاالله

 

**************

سرود ملی ج م ه وری اس لا می ا ی ر ان" رو با صدای ته تغاری بشنوید

صدای وروجک سال قبل ضبط شده(کلی غلط غلوط بلغور کرده)

 

ته تغاری چنین می خواند:

صحیحش این بود .........
سرزد از افق مهر باوران (سر زد از افق مهر خاوران)
سرود دیده ی اه باوران (فروغ دیده ی حق باوران)
به به شهر ایران ماست (بهمن فرّ ایمان ماست)
پیامک ای امام ،استقلال آزادی ،محو جان ماست (پیامت ای امام استقلال آزادی ،نقش جان ماست)
شهیدان پیچیده در کوچ زمان فریاد لمان (شهیدان پیچیده در گوش زمان فریادتان)
آینده مایین و جاودان (پاینده مانی و جاودان)
ج م ه و ر ی اس ل ا م ی ای ران ج م ه و ر ی اس ل ا م ی ای ران

 

امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید

خودتون بشنوید

 روی لینک کلیک کنید:  صدای ته تغاری 

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 10:4 | لینک ثابت |

ته تغاری و اقتصاد

دوستان عزیزم سلام. 

طاعات و عباداتتون قبول و التماس دعا.

 

قبل از هر سخنی می خواستم از تون سؤال کنم هر راهکاری برای تشویق بچه ها برای غذا خوردن بنظرتون میاد منو هم راهنمایی کنید.ته تغاری و علی آقا خیلی کم اشتها هستند و خیلی کم غذا می خورند بعضی وقتها با دیدن رنگ و روشون می ترسماسترس.راستش روز سنجش ورود به دبستان هم دکترگفت: مهدی وزنش از حد نرمال 4 کیلوگرم کمتره ولی من هنوزم موفق نشدم راهی برای غذا خوردن این دو وروجک پیدا کنم چون هیچ نوع گوشتی رو نمی خورن(مرغ-ماهی یا گوشت قرمز) علی میگو دوست داره ولی مهدی لب به میگو هم نمیزنه.ولی کالباس و سوسیس اگه سه وعده هم باشه هیچ اعتراضی نمیکنن هیچکدومشون.البته ما خیلی کم از کالباس یا سوسیس در وعده های غذایی استفاده میکنیم.ماه رمضان هم که این دو وروجک در دو وعده غذایی صبحانه و ناهار تنها هستند هر کدوم به یک بهانه از خوردن شونه خالی می کنند و این دیگه خیلی منو نگران کرده.اگه راهی بنظرتون رسید به منم بگید قبلاً از لطفتون تشکر میکنم.

 

و اما اندر احوالات ته تغاری....

 

باز هم سناریوی تکراری هر شب....وقت تمام

 

مهدی چیزهایی رو زیر لب با خودش زمزمه میکردآخیا بهتر بگم حساب کتاب می نمود و بعد از چند ثانیه ای با صدای بلند... 

مهدی : علی،اگه بخواهی با سی دی من بازی کنی باید پول بدی(بدهی)

 علی:چند تومن؟؟

 مهدی:بستگی به ساعتش داره

 علی:خوب بگو چند تومن؟متفکر

 مهدی: 30 دقیقه=600 تومن ، 25 دقیقه=500 تومن و..........5 دقیقه=50 تومن

 من: مامان این چه کاریه آخه مگه اینجا گیم نته؟قهر

 مهدی: نه مامان خانمبازنده،گیم نت نیست .ولی سی دی ِ من خراب میشهآخ،لااقل پول داشته باشم برم یکی دیگه بخرم

 

من:ابله(وزیر اق ت ص اد و دارای ی)

در لحظات سبز دعا برای همه و هم دعا کنیم

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 5:3 | لینک ثابت |

صابر یعنی چی؟
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان عزیز  دهمین روز از ماه مبارک رمضان روز وفات حضرت خدیجه کبری (س)را به شما عزیزان تسلیت عرض میکنم و از همگی التماس دعا دارم حاجت روا باشید انشاءالله

**************

یکشنبه 8 شهریور

نزدیک افطار بود و من تو آشپزخانه مشغول ظرف شستن بودم و مهدی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود.

 مهدی: مامان صابر یعنی چی؟

من:صابرررررررررر(تأکید رو حرف آخر که مطمئن بشم درست شنیدم)

مهدی:بله صابر

من:کسیکه صبر و تحملش زیاده یعنی صبر کننده.

مهدی:اوهوم ،شوهــــَر ِ صابرم(با لحن خانمهای پر ناز و ادا بخونید) یعنی چی؟

بابای مهدی:       اینو دیگه از کجا یاد گرفته؟

 

من:    که تازه متوجه اشتباه مهدی شده بودم گفتم:مجید دلبندم پس تو معنی ِ سابق رو می خواهی ابرویعنی قبلی ،شوهر سابقم یعنی شوهر قبلیم.

مهدی در جواب سوال بابا:از تو سریال که میگه شوهر سابقم میگفتgirl_haha.gif....

 

***********

باز هم سناریوی خواب و یادآوری سؤالات کوچک و بزرگ ِ وروجک ما.....کلافه

 

یکشنبه ساعت 23:48

 

مهدی:مامان، فیلها چطوری می خوابند؟

 

من:مهدی جون من که فیل نیستم بدونم اونها چطوری می خوابند.

 

مهدی:     مامان دُووا یعنی چی؟

من:دُووا؟

مهدی: آره دیگه تو تبلیغات سیرکClown که علی برام خوند نوشته بود مار دُووا هم هست

من:مجید دلبندم دُووا نیست و بُووا درستشه ،اسم یه نوع ماره

مهدی:مارش خیلی خطرناکه؟استرس

 

علی:آره من یادمه چند وقت پیش تلویزیون نشون داد این مار گوسفند رو درسته میتونه ببلعه(ببلعد)

مهدی:مامان مار بووا آدمو هم میتونه درسته ببلهه؟بازنده

من:مجید دلبندم ببلهه(ببلهد) نه مشغول تلفنو ببلعه(ببلعد) فکر کنم همین تلویزیون نشون داد یه نفر هندی رو بلعید.استرس

مهدی:یعنی دندون نداره که گاز بگیره درسته می بلعه؟

من: روش خوردنش بلعیدنه لابد.

مهدی:مامان این مار که تو سیرک آوردن چی؟چرا نمی بلعه؟(حالا یه گیری هم داده به فعل بلعیدن که آخر شب هول آدمو بر میداره)استرس

من: وقت تمامنمیدونم، مهدی جون بخواب .

علی:حتماًمارش تربیت شده است(آموزش دیده)ابله

مهدی: فکر نکنم مار هم بشه تربیت کردخیال باطل،فکر میکنم دندوناشو کشیدن

علی:آره حق با توئه،دندون عقلشو کشیدن دیگه عقل نداره که یادش باشه باید ببلعهزبان

من:   دیگه بخوابید وگرنه  اینجا نمی مونم؟بازنده

مهدی:مامان فردا افطار منو بیدار کنboredom.gif.(جهت خالی نبودن عریضه بچم لب به سخن گشود)

من:مجید دلبندم اونکه باید بیدارت کنند سحره چون فردا افطار که تو خودت بیداری

مهدی:

**********

این عکس چند سال پیش گرفته شده

نفس مامان:* و قلب مامان:*

مهدی عزیز و علی آقای مهربونم

**************

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 8:18 | لینک ثابت |

کلمات قصار
شنبه 7 شهریور

 

بعد از افطار نشسته بودیم سریال می دیدیم و ته تغاری هم مشغول بازیهای رایانه ای....

مهدی با ذوق و شوق وصف نشدنیclapping.gif: علی بیا ببین یه بازی ساختم مـَشـــــــتvictory.gif

علی: خوب حالا چیکار کنم؟ابرو

مهدی: بیا ببینش دیگه بی احساس

اعضا خانواده:قهقهه

 

********

 

ساعت 23:43

 

لامپهای خونه خاموش شده و همه خوابیدند بازم مامان تو اتاق این وروجکها....وقت تمام

مهدی:مامان بیا صدای قلبمو گوش بده ببین چه جوری میزنه؟

من:باشه عزیزم،گوشمو رو سینش گذاشتم و دیدم ضربان قلبش خیلی عادیه(چون همیشه خیلی تند میزد)بغل

مهدی:تند میزد یا آروم؟

من:همونجوری که باید

مهدی:حالا بذار صدای قلبتو بشنوم مامان

من:باشه و بعد گوششو گذاشت رو قلبم ...

مهدی:ولی مال تو آروم میزنه

من:خوب طبیعیه دیگه ضربان قلب به سن هم بستگی داره

مهدی:یعنی آدم پیر بشه قلبش خیلی آروم میزنه؟بازنده

من:خوب شاید آخ،حالا دیگه ساکت تا خواب برید

مهدی:مامان من "حوصله خوابم" رفتهکلافه

من:حوصله ی خواب دیگه چیه؟

مهدی :    خمیازه   در حالیکه دهنشو به شکل خمیازه باز کرده بود خمیازهمیگفت:این دیگه نمیاد

من و علی:  منظورت خمیازه است؟؟

مهدی:    بله

 

بعد از گذشت چند دقیقه از علی پرسیدم مهدی چی گفت؟(چون یادم رفته بود) حس خوابم رفته؟ علی گفت:نه مامان حوصله ی خوابم رفته.

مهدی:حتماًمیخواهی بنویسی تو وبلاگم؟متفکر

من:خوب آره ،باید جزء کلمات قصارت ثبت کنم.

مهدی:آدم جرأت نمیکنه تو این خونه حرف بزنه.whistling

 

امروز 8 شهریور تولد خاله( M) مهدی هم هست .این روز بیادموندنی رو به  خاله جیگر تبریک میگم و دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم.تولدت مبارک خاله عزیز و مهربونBirthday Party الهی که همیشه زنده باشی و سلامت و شاد.

 

در لحظات سبز دعا برای همه و هم دعا کنیم

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 8:29 | لینک ثابت |

لو مبا ر د ینی

چهارشنبه 4 شهریور ساعت 23:30

 

در ی که روی بالکنه باز بود ،صدای قطره های بارون که به کانال کولر میخورد و همینطورعطر دل انگیز بارون هوراسه تا پسرا بطرف بالکن کشوند و خبر از بارش رحمت خداوند در این ماه عزیز دادند....Yah

مهدی: علی،اینجا که دریا نداره پس چرا بارون می باره؟متفکر

علی:نمی دونم

مهدی اومد تو اتاق و رو به من گفت:مامان ،اینجا که دریا ندارهچشم پس خورشید رو چی می تابه تا بخار درست بشه بره تو آسمون ابر بشه و بعد هم بارون بباره؟

من:قرار نیست که فقط جاهایی که دریا داره بارون ببارهابله ،البته اونجاها بیشتر وقتها هوا بارونیه ولی اینجایی که ما هستیم و دریا نداره ،باد ابرهایی که رو دریاها تشکیل شده رو با خودش میاره تو آسمون شهر ما و اینجا که رسیدند شروع به باریدن میکنه.

مهدی که با این جواب قانع شده بود در حالیکه از ته دل ذوق میزد از علی پرسید: علی تو می دونستی؟

علی هم خودشو به خواب زده بود و جواب نمیداد

مهدی:ای بابا خوب دیگه نمی دونستی وگرنه به این زودی که خواب نمی رفتی؟؟

علی:

مهدی:

 

***********

بازم من و سؤالات بی پایان وروجک حالا ساعت چند ؟؟00:30 پنجشنبهکلافه

مهدی:مامان بیایید فردا بریم شمالخیال باطل

من:آخه مگه شمال تو کوچه کناریه که بریم شمال؟

مهدی:نه مامان ،وسایلمونو صبح جمع کنیم بذاریم تو ماشین و ظهر راه بیفتیم بریم شمال.

من:آخه ماشین خرابه نمیشه باهاش بریم مسافرت

مهدی:خوب به بابا بگیم یه سمند بخره با سمند بریم!!!

من:بابا اینهمه پول نداره که بخواد یه روزه ماشین بخرهوقت تمام

مهدی:مگه سمند چنده؟

من:دقیق نمیدونم ولی اونکه تو انتخاب کردی(سورن) از 15-16 میلیون کمتر نیستاگه بیشتر نباشه

مهدی: 15-16 میلیون تومــــــــــــــــــــــــَن؟؟؟؟؟(با تعجب و کشدار)

من:خوب معلومه.

مهدی:من فکر کردم 15-16 هزار تومناوه

من:آخه بچه اینروزا روروئک بچه کوچولوها هم از 15-16 هزار تومن بیشتره اونوقت تو میخواهی سمند بخری ؟؟؟

مهدی:مامان اصلاً لومباردینی بخریم هم قشنگتره هم بهترتازه آم ر ی ک ا یی هم هست مطمئنتره

من:آقا هنوز بعضی کلمات رو درست نمیگه(مثلاْ ادعا رو میگه ادها)ولی لومباردینی رو به این قشنگی تلفظ میکنه

اینم نتیجه مسابقات اتومبیلرانی رایانه ایآخ

 ****************

وروجک مامان:*

قربون قد و بالات برم من

****************

پی نوشت(۶ شهریور ۸۸ ساعت ۵:۳۰ صبح): امروز ۶ شهریور و سومین سالگرد تولد آندیای عزیز و خوشگل مامان مژگان مهربونه.این روز قشنگ رو به آندیا عسلی و خانواده گرامیش مخصوصا مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم.آندیاجون تولدت مبارک الهی همیشه زنده باشی و سلامت و این روز قشنگ رو در کنار عزیزانت با تندرستی و دلخوشی جشن بگیرید

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 10:19 | لینک ثابت |

من پفک خوردم و ضرر کردم چون...

سه شنبه 3 شهریور

 

جاتون خالی سر سفره افطار نشسته بودیم که زیر نویس تلویزیون خبر از ساعت پخش سریال ج و م و نگ داد علی همونموقع گفت:اِااااااااِ امشبم ج و م و ن گ میده ،محمد که همشو دیده (منظورش سی دی سریال ج و م و ن گ بود)

محمد هم که اصلاً دوست نداره کسی سر سفره صحبت کنهبازنده ،همیشه میزنه تو ذوق این دو تا وروجکآخ که وقت معیّنی برای صحبت کردن ندارن.،فوراً گفت :نه من ندیدم دروغگوتو تمام سریالو دیدی؟؟؟

علی هم که طبیعتاً بهش برخورده بود گفت:محمد ندیده (منظورش همون ندید بدید) است.

گفتن این کلمه(ندیده) همان و غش کردن مهدی از خنده همان.قهقهه

اتفاقاً مهدی نزدیک به محمد نشسته بود و منم همش نگران این بودم که بخاطر خنده های بی موردشlaugh1.gif(از دید محمّد ِ حساس) از داداش بزرگتر کتک بخوره feeling beat up، بهش میگم بسه دیگه،نخند ،غذاتو بخور ،می پره تو گلوت خدای نکرده خفه میشی.این وروجک هم که انگار خنده دارترین ج و ک سال رو شنیده باشه بازم میخنده ،بهش میگم حالا چیه که اینقدر خنده داره؟متفکر

مهدی: ندیده دیگه.چیکار کنم تا این کلمه رو میشنوم خندم می گیره؟

محمد:وقتی که یه بار کتک خوردی feeling beat upدیگه یادت می مونه نباید سر سفره خندید.عصبانی

مهدی: علی ، یادته ؟دیروز....

محمد: بچّه ،چند بار بگم سر سفره حرف نزنید ،خاطره تعریف نکنید؟؟ساکت

مهدی: این که میخوام بگم خاطره نیست ،دیروز اتفاق افتاده !!!whistling

محمّد: بیسواد ،به اینم میگن خاطره.

مهدی: نه خیر باسواد ابرو،خاطره به چیزی میگن که چند سال پیش اتفاق افتاده باشه نه دیروز...بازنده

محمد:کلافهاین دیگه کیه؟(طرف صحبتش مهدی بود)

مهدی: مهدی ام دیگه

من:وقت تمامولی خدارو شکر اتفاقی نیفتاد و داداش بزرگتر از تنبیه بدنی منصرف شد

 

***********

فاطمه بعد از افطار تکالیف زبانشو انجام میداد و طبق معمول ازبقیه می خواست تو نوشتن جمله کمکش کنند به این صورت که معنی ِ کلمه رو به فارسی می گفت و  هر کدوم یه جمله فارسی می گفتند و فاطمه هر کدوم که بنظرش قشنگتر می اومد به انگلیسی ترجمه میکرد و می نوشت...

فاطمه :علی با زیان رساندن یه جمله بگو

علی در حالیکه به یه جا خیره شده بود(تمرکز) و داشت فکر میکرد که چی بگه؟؟متفکر

مهدی:زیان رساندن یعنی چی؟

فاطمه:یعنی ضرر ،یعنی صدمه

مهدی:آهان ،پس بنویس ،من پفک خوردم و ضرر کردمنیشخند

فاطمه:آفرینتشویق حالا چرا ضرر کردی؟

مهدی:چون پولم تموم شد.ابله

فاطمه و علی:خندهخنده

علی:افراد سیگاری به خود و خانواده زیان می رسانند.

فاطمه تو کتاب دیکشنری دنبال یه کلمه می گشت که پیدا نمیکرد جایگزین کنه ...اوه

مهدی:فاطمه اینقدر خودتو خسته نکن ،فارسی شو بنویس( حکایت اون جمله : چغندر It is a      

من: فارسی که بلده ،باید انگلیسی شو بنویسهgive_heart.gif

مهدی: خوب اگه بلد بود می نوشت.

 

*********

تکرار ماجرای هر شب وقت خوابیدن این دو وروجک...وقت تمام

 

من رفته بودم تو بالکن خ و ا ب ی د ه بودم ، چون خنکی ِ هوا با عطر بارون ،خیلی دلچسب و آرامبخش بود بغل(بارون نمی اومد ولی بوی نم بارون از عصر که هوا ابری شده بود تو فضا پیچیده بود ) عرض بالکن ما 80 سانتی متره، حالا تصور کنید یکی اونجا باشه  خودش هم به بدبختی این پهلو و اون پهلو میشه ولی این دوتا وروجک که همیشه به مامان وصلند ، اومدند کنارم ،حالا کاش فقط همین بود ...

مهدی: مامان سوسک سمّی  ِ؟

من: نه مامان ،سمّی نیست ولی نجسه.

همونموقع علی گفت :مار سمّی ِ

مهدی:خودم میدونستم مار سمی ِ،تو نمیخواد آموزش بدی !!!

من:

مهدی:علی فردا میایی دوچرخه سواری بالاخره؟ (دقیقاً همین جمله)

علی: با کدوم دو چرخه؟سوال

مهدی: بدبخت ،منظورم دوچرخه سواری بود نفهمیدی؟

علی: الان فهمیدم منظورت پلی استیشنه

من:مهدی این چه طرز حرف زدنه؟چرا میگی بدبخت؟

مهدی: حواسم نبود دیگه نمیگم بدبخت.

*******

یادمون نره برای همه و هم دعا کنیم

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 6:30 | لینک ثابت |

این پسره چقدر ادّهاست(بر وزن ادعا)

دوشنبه 2 شهریور 88

 

صفحه وبلاگ ته تغاری باز بود و من داشتم  عکس آپلود میکردم که مهدی اومد کنارم ایستاد بغلو....

 

مهدی : نوچ نوچ نوچ قهر،ماماااااااااااااااااااااان؟(با صدای کشدار بخونید)

من:بله چی شد؟

مهدی:مامان ،این عکسها رو گذاشتی تو وبلاگم؟whistling (عکسهای ژیمناستیک در اتاق)

من:خوب بلهاوه ،گفتم آیا چه خطایی ازم سر زده که همچین میگی نوچ نوچ نوچ؟؟؟آخ

مهدی:مامان دخترا هم میان تو وبلاگم؟وقت تمام

من:خوب بله،شاید بیان،مگه چیه؟بازنده

مهدی:هیچی دیگه میان و عکسها رو می بینن و میگن چقدر این پسر ادّهاست(بر وزن ادّعا و منظورش هم همون ادّعاست)

من:مجید دلبندم ادّها نه و ادّعا بعدشم چرا این فکرو میکنن؟مشغول تلفن

مهدی:مامان آخه این آسونترین کار تو ژیمناستیکه(پا باز ۱۸۰) خیال باطل،قرار نیست که هر چی عکس می گیری بذاری تو وبلاگم که.زبان

من:  قهقهه  از همین حالا   طرز فکر دخترا برات مهمه بچّه؟؟؟

مهدی: خوب دیگه از من گفتن بود

وقتی اینو می گفت ابروهاشو بالا و پایین گرفته بود (انگار الان 20-21 سالشه وروجک)ابرو میخواستم حسابی بچلونمشبغل ولی ترسیدم استخوونهای بچم بشکنه احساساتمو کنترل کردم.

 

***********

دوباره طبق معمول بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ، سناریوی هرشب تکرار میشود ...آخ

 

بازم مامان تو اتاق این دوتا وروجک...کلافه

علی  از زمان مدرسه رفتن و بچه های کلاس خاطره تعریف میکرد که بعد از تموم شدن حرفش گفتم خواهش میکنم ساکت بشید تا خوابتون ببره و منم برم بخوابم.خمیازه

مهدی: مامان امروز چند شنبه بود؟

من :دوشنبهوقت تمام

علی:ای بابا این آقا آخر شب که میشه سؤالاتش یادش میاد؟feeling beat up

مهدی: ای بابا تو هم تا شب میشه میخواهی ترانه تعریف کنی!!!زبان

من و علی  مجید دلبندم  بهش میگن خاطره نمیگن ترانه.بازنده

مهدی: حالا چه فرقی میکنه مگه.

من دیشب ترجیح دادم سکوت کنم تا به این معرکه گیری  سؤال و جواب هر شب   خاتمه داده شود.

ابله

 

در لحظات سبز دعا ،برای همه و هم دعا کنیم

دوستان عزیز ،طاعات و عباداتتون قبول انشاءاللهاز همگی التماس دعا داریم

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 9:32 | لینک ثابت |

سوالات پی در پی ته تغاری

 

دوستان عزیزم سلام. طاعات و عباداتتون قبول حق تعالی انشاءالله

 

************

یکشنبه 1 شهریور ساعت 23:45

 

دیشب طبق معمول آقا مهدی خوابش نمی برد و از من خواست برم کنارش تا آقا خواب بره و بعدش من بخوابم....

 

مهدی:مامان امروز چند شنبه است؟

من:یکشنبه بود (نه است)چون چند دقیقه دیگه دوشنبه میشه.

مهدی:مامان من خوابم نمی بره.

من:اگه کمتر حرف بزنی و چشماتو ببندی حتماً خواب میری تازه همیشه قبل از من خوابت میبره وروجک.

مهدی:پس اگه من زودتر از تو خوابم میبره؟چرا سحر تو زودتر از من بیدار شدی؟

من:چون من وظیفه دارم زودتر از همه بیدار شمyes3.gif و سحری آماده کنم. 

علی آقا پتو رو دور خودش پیچیده بود طوریکه تو پتو گیر افتاده بود و نمیتونست خودش رو نجات بده...

مهدی:علی داری چیکار میکنی؟ کُشتی میگیری؟

من:خودت رو تو پتو حبس کردی؟

مهدی:مامان،حبس یعنی چی؟

من:یعنی زندانی یا زندانکلافه

مهدی:خوب؟حالا یعنی زندانی یا زندان؟کدومش؟whistling

من:همون زندان،بازندهمهدی اینقدر سؤال نکن سحر خواب می مونم خمیازه،اونوقت عذاب وجدان می گیرم.وقت تمام

مهدی:عذاب وجدان یعنی چی؟متفکر

من: یعنی ناراحت میشم از اینکه  خواب بمونم و  قرار باشه بقیه بی سحری روزه بگیرن!!!آخ

مهدی:بیست سحری یعنی چی؟ابرو

من:مجید دلبندم ،بیست سحری نه مشغول تلفن،بی سحری یعنی بدون سحری خوردن روزه گرفتن.استرس

مهدی: مگه میشه بدون سحری خوردن روزه گرفت؟

من:خوب وقتی خواب بمونیم و اذان رو گفته باشن چاره ای نیست جز اینکه بی سحری روزه بگیریم.

مهدی: چرا اگه اذان گفته باشن نمیشه سحری بخورین؟

من:آخه برای خوردن سحری وقت معیّنی هست وقت تمام،از هر وقت که دوست داشتیم تا وقت اذان صبح.خیال باطل

مهدی:خوب بابا همین الان بلند شید سحری بخورید بخوابید دیگه تا عذاب وجدان نگیری

من:کلافهقهقهه

 

******************

تمرینات ژیمناستیک در اتاق

الهی قربونت برم عزیز دلم:*

مامان ببین  چقدر پیشرفت کردم!!!

فدای ته تغاری گلم برم من:*

مامان به این میگن شمع!!!

**************

در لحظات سبز دعا ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید

التماس دعا

حاجت روا باشید انشاءالله

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 5:41 | لینک ثابت |

 
<