

امروز ته تغاری بعد از اینکه از مدرسه به خونه رسید و لباسشو عوض کرد سریع به طبقه پایین رفت چون دایی و خانوادش خونه بابابزرگ بودند
،حتی وروجک منتظر نموند
تا من نمازم تموم بشه و بگم ناهار بخور بعد برو.![]()
پس امروز خبری از خاطرات مدرسه نیست.چون عصر هم بنا به برنامه ریزی قبلی جاتون خالی رفتیم سی*نما و فیلم زندگی شیر*ین رو دیدیم.از وقتی مهدی ۴ سالش بود دیگه سی*نما نرفته بود ولی امروز خیلی خیلی پسر خوبی بود
و ازفیلم هم خوشش اومده بود و از بس خندیده بود اشک از چشماش جاری شده بود
البته توی ماشین ترانه های تو فیلم رو برامون می خوند(درهم و برهم)ولی اعتماد به نفس داشت بچم
به منم میگفت:مامان،قبول داری فیلمش خیلی باحال بود؟؟؟
میدونی؟این احمد پور مُسور(بر وزن مُخبر) که تو فیلم باشه فیلمش خنده داره !!!
بعد از سینما هم وقتی رسیدیم خونه روی کاناپه خوابش برده و هنوزم در خواب نازه![]()
پی نوشت:امروز ۳۰ مهر ماه مصادف با دومین سالگرد تولد مانا جون
و مانیا جون
این روزقشنگ و بیادموندنی رو از طرف خودم و بچه هام به این دو فرشته خوشگل آسمونی و بابا و مامان مهربونشون تبریک و شادباش میگم
و از خداوند متعال میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا ۱۲۰ ساله بشین و سلامت و شاد باشین تا همیشه. الهی آمین![]()
شب خوش
خوب و خوش باشین![]()
![]()
![]()
![]()
امروز صبح سر صف آقای فتحی معاونمون گفت:عصر کسی به مدرسه نیاد
وگرنه تنبیه میشه
،بخاطر اینکه تو مدرسه جلسه بود و بچه ها شلوغ میکردند مامان و باباها حرفهای معلمها رو نمی فهمیدند
.زنگ اول ریاضی داشتیم
که عدد ۴ رو یاد گرفتیم
،آخر ساعت بهمون مایع فلوراید دادن
تا توی دهنمون بچرخونیم
،بچه ها همه ترسیده بودند که اینا آیا چیه؟
و ما باید چیکارشون کنیم؟اگه بخوریم تلخن یا شیرین؟خانم بهداشت به همه بچه ها فلوراید داد،بعد به آبخوری مدرسه رفتیم
و همه فلوراید رو تُف کردیم
چون تیز بودن
،زنگ تفریح دوم خورد و من میخواستم تغذیه مو بخورم ولی سیبمو یادم رفته بود بیارم
و سیب تو کیفم تو کلاس بود
،من کیکی
که علی
بهم داد رو خوردم
.زنگ سوم بنویسیم داشتیم و از این " ی " سرمشق توی کتاب بنویسیم و دفترمون نوشتیم و زنگ چهارم "بخوانیم " داشتیم ، و آب- آبی- دریا -آبی رو خوندیم.![]()
قسمت ۲
" شیطنت(شوخی) بی مورد علی "
مهدی چند روز پیش قبل از رفتن به مدرسه به من گفتی: مامان دیشب وقتی شما بیرون بودید علی اینقدر به من دروغ گفت که خدا می دونه!!!
وقتی ازت پرسیدم چه دروغی؟
و تو گفتی :علی بهم گفت:ما تو رو ازبازداشتگاه آوردیم
و مامان و بابا ،مامان و بابای واقعی تو نیستند
و لی من گولشو نخوردم و گفتم خالی نبند علی
و علی هم که دید نمیتونه گولم بزنه ،دیگه مجبور شد راستشو بگه شوخی کردم بابا
تو رو مامان بدنیا آورده شیر هم بهت داده و.....
توضیح:چند روز پیش که با بابای مهدی برای خرید بیرون رفته بودیم و پسرا تو خونه تنها بودند ،مهدی یه بار درمیون با مو *با*یل من یا باباش تماس میگرفت و موقعیت مارو جویا میشد که الان کجایید؟ تو کدوم خیابون؟ کی می رسید؟ چند کیلومتر تا خونه فاصله دارید و......
وقتی مهدی دست از تماس بر می داره
شیطنت علی گل میکنه و میگه مهدی تو رو از پرورشگاه آوردیم و ......![]()

قسمت ۱
امروز بعد از اینکه رفتیم تو کلاس خانم درواره ی(درباره ی) چیپس و پفک برامون صحبت کرد
،گفت:این چیپس و پفکی که بابتش ۵۰۰ تومن پول میدین اصلاْ براتون فایده نداره
،ولی اگه به جاش شیر بخورید هوشتون زیاد میشه
.راستی مامان،یه پسری تو کلاسمون هست اسمش امیر علی ،تا خانم از کلاس بره بیرون،امیر علی گریه میشه
و فکر میکنه خانم نیست و رفته.تا حالا چند وار(بار)خانم بهش گفته من تا ظهر تو مدرسه هستم
ولی امیر علی باز هم گریه میکنه ،یکی دیگه از بچه ها هست اسمش(فامیلش) ناصر زاده است همش میگه مغز امیر علی کار نمی کنه
که گریه میکنه.
امروز زنگ تغذیه بهمون شیر و بیسکویت سوخته دادند
.زنگ بنویسیم : هــ و ـــهـــ رو یاد گرفتیم.امروز عدد ۵ رو هم تو دفترمون نوشتیم![]()
پی نوشت:(من پرسیدم بیسکویت سوخته؟؟؟
)و تو بطرف سوئی شرتت رفتی تا بیسکویت رو بخوری آخه یادت اومد که چند تا اضافه مونده و گذاشتی تو جیبت،ولی انگار ازتو جیبت افتاده بود و نتونستی پیداش کنی!!!![]()
قسمت ۲
"مهدی و تلویزیون"
دیروز که مهدی مشغول دیدن برنامه عمو پورنگ بود
و موضوع برنامه احترام گذاشتن به همه بود
،عمو پورنگ گفتن ما باید به همه (حتی غریبه ها)احترام بگذاریم ولی نبایدبهشون اعتماد کنیم...
.
مهدی: مامان یعنی به دزدها هم باید احترام بگذاریم؟؟؟![]()
من: مامان جون ،منظور عمو پورنگ از غریبه ها که دزدها نبود
،دزدها جزء آدم بدها هستند ولی غریبه به کسی میگیم که نمی شناسیمش
مهدی:اوهوم
آخه تو تلویزیون گفت به همه![]()
********
دیشب وقتی تلویزیون برنامه سه تا دختر ناتوان جسمی که یکیشون خطاط بود و یکی دانشجوی فوق لیسانس....(نابینا بود)و یکی دیگه کم شنوا ولی از زندگی راضی بودند و در زندگی موفق
.....
مهدی هم شش دانگ حواسشو برای دیدن این برنامه گذاشته بود
وقتی تموم شد اومد کنارم و پرسید:
مهدی: مامان، هیچکس پیدا میشه که نا بو باشه؟![]()
من:
نابو دیگه چیه؟
مهدی: یعنی بوی هیچی رو نفهمه(متوجه نشه)![]()
من:
منظورت حس بویایی؟؟؟ خوب ممکنه،اگه عصب بویایی آسیب ببینه آدم هیچ بویی رو متوجه نمیشه.
مهدی: اوهوم،مامان نا لــَمس چطور؟![]()
من:بازم با حفظ آرامش جواب دادم
،شاید،بازم اگه عصب مربوطه از کار بیفته 
مهدی: مامان نا مـــَز چطور؟
من:
چی میگی پسر؟؟؟ معلومه؟؟؟![]()
مهدی: مامان خانم ،نامز (به فتح میم)یعنی اینکه مزه غذاها رو نمی فهمه![]()
من:
جل الخالق از دست تو
انگار یادت رفته دلبرک
این حس اسمش چشاییه![]()
مهدی داشت با خودش فکر میکرد
که یکی دیگه از حواس رو پیدا کنه و منو سوال پیچ
گفتم:تو خوابت نمیاد بچه؟؟
مهدی: میرم می خوابم بذار سوالاتم تموم بشه
من:

دوتا داداش خوب
و دوست داشتنی ![]()
قسمت ۱
امروز بعد از اینکه از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و بعد هم از مامان پرسیدم که امروز باید برم مدرسه؟
و مامان گفت:نه،خیلی خوشحال شدم
که می تونم تو خونه بمونم. سر دردم خوب شده بود ولی تنم هنوز داغ بود
که شرط دیشب مامان برای خوردن قرص رو ،بهش گفتم:مامان،یادته دیشب گفتی اگه داروتو خوردی و به حرفهام گوش کردی بهت اجازه میدم فردا با کامپیوتر بازی کنی؟
مامان گفت بله یادمه.
منم صبحانه مو خوردم و بعد دوباره اون شربت که الکی
روش نوشته با طعم توت فرنگی
ولی فقط یه کم طعم داره
بقیش طعم زهرماره
و اسمش استا نیموفنه (استامینوفن)
بعد هم رفتم و نشستم کامپیوتر بازی کردم
و چای خوردم.علی می خواست به مدرسه بره که مامان همراهش تا سر خیابون رفت ولی زود برگشت. گفت سرویسشون وایساده بود وقتی رسیدیم.
بعد هم ساعت ۷:۳۰ شد و مامان به مدرسه تلفن زد
و گفت من مامان مهدی..... هستم،مهدی تب داره و زیاد سرفه میزنه،امروز مدرسه نمیاد و بعد هم خداحافظی کرد
پرسیدم:مامان چی گفتند؟؟(منظورم مدرسه مون بود)مامان گفت: گفتند انشاءالله بهتر باشه.![]()
بعد هم از مامان خواستم برام ساندویچ بیاره و مامان ساندویچ تخم مرغ (آب پز) آورد که خیلی مزه داد
برای اولین وار(بار) بود تخم مرغ آب پز خوردم
ولی چون با مامان شرط گذاشته بودیم
امروز من باید به تمام حرفهای مامان گوش میکردم و مامان هم به حرفهای من
گفتم چای میخوام که مامان گفت چون تخم مرغ آهن داره با خوردن چای آهن دفع میشه باید با تخم مرغ بیتامین ث(ویتامین ث)بخوری که سریع آهنش جذب بشه،گفتم:
خوب پس چی بخورم؟ مامان گفت:آب پرتقال
بعد از خوردن آب پرتقال دیگه ساعتی
که برای بازی با کامپیوتر ، شرط گذاشته بودیم تموم شد
و منم خاموشش کردم و بلند شدم
سرفه هم میزدم که مامان دور دلمو با یک شال بست
اینجوری دیگه دردش کم شد
ناهارم رو هم کامل خوردم
مامان داره میگه ولی بجز گوشتهاش
خوب چیکار کنم دوست ندارم وقتی گوشت توی دندونم گیر میکنه
بعد از ناهار هم با خوردن قرص و شربت خوابم گرفت و خوابیدم
بعد هم که ژاکتی که مامان برام بافت
ولی کوچک شده و اندازم نیست
رو بازش کردم(شکافتمش)

من برم سریال مسافران شروع شد![]()
![]()
*******
قسمت ۲
خاطراتی که مهدی
گفت و من نوشتم کامله![]()
فقط .....
ازهمه ی عزیزانی که قدم رنجه کردند و به وبلاگ مهدی اومدند![]()
![]()
و برای بهبودیش دعا کردند
بی نهایت ممنون و سپاسگزارم ![]()
و از اینکه با این عکس( از تبداشتن مهدی )باعث نگرانیتون شدم از همه ی شما مهربانان عذرخواهی میکنم
امیدوارم منو ببخشید
ازصمیم قلب از خداوند متعال برای همه ی شما عزیزان و فرزندانتون سلامتی و دلخوشی خواستارم![]()
پی نوشت : راستی ژاکتی(ژیله) که برای ته تغاری بافتم کوچک شد
و عصر امروز از مهدی خواستم که خودش بشکافه تا از اول براش ببافم
بخاطر اینکه دوباره متهم به پیچوندن نشم از وروجک خواستم که اونو بپوشه و ازش عکس گرفتم تا ببینید و خودتون قضاوت کنید

بقیه عکسها در ادامه مطلب
***********
السلام علیک یا فاطمه المعصومه(س)
خاتون شهر آينه هايي بزرگوار
زهراي شهر يثرب مايي بزرگوار
چشم ملك نديده دمي سايه ي تو را
ناموس بارگاه خدايي بزرگوار
اين قوم را به راه حقيقت كشانده اي
موساي بي عباوعصايي بزرگوار
بر شانه هاي باد،جحاز تو حمل شد
فرمانرواي ملك صبايي بزرگوار
گم كرده ايم كعبه ي حاجات و آمديم
نزد شما كه قبله نمايي بزرگوار
من گريه مي كنم كه نگاهي كني مرا
آري هميشه عقده گشايي بزرگوار
باران رحمت ازلي سهم مان شده
بي شك دليل فيض شمايي بزرگوار
بانوي مهربان كدامين قبيله اي ؟
امشب بگو كه اهل كجايي بزرگوار
خلقت شبيه پير كريم عشيره است
الحق ز نسل شير خدايي بزرگوار
فهميدم از شلوغي صحن و سراي تان
هر لحظه مامن فقرايي بزرگوار
فرقي نمي كند چقدر نذر مي كنند!؟
باب المراد شاه و گدايي بزرگوار
اينجا مريض ها همگي خضر مي شوند
سرچشمه ي حيات و بقايي بزرگوار
از لحن گريه كردن زوار واضح است
در قم،بقيع اهل بكايي بزرگوار
يادت نمي رود چه قراري گذاشتيم؟
محشر دم بهشت بيايي بزرگوار![]()
التماس دعا![]()
************************
فرا رسیدن اول ذی القعده ،روز میلاد با سعادت حضرت فاطمه معصومه(س)،کریمه ی اهل بیت علیها السلام و روز دختران را به تمامی شما عزیزان و گلچهرگان مهربون و دوست داشتنی دختران امروز و مادران فردا:
،دختر خوبم عزیز دلم :فاطمه جون
![]()
وخواهرای خوب و عزیزم![]()
![]()
فاطمه جون طلا و خوشگل و ![]()
![]()
![]()
![]()
عشق عمه حدیثه
،دخترای گل دختر خاله عزیزم: فاطمه جون
و سارا جون![]()
![]()
دختر گل علی آقا(پسر خاله گرامی): شیما جون![]()
![]()
و
تمامی دختران ایران عزیزمون
،بویژه دختران دوستان عزیزمون که مامانهاشون براشون توی وبلاگ می نویسند:
هانا جون
،پگاه جون(مامان سارا)
زهرا جون
و ندا جون(مامان فاطمه)
ارغوان جون(مامان نازنین)
،دل آرام جون(مامان الهام)
،پرنیان جون(مامان پریسا)
،پرنیان جون (مامان پیروزه)
،آندیا جون(مامان مژگان)
، مانا جون
و مانیا جون
،ریحانه جون(مامان زهرا)
فاطمه زهراجون(مامان طاهره)
، آرتا جون(مامان نسیمه)
، فاطمه جون(مامان مریم)
،هستی جون(مامان نوشین)
، زهرا جون(مامان ناهید)
مائده جون
و راضیه جون(مامان الهه)
،مینا جون(مامان افسانه)
،عسل جون(مامان مژگان)
،فاطمه جون(مامان نازی)
، زهرا جون(مامان فاطمه)
،فاطمه سادات جون
رضوان خاتون جون(مامان راضیه)
،فاطمه جون(مامان شاد)
،عسل جون(مامان سوری)
،عسل جون(مامان زری)
، زهرا سادات جون(مامان آیه)
،نرگس جون(مامان اعظم)
، و نی نی تو راهی ،دُرسا جون (مامان تیدآ)
و دوستان خوب و مهربونم ژاله جون
،آزاده جون
و نرگس جون
و مریم جون![]()
و مامانهای عزیزشون که دختران دیروزند![]()
![]()
تبریک و شادباش عرض میکنم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نازنین ها
عیدتون مبارک![]()
![]()
روزتون مبارک![]()
برقرار باشید و بهاری![]()
قسمت ۱
امروز بعد از دو دقیقه سرویسمون اومد
،منم از دیشب تب کردم
تازه سرفه هم میزدم
فکر میکردم مامان میگه نمیخواد به مدرسه بری
ولی مامان گفت تو خونه که استراحت نمی کنی پس باید بری مدرسه
و منم رفتم.بعد از اینکه به مدرسه رسیدیم ازسرویس پیاده شدیم و توی صف وایسادیم وقتی تمام بچه ها بجز ما(کلاس اولی ها)به کلاس هاشون رفتند
آقای محمدی برامون صحبت کرد و گفت:من شماها رو خیلی دوست دارم
،مثلاْ تو کلاس اذیت نکنید
،لیوانتونو برای آب خوردن به دوستاتون ندین![]()
بعد ما هم به کلاس رفتیم زنگ اول ریاضی داشتیم ![]()
.زنگ تغذیه بهمون کیک پرتقالی و شیر دادند
راستی مامان ،آقای محمدی گفت وقتی لیوان شیرتونو می خورید دیگه باهاش بازی نکنین
چون بعضی بچه ها با لیوان فوتبال بازی میکنن.
زنگ دوم فکر کنم مشق داشتیم ،فکر کنم بنویسی!!!حالا امروز میرم اگه زنگ دوم مشق داشتیم،
زنگ سوم بنویسیم داشتیم و این سرمشق م و ه رو توی کتاب و دفترمون نوشتیم![]()
زنگ چهارم همین ۱و۲و۳ رو دوباره نوشتیم ،دوباره بنویسی فکر کنم هاااااا؟![]()
مامان نوشتی ساعت ۲ نصفه شب حالم بد شد
و بالا آوردم؟؟![]()
*********
قسمت ۲
عزیز دلم
بعد ازرسیدن به خونه فقط دو تا قاشق ناهار خورد
و بعد هم گفت سرم درد میکنه
منم یه دونه قرص سرماخوردگی کودکان بهش دادم خورد ولی هنوز سر دردش خوب نشده
خدای مهربونم تو رو به حرمت آبروداران درگاهت مراقب عزیزان دلمون باش
و اونا رو از شر تمام ویروسها و بیماریها در پناه خودت حفظ بفرما
الهی آمین![]()
عکس بعدا اضافه شد(ساعت ۱۸:۰۷)

عزیز تبدار مامان ![]()
ثبت خاطرات مهدی1
توجه توجه:
ازاین به بعد هر پست در وبلاگ مهدی شامل دو قسمته ![]()
قسمت 1= تعریف خاطرات بوسیله مهدی
و تایپ خاطرات بوسیله مامان
خاطرات این پست دقیقاْهمون حرفهای مهدی است که تایپ کردم (بدون دخل و تصرف)
قسمت 2 =اتفاقات ویا صحبتهای مهدی بعد از رسیدن به خونه![]()
قسمت 1
امروزصبح وقتی سر خیابون رسیدیم دیدیم سربیس(سرویس)مدرسه منتظرمون وایساده.
مامان دست دوتاییمون رو گرفت و از خیابون رد شدیم
کیفهامونو توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم و خودمون بعد ازسلام به خانم راننده سوار سرویس (پژو پارس)شدیم
.وقتی به مدرسه رسیدیم توی صف صبحگاهی وایسادیم
،بعد از اینکه به کلاس رفتیم خانم درواره ی(درباره ی) آیـة الکرسی صحبت کرد و گفت آیة الکرسی رو می خواهیم بهتون یاد بدیم
هر کی زودتر آیةالکرسی رو یاد گرفت اسمشو تو جدول می نویسیم
و رنگ می کنیم.![]()
زنگ دوم فکر کنم ریاضی داشتیم
،فکر کنم هااا ؟؟؟
،آهان ریاضی داشتیم. و ۲ و ۳ رو بهمون یاد داد.![]()
امروز تغذیه کیک توت فرنگی
بهمون دادند .![]()
زنگ سوم بنویسیم داشتیم
که از این سرمشق "ک" تو کتاب بنویسیم نوشتیم و سه خط هم توی دفتر مشقمون نوشتیم.![]()
زنگ آخر هم از همون ۲ و ۳ تو دفتر بهمون سرمشق داد تا تو خونه بنویسیم.![]()
زنگ خونه خورد ،اومدیم تو حیاط مدرسه سوار سرویس شدیم و به خونه اومدیم.![]()
********
قسمت 2
بعد از خوردن ناهار
اومده کنارم و می پرسه...
مهدی: مامان آیةالکرسی چیه؟![]()
من: 4 آیه از بزرگترین سوره ی قرآن یعنی سوره ی بقره.![]()
مهدی: اوهوم،تو بلدی؟![]()
من:بله،باید حفظ کنید؟![]()
مهدی: بله![]()
بعد هم رفت و دیگه سوالی نپرسید
تا وقت مسابقه فوتبال بین استقلال و پاس همدان
مهدی: محمد من می دونم کدوم تیم استقلاله![]()
و بلند شد و رفت دستشو گذاشت رو نوشته ی استقلال بالای صفحه تلویزیون
و گفت: محمد دیدی با سوات(سواد) شدم؟
حال کردی؟![]()
محمد:
مهدی: محمد؟ ،علی نیکبخت تو کدوم تیم بازی میکنه؟![]()
محمد:
مهدی فعلاً سؤال نپرس دارم بازی رو میبینم.
مهدی: خوب با زبونت باید جواب بدی
نه با چشمات.![]()
محمد:![]()
![]()
از نیمه شب پنجشنبه( 23 مهرماه) تا هم اکنون مشغول پرستاری از فرزندان عزیزم که یکی بعد از دیگری دچار تب شدند هستم.
اول از همه علی عزیزم که صبح پنجشنبه قبل ازمدرسه بردیمش دکتر
و پزشک محترم گفتند که آنفلونزاست
و باید استراحت کنه. و علی مهربونم که فکر میکرد همون آنفلونزای A رو گرفته
و ازمن پرسید حالا چیکار کنیم؟
گفتم هیچی میریم خونه استراحت می کنی
و من برات سوپ میپزم می خوری
و انشاءالله کم کم خوب میشی
.روز پنجشنبه وروجک کوچولو تنها به مدرسه رفت و برگشت
اتفاقاً اونروزبابا هم به مأموریت خارج ازشهر رفته بود و کسی نبود که برای آوردن مهدی به مدرسه بره
ومهدی برای اولین بار تنها (با سرویس)به خونه برگشت.![]()
ازعصر پنجشنبه هم دخترم دچار تب و لرز شد و بعد از مراجعه معلوم شد که دختر عزیزم هم دچار آنفلوانزا شده
،البته لازمه که بگم این دو عزیز ازهم کلاسی هاشون که کنار هم می نشینند این ویروس رو دریافت کردند.
خلاصه اینکه خدا به من رحم کنه که مهدی دچار نشه چون بدنش خیلی ضعیفه و با تب ازاینی که هست لاغرتر میشه.![]()
دیشب که با بابای بچه ها مشغول گرفتن آب پرتقال برای بچه ها بودیم![]()
مهدی اومده کنارم و میگه مامان مطمهنی(مطمئنی)که این آنفلونزایی که علی و فاطمه گرفتند فصلیه
؟
گفتم بله عزیزم .![]()
مهدی: از کجا معلوم میشه؟![]()
من: دکتر گفت آنفلوانزای فصلیه.![]()
مهدی:اوهوم ،پس من ِ بدبخت هم از علی میگیرم،ازبس سرفه میزنه!
من: گفتم که نزدیک علی نرو و کنارش ننشین.
مهدی:باشه ولی وقتی عطسه میزنه ویروسها تو اتاق پخش میشن .
من: ولی علی با دستمال جلو دهنشو میگیره وقت عطسه و سرفه.![]()
مهدی:اوهوم.![]()
**********
امروزصبح قبل از رفتن به مدرسه
مهدی: مامان فاطمه چند سالشه؟![]()
من:15 سال![]()
مهدی:یعنی کلاس چهارم راهنماییه؟![]()
من:نه خوشگلم ،کلاس اول دبیرستانه.![]()
مهدی:اوهوم.![]()
دوستان عزیزم سلام.![]()
![]()
ازابراز لطف و محبت همگی تشکر میکنم
.شکر خدا انگشتم خیلی خیلی بهتر شده
و بافت ژاکت
وروجک هم دردست انجام است.![]()

اینم مدرک جرم![]()
دیروز صبح قبل از رفتن مهدی از خونه بهش گفتم:مهدی امروز خیلی سرده
بیا اون کلاهتو بپوش تا گوشهات یخ نکنه
،قبول نکرد و گفت نمیخوام
،اتفاقاً بخاطر خیس بودن موهاش شب قبل،موهاش شکسته بود
و هر چی شانه زد نتونست صافشون کنه
،وبا خودش غُر میزد که امروز بچه ها بهم می خندند
من مطمهنم(مطمئنم)
.وقتی هم سر خیابون منتظر سرویس بودیم، حسابی سردش شده بود و می لرزید ،

پسرای عزیزم منتظر سرویس مدرسه(۲۰مهر ۸۸)
من گفتم دیدی بهت گفتم کلاه بپوش قبول نکردی
حالا میخواهی شما اینجا بایستید تا من برم از خونه برات کلاه بیارم؟![]()
مهدی: تا تو بری کلاه بیاری
،سربسمون اومده
و ما رفتیم
و تو باید دنبال سربیس تا مدرسه بدویی![]()
من:![]()
**********
دیروزعصر تو مدرسه مهدی جلسه توجیهی برای طرح توصیفی کلاس اول دبستان(حذف نظام سنتی و نمره)برای والدین گذاشته بودند
که بدلیل مأموریت بابای مهدی ،تنهایی در این جلسه شرکت کردم ،بعد از جلسه هم رفتیم تو کلاس مهدی و به صحبتهای خانم معلّمشون گوش دادیم
که چطور تو خونه باهاشون کار کنیم.وقتی از معلمشون در مورد وضعیت مهدی در کلاس پرسیدم
،خانم معلمشون گفت: بسیار باهوش و زبر و زرنگه
و خیلی سریع مطالبی که گفته میشه رو میگیره و جواب میده
،خیلی خوشحال شدم و بخاطر لطف و عنایت خداوند به من و بابایی و بچه های خوب و باهوشی که بهمون داده خدارو شکر کردم.![]()
ساعت حدود 8:30 بود که بابا از مأموریت (تهران)به خونه برگشتند
و طبق معمول برای بچه ها و من سوغاتی هم آوردند
که لباس پاییزه بود ،برای مهدی
و علی
هر کدوم دو تا بلوزو شلوار پاییزه ولی برای من بقول مهدی تمامِ تهران رو خریدند.
خلاصه کلام اینکه وقتی از بابای مهدی تشکر میکردم و گفتم باور کن دارم خجالت میکشم
،چرا اینهمه زحمت کشیدی؟ مهدی خیلی سریع لباسشو تا زد و گفت هر چی تو مغازه بوده خریدی واسه مامان
،خوب اینا رو هم واسه ما نمی خریدی؟
من که از حرفش خندم گرفته بود ،فکر میکردم داره شوخی میکنه
،گفتم آره واقعاً راست میگه دیگه تو مغازه چیزی بنظرت قشنگ نیومد که بخوای بخری؟![]()
بابای مهدی گفت : پسر گلم هفته قبل(روز جهانی کودک) چند دست لباس براتون خریدم ،یادت رفته؟ تازه هنوز اونا رو هم نپوشیدی
ولی برای مامان که هفته قبل نخریدم،حالا بیا یه بوس به بابا بده تا خستگیم رفع بشه.![]()
مهدی :
نمیخواد
،همین مامان خانمو ببوس که 20 تا لباس براش خریدی.![]()
من :
دوستان عزیزم سلام.![]()
![]()
![]()
امیدوارم حال شما و جگر گوشه هاتون خوب باشه و سلامت و دلخوش در کنار هم روز و روزگار بگذرونید.
ما هم به لطف خداوند بزرگ خوبیم،هوا پاییزیه و روزبه روزسردتر و مطبوع تر میشه .
و اما اندر احوالات ته تغاری ما که این روزها بیشتر از قبل سوال می پرسه و تا جواب قانعش نکنه دست بردار نیست.مثلاْ همین دیروز عصر که میخواستند همراه بابابزرگ و محمد صالح(پسر دایی بچه ها) و علی به پارک برن ،مهدی قبل از اینکه در رو ببنده به من ...
مهدی: مامان خدافظ. ![]()
منم گفتم به سلامت .![]()
بعد دوباره سرشو آورد تو خونه و گفت: مامان خدافظ یعنی چی؟ ![]()
من: یعنی: خدا حافظ و نگهدارت باشه ،مراقبت باشه.![]()
مهدی: آهان ،مامان خدافظ.![]()
من: به سلامت شیرینکم.![]()
*****
دیشب وقتی من و فاطمه و مهدی تو اتاق وروجکها بودیم ...
مهدی: مامان ،تو بلدی ضرب المثل بگی؟؟![]()
من: بله، تو چی؟ ضرب المثل بلدی؟![]()
مهدی:
بلههههههه
من: خوب بگو ببینم!!!![]()
مهدی:شتر که نمی تونه اینطوری پاشو خم کنه
و دندون ما سفیده بدیم به امیر پاشا که سیاه بشه؟![]()
من : بابا تو که دیگه تو غلط گفتن ضرب المثل روی پری خانم(تو سریال شمس العماره) رو هم کم کردی
حالا از کجا ضرب المثل یاد گرفتی؟
مهدی:
ازسریال مسافران![]()
*********
پ ن: باید به عرضتون برسونم که در اثر بی احتیاطی وقت دوخت زیپ ژاکت فاطمه انگشتم رفت زیر سوزن چرخ خیاطی
و حسابی منو تو دردسر انداخته ،همینکه میل بافتنی
فشار بیاره رو انگشتم خون فوران میکنه،اینو گفتم که بدونید فعلا نمی تونم ژاکت وروجک رو شروع کنم
.این وروجک مهربون همش میگه مامان اشکال نداره من خیلی دوستت دارم
،هر وقت انگشتت خوب شد اونوقت برام بباف(الهی قربونت برم
با این دل مهربونی که تو داری عزیزکم
)
استقبال متفاوت مهدی و علی از هدیه روز جهانی کودک![]()

علی و مهدی در حال باز کردن هدیه ![]()

ببخشید عکس ها تار شده![]()

نارضایتیش ازهدیه مشخصه![]()
![]()

اینجا زیر لب داره غُر میزنه![]()

و داداش بزرگتر که خندش دلیل رضایتش نیستااااااا![]()
![]()
*************
بعدا نوشت: امروز بدلیل اینکه بعضی دوستان نوشته بودند عکس ژاکت فاطمه رو بذارم تا ببینند،از ژاکت عکس گرفتم که می ذارمش تو وبلاگ ،ولی قبلاْ به عرض برسونم که اگه ته تغاری اومد و از دیدن عکس ژاکت خواهرش تو وبلاگ ابراز ناخشنودی کرد
عکس رو بر میدارم![]()

الگو گرفته از این مدل![]()
توضیح: اگه روی مدل کلیک کنید الگوی بافت رو مشاهده می کنید.
فاطمه بدلیل رنگهای بافته شده اونو تو کامپیوتر save کرده بود
،وقتی دیدم از این ژاکت خوشش اومده
سعی کردم(چون گلبهی نتونستم پیدا کنم و نارنجی خریدم)
دقیقا همون مدلی ببافم.
البته مدل بافته شده جلو بسته است ولی ژاکت دخترم رو برای روی مانتو بافتم.![]()

اینم کامواهای انتخاب ته تغاری
که انشاالله از امروز عصر شروع به بافتن میکنم![]()
دوستان عزیزم سلام![]()
![]()
![]()
خدارو شکر حال وروجکهای مامان و بابا بهتر شده
.
دیروز علی
آقای گل بدلیل جلسه ضمن خدمت معلّمهای کلاس چهارم تعطیل بودند
و علی نباید به مدرسه میرفت.
مهدی هم که از خدا خواسته
،صبح بعد از بیدار شدن رو به من ....
مهدی: مامان ،امروز علی مدرسه نمیاد؟![]()
من: نه عزیز دلم،علی امروز خونه می مونه.![]()
مهدی: خوب منم نمیرم.![]()
من:
تو که تعطیل نیستی باید بری مدرسه.![]()
مهدی: مامان خانم ،اگه گم شدم چی؟
من بلد نیستم به راننده سربیس(سرویس) بگم خونه مون کجاست
**!!!دیگه خود دانی.![]()
من: عزیز دلم تو گم نمیشی
،بعدشم امروز استثنائاً بابا تو رو به مدرسه می بره
و ظهر هم میاد دنبالت تا خیالت راحت راحت باشه که گم نمیشی.![]()
مهدی: مامان، بابا زود بیاد دنبالم،
قرار نباشه سه ساهت(ساعت) دنبالش بگردم.
من: چشم ،میگم بابا زود بیاد دنبالت.
بعد از این همه مقدّمه چینی آقا رضایت دادند لباس بپوشند
و همراه بابا به مدرسه برن.![]()
**ظهر که مهدی و بابا به خونه اومدند ،بابای مهدی گفت:صبح که رفتیم سرویس بچّه ها(پرشیا مشکی) منتظر ایستاده بود رفتم و به خانم راننده گفتم که امروز داداش مهدی نیست و خودم میبرمش مدرسه ،که خانمه گفت: آخه من نمیدونم بقیه بچه ها رو کجا باید سوار کنم و بقول معروف پسر بزرگه شما که مسیر رو می شناخت بهم میگفت از کجا باید برم؟؟؟
و منم بهش گفتم پس پشت سرم بیایید تا مسیر ی که بچه ها منتظر سرویسن رو بهتون نشون بدم اولین دانش آموز که سوار بشه دیگه بقیه مسیر رو ازش بپرسید.![]()
و اینجا بود که فهمیدم وروجک بهونه نمیگرفت
که بلد نیست به راننده سربیس (سرویس) مسیر درست رو نشون بده و ممکنه گم بشه.![]()
********
دو روز قبل مهدی و علی رو به روی تلویزیون نشسته بودند
و مسابقه فوتبال بین دو تیم خارجی رو می دیدند.
مهدی: علی،اینکه اینقدر تند می دوئه
،اسمش چیه؟![]()
علی: جرالد.....![]()
مهدی: اوهوم![]()
بعد از چند لحظه مهدی: ای ول به جواد
که خوب همه رو جا گذاشت![]()
علی:
بچّه گوشات مشکل داره؟
این خارجیه و اسمش جرالده نه جواد!!!
مهدی: اوهوم،این خارجیها هم چه اسمهای خنده داری رو بچّه هاشون میذارن.![]()
علی: ![]()
من:![]()
****
مهدی عزیزم
،جگر رو بصورت کباب خیلی دوست داره به همین خاطر امروز صبح برای صبحانه برای بچه ها جگر کباب کردم (جاتون خالی)که متأسفانه وروجک اصلاً بهش لب نزد
و گفت نون و پنیر می خورم.
منم براش لقمه گرفتم و صبحانشو خورد(دو-سه لقمه فقط)وقتی داشتم سفره رو جمع میکردم.،گفتم با این خورد و خوراک معلوم نیست شماها آخرش چیکار میخواهید بکنید؟؟؟
مهدی: من میخوام مُهــَلـّم (معلّم) بشم.![]()
من:
نه خیر جیگر طلا، منظورم اینه رشدتون چی میشه ؟؟و کوچولو می مونید.![]()
مهدی: ولی فکر نکنم هیشکی منو انتخاب کنه؟؟![]()
من: برای چه کاری؟؟![]()
مهدی: مهلّمی دیگه.
من: آهان، برای چی آخه ؟؟از خداشم باشه.
مهدی: چون من مَردم.
من: خوب باشی عسلم،
میری تو مدرسه مردونه.![]()
مهدی: مامان خانم
، باید بگی مدرسه پسرونه، نه مردونه.
من:![]()

پی نوشت ۱: بالاخره بعد از یک هفته حرف و حدیث
و انواع طعنه و متلک شنیدن(از اعضاء خانواده بجز فاطمه) ژاکت دیروز عصر به پایان رسید
و انشاءالله از شنبه(بعد از دو سه روز استراحت)بافت ژاکت ته تغاری شروع میشه
،البته هنوز کاموا هم نخریدم ولی سفارش رنگ و مدل ژاکت از قبل داده شده،
ایشون (مهدی عزیزم)رنگ سبز رو انتخاب کردند
که عصری میرم کامواشو میخرم ،تازه با کلّی خرده فرمایشات دیگه
مهدی: مامان،جیب هم بلدی ببافی؟![]()
من : بله .![]()
مهدی: مامان دوختنی نه هااااااااا؟
ببافی روش؟ دو طرفه باشه بتونم هر دو دستامو بذارم تو جیب.
من: بله بلدم.![]()
مهدی: مامان ،بنظرت زشت نمیشه؟![]()
من: نه عزیز دلم.![]()
مهدی: آخه میخوام یه چیزی باشه که تو مُد باشه و شیک باشه تا بچّه ها به من نخندن !!!![]()
من: بله میدونم ،دیگه امری نیست؟؟![]()
مهدی: حالا تا کاموا بخری من خوووب فکرامو میکنم.![]()
من: ![]()
پی نوشت ۲: فردا روز جهانی کودکه
، این روز رو به همه ی کودکان بویژه کوچولوهای زیبا و دوست داشتنی دنیای مجازی اینترنت(دنیای وبلاگستان)
و عزیزان دل خودم تبریک و شاد باش عرض میکنم
و از خداوند متعال سلامتی و دلخوشی و شادکامی برای تمامی شما عزیزان دوست داشتنی در کنار بزرگترا و در پناه خداوند متعال خواهانم.![]()
دوستان عزیزم سلام![]()
![]()
![]()
ته تغاری ما از جمعه شب دچار سرما خوردگی و آبریزش بینی شده
و روز شنبه که به دکتر بردیمش
براش دو روز استراحت نوشت (شنبه که خودم نفرستاده بودمش –یکشنبه روهم دکتر گفت باید بمونه)خلاصه که این دو روز وروجک خونه بود و حسابی استراحت کرد
تا زود زود خوب بشه.![]()
روز شنبه بعد از اینکه از مطب دکتر رفتیم دنبال فاطمه(کلاس زبان) تو ماشین:
فاطمه: مهدی،دکتر چی گفت؟
بهت آمپول زد؟
مهدی: نه خیر آمپول نزد ،فقط گفت سرما خوردی
ناجار![]()
فاطمه: نا جاااار؟؟؟![]()
![]()
مهدی: بابا دارم با سوادی میگم دیگه،منظورم همون نا جوووووره![]()
من و فاطمه:![]()
![]()
![]()
***********
دیروز مبین کوچولو
و مامان و باباش خونه بابابزرگ بودند
و مبین اومده بود بالا که با مهدی بازی کنند.
مهدی ماژیکهاش رو برای نقاشی کشیدن آورد و گفت مبین تو با اسباب بازیها بازی کن
منم نقاشی می کشم.
مبین: منم می خوام نقاشی بکشم.![]()
مهدی: نه ،من ماژیکهامو به تو نمیدم،
یادت نیست وقتی آبله مرغون گرفته بودی ماژیکهاتو ندادی به من!!![]()
مبین:یعنی با من قهیی(قهری)؟![]()
مهدی: نه قهر نیستم
،ولی ماژیک هم بهت نمیدم.![]()
مبین: ما با هم یــِفــیقیم(رفیقیم)،مگه نه؟
مهدی: یــفیق دیگه چیه؟؟؟![]()
من: مبین منظورش رفیقه ،رفیق یعنی دوست.![]()
![]()
مهدی: مامان خانم خودم بلدم
میخواستم حواسشو ازنقاشی کشیدن پرت کنم!!![]()
من:![]()
![]()
********
ظهر که داداش علی![]()
اومد خونه گفت: مامان منم سرما خوردم
،یه کم گلوم می سوزه ،آبریزش بینی هم دارم.![]()
مهدی: من بیشتر حالم بده،چون آبریزش بینی ِ بستنی دارم.
من و علی:![]()
![]()
مهدی که نگاههای متعجّب و پر ازسؤال ما رو دید![]()
مهدی: یعنی ازیه دغامم(دماغم) آبریزش میشه ، اون دغامم بسته است و نمیشه نفس بکشم.![]()
من: آهان ببین مجید دلبندم به این حالت میگن زُکام
یا گرفتگی بینی بیا برات قطره بریزم خوب بشی.![]()
********
شب که تبلیغات بین سریال د ل ن و ا ز ا ن پخش میشد...
![]()
مهدی: ح ل و ا شکری عقاب شرسار از انرژی![]()
من:
سرشـــار ازانرژی![]()
مهدی:
ح ل و ا ش ک ر ی ِ عقاب شر ســـار ازانرژی![]()
من: ![]()
![]()
با اینکه بارها برای خودش تکرار کرد
،آخرشم موفق نشد
درست این کلمه رو تلفظ کنه. جالبه به من می گفت: مامان می دونم دارم اشتباه میگم
ولی هر چی تلاش میکنم نمی تونم درستشو بگم.![]()
*************
امروز صبح هم عزیزان دل
مامان و بابا رفتند مدرسه 

فداتون بشم تنهای تنها![]()
![]()

دلبرک
متفکر
و دلبرک
عشق پلیس![]()
توضیح در مورد عکس: علی
آقای گل ما عاشق اینه که در آینده پلیس بشه
و اینجا هم نظاره گر ماشین پلیسه
دوستان عزیزم سلام![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه ۸ مهر
دیروز عصر چند تا کاموا خریدم و وقتی به خونه اومدم مشغول بافتن شدم.
مهدی اومده کنارم و میگه:این چیه؟ ![]()
من : پلیوره![]()
مهدی: مامان برای کی می بافی؟![]()
من:برای فاطمه
مهدی:
پس امسال من باید از سرما بمیرم؟؟
من:
نه مامان خدا نکنه،تو که از پارسال کاپشن داری
مهدی: خوب فاطمه هم پالتو داره !!![]()
من: آره خوب ولی پالتو مال زمستونه که هوا خیلی سرده
،اینو واسه ی اون وقتی می بافم که هوا خیلی سرد نشده
چون دیدی که فاطمه هیچوقت زیر مانتو ژاکت نمی پوشه
مهدی: مامان خانم ،کاپشن رو هم وقتی می پوشن که هوا خیلی سرد شده
بگو اون خانم عزیز دُردونه تونه ، داری براش می بافی ![]()
من: نه خیر
برای من همه تون عزیز دُردونه اید
هیچ فرقی هم نمی کنه![]()
مهدی: خوب اگه اینجوریه ،پس کی برای من شروع می کنی به بافتن؟؟![]()
من: هر وقت ژاکت فاطمه تموم شد .![]()
مهدی:
آخ جوووووووووون.![]()
بعد هم رو به داداش علی میگه: علی بعد از ژاکت منم
نوبت تو میشه![]()
من:![]()
![]()
دوشنبه ۶ مهر
چند دقیقه پیش(ساعت ۱۸:۲۰)،مهدی اومده کنارم
و میگه : "مامان ببین یه نوشیدنی بهت یادم میدم خوب گوش کن،تا برامون درست کنی!!! " ![]()
من:خوب باشه بگو
مهدی:اول تو مخلوط کن یخ می ریزیم
،بعد شیر و بعد خامه و کمی شکر و نعناع و مخلوط می کنیم...![]()
من:
اینا رو کی یادت داد؟تو مدرسه؟ معلمتون؟![]()
مهدی: نه مامان خانم
، تو مدرسه که آشپزی
یاد نمیدن
،درس یاد میدن
! اینو همون آقاهه تو کانال ۳ یاد داد.![]()
من:بله!!!![]()
بد آموزی رسانه ای![]()
مهدی: مامان هستی عکسشم بگیریم بذاریم زیر نوشته مون؟؟
(چون بهش گفتم بیا طرز تهیه نوشیدنی رو بگو بنویسم تو وبلاگت)![]()
من:عکس کی؟؟؟![]()
مهدی:خوب معلومه عکس نوشیدنی رو![]()
من:خوب الان موادشو نداریم که!!!![]()
مهدی:باشه هر وقت که موادشو داشتیم![]()
مثل اینکه واقعاْ عشق به آشپزی
و پیتزا پزی
در وروجک ما بیشتر ازمهندسیه![]()
![]()
یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸
قبل از رفتن به مدرسه...
مهدی:مامان ،می دونستی گاو
حیوون خیلی مفیدیه؟![]()
من: بله ،چطور مگه؟![]()
مهدی: چون از پوستش چرم و لباس درست می کنند ،از شیرش برای خوردن
و پنیر و ماست و کره استفاده می کنند ...
من:بله همینطوره،اینا رو معلمتون بهتون یاد داد؟؟![]()
مهدی:بله ،یه کتاب داریم اسمش علومه
،فکر کنم اینا رو تو اون نوشته!!!![]()
من:الهی فدای تو
و فکر کردنت بشم.
**********
بعد از رسیدن به خونه روی بالش وسط اتاق ولو شد (از فرط خستگی )
...ازش پرسیدم خسته ای؟
با سر جواب داد بله
بعد از خوردن ناهار ...
مهدی:کاش مدرسه مون استخر بود
،یک استخر بزرگ![]()
من:
خوب اونوقت اسمش مدرسه نبود که؟![]()
مهدی: نه مامان،کاش یک کلید بود وقتی فشارش میداد(مدیر مدرسه)،حیاطمون میشد استخر
و وقتی دوباره کلید رو میزد می شد همون مدرسه![]()
من: خوب حالا فرض کن اینجوری بود،تو می خواستی چیکار کنی؟![]()
مهدی:خوب معلومه شیرجه می زدیم تو آب
و حسابی خنک می شدیم(نتیجه هوای گرم که مهدی اصلاْ دوست نداره)![]()
صبح زود بعد از خوردن صبحانه ، مهدی لباسشو پوشید،و مثل روزهای قبل پرسید...
مهدی:مامان امروز چند ساعت باید تو مدرسه باشیم؟![]()
من:تا ساعت ۱۱:۳۰![]()
مهدی:میشه چند ساعت؟![]()
من:حدود ۴ ساعت![]()
مهدی:آخ جون
من:
(بچم عشق به درس ومدرسه اش
ازهمین حالا مشخصه
)

![]()
فدای تو و نگاه کردنت برم خوشگل من![]()
*******
ظهر که به خونه برگشتند ازش پرسیدم نباید تکلیف بنویسی؟
گفت :نه مامان،من تومدرسه نوشتم.
دفترشو آوردم و دیدم راست میگه
. گفتم خوب هیچ کار دیگه ای هم نباید انجام بدید؟
یه برگه ازکیفش بیرون آورد
و گفت :این شعر رو باید حفظ کنیم
.خدا به من رحم کنه با گوش ندادن وروجک و حفظ این شعر بلند بالاااااااااا![]()
عصر پنجشنبه که بنده حریفش نشدم بشینه و شعر رو دوتایی حفظ کنیم
جمعه هم که خاله کوچیکه (ته تغاری بابابزرگ)وسایلش رو جمع و جور میکرد تا به شهرستان بره (دانشگاه رفسنجان)و مهدی هم رفته بود طبقه پایین ،محمد صالح هم اومده بود و دیگه جمعشون برای جیغ کشیدن
و دویدن جمع بود عمراْ بیاد یا بخواد شعری حفظ کنه
خلاصههههه....
جمعه شب ساعت ۱۰:۳۰ تو اتاق وروجکها
من:مهدی حالا خوب شد امروز نیومدی بشینی شعر حفظ کنیم؟![]()
مهدی: خوب مامان الان حفظش میکنم
.(یادتونه پارسال درست وقت رفتن به مدرسه یادش می اومد باید نقاشی می کشیده؟؟؟
)
من:آره جون خودمون
،مگه این موقع شب میشه ۱۳-۱۴ خط(بیت) شعر رو حفظ کرد؟
(البته من به مهدی نگفتم بیت شعر
،وگرنه تا صبح باید براش بیت رو معنی میکردم
)
مهدی:مامان،من می تونم حفظش کنم
کاشکی برام می خوندیش من حفظش میکردم.![]()
منم که دیدم اعتماد به نفس بالایی داره
گفتم ضرر که نداره می خونمش
،خدارو چه دیدی شاید حفظش کرد!!!خدارو شکر
بعد از دوبار خوندن (۴ بیت -۴ بیت)تمام شعر رو خیلی عالی حفظ شد...![]()
![]()
دیروزم وقتی به خونه اومد،ازش پرسیدم که شعر رو برای خانم معلم و دوستات خوندی؟
خیلی خوشحال و راضی گفت:مامان امروز وقتی شعرو خوندم خانم معلم بهم گفت:عالی عالی ،دوتا عالی بهم گفت.
ولی بقیه مثل من نخوندند
تازه دو روز هم تمرین کرده بودن ولی من که فقط دیشب ده دقه(دقیقه) تمرین کردم یادم مونده بود.![]()
پی نوشت: ته تغاری بابابزرگ هم، ( خاله کوچیکه بچه ها) بعد از تلاش زیاد موفق به ورود به دانشگاه سراسری شد و باعث خوشحالی مامان و بابا و بقیه اعضا خانواده شد.آبجی گلم دیروز عصر به رفسنجان رفت.خواهر خوب و عزیزم موفقیتت رو ( قبولی در کنکور۸۸) مجددا بهت تبریک میگم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و موفقیتهای پی در پی و روز افزون تو رو از خداوند متعال خواهانم.انشاءالله در پناه خداوند سلامت باشی و به اهداف بزرگت برسی.
عزیز دلم الهی تندرست باشی و دل مهربونت همیشه آرام و شاد باد
که با قبولی در دانشگاه شادی را به ما هم هدیه کردی.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان عزیزم سلام.![]()
![]()
![]()
امیدوارم حال همگی خوب باشه و با تندرستی و شادکامی در کنار عزیزانتون روز و روزگار بگذرونید![]()
ته تغاری که روز اول مهر(دیروز) بر خلاف تصور من
،ازهمون ابتدای روزبعد از بیدار شدن شروع به جمع کردن لبها
(استارت گریه کردن) نمود.
بقیه هم که انگار ازهمون ابتدای تحصیل همینطور ریلکس و بدون گریه مدرسه رفتند
برای ته تغاری خندیدند
و بهش طعنه میزدند که کوچولو میخوای کنار مامان بمونی؟آخرش بیسواد بشی؟؟؟
خلاصه اینکه از وقتی برنامه هاشون شروع شد همینکه تو جمعیت منو نمی دید شروع به گریه....اونم چه مدلی؟؟؟ دو تا دستاشو میذاشت رو چشمهاش و بدون صدا فقط اشک می ریخت
و من باید میرفتم خودمو بهش نشون میدادم
و بوسش میکردم
تا خیالش راحت وساکت میشد
ولی بعد از اینکه رفتند کلاس من و بابای مهدی اومدیم خونه.و ظهر که برگشت وقتی ازش پرسیدم تا کی گریه کردی؟
گفت همونموقع ساکت شدم![]()
شب هم میره خونه بابابزرگ(طبقه پایین) و خاله بهش تبریک میگه![]()
و ازش می پرسه که:امروز خوش گذشت؟ مهدی:نه اصلاْ
خاله:چرا؟؟؟
مدرسه جایخوبیه،یه عالمه یادت می دهند میتونی کتاب بخونی
و در آینده بری دانشگاه
حالا وقتی رفتی دانشگاه میخواهی چیکاره بشی؟؟![]()
مهدی:خاله اینها(اشاره به محمد،فاطمه و علی) هر سه تاشون میخوان مهندس بشن
ولی من نمیخوام
.
خاله:خوب تو میخواهی چیکاره بشی؟
مهدی:من می خواهم یا پیتزایی ،یا مغازه بزنم![]()
خاله:![]()
از دست تو وروجک.
********
پی نوشت مهم:امروز دوم مهر ماه و روز تولد بهترین و مهربونترین همسرو بابای دنیاست
این روزقشنگ رو ازطرف خودم و بچه های عزیزمون به تو همسر عزیزو بابای مهربون تبریک و شادباش عرض میکنم
دوستت داریم
و از خداوند متعال برایت سلامتی، طول عمر با عزت ، سعادت، موفقیت روزافزون و شادکامی مسئلت دارم.
انشاءالله سایه ات بر سر من و بچه ها و زندگیمون مستدام باشد. عزیزترینم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابا جون تولدت مبارک![]()
![]()
محمد،فاطمه،علی ومهدی