
![]() |
![]() |
|
|
دوشنبه 21 اردیبهشت
مهدی:اگه از من بپرسند بهترین روز کدوم روزه؟
همینطور که در حال گفتن جملات بود مهدی:وای چقدر با حال بود من:آره همیشه که اینقدر با حال نیست مهدی:کـــِِی؟ من:وقتی سقف هم رو سرمون خراب شد دیگه!!! مهدی:آهان حواسم نبود من: ***** مهدی:مامان من شیر میخوام، من:آخه امروز یه پاکت شیر کاکائو برات خریدم مهدی:مامان خیلی بی معرفته من:آخه چرا؟؟ مهدی:چون هر وقت میگه :علی برو یه سطل ماست بخر من: خوب تو که علی نیستی ،مهدی هستی!!! مهدی:خوب فرقش چیه؟؟بالاخره منم بزرگ میشم باید نوکر تو بشم دیگه من: بعد از گذشت نیم ساعت دو تا لاک(قرمز و صورتی)رو آورده و به من میگه پاهاتو صاف بذار جلوی من میخوام ناخنهاتو لاک بزنم من: من نمیخوام لاک بزنم مهدی در حالیکه پاهامو نگاه میکرد سر لاک رو باز کرد و مشغول لاک زدن شد ،حالا بماند که چقدر روهم روهم لاک زده و دور ناخن ها هم لاکیه من: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:50 توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهدي آقاي ما در 31 اردیبهشت سال 1382 ساعت 11 شب در شهر قشنگ و تاریخی کرمان بدنیا اومد. با موهاي طلايي و شيرين كاريهاش يه عسليه ناز و دوست داشتنيه .اميدوارم بتونيم از خدا بخاطر اين هديه قشنگ و دوست داشتني كه به ما عنايت كرده به نحو احسن سپاسگزار باشيم و ازش مراقبت كرده و صالح و سالم به جامعه تحويل بديم تا هم خدا از ما راضي باشه و هم مفيد باشه براي وطنش و دينش انشاالله
|
| آرشیو موضوعی |
|
خواب و پرسش و پاسخ خاطرات مدرسه خاطرات |
|
RSS
|