تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
کشتی یا تکبیر؟؟؟
 

ته تغاری تمیز و عزیز:*

فدات بشم من

جمعه 29 آبان

 

در حالیکه با سیب مورد علاقه ش (عروسکی) بازی میکرد و می پروند تو هوا و دوباره می گرفتش

 بی مقدمه گفت: سوگند  میخورم که کوشا باشم.  کــَشـــــتی(اینو بر وزن تک بیر و خیلی محکم و با صلابت بخونید ،مثل وقتهایی که میخوان به نظامی ها درجه بدهند) بعدشم گفت الله اکبر ،الله اکبر.......

من و محمد:    بهش گفتم عزیز دلم کشــتی نیست بازنده اونکه بچه ها می گن تکبیره،تایید بعدشم اینو از کجا یاد گرفتی که سوگند میخورم کوشا باشم؟

علی:  این آخرین قسمت از دعای صبحگاهیه که هر صبح یکی از بچه ها سر صف می خونه.

مهدی: مامان،کوشا یعنی چی؟متفکر

من: پر تلاش،کسیکه برای یادگیری کوشش زیادی میکنه.

مهدی:سوگند یعنی چی؟

من:یعنی قسم میخورم.

مهدی: اوهوم

 

***********

مهدی: فاطمه خانم معلـّم ما ،وقت بازی میگه: دقّت کن ،دقّت کن !!آفرین آفرین،باهوش باهوش.دست

فاطمه :خوب  بعضی معلمهای ما هم میگن دقت داشته باشین.بازنده

مهدی:

 

**********

مهدی: درسمون روز سه شنبه او اول  و غیر اول و الان میتونیم بنویسیم.بود- سود- بودَم- مسموم-بو- مو-آسود-

 

ته تغاری گلم از کتاب داستانهاش کلماتی رو که خوندنش رو(تو کتاب بخوانیم)یاد گرفته پیدا میکنه و با شور و شوق وصف نا پذیری می خونه و با هیجان میاد و به منم میگه تا مطمئن بشه درست خونده.

 

 گزارش مصور  بازی با سیب مورد علاقه ته تغاری

 

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 21:32 | لینک ثابت |

پیر یا جوون
 

قبلاْ هر وقت به هر دلیلی میگفتم پیر شدم ،مهدی شاکی میشد و می گفت نه مامان خانم تو هنوز جوونیو این بخاطر برداشت مهدی از پیر شدن بودچون  فکر میکنه مردن تو جوونی اتفاق نمی افته و وقتی من می گفتم پیر شدم بچم فکر میکرده مرگم نزدیکهاین مقدمه چینی رو داشته باشید تا ادامه ش رو براتون بگم.

چند شب پیش درست بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ،آقا یادش اومده که باید دیکته بنویسهحتماْ داستان دیکته نوشتنش رو یادتون هست(دو پست قبل)هر چی ازش خواستم بخوابه تا فردا صبح بهش دیکته بگم قبول نکردو بلند جیغ می کشید که نه باید همین امشب بهم دیکته بگیتازه جالبش اینه که آقا سر جاشون خوابیده بودند و انتظار داشت من برم کیف و دفترشو بیارم دو دستی بذارم جلوش و بشینم با اعمال شاقه دیکته بگمکه من یه کلمه بگم و اون هر چی دلش خواست بنویسه.خلاصه طاقتم تاب شد و سرش داد کشیدم که :اصلاْ به من چه؟میخواست یادت نره و سر شب بجای ورجه وورجه کردن بیای دیکته بنویسی

مهدی: وااااااای، حیفش،علی ،مامان دیگه راستی راستی پیر شده وکم حوصلهقهر

من:واقعاْ؟؟؟ ،خوب خدارو شکر که قبول کردی

مهدی: مامان خانم ،پیر یا جوون  فرق نداره بیا بهم دیکته بگو خودم رفتم کیفمو آوردم.

من: واقعاْ خسته نباشیشرمنده

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:43 | لینک ثابت |

به این میگن استعداد!!!

داستان  دیکته نوشتن مهدی:

من:بنویس اَسباب

مهدی: مامان بنویسم اَساس؟

من: باشه بنویس!بعد از اساس بنویس اَسَد

مهدی: مامان ،بنویسم سَبَد؟

من:باشه بنویس!بنویس :بابا با اَسب آمد.

مهدی: بنویسم بابا با داس آمد؟

من:منتظرتو که هر چی دلت خواست نوشتی این اسمش دیکته نیست

مهدی: اسمش چیه پس؟آخه خانممون گفته حتماْ دیکته بنویسیدبازنده

من:کلافهعجب رویی داری بچّه!!!شرمنده

********

دیشب هر کدوم از اعضا خانواده سرشون به کار خودشون گرم بودو منم داشتم بافتنی می بافتممهدی هم با دقت و حوصله  نقاشی می کشیدبغلبعد هم از زوایای مختلف به نقاشی نگاه میکرد و لبخند ملیحی روی لباش می نشستکه دفترشو گذاشت جلوی من و گفت :مامان ببین نقاشیمو

منم گفتم:به به ،خیلی قشنگه .

مهدی: به این میگن استعداد!!!смайлы

من:

گزارش مصور استعداد

فدای تو و نقاشی کشیدنت:*

الهی قربونت برم پسر هنرمندم

باغ و طبیعت و پرنده ها و یه عالمه درخت میوه

شانه به سری که صفحه قبل کشیده همراه( عمواکبری ) تلویزیون کشیده

 

*****************

و حالا عزیزان دل عمه

فدات بشم عروسک ملوس:*

اگه گفتین این پرنسس کوچولوی خوشگل کیه؟

قربونت برم نفس عمه:*

محمد صالح عزیز دل عمه (داداش  غیرتی ِ پرنسس)

توضیح: عصر جمعه وقتی ما و  دایی بهمراه خانواده ی گلش   مهمون بابابزرگ بودیم ،لباسهایی که مامان بزرگ براشون بافته بودند رو پوشیدند تا مامان بزرگ نتیجه هنرشون رو ببینند من فرصت رو غنیمت شمردم و از این دو عزیز عکس گرفتم. 

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 18:44 | لینک ثابت |

رحمت:))

پنجشنبه ۲۱ آبان

مهدی و علی از مدرسه به خونه اومدند...بغل

مهدی:مامان آبمیوه هایی که صبح برامون خریدی ،فاسد شده بود

من: چراااااااااا؟آخه تاریخ انقضا ءش مال فروردین ۸۹ بود

علی: مامان،الکی میگهدروغگو ،مال من که خراب نبود

مهدی: اگه خراب نشده بودبازنده،پس چرا به جای اینکه  مزه انبه ،داشته باشه،مزه ی لواشک گندیده میداد؟؟

من:

**********

دیشب یکی از دوستان به موبایل  بابای مهدیتلفن تماس گرفته بود ....

بابا بعد ازسلام و احوالپرسی دومرتبه پشت سر هم گفت:خدا رحمتشون کنه،خدا رحمتشون کنه

مهدی بعد ازشنیدن حرف بابا:خدا رحمتشون کنه

من دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقش تا ازش علت خندیدنش رو بپرسم؟

مهدی:آخه بابا داره به اون بیچاره میگه :خدا رحمتشون کنه

من: خوب چه اشکالی داره؟

مهدی: مامان خانم تو رحمت رو تو  سریال "ش م س ا ل ع م ا ر ه"  ندیدی مگه؟

من: بله دیدم ،چه ربطی داره؟

مهدی:بابا چرا دعا می کنه که این بنده خدا "رحمت" بشه

من:    مجید دلبندم،خدا رحمتش کنه ،یعنی خدا ببخشدش،یعنی خدا بیامرزدش،نه اینکه بشه رحمت تو ش م س ا ل ع م ا ر ه !!!

مهدی:ابروعجب!!!!!!!

**********

امروز صبح بعد از بیدار شدن....

مهدی: مامان،وقتی خواب هم هستیم قلبمون کار میکنه؟

من:قلب همیشه کار می کنه،چون اگه یک لحظه قلب ازحرکت بایسته دیگه نمی تونیم زنده بمونیم.

مهدی:اوهوم،ریه هم همیشه کار می کنه وگرنه نمی تونیم نفس بکشیم.

من: درسته.دست

مهدی: مامان،کاش تو یا بابا دکتر شده بودین ،دیگه وقتی مریض میشدم نمی ترسیدم که اگه دکتر بهم آمپول بده چیکار کنم؟؟

من:خوب دیگه نشدیم.

*********

پی نوشت:امروز ۲۲ آبان ماه و چهارمین سالگرد  تولد ریحانه جون دختر دوست داشتنی و خوشگل زهرا جونه ،این روز رو از صمیم قلبم به ریحانه عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال میخوام که ریحانه جون سال های سال در کنار عزیزانش با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیره انشاءالله.ریحانه جون تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 15:9 | لینک ثابت |

خوردن میوه های بهشتی+پی نوشت مهم

چهارشنبه 20 آبان

 

قسمت 1

 

مهدی: مامان،امروز حرف ســ غیر آخر و س آخر رو یاد گرفتم و الان می تونیم بنویسم:

 اَساس- اَسب- اَسباب-سَبَد-سام-سَبا-سَما-

من:آفرین پسر خوب و عزیزم.

مهدی:مامان،راستی من مبصر شدم.

من:به به، بازم مبارکه.دست

مهدی: خانم به من گفت از فردا مبصر بهداشت کلاس باشم.هورا

من:مبصر بهداشت کارش چیه؟

مهدی:باید دستهای بچه ها رو نگاه کنه تا ناخن هاشون بلند نباشهتایید،و موهاشون هم بلند نباشه ،تازه باید لیوان همراهشون باشه برای آب خوردن.

من:آفرین پسر عزیزم.

 

***********

داشتم نماز می خوندم که مهدی اومده جلوم وایساده و میگه : مامان،اگه بمیریم و بریم تو بهشت ،اونجا ازمیوه های بهشتی بخوریم ،خدا ما رو از بهشت میندازه بیرون؟

منم که نمی تونستم جوابشو بدم ،اصلاً بهش نگاه نمیکردمقهر ،که گفت: مامان،میدونم تو نماز نباید حرف زد ولی با ابروهات که میتونی جواب بدی

من:منتظر

مهدی: مامان اگه جوابت بله است سرتو بیار پایین و اگه جواب نه است ابروهاتو بده بالا.ابرو

 

به نظر شما  من  با این فسقلی که دم به دقیقه سؤال براش پیش میاد باید چیکار کنم؟؟؟کلافه

 

بعد از نماز بهش گفتم :نه خوشگلم خدا میوه های بهشت رو برای کسانیکه تو بهشتن آفریده.بازنده

مهدی: عمراً رویا،من که فکر میکنم پرتم می کنه بیرون(شوخیاگه از میوه ها بخورم)

من:  چرا اینجوری فکر میکنی؟؟؟وحشتناک

مهدی: آخه بنده خدا حضرت آدم فقط یه دونه گندم خورده بود که انداختش بیرون.

من: چون اونموقع خدا به حضرت آدم گفته بود گندم نخوره ،و با خوردن گندم یعنی از فرمان خدا سرپیچی کرده بود و به همین خاطر....

مهدی: عجب!!!

 

*********

بعد از گذشت یکی دو ساعت

مهدی: مامان  حسـّاس یعنی چی؟

من:یعنی حسّـاس بودن

مهدی: این که شد هموووووووووووون

من: خوب چیکار کنم؟؟زودباشیعنی خیلی زود عکس العمل نشون دادن ،نسبت به سرما،گرما،عصبانیت،شادی و......شرمنده

مهدی: خوب همون اول می گفتی

من:ابرو

**********

شکلات خورده بود و دندونش درد گرفته بود،مامان نمیشه منم همه ی دندونامو بکشم و دندون مصنوعی بذارم؟؟

من:چراااااااااااا؟

مهدی:آخه دیگه دندون درد نمیشم و مسواک زدنشون هم راحته ،میاری بیرون و میگیری دستت مسواک میزنی.

من:

**********

پی نوشت مهم: فرا رسیدن ۲۵ ذی القعده روز دحو الارض (فردا جمعه) روزی که زمین از زیر کعبه گسترانیده شد، روز تولد زمین، رو به همه ی شما عزیزان تبریک و شاد باش عرض میکنم و ازهمگی التماس دعا دارم.در لحظات سبز دعا ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید.انشاءالله همگی حاجت روا باشید.اللهم عجل لولیک الفرج

برای دانستن  فضیلت عبادت در  این روز اینجا     کلیک کنید

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 7:51 | لینک ثابت |

بازم دروغ مفت+کی باید بگه عمه؟؟

عشق مامان:*

چند شب پیش ،طبق معمول وقت خواب ،و بعد از خاموش شدن لامپهای خونه،مهدی دوباره هوس کرده بود که به اطلاعات عمومیش اضافه کنه

بدلیل دیدن سریال" م س ا ف ر ان"

مهدی: مامان، جایی به اسم  سوو ِ د  اصلا وجود داره؟

من: سوئد ؟؟

مهدی:بله همون سوئد؟

من:بله.

مهدی:کجاست؟ توی فضا؟

من:نه،سوئد اسم یه کشوره که اتفاقاً رو کره زمین ِ.

مهدی: عجب!!!پس چرا فضائیها میگن ازسوئد اومدن؟

من: چون نمیخوان همه بفهمن فضائی هستن

مهدی: این" ص دا و س ی م ا" همش دروغ مفت میگهزودباش

من:

*******

مبین ،عزیز دل عمه:*

دو روز پیش مبین(پسر دایی مهدی) اومده بود خونه ی مابغلمیخواست در مورد یکی از برنامه هایی که دیده با فاطمه حرف بزنهتایید

مبین: عمه؟

من: جونم؟

مبین در حالیکه به فاطمه اشاره میکرد بازندهگفت:با این یکی  عمه هستم با شما نیستم

مهدی:این یکی دختر ِ عمه هست

مبین:ولی من دوست دایَم(دارم) به فاطمه هم بگم عمه

مهدی: خوب اگه تو بهش بگی عمه ،ما هم باید بهش بگیم خاله

فاطمه:اشکال نداره مبین جون تو بگو عمه

مهدی:فاطمه  چرا "نمی ف ه م ی "؟ فقط بچه های داداشات  ،یعنی بچه های ما ،باید بهت بگن عمه

 

من و فاطمه:

فدای چشمات برم دلبرکم:*

مبین عزیزم

**********

 

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 10:16 | لینک ثابت |

دنیای پرندگان+تولد

 

فدای اخم و عصبانیتت بر م من

مهدی جونم(مجسمه اخموی من) بغلدوستت دارم

دوشنبه 18 آبان

 

تلویزیون روشن بود و برنامه ی مستند درباره ی انواع پرندگان پخش میشد و علی و مهدی هم با دقت برنامه رو دنبال میکردند....

مهدی: مامان،چرا به مرغ عشق، میگن مرغ عشق؟

من: نمیدونم،فکر کنم چون دو تاشون همدیگرو خیلی دوست دارند.

مهدی:مگه بقیه پرنده ها همدیگرو دوست ندارن؟

من:چرا دوست دارند ولی اینا بیشتر

مهدی:عجب!!!

همونموقع در مورد شتر مرغ ها صحبت میشد(تو تلویزیون) و انواع تخم شتر مرغ و.....

مهدی: مامان میشه تو خونه ازشترمرغ نگهداری کرد؟؟

من: نــــــــــــــه،اینهمه پرنده هست تو  گیر دادی به عظیم الجثه ترینشون؟؟؟

مهدی:عظیم الجثه دیگه چیه؟

من: بزرگترین

مهدی: مامان خانمابرو،عوضش با یک تخم شتر مرغ 16 نفر سیر میشنبازنده

من:    وزیر اقتصاد ،اونوقت نمی بینی برای سیر کردن شکم  شتر مرغ باید به اندازه ی غذا دادن یه گوسفند هزینه کرد؟؟

مهدی: عجــــــب!!!!

 

**********

دوباره وقت خواب

مهدی:مامان، یک شب و روز(شبانه روز)چند ساعته؟

من:24 ساعت

مهدی: دو شب وروز؟

من:48 ساعت

مهدی:3 شب و روز؟

من:72 ساعت

مهدی: 4 شب و روز؟

من:مهدی، کتک میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟شوخی

مهدی: خودم میدونم 96 ساعت

من: خوب ، منو امتحان می کنی؟؟

من که از جمع اعداد به این سرعت تعجب کرده بودم ،اول حدس زدم اینا رو قبلاً از کسی پرسیده و الان از حفظ میگه ولی بعد که پرسیدم از کجا می دونستی؟؟

مهدی: آخه من 70 رو(از72ساعت، 3شبانه روز) با 20(از 24 ساعت) جمع میکنم میشه 90 و زود 2و 4 رو هم با هم جمع میکنم میشه 6 ، میذارم کنار 90 میشه 96 دیگه.

من:الهی فدات بشمبغل با این جمع کردن  ذهنی اعداد.دست

مهدی:حال میکنی چه پسر باهوشی داری؟؟смайлы

من:الهی قربونت برم.

**********

پی نوشت: امروز نوزدهم آبانماه مصادف با ششمین سالگرد تولد آقا  سید محمد طلا ست.این روزقشنگ رو از صمیم قلب ،از طرف خودم و مهدی و علی به محمد عزیزو بابا و مامان مهربونش زهراالسادات تبریک و شاد باش عرض میکنمهورا و ازخداوند بزرگ میخوام در پناه خودش و سایه بابا و مامان محمد رو سلامت و شاد نگهدارد انشااللهو سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرند.محمد جان تولدت مبارک

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 8:8 | لینک ثابت |

کاش میشد خدا رو ببینیم!!!

یکشنبه ۱۷ آبان

من از مهدی خواستم در مورد اتفاقاتی که تومدرسه افتاده و درس جدیدشون برام بگه تا تو وبلاگش بنویسم

مهدی:مامان امروز حرف م رو هم یاد گرفتیم مــ غیر آخر و م آخر و میتونیم بنویسیم  :بام- دام- بادام- دام -بم-

من: آفرین پسرم چقدر کلمات جدید یاد گرفتیدستخوب دیگه چه اتفاقی تومدرسه افتاد؟

مهدی: یه اتفاق زشت

من:چه اتفاقی؟

مهدی:یکی از بچه های کلاس برای بار دوم شلوارشو خیس کردقهر

من: آخه چراااااااا؟

مهدی: من چه میدونم؟شوخیتازه،ازبس بچه ها گفتند ......(همون دانش آموز  ) تو شلوارش ج ی ش کردهزودباشامیر علی(یه دانش آموز دیگه) حالش بد شد و  ا س ت ف ر ا غ کردوحشتناک

من: عجب!!!معلمتون چی گفت؟

مهدی: هیچی

ادامه داد.... ولی وقتی از کلاس بیرون رفت(همون دانش آموز اول) آقای فتحی تو سالن بهش گفت اووووووووووووووووشرمنده

***********

دیشب وقت خوابمنتظر

مهدی:مامان،چند تا چیستان می پرسم اگه جواب دادیبازنده  اونوقت میرم می خوابمتایید

من:بفرما؟؟کلافه

مهدی: اون چیه که ۱۲ تا تماشا چی داره و دو تا بازیکن و یک داور؟؟

تقلب کردم (چون داشت به ساعت دیواری نگاه میکرد)وگفتم ساعتههورا

مهدی: آفریــــــــنخوب حالا اگه بری تو اتاق تاریک و یه شمع باشه و یه گاز و یه کبریتколобок ،کدومو اول روشن می کنی؟

من:کبریت

مهدی:آفریــــــــــندستمامان،می دونستی خدا وجود داره ولی نمیشه ببینیمش؟؟

من:بله عزیزم

مهدی:  کی توکتابهامون درباره ی خدا می خونیم؟؟

من:الهی قربونت برم همین حالا هم هر چی میخونید درباره ی خداستمثلاْ سوره ی حمد -توحید و.... هر چی وجود داره نشانه های وجود خداست ،نشانه های قدرت خداستبغل

مهدی: مامان،هیشکی خدا رودیده؟

من: عزیز دلم خدا رو نمیشه دید ولی همه جا هست

مهدی:کاش میشد ببینیمش

من: مهدی جون بعضی چیزها رو نمیشه دید ،مثل دوست داشتن ،وقتی بهت میگم خیلی دوستت دارم تو میتونی دوست داشتنو ببینی؟

مهدی: نه مامان نمیتونم

من: خدا هم وجود داره ولی ما نمی تونیم با چشم ببینیمش ولی تو قلبمون احساسش میکنیم

مهدی: چه جالب.

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 9:33 | لینک ثابت |

دوکلمه حرف حساب
دیروز بعد ازرسیدن  مهدی و علی به خونه،  در مورد روزنامه دیواری پرسیدم :چطور شد؟ معلم بهداشت چی گفت؟

علی:معلم بهداشت خیلی تعریف کرد و گفت:خیلی قشنگ شده، آفرین پسرای خوبم.

مهدی:خوب دیگه تحویل بگیر،اینم جایز ه ات حال کردی مامان؟ چقدر می گفتم خبری ازجایزه نیست؟؟

من: خوب باید بقیه بچه ها هم کارهاشون رو به مدرسه بیارن تا معلم بهداشت از بینشون یکی  انتخاب کنه

مهدی:بالاخره معلوم میشه

********

مهدی: مامان ،احساس کوفتگی یعنی چی؟

من:یعنی احساس خستگی

مهدی: خوب چرا بهش نمیگن خستگی؟؟

من:کلافه

مهدی:باشه مامان عصبانی نشو ،فهمیدم فهمیدمدروغگو

من:

*********

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 8:23 | لینک ثابت |

دروغ مفتی +شرط بندی

pesaraye ghashangam:*

روز پنجشنبه تو مدرسه علی ومهدی ،معلم بهداشت مدرسه گفته بود:هر کسی در مورد آنفلوآنزای خوکی مطلب جمع آوری کنه و توی روزنامه دیواری بنویسه و بیاره مدرسه  جایزه میگیرهعلی طبق معمول عاشق شرکت تو برنامه های فرهنگی مدرسه استهمینکه رسیدند به خونه مشغول جمع آوری مطلب شد مهدی هم که بر عکس اصلاْ دوست نداره تو مدرسه، بخاطر جایزه هم کاری انجام بده وقتی علی می گفت:همه چی رو پیدا میکنم و می نویسم تو روزنامه دیواری و آخرش اسم تهیه کنندگان رو می نویسم علی و مهدی....

مهدی: علی ،تو مدرسه می فهمند من کاری نکردم اونوقت جایزه خبری نیست

علی: چون تو هم از سهم بازی کردن با کامپیوتر گذشتی ،این خودش کمکه

مهدی: ولی من فکر میکنم تو مدرسه هم دروغ مفتی گفتند و جایزه نمی دنبازنده

علی:مهدی کمتر حرف بزن وگرنه اسمتو پایین روزنامه نمی نویسم

خلاصه کارای روزنامه دیواری انجام شد و هر مطلب روی کاغذ رنگی نوشته شد تا روی زمینه اصلی چسبونده بشهدست

بابای بچه ها گفت برای بهتر شدن کار باید از چسب" م ا ت ی ک ی "استفاده کنید تا کاغذ رنگیها خراب نشن

توضیح: تو خونه صاحب این چسب جناب ته تغاری مد ظله العالی هستندبغل

مهدی:نه خیر،من چسب به کسی نمیدم ،از چسب مایع استفاده کنین

علی: خوب پس اسمت از پایین روزنامه حذف میشه

مهدی:خوب بشهحالا فکر میکنی چه جایزه نفیسی میخوان بهت بدن؟؟خیلی زحمت بکشن یه پرگار بهت میدن

علی:

بالاخره رضایت داد و از چسب استفاده شدهورا

اینم حاصل تلاش دو تا داداش

***********

یه رول نایلون (برای جلد کتاب) ،علی از سوپر مارکت خریده بود(همینا که دو لایه هستند) و محمد با بابا شرط بندی کرده بود که این یک لایه بیشتر نداره و بابا میگفتند دو لایه استابرو و برنده این شرط  ده هزارتومن جایزه داشت، اینقدر اصطکاک دو لایه زیاد بود که بابا نتونست از هم جداشون کنه زودباشو در همین گیر و دار مهدی موفق شد دو لایه رو ازهم جدا کنه و با صدای بلند گفت: من تونستم جداشون کنم بابا ده هزار تومن رو بُرد смайлыبابا هم خوشحال و راضی از اینکه قرار نیست ده هزارتومن به برنده شرط بده و ازخیر گرفتن ده هزار تومن هم طبق معمول گذشت،که وروجک زرنگ ما گفت: بابا حالا  پنج هزار تومن ،یعنی نصف شرط رو بده به من که نجاتت دادمتایید

بابا وبقیه :

 

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 8:26 | لینک ثابت |

آقای کارشناس+دوتا خبر خوب

عشق مامان فروردین86

دیروز هم وروجک  دفتر تکلیفش رو تو مدرسه جا گذاشته بود،طبق معمول خیلی خونسرد و ریلکس: اشکال نداره چون تکلیف نداشتیم که.

 

پنجشنبه 14 آبان

 

مهدی و علی برای خوردن صبحانه سر سفره نشستند،مهدی با چشمانی نیمه باز لقمه های آماده شده رو با چای شیرین نوش جان میکردсмайлы .و علی هم طبق معمول حرص میخورد و به مهدی تشر میزد....

 

علی:مهدی،زودباشعجله،هنوز لباسهاتو نپوشیدی،من امروز به راننده نمیگم وایسه تا تو بیایی

مهدی:خوب نگو ما آژانس میگیریم و با آژانس میام تازه بهترم هست.

من:علی نمیخواد عجله کنی،هنوز وقت هست بذار صبحانه ش رو بخوره.

علی:نه حالا عجله کردن من تأثیری هم روی آقا(مهدی)میذاره!!!

مهدی:

 

*********

وقتی مهدی صبحانه ش رو خورد برای شستن دست و صورتش (تو آشپزخونه)شیر آب رو که باز کرد گفت:مامان،میخوام یه چیزی در مورد آنفلونزای خوکی برات بگم.

من:بگو خوشگلم

مهدی:این آنفلونزا اول بین خوکها بوده و اونا رو می کشته ،کم کم اومده تو آدمها و روشون تسبیر(بر وزن تأثیر)گذاشته.

قبل از اینکه من اشتباهشو بگم...

علی:آقای کارشناس اون تأثیره نه تسبیر

مهدی و من:

 

***************

و حالا اون دو تا خبر خوب:

پی نوشت 1: با خبر شدم که درسا جون نور چشمان مامان تیدآ ی مهربون و بابای خوبش سوم آبان ماه به دنیا اومده. بابا و مامان درسا جون چشمتون روشن و  قدم نورسیده مبارکتون باشه. الهی جشن فارغ التحصیلی و جشن عرو سیشو ببینید.انشاءالله همیشه سلامت و شاد باشید در کنار هم. درسا جون به این دنیا خوش اومدی عزیزم.بغل

 

پی نوشت 2:امروز چهاردهم آبان ماه و دومین سالگرد تولد آرین جون پسر عزیزو دوست داشتنی ِ مامان فیروزه مهربونه. این روز قشنگ رو از صمیم قلبم به آرین عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم و ازخداوند متعال میخوام سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرید. آرین جون تولدت مبارک

*********

بعداْ اضافه شد:بالاخره با دو روز تاخیر ژاکت ته تغاری تموم شد

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 8:37 | لینک ثابت |

نگران نمیشم!!!

دوشنبه 11 آبان

 

مهدی بعد از رسیدن به خونه....

مهدی:مامان ،معاون یعنی چی؟

من:معاون ، یک کلمه عربیه و معنیش یعنی همکار(کمک دهنده) ولی در اصل جانشین مدیره،و هر وقت مدیر نباشه،معاون میشه مدیر.

مهدی:چه جالب!!!!

 

*******

امروز حرف "د" رو هم یاد گرفتیم و نوشتیم آباد – باد- داد-دَ    دست

معلمشون خواسته بود هر شب تو خونه یه دیکته بهشون بگیم بنویسن(کلمات خارج از کتاب) смайлыدیشب که بهش دیکته می گفتم ازش خواستم بنویسه اَ دَ ب -آداب باز هم مثل روز جمعه چنان به وجد اومده بود смайлыکه منم از خوشحالی وروجک  اشک می ریختم

 

*******

امروز صبح(12 آبان 88)

 

من: مهدی-علی بیدار شید دیرتون شدعجله ،سرویس رفتکلافه

علی سریع بلند شد که دست و صورتشو بشوره

مهدی نشست تو رختخوابش و در حالیکه چشمهاش هنوز بسته بود خمیازه: سرویسمون رفت که رفت ،من نگران نمیشم.

من: بلند شو بچّه اینقدر لفتش نده منتظر،زودباشزودباش باید صبحانه تو بخوری.

مهدی: نمیخوام برم مدرسه.

من:کلافه

بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست و اومد سرسفرهشرمنده.،همینطور که براش لقمه میگرفتم ازش پرسیدم تو اصلاً معنی ِ نگران رو می دونی ؟که میگی سرویس بره نگران نمیشم؟؟

مهدی:بله

من: خوب معنیش چی میشه؟

مهدی:یعنی نگران نمیشم اگه سرویس بره مدرسه.

من:عجب!!! واقعاًخسته نباشی

مهدی:خواهش میکنم.

قربونت برم نفس من:*

        عشق مامان و بابا (خرداد۸۶)

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 9:10 | لینک ثابت |

دنیای شیرین بچه ها

تو ماشین بودیم که مهدی سفارش آبمیوه  داد و بابا کنار خیابون ایستاد تا از سوپر مارکت سفارش آقا رو اجابت کندبعد از خوردن آبمیوه ،مهدی از من دستمال کاغذی خواست تا دستهاشو پاک کنهجعبه دستمال تموم شده بود از داشبرد ماشین جعبه جدید رو بیرون آوردم که اتفاقاْ مارکش گ ل ر ی ز بود،یه دفه با صدای بلند مهدی که: مــــــــــــامـــــــــــان صبر کن،آروم بازش کن آخه ممکنه توش یه عالمه پول باشه اونوقت هر دوتامون از ماشین پرت میشیم وسط خیابونколобок

من: چقدر تو خوش باوری بچه ،اینا که تو تلویزیون می بینی همش تبلیغه

مهدی: مامان خانم،خودم هم میدونم تبلیغهفقط میخواستم هیجان درست بشه

من:

********

مهدی: مامان امروز یکی ازبچه ها توکلاس خوابش برده بود

من: حتماْ دیشب دیر خوابیده بودمعلمتون چیکار کرد؟

مهدی:با مو*با*یلش ازش عکس گرفت بعد هم به آقای فتحی نشون داد

من:ازاین به بعد شب زودتر بخواب وگرنه توهم به سرنوشت همکلاسیت دچار میشی

مهدی:

***********

دیروز مبین (سه سالشه-پسر دایی مهدی) اومده بود خونه مون وقتی فلوراید رو دست علی و مهدی دید...

مبین:این دیگه چیه؟

مهدی:فلورایده، ازمدرسه بهمون دادند تا ازاین به بعد تو خونه استفاده کنیم.

مبین:یعنی میخواهید باهاش موهاتونو فشن کنید

مهدی:تو از حالا اینجوری باشی وقتی همسن من بشی دیگه چی میگی؟؟

من:انگار مهدی خودش چند سالشه؟؟؟

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 8:51 | لینک ثابت |

دریل+شور و شوق وروجک باسواد

دیروز عصر بعد از کلی گشت و گذار در خیابانها ی شهرمون بالاخره موفق شدیم  یک آرایشگاه که باز باشه بیابیم.قبل ازیافتن آرایشگاه:

مهدی: مامان خدا کنه نخواد با دریل( derail)موهامو کوتاه کنه زودباش

من: دریل کجا بود پسر؟؟؟

مهدی: چمیدونم اسمش چیه خوب؟؟؟ابروصداش اعصابمو می ریزه به همکلافه

من: مجید دلبندم اون اسمش ماشین سلمونی(ریش تراش برقی)

مهدی: من که ویش(ریش)ندارمچرا اونو روشن میکنه میذاره رو سرم؟؟ 

من:برای مرتب کردن موها هم ازش استفاده میشهکلافه

********

تابلوی آرایشگاه با عکس هنر پیشه سینما و تلویزیون  "ح م ی د گ و د ر ز ی" طراحی شده بود،همینکه وروجک از ماشین پیاده شد با انگشت به تابلو اشاره  کرد و پرسید: مامان خودش موهامو کوتاه میکنه؟

من که متوجه منظورش نشده بودم گفتم:خوب معلومه دیگه،زود برو عجلهتا مشتری نیومده.

مهدی:

البته بعد از رفتنش وقتی تابلو رو دیدم متوجه منظور وروجک شدم ولی دیگه دیر شده بود.

 

 فدات بشم من:*

 خوشگل مامان بعد از کوتاه کردن موهاش(از دریل هم استفاده شده بود)

 

************

بعد از اینکه به خونه برگشتیم رفت حمام ،داشتم خشکش میکردم که....

مهدی: چقدر این مادر ِ بدبخت زحمت می کشه!!!!

من:  کدوم مادر بدبخت؟؟؟

مهدی: خوب معلومه دیگه تو.

من:اولاً هیچ مادری بدبخت نیست ،  چون مادره ،بعدشم داشتن پسر گل و تمیزی و خوشگلی مثل تو آخر ِ خوشبختیه.بغل

مهدی:

 

**********

از حمام اومده بیرون بهش میگم شما این هفته تکلیف نداشتین؟؟؟

مهدی:الان میرم نگاه می کنم ببینم داشتیم یا نه؟؟؟

من: خسته نباشی ،دانش آموز وقت شناس.

مهدی کیفشو باز کرد و طبق هر پنجشنبه یه برگه تایپی که باید کامل می شد بعنوان تکلیف شب داشت.смайлы

ولی وقتی خواست جامدادی رو از کیفش بیاره بیرون خبری ازش نبود ،چون جامدادی هم به سرنوشت کلاه  دچار شده بود و وروجک بازیگوش ما توی مدرسه جاش گذاشته بود،من بهش گفتم:خوبه خودتو  تو مدرسه جا نمیذاری!!!خیلی خونسرد میگه:مامان یعنی چی؟

باید اول کلمات رو کامل میکرد مثلاً شکل آتش رو کشیده بود و زیرش نوشته بود …..تـَش و مهدی قسمت  نقطه چین نوشت آ  دستو کلمه دوم شکل باران رو کشیده بود و …..ران و مهدی تو جاخالی نوشت بادست

ولی قسمت دوم تکلیف  اینقدر براش هیجان داشت که از خوشحالی به وجد اومده بود و سر از پا نمیشناختсмайлы

شکل دو تا سیخ کباب کشیده شده بود و زیرش نوشته بود کـَ……. و مهدی جا خالی رو با " باب" پر کرد و از ته دلش ذوق میزد که می تونه بنویسه ،شکل بعد هم پدری که فرزندش رو در آغوش گرفته بود و زیرش…… بود که مهدی نوشت بابادست

عشق من:*

عزیز دلم در حال رنگ کردن قسمتهایی که "ب" نوشته شدههورا

نفس مامان:*

اینجا خودشبغل گفت: مامان طوری عکس بگیر که نقاشی معلوم بشه

عمر مامان:*

امروز صبح قبل از رفتن به مدرسهبغل

امروز شنبه ۹ آبان یاد گرفتیم بنویسیم اَ  اول ــــــــــَ  غیر اول .الان میتونیم بنویسیم بـــَ

 ****************

اینم نتیجه پیشرفت بافت ژاکت مهدی

یک آستین و پشت لباس با یقه مونده

بی فکر پیش اگه خدا بخواد انشاالله تا ۴شنبه  همین هفته کاملش میکنم

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 16:53 | لینک ثابت |

کنسرت

 

میلاد با سعادت امام هشتم امام رضا علیه السلام را به ساحت مقدس ولی عصر عج و تمامی شیفتگان و شیعیان آنحضرت بویژه شما گلچهرگان و دوستان عزیزتبریک و شاد باش عرض میکنم

دیروز تصمیم گرفتیم ف م ن ی س تیколобок در کنسرت خواننده پاپ شرکت کنیم(با خواهران عزیز و دختر گلم)ولی وقتی دیدیم علی هم خیلی دلش میخواد بیاد براش بلیط گرفتیمو همین بلیط گرفتن باعث شد وروجک هم دلش بخواد با ما بیادزودباشآخرشم ما با این دلهای مهربون نتونستیم ف م ن ی س ت ی بریم جایی

حالا از بی نظمی و بی برنامگیمنتظر رئیس سالنی که برنامه اجرا می شد چیزی ننویسم بهترهولی عکس العمل و حرفهای مهدی برامون جالب بود که اینجا می نویسم

قبل از رفتن:

مهدی رفته بود طبقه پایین خونه بابابزرگ،

مهدی:اینقدر خوابم میاد که خدا می دونهخمیازه

خاله: خوب عزیز دلم بگیر بخواب

مهدی: نمیشه خاله،چون برام بلیط گرفتند باید برم کنسرت

خاله: خوب اشکال نداره یکی دیگه جای تو میره

مهدی:خاله کنسرت چی هست؟

خاله:خواننده میاد تو سالن و ترانه هاشو برای کسانیکه اومدند می خونه

مهدی: مثلا چی می خونه؟؟

خاله: ای خدا دلگیرم ازت....

مهدی:خاله دیگه حتما باید برم نمیشهсмайлы

*********

حالا رسیدیم به محل اجرا و  دو ساعت تو صف منتظر بودیم تا درهای سالن باز بشه و ما وارد سالن بشیم

مهدی:خمیازه،مامان یادته چقدر گفتم من نمیخوام باهاتون بیام ؟ گفتی بیاقهر

من: مهــــــــــــــــــــــدیمن کی گفتم؟ بچه چرا برعکس دروغگومیگی آخه؟منتظر

مهدی:مامان با بابا تماس بگیرتلفن بیاد دنبالمون،فردا شب می آییم کنسرت

من:آخه بچه تاریخ بلیط ما مال امشبه فردا نمی تونیم با این بلیط بیاییم

مهدی:بعدشم ب غ ل ش کردم تا تو جمعیت خفه نشهکلافه

و همونموقع دختر خاله ی عزیزم  مامان فاطمه جون و سارا جون بهم اس ام اس زد که آقا....(همسر گرامی شون) لوح تقدیر  رو گرفتند و لوح ها با اسمه و به بچه هایی که بودند یک خرس عروسکی جایزه دادنداس ام اس رو برای وروجک خوندم که مثلا کمتر غر بزنهبدتر شد و گفت:کاش به جای کنسرت رفته بودیم جشنواره لااقل یک خرسی بهمون می دادندمنم این مدلی: کلافه

پی نوشت:همینجا از  دختر خاله جان تشکر میکنم که زحمت کشیدند و لوح تقدیر وبلاگ مهدی رو هم تحویل گرفتند. دستتون درد نکنه خانمی.از قول ما از همسر گرامی تون تشکر کنید.انشاالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم

**********

بالاخره درها بازشد و وارد سالن شدیمشرمنده

توی سالن قبل از شروع برنامه:

مهدی: مامان کاش از این درهای بیمارستانی گذاشته بودن واسه سالنرویا

من: درهای بیمارستانی؟

مهدی:بله مامان خانم،همین درایی که چشم دارن تا می رسیم جلوشون باز میشن

من:

توی سالن بعد ازشروع برنامه:

همینکه خواننده شروع به خواندن ترانه ها میکرد،وروجک هم همراه بقیه مردم باهاش می خوندبغل

عشق مامان:*

ولی چشمای خوشگلش از خستگی و خواب باز نمی شد

عمر مامان:*

ابراز خوشحالی وروجکم بخاطر آهنگ مورد علاقه ش

نفس مامان:*

کم کم چشمهای وروجکم داره میاد رو همخمیازه

قربونت برم من:*

زیبای خفته ی منبغل

**********

پی نوشت: امروز ۸ آبان وپنجمین  سالگرد تولد راضیه جونهاین روز رو از صمیم قلب به این خانم کوچولوی دوست داشتنی و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنمهوراو از خداوند بزرگ میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا سالهای سال با تندرستی و دل شاد این روز رو جشن بگیرند       راضیه جون تولدت مبارکبغل

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 12:34 | لینک ثابت |

ملیـّّت معلّم+تولد

 

 

دیشب که سریال "ش م س ال ع م اره "پخش میشد و وروجک هنوز نخوابیده بود و سریال تماشا میکرد یکی از بازیگران سریال گفت:احسنت ،احسنت

مهدی:مامان،احسنت یعنی چی؟

من: یعنی آفرین دست،این یک کلمه ی عربیه

مهدی:اوهوم ،پس خانم معلّم ما هم عربیه!!!

من:چطــــــــــور؟؟؟

مهدی: آخه همیشه میگه احسنت احسنت

من و بقیه:

فدای نگاه کردنت برم دلبرکم

این عکس دیماه ۸۵ گرفته شده ،چون خیلی دوسش دارم بغلدوباره گذاشتم تو وبلاگ

 

*****************

 

پی نوشت: امروز 7 آبان ماه مصادف با اولین سالگرد تولد عسل طلا عروسک مامان مژگان مهربونه این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام به عسل عزیز و بابا و مامان مهربونش مژگان جون تبریک و شاد باش عرض میکنم هوراو از خداوند متعال میخوام که عسل خوشگل و دوست داشتنی رو سالهای سال در پناه خودش و سایه بابا و مامانش تندرست و شاد و دلخوش نگهدارد انشاالله.

عسل جون تولدت مبارک عزیز دلبغل

نوشته شده توسط حدیثه در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 8:17 | لینک ثابت |

اعتماد به نفس

قسمت 1

 

مامان از من نخواه که دوباره تکراری برات تعریف کنم که"بنویسیم" داشتیم. آ اول و ا غیر اول یاد گرفتیم. بخوانیم داشتیم و ازاین حرفا!!!!کلافهکه اصلاْ حس و حالش نیستابرو

راستی مامان باید یه آزمایش انجام بدیم ،بگم چه جوری؟

من:بگو عزیزم.

مهدی  کتاب علومش رو از کیفش بیرون آورد و صفحه مورد نظر رو باز کرد و...

مهدی: مواد لازمش :سه تا لیوان که توش آب بریزیم ،لیوان اول یک قاشق مرباخوری شکر،لیوان دوم 2تا قاشق شکر و لیوان سوم سه تا قاشق شکر ،بعدش از آب هر سه تا لیوان بخوریم و بگیم کدومش شیرین تره؟؟

علی:آخه باهوش این دیگه شکر حروم کردن نمی خواد،معلومه دیگه اون لیوانی که سه تا قاشق شکر توش حل شده شیرین تر از بقیه است.

مهدی: من نمی فهمم تو چیکارت به آزمایش کردن ِ منه ،خودم هم می دونم که لیوان سوم شیرین تره ولی حتماً باید آزمایش کنم.

من:باشه حالا دعوا نکنید ،آزمایش رو انجام بده اشکالی نداره.

مهدی،تمام مراحل آزمایش(بجز اینکه از نیم لیوان به جای لیوان استفاده کرد)انجام داد و گفت:ای اول درست حدس زدیم آب لیوان سوم شیرینتره

علی: خسته نباشی دانشمند!!!

مهدی: مامان ببین داره کاری میکنه دعوامون بشه.

من:

 

************

قسمت۲

دیروز عصر که تا ساعت 5:30 تو دفتر (محل کار بابا)بودیم وقت برگشتن به خونه برای خرید کیک تولد فاطمه تا برسیم خونه ساعت 6:30 بودعجله که دیدم مهدی با مو*بایل من تماس گرفته(برای بار هزارم)....

مهدی:سلام مامان

من:علیک سلام،بفرما!!!

مهدی:مامان الان کجائید؟

من:تو لباسامون ،شما کجائید؟؟

مهدی:اینو که میدونم،منظورم کدوم خیابونه؟

من:مگه تو خیابونا رو می شناسی ، مثلاً بگم کجائیم ، تو متوجه میشی؟؟

مهدی:بله بگــــــــــو!!!

من:کنار بیمارستان باهنر،حالا فهمیدی کدوم خیابونیم؟

مهدی:بله فهمیدم.

من:خوب؟؟کجائیم؟

مهدی:کنار بیمارستان باهنر

من:   چه اعتماد به نفسی داره این بچه

***********

اینم تصویری از دفتر مشق وروجک دوست داشتنی ما

فدای تو و نوشتنت برم من خوشگل مامانبغل

بخاطر اشتباه نوشتن چند تا "با" (آخرین خط) با علی بحثشون شده بودколобок

ولی آخرشم تا من و باباش حرف علی روتایید نکردیم قبول نمیکرد که اشتباه نوشته

میگم که آخر اعتماد به نفسه

****************

پی نوشت: از همه ی عزیزانی که دعوت دیروز ما رو پذیرفتند و قدم رنجه کردند و به وبلاگ فاطمه رفتند و تولدش رو تبریک گفتند صمیمانه ممنونیم و دستان پر مهرتون رو از دور می بوسیم.برای همه ی شما مهربانان بهترینها رو از خداوند بزرگ خواستاریم.همیشه شاد باشید و سلامت در کنار عزیزانتون

مهربانان عزیز و دوست داشتنی صمیمانه ازتون تشکر میکنیم:

 پویان جون و مامان مهربونش،خانم جون،فرانک جون،لیلا جون مامان پویان جون،مژگان جونمامان آندیا عسلیاعظم جون پریسا جونمامان پرنیان جوننوشین جونمامان هستی جونعلی آقا(پسر خاله عزیزم)شیوا جونپاستیل جونو مریم جونآزاده جونشیرین جونسارا جونمامان پگاه جون و پارسا جون

 

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 8:20 | لینک ثابت |

تولد آبجی فاطمه
 

روزتولدتوستاره هادمیدندبغل

پرستوهای  عاشق  به خونشون رسیدندبغل

روزتولدتوبخت من ازراه رسیدبغل

نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسیدبغل

تكرارحرفهای منی مثل سرود زندگی

عشقت شده برای من بودونبود زندگیهورا

تولد تولد تولدت مبارک

دختر گلم ،عزیز دلم تولدت مبارک

***************

امروز پنجم آبان ۸۸ مصادف با پانزدهمین سالگرد  تولد ،تنها دخترم ،فاطمه عزیزمههورا

*************

فاطمه جان،دوستت داریم

و از صمیم قلب پانزدهمین سالگرد، شکفته شدن غنچه زندگیت رو تبریک میگیم و از خداوند متعال برای تو مهربونترین و قشنگترین هدیه ی خدا ،عمر طولانی و باعزت ،سلامتی،سعادت سربلندی و موفقیت روز افزون خواستاریم دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندیم

 

فاطمه جونم

 عزیز مهربونم،تولدت هزاران بار مبارک

از طرف:

بابا،مامان و محمد،علی و مهدی 

 

پی نوشت۱:دوستان عزیزو مهربونم همه ی شما مهربانان دعوتید

 

 اینم آدرس  وبلاگ فاطمه  

 

صفای قدمهای پرمهرتون گلباران

***************

پی نوشت۲: از تمام دوستان عزیزی که به وبلاگ عزیز دل ما(مهدی)رای دادند و باعث شدند تا وبلاگ مهدی هم در لیست وبلاگهای برتر قرار بگیره صمیمانه تشکر می کنیم و دستان پر مهرتون رو می بوسیم که باعث خوشحالی وروجک  ما شدیدبا اینکه خیلی دوست داشتیم تو این جشن شرکت کنیم و شما مهربانان و جگر گوشه هاتونو از نزدیک ببینیم ولی متاسفانه تا الان که هیچ قولی بابای مهدی برای رفتن به این سفر به ما ندادند حالا ببینیم چی میشه؟ولی اینو بدونین که حتی اگه نتونیم به تهران بیاییم و شما رو از نزدیک ببینیم مثل همیشه بیادتون هستیم و از صمیم قلب دوستتون داریم. خوب و خوش باشید

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 8:2 | لینک ثابت

آموزش حر ف "ب"

قسمت ۱

زنگ اول ریاضی داشتیم و عدد صفر (۰ )رو یاد گرفتیمبعد هم مشق داشتیم

امروز تو مدرسه بـ   غیر آخر و ب آخر رو هم یاد گرفتیمتازه یاد گرفتیم بنویسیم آب- بابا

 دیروز خانم معلم بهمون گفته بود که یک میوه-یک سنگ و یک بیسکویت ببریم.امروز که به مدرسه رفتیم پرتقال رو که کاری نکردیم ولی سنگ رو لمس کردیم و بیسکویت را یه روز با هم خوردیم یعنی به خانم هم بیسکویت دادیم ،خانم گفت به کناریهاتونم یه دونه بدین.

زنگ سوم بنویسیم داشتیمزنگ تفریح ساندویچ نون و پنیر و گردو بهمون دادند که خیلی خوشمزه بود

 

قسمت ۲

مهدی:مامان خانمون به ما گفته اگه ۸ آیةالکرسی و ۸ تا قل هوا...(توحید)بخونید امام زمان(عج) رو می بینید. راست گفته مامان؟؟؟

من:بله عزیزدلم.

علی:مهدی اینا همش خالی بندیه،колобокبه ما هم یاد دادند و منم خوندم ولی ندیدمرویا

من: باید باور داشته باشید که می بینید و به قلبتون اطمینان بدیدتاییدوقتی امام زمان(عج)ظهور میکنن تازه همه متوجه می شیم که چقدر دیدیمشون ولی نشناختیمشون

مهدی: ای بابا،آخه ما از کجا بفهمیم که امام زمان(عج)هستن؟اگه حضرت علی (ع)بودن چیکار کنیم؟ابروبعدشم مگه همه اماما مثل(شبیه) هم هستن؟ما از کجا باید بشناسیم؟؟

من:مهدی جون ،اگه خدا اجازه بده وقتی ببینیم ،می شناسیمشون

مهدی: عجــــب

من:کلافهبا سوالای این وروجک که هیچوقت هم جوابهام قانعش نمی کنه،  آخرش من راهی  تیمارستان میشم

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 16:20 | لینک ثابت |

تبریک یا تسلیت؟

 شنبه ۲ آبان ۸۸ -قسمت ۱

مامان امروز وقتی سر صف بودیم  آقای مدیر اسم یکی ازبچه ها که کلاس سومه صدا زد و اون رفت به جایگاه و آقای مدیر بهش جایزه داد،میدونی مامان؟تو مدرسه ما نمی دونند کی باید تبریک بگن؟ بازندهو کی باید تسلیت بگن؟

من پرسیدم چطور؟

 مهدی:آخه اینکه صداش زدند هفته قبل تو زاهدان فکر کنم بمب زدندزودباش و باباش اونجا بوده ،شهید شده ،خوب؟

من:خوب؟

مهدی:خوب نداره مامان خانم!!! این پسره بی بابا شده(باباشو از دست داده)اونوقت آقای مدیر بهش میگه شهادت باباتون  رو  تبریک میگمبنظرت بابا نداشتن تبریک باید بگه؟؟کلافه

من:مهدی جونم،آقای مدیر بابا نداشتن رو به اون پسره تبریک نگفتهافسوسهمه آدما یه روزی از این دنیا میرن یه دنیای دیگهولی بهترین رفتن(مردن) شهادتهو چون بابای این پسره شهید شده ،آقای مدیر تبریک گفته(چی بگم که یه بچه ۶ ساله متوجه کار آقای مدیر بشه؟؟؟کلافه)

مهدی:متفکرعجـــــــب!!!!

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 11:51 | لینک ثابت |

سیاست کودکانه

دیروز صبح در حال جمع و جور کردن خونه بودم که سری هم به اتاق وروجکها زدم و دیدم کامپیوتر روشنه حالا ساعت چنده؟ ۷:۴۵ صبح،رفتم نشستم و مشغول وبگردی بودم که ته تغاری اومد تو اتاق بعد هم با لبخند نمکی و ملوسش رو به من گفت: مامان خانم تو در حال گریه و زاری بودی چی شد اومدی اینجا؟؟(توضیح:جریان گریه و زاری مامان خانم بخاطر گوش دادن به دعای ندبه که ازتلویزیون پخش میشد)بهش گفتم زود بلند میشم اینقدر غر نزنبعدش دیدم داره موهامو جمع میکنهبغل و دنبال یه چیزی میگرده بازندهکه باهاش موهامو ببندهсмайлыبالاخره چشمش افتاد به گیره ای  که همیشه خودم موهامو باهاش می بندمحالا موهای من تو دست آقا مهدی колобокو گیره ی مو  روی دراور حدود دو متریه میز کامپیوتربالاخره موفق شد منو از رو صندلی با خودش بکشه(موها کشیده بشه خواه ناخواه تسلیم ) تا مثلا  موهای مامان رو ببندهو خودش رو صندلی پشت کامپیوتر جلوس کنه.

امروز صبح هم هر چی منتظر سرویس ایستادیم نیومد کلافهدو تا داداش با دو اخلاق متفاوت عکس العمل  متفاوتی با نیومدن سرویس مدرسه  انجام دادند.

مهدی:ای ول!!! تا برسیم همه تو کلاسن خانم میگه این صدای اولش چیه؟ اون صدای آخرش

علی:مامان تو رو خدا یه کاری کن زود برسیمعجله

مهدی: مثلا چیکار کنه؟ابرو

علی: دیر می رسیم اونوقت دعوامون میکنند

مهدی: به ما چه ،سرویس مدرسه نظم نداشته

عزیزان دلمون:*:*

فدای هر دو تاتون برم تنهای تنها

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 8:39 | لینک ثابت |

آهنگ Rap
 
امروز عصر برای بازی ،وروجکهای شیطون و پر انرژی رو به یکی ازجاهای تفریحی شهر کویریمون بردیم تا اونجا حسابی بدوند و بازی کنند.
وقتی سوار ماشین شدیم طبق معمول مهدی cd player رو روشن کرد و تند تند آهنگها رو جلو می برد که هر آهنگی خوشش اومد رو گوش بده این  cd تازه خریده شده بود و برای اولین بار آهنگهاشو تو ماشین می شنیدیم ،روی جلد سی دی نوشته بود گلچینی از موسیقی پاپدستبابای مهدی بجز آهنگ سنتی بقیه آهنگها رو نمی پسندند قهرو با آهنگهای رپ که شدیدا مخالفن و عصبانی میشن اگه بچه ها بخوان گوش کنن، و این سی دی (موسیقی پاپ)رو بنا به سلیقه بچه ها تهیه کردند(نتیجه فرزند سالاری) تا اینجا رو داشته باشین
 
.خلاصه اینکه همینطور که مهدی آهنگ عوض میکرد به آهنگی رسید که به سبک Rap خونده شده بود با رسیدن این آهنگ در کمال تعجب چشمهای چهارنفرمون تو ماشین این مدلی شدولی مهدی شجاعانه لب به سخن گشود:
 
مهدی: این سی دی رو بابا خریده؟
 
علی: خوب معلومه دیگهابرو
 
مهدی: به به ،می بینم که بابا هم دوبس دوبس گوش میکنه
 
بابا:این سی دی کجا بوده؟
 
من:این همونه که خودتون خریدین
 
بابا: اونی که من خریدم پاپ بود نه این جینگولک بازیا
 
من:خوب تقلبی از کار دراومدهزودباش
 
علی: مهدی زود باش عوضش کنزودباش تا کتک نخوردیمشوخی
 
 
مهدی: اوهوم عوضش کردمبازندهچون اگه دوبس دوبس تو ماشین پخش بشهсмайлыبابا جوگیر میشه پاشو میذاره رو گازوحشتناکاونوقت تصادف می کنیم فـــــــــرت
 
من و بابا:
 
 
************************
 
 
گزارش تصویری گردش در یک روز تعطیل 
 
 
 
 
 

نوشته شده توسط حدیثه در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 19:4 | لینک ثابت |

 
<