


فدات بشم من![]()
جمعه 29 آبان
در حالیکه با سیب مورد علاقه ش (عروسکی) بازی میکرد و می پروند تو هوا و دوباره می گرفتش 
بی مقدمه گفت: سوگند میخورم که کوشا باشم.
کــَشـــــتی(اینو بر وزن تک بیر و خیلی محکم و با صلابت بخونید ،مثل وقتهایی که میخوان به نظامی ها درجه بدهند
) بعدشم گفت الله اکبر ،الله اکبر.......
من و محمد: ![]()
بهش گفتم عزیز دلم کشــتی نیست
اونکه بچه ها می گن تکبیره،
بعدشم اینو از کجا یاد گرفتی که سوگند میخورم کوشا باشم؟![]()
علی: این آخرین قسمت از دعای صبحگاهیه
که هر صبح یکی از بچه ها سر صف می خونه.
مهدی: مامان،کوشا یعنی چی؟![]()
من: پر تلاش،کسیکه برای یادگیری کوشش زیادی میکنه.![]()
مهدی:سوگند یعنی چی؟![]()
من:یعنی قسم میخورم.![]()
مهدی: اوهوم![]()
***********
مهدی: فاطمه خانم معلـّم ما ،وقت بازی میگه: دقّت کن ،دقّت کن !!آفرین آفرین،باهوش باهوش.![]()
فاطمه :خوب بعضی معلمهای ما هم میگن دقت داشته باشین.![]()
مهدی:
**********
مهدی: درسمون روز سه شنبه او اول و غیر اول و الان میتونیم بنویسیم.بود- سود- بودَم- مسموم-بو- مو-آسود-
ته تغاری گلم از کتاب داستانهاش کلماتی رو که خوندنش رو(تو کتاب بخوانیم)یاد گرفته پیدا میکنه
و با شور و شوق وصف نا پذیری می خونه
و با هیجان میاد و به منم میگه تا مطمئن بشه درست خونده.
گزارش مصور بازی با سیب مورد علاقه ته تغاری![]()
قبلاْ هر وقت به هر دلیلی میگفتم پیر شدم
،مهدی شاکی میشد
و می گفت نه مامان خانم تو هنوز جوونی
و این بخاطر برداشت مهدی از پیر شدن بود
چون فکر میکنه مردن تو جوونی اتفاق نمی افته و وقتی من می گفتم پیر شدم بچم فکر میکرده مرگم نزدیکه
این مقدمه چینی رو داشته باشید تا ادامه ش رو براتون بگم.
چند شب پیش درست بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ،آقا یادش اومده که باید دیکته بنویسه
حتماْ داستان دیکته نوشتنش رو یادتون هست
(دو پست قبل)هر چی ازش خواستم بخوابه تا فردا صبح بهش دیکته بگم قبول نکرد
و بلند جیغ می کشید که نه باید همین امشب بهم دیکته بگی
تازه جالبش اینه که آقا سر جاشون خوابیده بودند و انتظار داشت من برم کیف و دفترشو بیارم دو دستی بذارم جلوش و بشینم با اعمال شاقه دیکته بگم
که من یه کلمه بگم و اون هر چی دلش خواست بنویسه
.خلاصه طاقتم تاب شد و سرش داد کشیدم که :اصلاْ به من چه؟
میخواست یادت نره و سر شب بجای ورجه وورجه کردن بیای دیکته بنویسی
مهدی: وااااااای، حیفش،
علی ،مامان دیگه راستی راستی پیر شده
وکم حوصله![]()
من:
واقعاْ؟؟؟ ،خوب خدارو شکر که قبول کردی
مهدی: مامان خانم ،پیر یا جوون فرق نداره
بیا بهم دیکته بگو خودم رفتم کیفمو آوردم.
من: واقعاْ خسته نباشی![]()
داستان دیکته نوشتن مهدی
:
من:بنویس اَسباب![]()
مهدی: مامان بنویسم اَساس؟![]()
من: باشه بنویس!
بعد از اساس بنویس اَسَد![]()
مهدی: مامان ،بنویسم سَبَد؟![]()
من:باشه بنویس
!بنویس :بابا با اَسب آمد.![]()
مهدی: بنویسم بابا با داس آمد؟![]()
من:
تو که هر چی دلت خواست نوشتی
این اسمش دیکته نیست![]()
مهدی: اسمش چیه پس؟
آخه خانممون گفته حتماْ دیکته بنویسید![]()
من:
عجب رویی داری بچّه!!!![]()
********
دیشب هر کدوم از اعضا خانواده سرشون به کار خودشون گرم بود
و منم داشتم بافتنی می بافتم
مهدی
هم با دقت و حوصله نقاشی می کشید
بعد هم از زوایای مختلف به نقاشی نگاه میکرد و لبخند ملیحی روی لباش می نشست
که دفترشو گذاشت جلوی من و گفت :مامان ببین نقاشیمو
منم گفتم:به به ،خیلی قشنگه .![]()
مهدی: به این میگن استعداد!!!
من:![]()
![]()
گزارش مصور استعداد![]()

الهی قربونت برم پسر هنرمندم![]()

باغ و طبیعت و پرنده ها و یه عالمه درخت میوه![]()

شانه به سری که صفحه قبل کشیده همراه( عمواکبری ) تلویزیون کشیده
*****************
و حالا عزیزان دل عمه![]()
![]()

اگه گفتین این پرنسس کوچولوی خوشگل
کیه؟![]()

محمد صالح
عزیز دل عمه (داداش غیرتی ِ پرنسس)![]()
توضیح: عصر جمعه وقتی ما و دایی بهمراه خانواده ی گلش مهمون بابابزرگ بودیم ،لباسهایی که مامان بزرگ براشون بافته بودند رو پوشیدند تا مامان بزرگ نتیجه هنرشون رو ببینند من فرصت رو غنیمت شمردم و از این دو عزیز عکس گرفتم. ![]()
![]()
پنجشنبه ۲۱ آبان
مهدی و علی از مدرسه به خونه اومدند...![]()
مهدی:مامان آبمیوه هایی
که صبح برامون خریدی ،فاسد شده بود![]()
من:
چراااااااااا؟آخه تاریخ انقضا ءش مال فروردین ۸۹ بود![]()
علی: مامان،الکی میگه
،مال من که خراب نبود![]()
مهدی: اگه خراب نشده بود
،پس چرا به جای اینکه مزه انبه
،داشته باشه،مزه ی لواشک گندیده میداد؟؟![]()
من:![]()
**********
دیشب یکی از دوستان به موبایل بابای مهدی
تماس گرفته بود ....
بابا بعد ازسلام و احوالپرسی دومرتبه پشت سر هم گفت:خدا رحمتشون کنه
،خدا رحمتشون کنه
مهدی بعد ازشنیدن حرف بابا:
خدا رحمتشون کنه![]()
من دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقش
تا ازش علت خندیدنش رو بپرسم؟![]()
مهدی:آخه بابا داره به اون بیچاره میگه :خدا رحمتشون کنه![]()
من: خوب چه اشکالی داره؟![]()
مهدی: مامان خانم تو رحمت رو تو سریال "ش م س ا ل ع م ا ر ه" ندیدی مگه؟
من: بله دیدم ،چه ربطی داره؟![]()
مهدی:بابا چرا دعا می کنه که این بنده خدا "رحمت" بشه
من:
مجید دلبندم،خدا رحمتش کنه ،یعنی خدا ببخشدش
،یعنی خدا بیامرزدش،نه اینکه بشه رحمت تو ش م س ا ل ع م ا ر ه !!!![]()
مهدی:
عجب!!!!!!!![]()
**********
امروز صبح بعد از بیدار شدن....
مهدی: مامان،وقتی خواب هم هستیم
قلبمون کار میکنه؟
من:قلب همیشه کار می کنه
،چون اگه یک لحظه قلب ازحرکت بایسته دیگه نمی تونیم زنده بمونیم.
مهدی:اوهوم،ریه هم همیشه کار می کنه وگرنه نمی تونیم نفس بکشیم.
من: درسته.![]()
مهدی: مامان،کاش تو یا بابا دکتر شده بودین
،دیگه وقتی مریض میشدم نمی ترسیدم
که اگه دکتر بهم آمپول بده
چیکار کنم؟؟
من:خوب دیگه نشدیم.![]()
*********
پی نوشت:امروز ۲۲ آبان ماه و چهارمین سالگرد تولد ریحانه جون ![]()
دختر دوست داشتنی و خوشگل زهرا جونه
،این روز رو از صمیم قلبم به ریحانه عزیز
و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم ![]()
و از خداوند متعال میخوام که ریحانه جون سال های سال در کنار عزیزانش با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیره انشاءالله
.ریحانه جون تولدت مبارک
چهارشنبه 20 آبان
قسمت 1
مهدی: مامان،امروز حرف ســ غیر آخر و س آخر رو یاد گرفتم
و الان می تونیم بنویسم:
اَساس- اَسب- اَسباب-سَبَد-سام-سَبا-سَما-
من:آفرین پسر خوب و عزیزم.
![]()
مهدی:مامان،راستی من مبصر شدم.![]()
من:به به، بازم مبارکه.![]()
مهدی: خانم به من گفت از فردا مبصر بهداشت کلاس باشم.![]()
من:مبصر بهداشت کارش چیه؟![]()
مهدی:باید دستهای بچه ها رو نگاه کنه تا ناخن هاشون بلند نباشه
،و موهاشون هم بلند نباشه ،تازه باید لیوان همراهشون باشه برای آب خوردن.
من:آفرین پسر عزیزم.![]()
***********
داشتم نماز می خوندم
که مهدی اومده جلوم وایساده و میگه : مامان،اگه بمیریم
و بریم تو بهشت ،اونجا ازمیوه های بهشتی بخوریم
،خدا ما رو از بهشت میندازه بیرون؟![]()
منم که نمی تونستم جوابشو بدم ،اصلاً بهش نگاه نمیکردم
،که گفت: مامان،میدونم
تو نماز نباید حرف زد
ولی با ابروهات که میتونی جواب بدی
من:![]()
مهدی: مامان اگه جوابت بله است سرتو بیار پایین
و اگه جواب نه است ابروهاتو بده بالا.![]()
به نظر شما من با این فسقلی که دم به دقیقه سؤال براش پیش میاد باید چیکار کنم؟؟؟![]()
بعد از نماز بهش گفتم :نه خوشگلم
خدا میوه های بهشت رو برای کسانیکه تو بهشتن آفریده.![]()
مهدی: عمراً
،من که فکر میکنم پرتم می کنه بیرون(
اگه از میوه ها بخورم)
من:
چرا اینجوری فکر میکنی؟؟؟![]()
مهدی: آخه بنده خدا حضرت آدم فقط یه دونه گندم خورده بود
که انداختش بیرون.![]()
من: چون اونموقع خدا به حضرت آدم گفته بود گندم نخوره
،و با خوردن گندم یعنی از فرمان خدا سرپیچی کرده بود
و به همین خاطر....
مهدی: عجب!!!
*********
بعد از گذشت یکی دو ساعت
مهدی: مامان حسـّاس یعنی چی؟![]()
من:یعنی حسّـاس بودن![]()
مهدی: این که شد هموووووووووووون
من: خوب چیکار کنم؟؟
یعنی خیلی زود عکس العمل نشون دادن
،نسبت به سرما،گرما،عصبانیت،شادی و......![]()
مهدی: خوب همون اول می گفتی
من:![]()
**********
شکلات خورده بود و دندونش درد گرفته بود
،مامان نمیشه منم همه ی دندونامو بکشم و دندون مصنوعی بذارم؟؟![]()
من:
چراااااااااااا؟![]()
مهدی:آخه دیگه دندون درد نمیشم
و مسواک زدنشون هم راحته
،میاری بیرون و میگیری دستت مسواک میزنی.![]()
من:![]()
**********
پی نوشت مهم: فرا رسیدن ۲۵ ذی القعده روز دحو الارض (فردا جمعه) روزی که زمین از زیر کعبه گسترانیده شد، روز تولد زمین، رو به همه ی شما عزیزان تبریک و شاد باش عرض میکنم و ازهمگی التماس دعا دارم.در لحظات سبز دعا ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید.
انشاءالله همگی حاجت روا باشید.
اللهم عجل لولیک الفرج![]()
برای دانستن فضیلت عبادت در این روز اینجا کلیک کنید

چند شب پیش ،طبق معمول وقت خواب
،و بعد از خاموش شدن لامپهای خونه،
مهدی دوباره هوس کرده بود که به اطلاعات عمومیش اضافه کنه![]()
بدلیل دیدن سریال" م س ا ف ر ان"
مهدی: مامان، جایی به اسم سوو ِ د اصلا وجود داره؟![]()
من: سوئد ؟؟![]()
مهدی:بله همون سوئد؟![]()
من:بله.![]()
مهدی:کجاست؟ توی فضا؟
من:نه
،سوئد اسم یه کشوره که اتفاقاً رو کره زمین ِ.![]()
مهدی: عجب!!!
پس چرا فضائیها میگن ازسوئد اومدن؟![]()
من: چون نمیخوان همه بفهمن فضائی هستن![]()
مهدی: این" ص دا و س ی م ا" همش دروغ مفت میگه![]()
من:![]()
*******

دو روز پیش مبین
(پسر دایی مهدی) اومده بود خونه ی ما
میخواست در مورد یکی از برنامه هایی که دیده با فاطمه حرف بزنه![]()
مبین: عمه؟![]()
من: جونم؟![]()
مبین در حالیکه به فاطمه اشاره میکرد
گفت:با این یکی عمه هستم با شما نیستم![]()
مهدی:
این یکی دختر ِ عمه هست![]()
مبین:ولی من دوست دایَم(دارم) به فاطمه هم بگم عمه
مهدی: خوب اگه تو بهش بگی عمه ،ما هم باید بهش بگیم خاله
فاطمه:اشکال نداره مبین جون
تو بگو عمه![]()
مهدی:فاطمه چرا "نمی ف ه م ی "؟
فقط بچه های داداشات ،یعنی بچه های ما ،باید بهت بگن عمه![]()
من و فاطمه:![]()
![]()

مبین عزیزم![]()
![]()
**********

مهدی جونم
(مجسمه اخموی من)
دوستت دارم![]()
دوشنبه 18 آبان
تلویزیون روشن بود
و برنامه ی مستند درباره ی انواع پرندگان
پخش میشد و علی و مهدی هم با دقت برنامه رو دنبال میکردند....
مهدی: مامان،چرا به مرغ عشق
، میگن مرغ عشق؟
من: نمیدونم
،فکر کنم چون دو تاشون همدیگرو خیلی دوست دارند
.
مهدی:مگه بقیه پرنده ها
همدیگرو دوست ندارن؟![]()
من:چرا دوست دارند
ولی اینا بیشتر![]()
مهدی:عجب!!!![]()
همونموقع در مورد شتر مرغ ها صحبت میشد(تو تلویزیون) و انواع تخم شتر مرغ
و.....
مهدی: مامان میشه تو خونه ازشترمرغ نگهداری کرد؟؟
من:
نــــــــــــــه،اینهمه پرنده هست تو گیر دادی به عظیم الجثه ترینشون؟؟؟![]()
مهدی:عظیم الجثه دیگه چیه؟![]()
من: بزرگترین 
مهدی: مامان خانم
،عوضش با یک تخم شتر مرغ 16 نفر سیر میشن![]()
من:
وزیر اقتصاد ،اونوقت نمی بینی برای سیر کردن شکم شتر مرغ باید به اندازه ی غذا دادن یه گوسفند هزینه کرد؟؟![]()
مهدی: عجــــــب!!!!![]()
**********
دوباره وقت خواب
مهدی:مامان، یک شب و روز(شبانه روز)چند ساعته؟![]()
من:24 ساعت
مهدی: دو شب وروز؟![]()
من:48 ساعت
مهدی:3 شب و روز؟![]()
من:72 ساعت![]()
مهدی: 4 شب و روز؟![]()
من:مهدی، کتک میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
مهدی:
خودم میدونم 96 ساعت![]()
من:
خوب ، منو امتحان می کنی؟؟
من که از جمع اعداد به این سرعت تعجب کرده بودم
،اول حدس زدم اینا رو قبلاً از کسی پرسیده و الان از حفظ میگه
ولی بعد که پرسیدم از کجا می دونستی؟؟![]()
مهدی: آخه من 70 رو(از72ساعت، 3شبانه روز) با 20(از 24 ساعت) جمع میکنم میشه 90 و زود 2و 4 رو هم با هم جمع میکنم میشه 6 ، میذارم کنار 90 میشه 96 دیگه.
من:الهی فدات بشم
با این جمع کردن ذهنی اعداد.![]()
مهدی:حال میکنی چه پسر باهوشی داری؟؟
من:الهی قربونت برم.![]()
**********
پی نوشت: امروز نوزدهم آبانماه مصادف با ششمین سالگرد تولد
آقا سید محمد طلا
ست.این روزقشنگ رو از صمیم قلب ،از طرف خودم و مهدی و علی به محمد عزیز
و بابا و مامان مهربونش زهراالسادات![]()
تبریک و شاد باش عرض میکنم
و ازخداوند بزرگ میخوام در پناه خودش و سایه بابا و مامان محمد رو سلامت و شاد نگهدارد انشاالله
و سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرند
.محمد جان تولدت مبارک
یکشنبه ۱۷ آبان
من از مهدی
خواستم در مورد اتفاقاتی که تومدرسه افتاده و درس جدیدشون برام بگه تا تو وبلاگش بنویسم![]()
مهدی:مامان امروز حرف م رو هم یاد گرفتیم مــ غیر آخر و م آخر و میتونیم بنویسیم :بام- دام- بادام- دام -بم-
من: آفرین پسرم چقدر کلمات جدید یاد گرفتی
خوب دیگه چه اتفاقی تومدرسه افتاد؟![]()
مهدی: یه اتفاق زشت![]()
من:
چه اتفاقی؟![]()
مهدی:یکی از بچه های کلاس برای بار دوم شلوارشو خیس کرد![]()
من: آخه چراااااااا؟![]()
مهدی: من چه میدونم؟
تازه،ازبس بچه ها گفتند ......(همون دانش آموز ) تو شلوارش ج ی ش کرده
امیر علی(یه دانش آموز دیگه) حالش بد شد
و ا س ت ف ر ا غ کرد![]()
من: عجب!!!
معلمتون چی گفت؟![]()
مهدی: هیچی
ادامه داد.... ولی وقتی از کلاس بیرون رفت(همون دانش آموز اول) آقای فتحی تو سالن بهش گفت اوووووووووووووووو![]()
***********
دیشب وقت خواب![]()
مهدی:مامان،چند تا چیستان می پرسم اگه جواب دادی
اونوقت میرم می خوابم![]()
من:بفرما؟؟![]()
مهدی: اون چیه که ۱۲ تا تماشا چی داره و دو تا بازیکن و یک داور؟؟![]()
تقلب کردم (چون داشت به ساعت دیواری نگاه میکرد)
وگفتم ساعته![]()
مهدی: آفریــــــــن
خوب حالا اگه بری تو اتاق تاریک و یه شمع
باشه و یه گاز و یه کبریت
،کدومو اول روشن می کنی؟![]()
من:کبریت ![]()
مهدی:آفریــــــــــن
مامان،می دونستی خدا وجود داره ولی نمیشه ببینیمش؟؟![]()
من:بله عزیزم![]()
مهدی: کی توکتابهامون درباره ی خدا می خونیم؟؟![]()
من:الهی قربونت برم همین حالا هم هر چی میخونید درباره ی خداست
مثلاْ سوره ی حمد -توحید و.... هر چی وجود داره نشانه های وجود خداست ،نشانه های قدرت خداست![]()
مهدی: مامان،هیشکی خدا رودیده؟![]()
من: عزیز دلم خدا رو نمیشه دید ولی همه جا هست ![]()
مهدی:کاش میشد ببینیمش![]()
من: مهدی جون بعضی چیزها رو نمیشه دید ،مثل دوست داشتن
،وقتی بهت میگم خیلی دوستت دارم تو میتونی دوست داشتنو ببینی؟ ![]()
مهدی: نه مامان نمیتونم
من: خدا هم وجود داره ولی ما نمی تونیم با چشم ببینیمش ولی تو قلبمون احساسش میکنیم![]()
مهدی: چه جالب.![]()
علی:معلم بهداشت خیلی تعریف کرد و گفت:خیلی قشنگ شده، آفرین پسرای خوبم.![]()
مهدی:خوب دیگه تحویل بگیر،اینم جایز ه ات
حال کردی مامان؟
چقدر می گفتم خبری ازجایزه نیست؟؟![]()
من: خوب باید بقیه بچه ها هم کارهاشون رو به مدرسه بیارن
تا معلم بهداشت از بینشون یکی انتخاب کنه![]()
مهدی:
بالاخره معلوم میشه![]()
********
مهدی: مامان ،احساس کوفتگی یعنی چی؟![]()
من:یعنی احساس خستگی![]()
مهدی: خوب چرا بهش نمیگن خستگی؟؟![]()
من:![]()
مهدی:باشه مامان عصبانی نشو
،فهمیدم فهمیدم![]()
من:![]()
![]()
*********

روز پنجشنبه تو مدرسه علی
ومهدی
،معلم بهداشت مدرسه گفته بود:هر کسی در مورد آنفلوآنزای خوکی
مطلب جمع آوری کنه و توی روزنامه دیواری بنویسه
و بیاره مدرسه جایزه میگیره
علی طبق معمول عاشق شرکت تو برنامه های فرهنگی
مدرسه است
همینکه رسیدند به خونه مشغول جمع آوری مطلب شد
مهدی هم که بر عکس
اصلاْ دوست نداره تو مدرسه، بخاطر جایزه هم کاری انجام بده
وقتی علی می گفت:همه چی رو پیدا میکنم و می نویسم تو روزنامه دیواری و آخرش اسم تهیه کنندگان رو می نویسم علی و مهدی....
مهدی: علی ،تو مدرسه می فهمند من کاری نکردم اونوقت جایزه خبری نیست
علی: چون تو هم از سهم بازی کردن با کامپیوتر
گذشتی ،این خودش کمکه
مهدی: ولی من فکر میکنم تو مدرسه هم دروغ مفتی گفتند و جایزه نمی دن![]()
علی:
مهدی کمتر حرف بزن
وگرنه اسمتو پایین روزنامه نمی نویسم![]()
خلاصه کارای روزنامه دیواری انجام شد و هر مطلب روی کاغذ رنگی نوشته شد تا روی زمینه اصلی چسبونده بشه![]()
بابای بچه ها گفت برای بهتر شدن کار باید از چسب" م ا ت ی ک ی "استفاده کنید تا کاغذ رنگیها خراب نشن![]()
توضیح: تو خونه صاحب این چسب جناب ته تغاری مد ظله العالی هستند![]()
![]()
مهدی:نه خیر،من چسب به کسی نمیدم
،از چسب مایع استفاده کنین
علی: خوب پس اسمت از پایین روزنامه حذف میشه
مهدی:خوب بشه
حالا فکر میکنی چه جایزه نفیسی میخوان بهت بدن؟؟
خیلی زحمت بکشن یه پرگار بهت میدن![]()
علی:![]()
بالاخره رضایت داد و از چسب استفاده شد![]()

اینم حاصل تلاش دو تا داداش![]()
***********
یه رول نایلون (برای جلد کتاب) ،علی از سوپر مارکت خریده بود(همینا که دو لایه هستند) و محمد با بابا شرط بندی کرده بود که این یک لایه بیشتر نداره و بابا میگفتند دو لایه است
و برنده این شرط ده هزارتومن جایزه داشت
، اینقدر اصطکاک دو لایه زیاد بود که بابا نتونست از هم جداشون کنه
و در همین گیر و دار مهدی موفق شد
دو لایه رو ازهم جدا کنه و با صدای بلند گفت: من تونستم جداشون کنم
بابا ده هزار تومن رو بُرد
بابا هم خوشحال و راضی از اینکه قرار نیست ده هزارتومن
به برنده شرط بده و ازخیر گرفتن ده هزار تومن هم طبق معمول گذشت
،که وروجک زرنگ
ما گفت: بابا حالا پنج هزار تومن ،یعنی نصف شرط رو بده به من که نجاتت دادم![]()
بابا وبقیه :![]()
![]()
![]()
![]()

دیروز هم وروجک دفتر تکلیفش رو تو مدرسه جا گذاشته بود
،طبق معمول خیلی خونسرد و ریلکس
: اشکال نداره چون تکلیف نداشتیم که.![]()
پنجشنبه 14 آبان
مهدی و علی برای خوردن صبحانه سر سفره نشستند
،مهدی با چشمانی نیمه باز لقمه های آماده شده رو با چای شیرین نوش جان میکرد
.و علی هم طبق معمول حرص میخورد
و به مهدی تشر میزد....![]()
علی:مهدی،زودباش
،هنوز لباسهاتو نپوشیدی،من امروز به راننده نمیگم وایسه تا تو بیایی
مهدی:خوب نگو
ما آژانس میگیریم و با آژانس میام
تازه بهترم هست.![]()
من:علی نمیخواد عجله کنی
،هنوز وقت هست بذار صبحانه ش رو بخوره.![]()
علی:نه حالا عجله کردن من
تأثیری هم روی آقا(مهدی)میذاره!!!![]()
مهدی:
*********
وقتی مهدی صبحانه ش رو خورد
برای شستن دست و صورتش (تو آشپزخونه)شیر آب رو که باز کرد گفت:مامان،میخوام یه چیزی در مورد آنفلونزای خوکی برات بگم.
من:بگو خوشگلم![]()
مهدی:این آنفلونزا اول بین خوکها بوده
و اونا رو می کشته
،کم کم اومده تو آدمها و روشون تسبیر(بر وزن تأثیر)گذاشته.![]()
قبل از اینکه من اشتباهشو بگم...![]()
علی:آقای کارشناس اون تأثیره نه تسبیر![]()
مهدی و من:![]()
![]()
***************
و حالا اون دو تا خبر خوب:
پی نوشت 1: با خبر شدم که درسا جون
نور چشمان مامان تیدآ ی مهربون
و بابای خوبش
سوم آبان ماه به دنیا اومده.
بابا و مامان درسا جون
چشمتون روشن و قدم نورسیده مبارکتون باشه.![]()
الهی جشن فارغ التحصیلی و جشن عرو سیشو ببینید
.انشاءالله همیشه سلامت و شاد باشید در کنار هم
. درسا جون به این دنیا خوش اومدی عزیزم.![]()
پی نوشت 2:امروز چهاردهم آبان ماه و دومین سالگرد تولد آرین جون
پسر عزیزو دوست داشتنی ِ مامان فیروزه مهربونه
. این روز قشنگ رو از صمیم قلبم به آرین عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم ![]()
![]()
و ازخداوند متعال میخوام سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرید
. آرین جون تولدت مبارک
*********
بعداْ اضافه شد:بالاخره با دو روز تاخیر
ژاکت ته تغاری تموم شد

دوشنبه 11 آبان
مهدی بعد از رسیدن به خونه....
مهدی:مامان ،معاون یعنی چی؟![]()
من:معاون ، یک کلمه عربیه
و معنیش یعنی همکار(کمک دهنده) ولی در اصل جانشین مدیره،و هر وقت مدیر نباشه،معاون میشه مدیر.![]()
مهدی:چه جالب!!!!![]()
*******
امروز حرف "د" رو هم یاد گرفتیم و نوشتیم آباد – باد- داد-دَ ![]()
معلمشون خواسته بود هر شب تو خونه یه دیکته بهشون بگیم بنویسن(کلمات خارج از کتاب)
دیشب که بهش دیکته می گفتم
ازش خواستم بنویسه اَ دَ ب -آداب باز هم مثل روز جمعه چنان به وجد اومده بود
که منم از خوشحالی وروجک
اشک می ریختم![]()
*******
امروز صبح(12 آبان 88)
من: مهدی-علی بیدار شید
دیرتون شد
،سرویس رفت![]()
علی سریع بلند شد
که دست و صورتشو بشوره![]()
مهدی نشست تو رختخوابش و در حالیکه چشمهاش هنوز بسته بود
: سرویسمون رفت که رفت ،من نگران نمیشم.
من: بلند شو بچّه
اینقدر لفتش نده
،زودباش
باید صبحانه تو بخوری.![]()
مهدی: نمیخوام برم مدرسه.
من:![]()
بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست و اومد سرسفره
.،همینطور که براش لقمه میگرفتم
ازش پرسیدم تو اصلاً معنی ِ نگران رو می دونی ؟
که میگی سرویس بره نگران نمیشم؟؟![]()
مهدی:بله![]()
من: خوب معنیش چی میشه؟![]()
مهدی:یعنی نگران نمیشم اگه سرویس بره مدرسه.![]()
من:عجب!!!
واقعاًخسته نباشی ![]()
مهدی:خواهش میکنم.![]()

عشق مامان و بابا
(خرداد۸۶)
تو ماشین بودیم که مهدی سفارش آبمیوه داد
و بابا کنار خیابون ایستاد تا از سوپر مارکت سفارش آقا رو اجابت کند
بعد از خوردن آبمیوه ،مهدی از من دستمال کاغذی خواست تا دستهاشو پاک کنه
جعبه دستمال تموم شده بود از داشبرد ماشین جعبه جدید رو بیرون آوردم که اتفاقاْ مارکش گ ل ر ی ز بود،یه دفه با صدای بلند مهدی
که: مــــــــــــامـــــــــــان صبر کن،
آروم بازش کن آخه ممکنه توش یه عالمه پول باشه
اونوقت هر دوتامون از ماشین پرت میشیم وسط خیابون
من:
چقدر تو خوش باوری بچه ،
اینا که تو تلویزیون می بینی همش تبلیغه![]()
مهدی: مامان خانم،خودم هم میدونم تبلیغه
فقط میخواستم هیجان درست بشه![]()
من:![]()
********
مهدی: مامان امروز یکی ازبچه ها توکلاس خوابش برده بود
من: حتماْ دیشب دیر خوابیده بود
معلمتون چیکار کرد؟![]()
مهدی:با مو*با*یلش ازش عکس گرفت
بعد هم به آقای فتحی نشون داد![]()
من:ازاین به بعد شب زودتر بخواب
وگرنه توهم به سرنوشت همکلاسیت دچار میشی![]()
مهدی:![]()
***********
دیروز مبین
(سه سالشه-پسر دایی مهدی) اومده بود خونه مون
وقتی فلوراید رو دست علی
و مهدی
دید...
مبین:این دیگه چیه؟![]()
مهدی:فلورایده، ازمدرسه بهمون دادند تا ازاین به بعد تو خونه استفاده کنیم.![]()
مبین:یعنی میخواهید باهاش موهاتونو فشن کنید![]()
مهدی:
تو از حالا اینجوری باشی وقتی همسن من بشی دیگه چی میگی؟؟![]()
من:![]()
انگار مهدی خودش چند سالشه؟؟؟
دیروز عصر بعد از کلی گشت و گذار در خیابانها ی شهرمون بالاخره موفق شدیم
یک آرایشگاه که باز باشه بیابیم.
قبل ازیافتن آرایشگاه:
مهدی: مامان خدا کنه نخواد با دریل( derail)موهامو کوتاه کنه ![]()
من: دریل کجا بود پسر؟؟؟![]()
![]()
مهدی: چمیدونم اسمش چیه خوب؟؟؟
صداش اعصابمو می ریزه به هم![]()
من: مجید دلبندم اون اسمش ماشین سلمونی(ریش تراش برقی)![]()
مهدی: من که ویش(ریش)ندارم
چرا اونو روشن میکنه میذاره رو سرم؟؟ ![]()
من:برای مرتب کردن موها هم ازش استفاده میشه![]()
********
تابلوی آرایشگاه با عکس هنر پیشه سینما و تلویزیون "ح م ی د گ و د ر ز ی" طراحی شده بود،
همینکه وروجک از ماشین پیاده شد با انگشت به تابلو اشاره کرد و پرسید: مامان خودش موهامو کوتاه میکنه؟![]()
من که متوجه منظورش نشده بودم گفتم:خوب معلومه دیگه،زود برو
تا مشتری نیومده.![]()
مهدی:![]()
البته بعد از رفتنش وقتی تابلو رو دیدم
متوجه منظور وروجک شدم
ولی دیگه دیر شده بود.![]()

خوشگل مامان بعد از کوتاه کردن موهاش(از دریل
هم استفاده شده بود
)
************
بعد از اینکه به خونه برگشتیم رفت حمام
،داشتم خشکش میکردم که....
مهدی: چقدر این مادر ِ بدبخت زحمت می کشه!!!!![]()
من: کدوم مادر بدبخت؟؟؟![]()
![]()
مهدی: خوب معلومه دیگه تو.![]()
من:اولاً هیچ مادری بدبخت نیست
، چون مادره
،بعدشم داشتن پسر گل و تمیزی و خوشگلی مثل تو آخر ِ خوشبختیه.![]()
مهدی:![]()
**********
از حمام اومده بیرون بهش میگم شما این هفته تکلیف نداشتین؟؟؟![]()
مهدی:الان میرم نگاه می کنم ببینم داشتیم یا نه؟؟؟![]()
من: خسته نباشی ،دانش آموز وقت شناس.![]()
مهدی کیفشو باز کرد و طبق هر پنجشنبه یه برگه تایپی
که باید کامل می شد بعنوان تکلیف شب داشت.
ولی وقتی خواست جامدادی رو از کیفش بیاره بیرون
خبری ازش نبود
،چون جامدادی هم به سرنوشت کلاه دچار شده بود
و وروجک بازیگوش ما توی مدرسه جاش گذاشته بود
،من بهش گفتم:خوبه خودتو تو مدرسه جا نمیذاری!!!
خیلی خونسرد میگه:مامان یعنی چی؟![]()
باید اول کلمات رو کامل میکرد مثلاً شکل آتش رو کشیده بود و زیرش نوشته بود …..تـَش و مهدی قسمت نقطه چین نوشت آ
و کلمه دوم شکل باران رو کشیده بود و …..ران و مهدی تو جاخالی نوشت با![]()
ولی قسمت دوم تکلیف اینقدر براش هیجان داشت![]()
که از خوشحالی به وجد اومده بود و سر از پا نمیشناخت
شکل دو تا سیخ کباب کشیده شده بود و زیرش نوشته بود کـَ……. و مهدی جا خالی رو با " باب" پر کرد و از ته دلش ذوق میزد
که می تونه بنویسه
،شکل بعد هم پدری که فرزندش رو در آغوش گرفته بود و زیرش…… بود
که مهدی نوشت بابا![]()

عزیز دلم در حال رنگ کردن قسمتهایی که "ب" نوشته شده![]()

اینجا خودش
گفت: مامان طوری عکس بگیر که نقاشی معلوم بشه![]()

امروز صبح قبل از رفتن به مدرسه![]()
امروز شنبه ۹ آبان یاد گرفتیم بنویسیم اَ اول ــــــــــَ غیر اول .الان میتونیم بنویسیم بـــَ
****************

اینم نتیجه پیشرفت بافت ژاکت مهدی![]()
یک آستین و پشت لباس با یقه مونده![]()
بی فکر پیش اگه خدا بخواد انشاالله تا ۴شنبه همین هفته کاملش میکنم![]()
میلاد با سعادت امام هشتم امام رضا علیه السلام را به ساحت مقدس ولی عصر عج و تمامی شیفتگان و شیعیان آنحضرت بویژه شما گلچهرگان و دوستان عزیزتبریک و شاد باش عرض میکنم![]()
![]()
![]()
![]()
دیروز تصمیم گرفتیم ف م ن ی س تی
در کنسرت خواننده پاپ شرکت کنیم(با خواهران عزیز و دختر گلم)ولی وقتی دیدیم علی
هم خیلی دلش میخواد بیاد براش بلیط گرفتیم
و همین بلیط گرفتن باعث شد وروجک هم دلش بخواد با ما بیاد
آخرشم ما با این دلهای مهربون نتونستیم ف م ن ی س ت ی بریم جایی
حالا از بی نظمی و بی برنامگی
رئیس سالنی که برنامه اجرا می شد چیزی ننویسم بهتره
ولی عکس العمل و حرفهای مهدی برامون جالب بود که اینجا می نویسم![]()
قبل از رفتن:
مهدی رفته بود طبقه پایین خونه بابابزرگ،
مهدی:اینقدر خوابم میاد که خدا می دونه![]()
خاله: خوب عزیز دلم بگیر بخواب
مهدی: نمیشه خاله،چون برام بلیط گرفتند باید برم کنسرت
خاله: خوب اشکال نداره یکی دیگه جای تو میره
مهدی:خاله کنسرت چی هست؟
خاله:خواننده میاد تو سالن و ترانه هاشو برای کسانیکه اومدند می خونه
مهدی: مثلا چی می خونه؟؟
خاله: ای خدا دلگیرم ازت....
مهدی:خاله دیگه حتما باید برم نمیشه
*********
حالا رسیدیم به محل اجرا و دو ساعت تو صف منتظر بودیم تا درهای سالن باز بشه و ما وارد سالن بشیم
مهدی:
،مامان یادته چقدر گفتم من نمیخوام باهاتون بیام ؟ گفتی بیا![]()
من: مهــــــــــــــــــــــدی
من کی گفتم؟ بچه چرا برعکس
میگی آخه؟![]()
مهدی:مامان با بابا تماس بگیر
بیاد دنبالمون،فردا شب می آییم کنسرت![]()
من:آخه بچه تاریخ بلیط ما مال امشبه فردا نمی تونیم با این بلیط بیاییم![]()
مهدی:
بعدشم ب غ ل ش کردم تا تو جمعیت خفه نشه![]()
و همونموقع دختر خاله ی عزیزم
مامان فاطمه جون و سارا جون بهم اس ام اس زد که آقا....(همسر گرامی شون)
لوح تقدیر رو گرفتند
و لوح ها با اسمه و به بچه هایی که بودند یک خرس عروسکی جایزه دادند
اس ام اس رو برای وروجک خوندم که مثلا کمتر غر بزنه
بدتر شد و گفت:کاش به جای کنسرت رفته بودیم جشنواره لااقل یک خرسی بهمون می دادند
منم این مدلی: ![]()
پی نوشت:همینجا از دختر خاله جان تشکر میکنم که زحمت کشیدند و لوح تقدیر وبلاگ مهدی رو هم تحویل گرفتند
. دستتون درد نکنه خانمی.![]()
![]()
از قول ما از همسر گرامی تون تشکر کنید.انشاالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم![]()
![]()
**********
بالاخره درها بازشد و وارد سالن شدیم![]()
توی سالن قبل از شروع برنامه:
مهدی: مامان کاش از این درهای بیمارستانی گذاشته بودن واسه سالن![]()
من: درهای بیمارستانی؟![]()
مهدی:بله مامان خانم،همین درایی که چشم دارن
تا می رسیم جلوشون باز میشن![]()
من:![]()
![]()
توی سالن بعد ازشروع برنامه:
همینکه خواننده شروع به خواندن ترانه ها میکرد
،وروجک هم همراه بقیه مردم باهاش می خوند![]()

ولی چشمای خوشگلش از خستگی و خواب باز نمی شد![]()
![]()

ابراز خوشحالی
وروجکم بخاطر آهنگ مورد علاقه ش![]()

کم کم چشمهای وروجکم داره میاد رو هم![]()

زیبای خفته ی من![]()
**********
پی نوشت: امروز ۸ آبان وپنجمین سالگرد تولد
راضیه جونه
این روز رو از صمیم قلب به این خانم کوچولوی دوست داشتنی و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم
و از خداوند بزرگ میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا سالهای سال با تندرستی و دل شاد این روز رو جشن بگیرند
راضیه جون
تولدت مبارک![]()
دیشب که سریال "ش م س ال ع م اره "پخش میشد و وروجک هنوز نخوابیده بود
و سریال تماشا میکرد
یکی از بازیگران سریال گفت:احسنت ،احسنت ![]()
مهدی:مامان،احسنت یعنی چی؟![]()
من: یعنی آفرین
،این یک کلمه ی عربیه
مهدی:اوهوم ،پس خانم معلّم ما هم عربیه!!!![]()
من:چطــــــــــور؟؟؟![]()
مهدی: آخه همیشه میگه احسنت احسنت![]()
من و بقیه:![]()
![]()
![]()

این عکس دیماه ۸۵ گرفته شده ،چون خیلی دوسش دارم
دوباره گذاشتم تو وبلاگ
*****************
پی نوشت: امروز 7 آبان ماه مصادف با اولین سالگرد تولد عسل طلا![]()
عروسک مامان مژگان مهربونه
این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام به عسل عزیز
و بابا و مامان مهربونش مژگان جون تبریک و شاد باش عرض میکنم
و از خداوند متعال میخوام که عسل خوشگل و دوست داشتنی رو سالهای سال در پناه خودش و سایه بابا و مامانش تندرست و شاد و دلخوش نگهدارد انشاالله.![]()
عسل جون تولدت مبارک عزیز دل![]()
قسمت 1
مامان از من نخواه که دوباره تکراری برات تعریف کنم
که"بنویسیم" داشتیم. آ اول و ا غیر اول یاد گرفتیم. بخوانیم داشتیم و ازاین حرفا!!!!
که اصلاْ حس و حالش نیست![]()
راستی مامان باید یه آزمایش انجام بدیم ،بگم چه جوری؟![]()
من:بگو عزیزم.![]()
مهدی
کتاب علومش رو از کیفش بیرون آورد
و صفحه مورد نظر رو باز کرد
و...
مهدی: مواد لازمش :سه تا لیوان که توش آب بریزیم
،لیوان اول یک قاشق مرباخوری شکر،لیوان دوم 2تا قاشق شکر و لیوان سوم سه تا قاشق شکر ،بعدش از آب هر سه تا لیوان بخوریم و بگیم کدومش شیرین تره؟؟![]()
علی:آخه باهوش این دیگه شکر حروم کردن نمی خواد
،معلومه دیگه اون لیوانی که سه تا قاشق شکر توش حل شده شیرین تر از بقیه است.
مهدی: من نمی فهمم تو چیکارت به آزمایش کردن ِ منه
،خودم هم می دونم که لیوان سوم شیرین تره
ولی حتماً باید آزمایش کنم.![]()
من:باشه حالا دعوا نکنید
،آزمایش رو انجام بده اشکالی نداره.![]()
مهدی،تمام مراحل آزمایش(بجز اینکه از نیم لیوان به جای لیوان استفاده کرد)انجام داد و گفت:ای اول درست حدس زدیم
آب لیوان سوم شیرینتره![]()
علی: خسته نباشی دانشمند!!!![]()
مهدی: مامان ببین داره کاری میکنه دعوامون بشه.![]()
من:![]()
![]()
************
قسمت۲
دیروز عصر که تا ساعت 5:30 تو دفتر (محل کار بابا)بودیم وقت برگشتن به خونه برای خرید کیک تولد
فاطمه
تا برسیم خونه ساعت 6:30 بود
که دیدم مهدی با مو*بایل من تماس گرفته(برای بار هزارم)
....
مهدی:سلام مامان![]()
من:علیک سلام،بفرما
!!!
مهدی:مامان الان کجائید؟![]()
من:تو لباسامون
،شما کجائید؟؟![]()
مهدی:اینو که میدونم
،منظورم کدوم خیابونه؟![]()
من:مگه تو خیابونا رو می شناسی
، مثلاً بگم کجائیم ، تو متوجه میشی؟؟![]()
مهدی:بله بگــــــــــو!!!![]()
من:کنار بیمارستان باهنر،حالا فهمیدی کدوم خیابونیم؟![]()
مهدی:بله فهمیدم.![]()
من:خوب؟؟کجائیم؟![]()
مهدی:کنار بیمارستان باهنر![]()
من: ![]()
چه اعتماد به نفسی داره این بچه![]()
***********
اینم تصویری از دفتر مشق وروجک دوست داشتنی ما

فدای تو![]()
و نوشتنت برم من خوشگل مامان![]()
بخاطر اشتباه نوشتن چند تا "با" (آخرین خط) با علی بحثشون شده بود
ولی آخرشم تا من و باباش حرف علی روتایید نکردیم قبول نمیکرد که اشتباه نوشته![]()
میگم که آخر اعتماد به نفسه![]()
****************
پی نوشت: از همه ی عزیزانی
که دعوت دیروز ما رو پذیرفتند و قدم رنجه کردند و به وبلاگ فاطمه رفتند و تولدش رو تبریک گفتند صمیمانه ممنونیم
و دستان پر مهرتون رو از دور می بوسیم
.برای همه ی شما مهربانان بهترینها رو از خداوند بزرگ خواستاریم
.همیشه شاد باشید و سلامت در کنار عزیزانتون![]()
مهربانان عزیز و دوست داشتنی صمیمانه ازتون تشکر میکنیم:
پویان جون ![]()
![]()
و مامان مهربونش![]()
![]()
،خانم جون![]()
![]()
،فرانک جون![]()
![]()
،لیلا جون ![]()
![]()
مامان پویان جون![]()
![]()
،مژگان جون![]()
![]()
مامان آندیا عسلی![]()
![]()
اعظم جون ![]()
![]()
پریسا جون![]()
![]()
مامان پرنیان جون![]()
![]()
نوشین جون![]()
![]()
مامان هستی جون![]()
![]()
علی آقا![]()
![]()
(پسر خاله عزیزم
)شیوا جون![]()
![]()
پاستیل جون![]()
![]()
و مریم جون![]()
![]()
آزاده جون![]()
![]()
شیرین جون![]()
![]()
سارا جون![]()
![]()
مامان پگاه جون و پارسا جون![]()
![]()
![]()
روزتولدتوستاره هادمیدند![]()
![]()
پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند![]()
روزتولدتوبخت من ازراه رسید![]()
نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسید![]()
تكرارحرفهای منی مثل سرود زندگی![]()
عشقت شده برای من بودونبود زندگی![]()




تولد تولد تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دختر گلم ،عزیز دلم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
***************
امروز پنجم آبان ۸۸ مصادف با پانزدهمین سالگرد تولد ،تنها دخترم
،فاطمه
عزیزمه![]()
*************
فاطمه جان،دوستت داریم![]()
و از صمیم قلب پانزدهمین سالگرد، شکفته شدن غنچه زندگیت رو تبریک میگیم
و از خداوند متعال برای تو مهربونترین
و قشنگترین
هدیه ی خدا ،عمر طولانی و باعزت ،سلامتی،سعادت سربلندی و موفقیت روز افزون خواستاریم
دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندیم![]()
فاطمه جونم
![]()
عزیز مهربونم،تولدت هزاران بار مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از طرف:
بابا،مامان و محمد،علی و مهدی
پی نوشت۱:دوستان عزیزو مهربونم
همه ی شما مهربانان دعوتید![]()
اینم آدرس وبلاگ فاطمه
![]()
![]()
صفای قدمهای پرمهرتون گلباران![]()
![]()
![]()
***************
پی نوشت۲: از تمام دوستان عزیزی که به وبلاگ عزیز دل ما(مهدی)رای دادند و باعث شدند تا وبلاگ مهدی هم در لیست وبلاگهای برتر قرار بگیره صمیمانه تشکر می کنیم
و دستان پر مهرتون رو می بوسیم
که باعث خوشحالی وروجک ما شدید
با اینکه خیلی دوست داشتیم تو این جشن شرکت کنیم و شما مهربانان و جگر گوشه هاتونو از نزدیک ببینیم ولی متاسفانه تا الان که هیچ قولی بابای مهدی برای رفتن به این سفر به ما ندادند
حالا ببینیم چی میشه؟
ولی اینو بدونین که حتی اگه نتونیم به تهران بیاییم و شما رو از نزدیک ببینیم مثل همیشه بیادتون هستیم و از صمیم قلب دوستتون داریم
. خوب و خوش باشید![]()
قسمت ۱
زنگ اول ریاضی داشتیم
و عدد صفر (۰ )رو یاد گرفتیم
بعد هم مشق داشتیم![]()
امروز تو مدرسه بـ غیر آخر و ب آخر رو هم یاد گرفتیم
تازه یاد گرفتیم بنویسیم آب- بابا![]()
دیروز خانم معلم بهمون گفته بود که یک میوه
-یک سنگ و یک بیسکویت
ببریم.امروز که به مدرسه رفتیم پرتقال رو که کاری نکردیم ولی سنگ رو لمس کردیم و بیسکویت را یه روز با هم خوردیم یعنی به خانم هم بیسکویت دادیم ،خانم گفت به کناریهاتونم یه دونه بدین.![]()
زنگ سوم بنویسیم داشتیم
زنگ تفریح ساندویچ نون و پنیر و گردو
بهمون دادند که خیلی خوشمزه بود![]()
قسمت ۲
مهدی:مامان خانمون به ما گفته اگه ۸ آیةالکرسی و ۸ تا قل هوا...(توحید)بخونید امام زمان(عج) رو می بینید. راست گفته مامان؟؟؟![]()
من:بله عزیزدلم.![]()
علی:مهدی اینا همش خالی بندیه،
به ما هم یاد دادند و منم خوندم
ولی ندیدم![]()
من: باید باور داشته باشید که می بینید و به قلبتون اطمینان بدید
وقتی امام زمان(عج)ظهور میکنن تازه همه متوجه می شیم که چقدر دیدیمشون ولی نشناختیمشون![]()
مهدی: ای بابا،آخه ما از کجا بفهمیم که امام زمان(عج)هستن؟
اگه حضرت علی (ع)بودن چیکار کنیم؟
بعدشم مگه همه اماما مثل(شبیه) هم هستن؟
ما از کجا باید بشناسیم؟؟![]()
من:
مهدی جون ،اگه خدا اجازه بده وقتی ببینیم ،می شناسیمشون ![]()
مهدی: عجــــب![]()
من:
با سوالای این وروجک که هیچوقت هم جوابهام قانعش نمی کنه
، آخرش من راهی تیمارستان میشم![]()
شنبه ۲ آبان ۸۸ -قسمت ۱
مامان امروز وقتی سر صف بودیم آقای مدیر اسم یکی ازبچه ها که کلاس سومه صدا زد و اون رفت به جایگاه
و آقای مدیر بهش جایزه داد
،میدونی مامان؟تو مدرسه ما نمی دونند کی باید تبریک بگن؟
و کی باید تسلیت بگن؟![]()
من پرسیدم چطور؟![]()
مهدی:آخه اینکه صداش زدند
هفته قبل تو زاهدان فکر کنم بمب زدند
و باباش اونجا بوده ،شهید شده ،
خوب؟
من:خوب؟![]()
مهدی:خوب نداره مامان خانم!!!
این پسره بی بابا شده
(باباشو از دست داده)اونوقت آقای مدیر بهش میگه شهادت باباتون رو تبریک میگم
بنظرت بابا نداشتن
تبریک باید بگه؟؟![]()
من:
مهدی جونم،آقای مدیر بابا نداشتن رو به اون پسره تبریک نگفته
همه آدما یه روزی از این دنیا میرن یه دنیای دیگه
ولی بهترین رفتن(مردن) شهادته
و چون بابای این پسره شهید شده ،آقای مدیر تبریک گفته
(چی بگم که یه بچه ۶ ساله متوجه کار آقای مدیر بشه؟؟؟
)
مهدی:
عجـــــــب!!!!
دیروز صبح در حال جمع و جور کردن خونه بودم که سری هم به اتاق وروجکها زدم و دیدم کامپیوتر روشنه حالا ساعت چنده؟ ۷:۴۵ صبح
،رفتم نشستم و مشغول وبگردی بودم که ته تغاری![]()
اومد تو اتاق بعد هم با لبخند نمکی و ملوسش
رو به من گفت: مامان خانم تو در حال گریه و زاری
بودی چی شد اومدی اینجا؟؟
(توضیح:جریان گریه و زاری مامان خانم بخاطر گوش دادن به دعای ندبه که ازتلویزیون پخش میشد
)بهش گفتم زود بلند میشم اینقدر غر نزن
بعدش دیدم داره موهامو جمع میکنه
و دنبال یه چیزی میگرده
که باهاش موهامو ببنده
بالاخره چشمش افتاد به گیره ای که همیشه خودم موهامو باهاش می بندم
حالا موهای من تو دست آقا مهدی
و گیره ی مو روی دراور حدود دو متریه میز کامپیوتر
بالاخره موفق شد منو از رو صندلی با خودش بکشه(موها کشیده بشه خواه ناخواه تسلیم
) تا مثلا موهای مامان رو ببنده
و خودش رو صندلی پشت کامپیوتر جلوس کنه
.
امروز صبح هم هر چی منتظر سرویس ایستادیم
نیومد
دو تا داداش![]()
با دو اخلاق متفاوت عکس العمل متفاوتی با نیومدن سرویس مدرسه انجام دادند.![]()
مهدی:
ای ول!!! تا برسیم همه تو کلاسن
خانم میگه این صدای اولش چیه؟ اون صدای آخرش![]()
علی:
مامان تو رو خدا یه کاری کن زود برسیم![]()
مهدی: مثلا چیکار کنه؟![]()
علی: دیر می رسیم اونوقت دعوامون میکنند![]()
مهدی: به ما چه ،سرویس مدرسه نظم نداشته

فدای هر دو تاتون برم تنهای تنها![]()
![]()
با رسیدن این آهنگ در کمال تعجب
بابا جوگیر میشه پاشو میذاره رو گاز