تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th Ticker آقا مهــــــــــدی مـــــــــا
گزارش بازدید از نانوایی به نقل از ته تغاری

 فدای  تو و مشق نوشتنت:*

"وقتی خانم معلم به کلاس اومد اول دعای سلامتی امام زمان (عج) رو خواندیم و بعد هم خانم معلم آیة الکرسی را خواند و بعد هم بهمون گفت:یک خبر خوبی دارم و یک خبر بد.خبر خوب اینه که:امروز به یک نانوایی می ریم و از نانوایی بازدید می کنیم تا یاد بگیرید که نان چطوری درست میشه،و خبر بد اینکه یکی از بچه ها الکی به مامانش گفته بود خانم معلم منو زدهدروغگو و مامان برو تو مدرسه.بازنده

با صف رفتیم تو حیاط مدرسه که سوار سرویس بشیم،بچه های آخر صف بقیه رو هول داده بودند و بچه ها مثل دو مینو ریخته بودند رو همابله ،فقط سه نفر اول صف هنوز ایستاده بودند.قهر

سوار سرویس شدیم و با راه افتادن سرویس صلوات فرستادیم وبطرف نانوایی حرکت کردیم.وقتی رسیدیم به نانوایی پیاده شدیم،توی نانوایی نانوا گفت: گندم رو در سیلو نگهداری می کنند و بعد در کارخانه ها آردش می کنند اینجا ما آرد رو با آب قاطی می کنیم تا خمیر بشه بعد خمیر رو صاف میکنیم و روی دستگاه میگذاریم تا گرم بشه و بپزه و ما میفروشیم به مشتری تا نان رو بخورند.

نان نعمت خداست ،هر جایی که دیدین نان افتاده ورش دارین(بردارین)و بگذاریدش کنار تا هیچکس پا روش نذاره چون خدا ناراحت میشه و خودتون هم هیچوقت روی نان پا نگذارید"

 

توضیح:دیروز تو مدرسه نــ غیر آخر و ن آخر رو یاد گرفته بودند و بخاطر این درس اونها رو به نانوایی برده بودند. متن بالا ،گفته های مهدی  در مورد بازدید از نانوایی بود ،چون معلمشون ازشون خواسته بود برای مامان و بابا تعریف کنند و اونها بنویسند تا بچه ها به مدرسه ببرن.смайлы

*********

تو مدرسه زنگ زلزله رو هم زدند،مامان اینقدر خنده دار بود که خدا میدونه

من: چطور؟

مهدی:آخه بچه ها فقط سرشون زیر میزشون جا میشد دیگه بقیه بدنشون بیرون بودمن نمی فهمم اگه آجر بخوره تو کمر آدم مگه نمیشکنه؟یعنی فقط باید سرمون جاش امن باشه؟

من:آخه سر مهمترین و حساسترین قسمت بدنهاگه خدای نکرده ضربه بخوره و طرف بیهوش بشه اونوقت خطرناکه

مهدی: عجـــــــــب!!!

*********

دیشب وقتی بهش دیکته می گفتم با نوشتن اَنار و آناناس کلی ذوق زدсмайлыکه کلمات جدید رو یاد گرفته و خودش میتونه بنویسدشونبغل

فدای نگاه قشنگت:*

 

نوشته شده توسط حدیثه در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 8:50 | لینک ثابت |

تبریک یا تسلیت؟

 شنبه ۲ آبان ۸۸ -قسمت ۱

مامان امروز وقتی سر صف بودیم  آقای مدیر اسم یکی ازبچه ها که کلاس سومه صدا زد و اون رفت به جایگاه و آقای مدیر بهش جایزه داد،میدونی مامان؟تو مدرسه ما نمی دونند کی باید تبریک بگن؟ بازندهو کی باید تسلیت بگن؟

من پرسیدم چطور؟

 مهدی:آخه اینکه صداش زدند هفته قبل تو زاهدان فکر کنم بمب زدندزودباش و باباش اونجا بوده ،شهید شده ،خوب؟

من:خوب؟

مهدی:خوب نداره مامان خانم!!! این پسره بی بابا شده(باباشو از دست داده)اونوقت آقای مدیر بهش میگه شهادت باباتون  رو  تبریک میگمبنظرت بابا نداشتن تبریک باید بگه؟؟کلافه

من:مهدی جونم،آقای مدیر بابا نداشتن رو به اون پسره تبریک نگفتهافسوسهمه آدما یه روزی از این دنیا میرن یه دنیای دیگهولی بهترین رفتن(مردن) شهادتهو چون بابای این پسره شهید شده ،آقای مدیر تبریک گفته(چی بگم که یه بچه ۶ ساله متوجه کار آقای مدیر بشه؟؟؟کلافه)

مهدی:متفکرعجـــــــب!!!!

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 11:51 | لینک ثابت |

فلوراید
قسمت ۱

امروز صبح سر صف آقای فتحی معاونمون گفت:عصر کسی به مدرسه نیاد بازندهوگرنه تنبیه میشه،بخاطر اینکه تو مدرسه جلسه بود و بچه ها شلوغ میکردند مامان و باباها حرفهای معلمها رو نمی فهمیدند.زنگ اول ریاضی داشتیم که عدد ۴ رو یاد گرفتیم،آخر ساعت بهمون مایع فلوراید دادن تا توی دهنمون بچرخونیم ،بچه ها همه ترسیده بودند که اینا آیا چیه؟رویاو ما باید چیکارشون کنیم؟اگه بخوریم تلخن یا شیرین؟خانم بهداشت به همه بچه ها فلوراید داد،بعد به آبخوری مدرسه رفتیم و همه فلوراید رو تُف کردیم колобокچون تیز بودن،زنگ تفریح دوم خورد و من میخواستم تغذیه مو بخورم ولی سیبمو یادم رفته بود بیارم شرمندهو سیب تو کیفم تو کلاس بود،من کیکی که علی بهم داد رو خوردم.زنگ سوم بنویسیم داشتیم و از این " ی " سرمشق توی کتاب بنویسیم و دفترمون نوشتیم و زنگ چهارم "بخوانیم " داشتیم ، و آب- آبی- دریا -آبی رو خوندیم.دست

قسمت ۲

شیطنت(شوخی) بی مورد علی "

مهدی چند  روز پیش قبل از رفتن به مدرسه به من گفتی: مامان دیشب وقتی شما بیرون بودید علی اینقدر به من دروغ گفت که خدا می دونه!!!وقتی ازت پرسیدم چه دروغی؟و تو گفتی :علی بهم گفت:ما تو رو ازبازداشتگاه آوردیم و مامان و بابا ،مامان و بابای واقعی تو نیستند و لی من گولشو نخوردم و گفتم خالی نبند علی ساکتو علی هم که دید نمیتونه گولم بزنه ،دیگه مجبور شد راستشو  بگه شوخی کردم بابامن نبودم تو رو مامان بدنیا آورده شیر هم بهت داده و.....

توضیح:چند روز پیش که با بابای مهدی برای خرید بیرون رفته بودیم و پسرا تو خونه تنها بودند ،مهدی یه بار درمیون با مو *با*یل من یا باباش تماس میگرفت و موقعیت مارو جویا میشد که الان کجایید؟ تو کدوم خیابون؟ کی می رسید؟ چند کیلومتر تا خونه فاصله دارید و......

وقتی مهدی دست از تماس بر می داره تلفنشیطنت علی گل میکنه و میگه مهدی تو رو از پرورشگاه آوردیم و ......کلافه

نوشته شده توسط حدیثه در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 22:35 | لینک ثابت |

آموزش جدید+اصطلاحات جدید
 

عزیز دل مامان منتظر سرویس

قسمت ۱

امروز بعد از اینکه رفتیم تو کلاس خانم درواره ی(درباره ی) چیپس و پفک برامون صحبت کرد،گفت:این چیپس و پفکی که بابتش ۵۰۰ تومن پول میدین اصلاْ براتون فایده نداره ،ولی اگه به جاش شیر بخورید هوشتون زیاد میشه.راستی مامان،یه پسری تو کلاسمون هست اسمش امیر علی ،تا خانم از کلاس بره بیرون،امیر علی گریه میشه و فکر میکنه خانم نیست و رفته.تا حالا چند وار(بار)خانم بهش گفته من تا ظهر تو مدرسه هستم ولی امیر علی باز هم گریه میکنه ،یکی دیگه از بچه ها هست  اسمش(فامیلش) ناصر زاده است همش میگه مغز امیر علی کار نمی کنه که گریه میکنه.امروز زنگ تغذیه بهمون شیر و بیسکویت سوخته دادند.زنگ بنویسیم :   هــ    و    ـــهـــ  رو یاد گرفتیم.امروز عدد ۵ رو هم تو دفترمون نوشتیم

 

پی نوشت:(من پرسیدم بیسکویت سوخته؟؟؟)و تو بطرف سوئی شرتت رفتی تا بیسکویت رو بخوری آخه یادت اومد که چند تا اضافه مونده و گذاشتی تو جیبت،ولی انگار ازتو جیبت افتاده بود و نتونستی پیداش کنی!!!

قسمت ۲

"مهدی و تلویزیون"

دیروز که مهدی مشغول دیدن برنامه عمو پورنگ بود و موضوع برنامه احترام گذاشتن به همه بود،عمو پورنگ گفتن ما باید به همه (حتی غریبه ها)احترام بگذاریم ولی  نبایدبهشون اعتماد کنیم...دست.

مهدی: مامان یعنی به دزدها هم باید احترام بگذاریم؟؟؟

من: مامان جون ،منظور عمو پورنگ از غریبه ها که دزدها نبود،دزدها جزء آدم بدها هستند ولی غریبه به کسی میگیم که نمی شناسیمش

مهدی:اوهومآخه تو تلویزیون گفت به همه

********

دیشب وقتی تلویزیون برنامه سه تا دختر ناتوان جسمی که یکیشون خطاط بود و یکی دانشجوی فوق لیسانس....(نابینا بود)و یکی دیگه کم شنوا ولی از زندگی راضی بودند و در زندگی موفقدست.....

مهدی هم شش دانگ حواسشو برای دیدن این برنامه گذاشته بود وقتی تموم شد اومد کنارم و پرسید:

مهدی: مامان، هیچکس پیدا میشه که نا بو باشه؟متفکر

من:نابو دیگه چیه؟

مهدی: یعنی بوی هیچی رو نفهمه(متوجه نشه)

من:منظورت حس بویایی؟؟؟ خوب ممکنه،اگه عصب بویایی آسیب ببینه آدم هیچ بویی رو متوجه نمیشه.

مهدی: اوهوم،مامان نا لــَمس چطور؟

من:بازم با حفظ آرامش جواب دادم ،شاید،بازم اگه عصب مربوطه از کار بیفته

مهدی: مامان نا مـــَز چطور؟

من:چی میگی پسر؟؟؟ معلومه؟؟؟ابرو

مهدی: مامان خانم ،نامز (به فتح میم)یعنی اینکه مزه غذاها رو نمی فهمه

من:جل الخالق از دست توانگار یادت رفته دلبرک این حس اسمش چشاییه

مهدی داشت با خودش فکر میکرد که یکی دیگه از حواس رو پیدا کنه و منو سوال پیچ

گفتم:تو خوابت نمیاد بچه؟؟

مهدی: میرم می خوابم بذار سوالاتم تموم بشه

من:

 

نفس مامان:* و قلب مامان:*

دوتا داداش خوببغل و دوست داشتنی بغل

 

نوشته شده توسط حدیثه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 17:38 | لینک ثابت |

ته تغاری عزیزم تب کرده

قسمت ۱

امروز  بعد از دو دقیقه سرویسمون اومد،منم از دیشب تب کردم تازه سرفه هم میزدم فکر میکردم مامان میگه نمیخواد به مدرسه بریکلافه ولی مامان گفت تو خونه که استراحت نمی کنی پس باید بری مدرسه و منم رفتم.بعد از اینکه به مدرسه رسیدیم ازسرویس پیاده شدیم و توی صف وایسادیم وقتی تمام بچه ها بجز ما(کلاس اولی ها)به کلاس هاشون رفتند آقای محمدی برامون صحبت کرد و گفت:من شماها رو خیلی دوست دارم،مثلاْ تو کلاس اذیت نکنیدقهر ،لیوانتونو برای آب خوردن به دوستاتون ندینبازنده

بعد ما هم به کلاس رفتیم زنگ اول ریاضی داشتیم

.زنگ  تغذیه بهمون کیک پرتقالی و شیر دادندсмайлы راستی مامان ،آقای محمدی گفت وقتی لیوان شیرتونو می خورید دیگه باهاش بازی نکنینمن نبودم چون بعضی بچه ها با لیوان فوتبال بازی میکنن.

زنگ دوم فکر کنم مشق داشتیم ،فکر کنم بنویسی!!!حالا امروز میرم اگه زنگ دوم مشق داشتیم،смайлы

زنگ سوم بنویسیم داشتیم و این سرمشق  م  و ه  رو توی کتاب و دفترمون نوشتیمهورا

زنگ چهارم همین ۱و۲و۳ رو دوباره نوشتیم  ،دوباره بنویسی فکر کنم هاااااا؟

مامان نوشتی ساعت ۲ نصفه شب حالم بد شد زودباشو بالا آوردم؟؟

*********

قسمت ۲

عزیز دلم بعد ازرسیدن به خونه  فقط دو تا قاشق ناهار خورد و بعد هم گفت سرم درد میکنهمنم یه دونه قرص سرماخوردگی کودکان بهش دادم خورد ولی هنوز سر دردش خوب نشدهخدای مهربونم تو رو به حرمت آبروداران درگاهت مراقب عزیزان دلمون باشو اونا رو از شر تمام ویروسها و بیماریها در پناه خودت حفظ بفرماالهی آمین

عکس بعدا اضافه شد(ساعت ۱۸:۰۷)

نفس مامان:*

عزیز تبدار مامان

 

نوشته شده توسط حدیثه در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 15:59 | لینک ثابت |

مهدی و خاطرات مدرسه

 ثبت خاطرات مهدی1

توجه توجه:

ازاین به بعد  هر پست در وبلاگ مهدی شامل دو قسمته

قسمت 1= تعریف خاطرات بوسیله مهدیتایید و تایپ خاطرات بوسیله مامان  خاطرات این پست دقیقاْهمون حرفهای مهدی است که تایپ کردم (بدون دخل و تصرف)

قسمت 2 =اتفاقات ویا صحبتهای مهدی بعد از رسیدن به خونه

 

قسمت 1

 

امروزصبح وقتی سر خیابون رسیدیم دیدیم سربیس(سرویس)مدرسه منتظرمون وایساده. مامان دست دوتاییمون رو گرفت و از خیابون رد شدیم کیفهامونو توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم و خودمون بعد ازسلام به خانم راننده سوار سرویس (پژو پارس)شدیم.وقتی به مدرسه رسیدیم توی صف صبحگاهی وایسادیم ،بعد از اینکه به کلاس رفتیم خانم درواره ی(درباره ی) آیـة الکرسی  صحبت کرد و گفت آیة الکرسی رو می خواهیم بهتون یاد بدیم هر کی زودتر آیةالکرسی رو یاد گرفت اسمشو تو جدول می نویسیمهورا و رنگ می کنیم.دست

زنگ دوم  فکر کنم ریاضی داشتیم،فکر کنم هااا ؟؟؟،آهان ریاضی داشتیم. و ۲ و ۳ رو بهمون یاد داد.تایید

امروز تغذیه کیک توت فرنگی بهمون دادند .

زنگ سوم بنویسیم داشتیمсмайлы که از این سرمشق "ک" تو کتاب  بنویسیم نوشتیم و سه خط هم توی دفتر مشقمون نوشتیم.

زنگ آخر هم از همون ۲ و ۳  تو دفتر بهمون سرمشق داد تا تو خونه بنویسیم.

زنگ خونه خورد ،اومدیم تو حیاط مدرسه سوار سرویس شدیم و به خونه اومدیم.بغل

 

********

قسمت 2

 

بعد از خوردن ناهار اومده کنارم و می پرسه...

مهدی: مامان آیةالکرسی چیه؟متفکر

من: 4 آیه از بزرگترین سوره ی قرآن یعنی سوره ی بقره.

مهدی: اوهوم،تو بلدی؟

من:بله،باید حفظ کنید؟

مهدی: بلهابرو

بعد هم رفت و دیگه سوالی نپرسید تا وقت مسابقه فوتبال بین استقلال و پاس همدان

مهدی: محمد من می دونم کدوم تیم استقلاله

و بلند شد و رفت دستشو گذاشت رو نوشته ی استقلال بالای صفحه تلویزیون و گفت: محمد دیدی با سوات(سواد) شدم؟ حال کردی؟

محمد:

مهدی: محمد؟ ،علی نیکبخت تو کدوم تیم بازی میکنه؟متفکر

محمد: مهدی فعلاً سؤال نپرس دارم بازی رو میبینم.

مهدی: خوب با زبونت باید جواب بدی نه با چشمات.

محمد:

 

 

 

نوشته شده توسط حدیثه در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 18:34 | لینک ثابت |

 
<